پارسایی
از جوانمردی پارسا بودن در ظاهر و باطن است.
پارسایی دو نوع است: پارسایی در ظاهر و پارسایی در باطن. پارسایی ظاهر این است که جز برای خدا حرکت نکنی؛ و پارسایی باطن این است که جز خدای بزرگ چیزی به دلت در نیاید.
از جوانمردی دوری جستن از شیطان به گرسنگی است،
کسی که دانسته گرسنه باشد، شیطان به او نزدیک نمی شود.
از جوانمردی، تأثیر ذکر در ظاهر و باطن آدمی است، در ظاهر به پژمردگی و فروتنی و در باطن به خرسندی.
خدای را بندگانی است وقتی عظمت خدا را یاد کنند، از ترس و هیبت الهی بند از بند آنان بریده می شود آنان شیوا سخن و آزاده و خردمند و عالم به خدا و ایّام خدایند.
رزق و روزی
از جوانمردی، اعتماد به چیزی است که خدا برایت ضمانت کرده و مشغول شدن به چیزی است که تو را به آن امر فرموده است.
بزرگی برای رزقی که کفایتت می کند کوشش نکن، و کاری را که به عهده داری انجام ده که آن ها از عمل بزرگان و جوانمردان است.
از جوانمردی این است که چیزی در دو سرای تو را از خدا مشغول نسازد.
بزرگی گفته است: خدایا! کوشش من از دنیا در دنیا یاد تو است و در آخرت دیدار تو، سپس هر چه خواهی با من بکن.
پاکیِ دل
از جوانمردی، پاکی دل جستن به حفظ جوارح و مشغول ساختن جوارح به چیزهایی است که بدان ها مربوط است.
بنده ای که اعضا و جوارح خود را حفظ کند، خداوند قلب او را حفظ می کند، و بنده ای که خدا قلب او را حفظ کند، او را امین قرار می دهد، و بنده ای که از جانب حق باشد، پیشوا و مقتدا می شود و بنده ای را که امین و پیشوا کرد، بر خلق خود حجّت می سازد.
از جوانمردی عفو با قدرت است
هر کس ببخشد و توانای بر نصرت باشد، خداوندِ توانا هم او را می بخشد.
چشم پوشی
از جوانمردی، به عیب خود مشغول شدن و از عیب دیگران باز ماندن است.
هرکس به عیب مردم بنگرد از عیب خود باز می ماند، و هرکس عیب خود را بیند از عیب دیگران نابینا می شود.
از جوانمردی، زنده کردن نهان به ذکر، و عیان به طاعت است.
خداوند باطن آدمی را آفرید و زنده بودنش را به ذکر خود، و ظاهر آدمی را خلق کرد و حیات آن را به بندگی خود وابسته ساخت. دنیا را آفرید و سلامت از دنیا را به ترک آن چه در آن است منوط کرد، و آخرت را آفرید و بهره مندی از آن را به عمل برای آن موکول کرد.
اوامرِ محبوب
از جوانمردی، موافقت مُحبّ با همه اوامر محبوب است.
من و گروهی از یارانم در بوستانی بودیم آن کس که قرار بود نیازمندی های ما را بیاورد دیر کرد، بر بلندی بوستان رفتیم تا از موضوع تأخیر آگاه شویم، نابینایی را با غلامی خوش چهره دیدیم که نابینا به غلام می گفت: جان و دلم! به هر چه امر کردی اطاعت کردم و از هر چه نهی کردی تَرک کردم، در چیزی با تو مخالفت نکردم، از من چه می خواهی؟ غلام گفت: می خواهم که بمیری. نابینا گفت: هم اکنون خواهم مرد. دراز کشید و چهره اش را پوشاند. به یاران خود گفتم. برای این نابینا چیزی باقی نمانده است و در حقیقت امکان مرگ ندارد و خود را به مردگان شبیه کرده است! پایین آمدیم و به سوی او رفتیم و حرکتش دادیم او مرده بود.
