|
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف ای خضر پی خجسته! مدد کن به همتم
حافظ
در فصل سنگ پزان تاریخ دینی و در ایام الله میلاد نور، حجت خدا، فرزند رسول صلی الله علیه و آله، ادامه ی علی علیه السلام، مهدی فاطمه (عج) هستیم .
ما خود را از یاران و منتظران حضرت به حساب آورده ایم و جای حرفی باقی نگذاشته ایم، در حالی که حرف ها بسیار است . جا دارد خود را دوباره ارزیابی کنیم و در فصل سنگ پزان تاریخ به بازخوانی دوباره ی خود بپردازیم، تا آن جا که تندبادهای شبهات و جام های شهوات و حلاوت بدعت ها ما را از مهدی فاطمه (عج) جدا نکند .
دوره ی آخرالزمان، برگ آخر تاریخ و فصل سنگ پزان تاریخ دینی است . این فصل، سنگین ترین فصلی است که بر اهل اعتقاد می گذرد . ما میوه هایی داریم که در بهار می رسند، میوه هایی نیز هست که در تابستان می رسند . میوه های بهار با یک نسیم گرم و سرد و میوه های تابستان با هوای گرم تری می رسند . اما میوه هایی هم هست که در چله ی گرما و بارش آتش می رسند . باغبانان به فصل رسیدن این میوه ها، فصل سنگ پزان می گویند . میوه هایی هم که در باغ خدا هست، در مقام تمثیل، سنگ خوانده می شوند . فصل سنگ پزان، روزهایی دارد به شدت گرم با آفتاب سوزان و شب هایی سرد، پرسوز و کشنده . در این فصل، فقط میوه هایی که سنگین و سنگی هستند، می پزند و می رسند . در این فصل و در برابر هجوم خشن شبهات فکری، می توان بی خیال بود و بی تفاوت گذشت تا آن جا که مشکلات، ما را محاصره کنند و می توان به استقبال رفت و به ریشه ها پرداخت و مزاج ها را واکسینه کرد .
در این مصاف نابرابر، پیروزی از آن کسانی است که با بنیان های فکری در برابر شبهات و با عشق بزرگ تر در برابر شهوات الذین آمنوا اشد حبا لله و با توان استناد و تفسیر مستند در برابر بدعت ها و تفسیر به رای ها، خود را مجهز نمایند .
کسانی که از سرچشمه ها و ریشه ها آغاز کرده اند و از اعماق کاویده اند و انسان را نه در محدوده ی هفتاد سال دنیا که در وسعت هستی دیده اند و به ضرورت وحی و رسالت و اضطرار به حجت و امام رسیده اند و با امام زمان (عج) خود آشتی کرده اند و از عشق و محبت به او سرشار شده اند، می توانند در برابر تمامی شبهات عتیق و جدید بایستند و سرود زیبای تؤتی اکلها کل حین باذن ربها را سر دهند و در راه او، هستی خود را فدا کنند و چشم به راه آمدنش باشند .
کور است چشمی که او را نبیند و ضرورت وجودش را که کلید معنای هستی است، نیابد . آن جا که تو نیستی، تاریخ هم رنگ می بازد .
من، تو را همراه آدم و نوح و ابراهیم دیدم و بشارت تو را از زبان رسول و علی و فاطمه و سجاد و صادق و عسکری علیهم السلام شنیدم . بی تو، هستی بی روح و تاریخ، کلاف سردرگمی بیش نیست .
تو مطلوب خدا و مقصود انبیا و محبوب اولیایی . تو فریاد عطش همه ی اعصار و قرونی، تو عصاره ی خلقتی .
می گویند: تو نیستی . چه یاوه ای؟ ! من تو را با ذره ذره ی سلول هایم و از عمق جانم، می خوانم . مگر می شود بی تو زنده بود؟ آن ها که این راه را می روند، سر در وادی تیه می سایند و چاره ای جز بازگشت زیان بار ندارند .
کورباد آن چشمی که تو را نبیند . من، تو را بر بال ملایک و گلبرگ های نیلوفر و ترانه ی باران دیدم . من تو را در شکستن دیو و فروزش فرشته و هشت سال رویارویی تمامی ایمان در برابر تمامی کفر و در صلح سبز و فراق روح الله و آمدن روح الامین دیدم .
جرقه ی مشرق
نوید آوای تو بود
و فریاد مرا که می رفت
تا در فصل آخر تاریخ گم شود
از انجماد فسردن رهایی داد
ای نوید آزادی از هرچه انجماد و فسردن
باز آ که در هوایت خاموشی جنونم
و بی زلال چشمت، تنهایی حضورم .
مهربانا! خدا کند تو بیایی . تا این بار، چشم در چشم تو داشته باشم و چشمان بی فروغم را فروغی دوباره بخشم . این جا کشور توست، کشور اهل بیت است . بوی علی و حسین و فاطمه علیهم السلام از در و دیوار آن می بارد . متی ترانا و نراک .
مهدیا! عزیزا! یوسفا! صدیقا! بیا که بی تو، هستی سخت خاموش است . تو فریاد العطش منی . عطشی نه تقلیدی و تلقینی که برخاسته از بنیان هایی به بلندای همه ی تاریخ و برگرفته از طراوتی به زلالی همه ی فطرت ها .
عزیزا! دیر به یادت افتادیم، می دانم . هنوز هم در بسیاری از جاهای این مرز و بوم، رنگی از تو نیست . هیچ عذری نیست و هیچ دست آویزی نداریم، جز این که بگوییم: یا محسن قد اتاک المسیئ، انت المحسن و نحن المسیئون، شرمنده ایم . بنا داریم لااقل فصلی را با تو باشیم . آیا امید وصلی هست؟ می خواهیم روز تولد تو را به امید تولد دوباره ی خودمان به جشن بنشینیم . آیا امید تولدی هست، ای تولد بالغ هستی؟ مهدی جان! خفاشان، دنیا را بی تو می خواهند و برای نیامدنت، همه ی خوبی ها را به اسارت برده اند و از سگ هاشان، زنجیرها را برداشته اند و انسان ها را که اغنام شان هستند، گروه گروه به مسلخ می برند . ما هم دست هامان را یله و چشم هامان را به راه و گام هامان را استوار و دل هامان را برایت آذین بسته ایم و اگر در برابر دین ما بایستند، در برابر تمام دنیای آن ها خواهیم ایستاد . (1)
خورشید من برآی که وقت دمیدن است! (2)
فصل های سرخ و سفید و زرد را آزمودیم . چیزی در چنته نبود . بگذار فصل آخر را با تو باشیم . این فصل را با من بخوان، باقی فسانه است . این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است .
از افق های دور کسی می آید
با تبر ابراهیم
زمزمه ی عیسی
صلابت موسی
با رسالت رسول بر دوش
و ذوالفقار علی در دست
و خون حسین در رگ .
چشمانم را ببین، چشم انتظار است
دلم را نظاره کن، بی قرار است
دستانم را بنگر، چه مهیاست
آن جا که کوه هم از پا می افتد، من ایستاده ام .
از افق های دور کسی می آید
با دستانی پر
باز آ که با آمدنت، بهار ماندنی است .
پی نوشت ها:
1. از سخنان امام راحل (اعلی الله مقامه)
2. شعری از مقام رهبری (حفظه الله)
|