آمرزش الهی
از جوانمردی، بازگشت و از راه سرزنش به اُنس آمرزش در حق یاران است
بزرگی نقل کرد: میان او و دوستی سخنی می رود و ماجرایی پیش می آید. دوست او می گوید: وعده ما فردا تا یکدیگر را سرزنش کنیم. و او می گوید: وعده ما فردا تا برای یکدیگر طلب آمرزش کنیم.
از جوانمردی خوش گمانی به خلق و حفظ حرمت آنان است.
عارفی با یاران خود در حق کسانی که در حلقه درس می ایستند و می پرسند گفت: آنان در جایگاه اجابت نیستند و خیره سری می کنند، دوست دارم که یاران من مثل آنان سخن نگویند و گفت: دید من در حق آنان غیر از دید من در حق شماست، آرزو دارم به سخنی دل ببندید که سبب نجات آنان شود.
برکت قبول
از جوانمردی قبول چیزی است که از حکیمان می شنود اگرچه آن را نفهمد، برکت قبول، او را به فهم آن می رساند.
عارفی گفت: مدّت ده سال نزد پیران می نشستم و آنان در این علم سخن می گفتند و من گفتار آنان را نمی فهمیدم و انکار هم نمی کردم، فایده من از پیران این بود که جمعه به جمعه می آمدم و به آن چه می گفتند گوش فرا می دادم و آن ها را حق می دانستم گرچه نمی فهمیدم، به انکار آنان هم نمی پرداختم. مدتی نگذشت که چون مسأله ای پیش می آمد به خانه من می آمدند و می گفتند مسأله ای چنین و چنان در جریان است دوست داریم که تو آن را بشنوی، یا سخنی بدین گونه.
قبولِ رفاقت
از جوانمردی، قبول رفاقت از طرف یاران و ایثار به موقع بر آنان است.
از بزرگی به نام ابوتراب نقل می کنند که: ابوتراب در موسم حج به حرم آمد. یک خراسانی هم با ده ها هزار درهم آمد و گفت: ای ابوتراب! این ها را بگیر، شمرد و گفت: آن ها را در این جا بریز. ابوتراب آن ها را در پیش روی او بر خاک ریخت و دو درهم برداشت و به دوستی گفت: بدین دو درهم خرقه ای بخر، دِرهم ها را بخش بخش کرد و مشت مشت در آن ها تصرّف می کرد. به دیگر فقرا هم خبر داد. نزدیک بود که پول ها تمام شود، مردی به وی گفت دوستان تو چند روز است که چیزی نخورده اند. مشتی برگرفت و گفت برای آنان هم چیزی بخر. زنی آمد و گفت: ای ابوتراب! می خواهی هلاک شوم؟ گفت: ببینید اگر چیزی مانده به این زن بدهید گشتند و دو درهم یافتند و آن ها را به آن زن دادند.
اخلاق مریدان
از جوانمردی، خوی جوانمردان است که سرّی سقطی ما را از آن آگاه ساخت.
سرّی سقطی گفت: «خوی مریدان پنج چیز است:
قدمی برنمی دارد که هوای نفس، لذّت اراده و میل و شهوت در آن باشد؛
از چیرگی خواهش ها و سرکشی و سخت مرامی بیرون است و قصد پنج چیز دارد: نا امیدی از چیزی که در دست مردم است، دست و شکم خود را آزار نمی دهد، به ریا و دورنگی اعتقاد ندارد؛ به برتر از خود اقتدا می کند، در پنج چیز پرهیز و پارسایی دارد در هر چیزی که فناپذیر است، در مردم، در شهوات، در ریاست طلبی و در مدح و ثنا گفتن.
به پنج چیز رغبت و علاقه دارد: به نعمت های بهشت رغبت دارد و دنیا در نزد او پلید است، و به راستی علاقه دارد و دلش بیمناک است، به همنشینی اولیا مایل است و از همنشینی مخالفان بیزار، به هر چه خدا از آن خرسند شود میل می کند، و به هر چه جاهل از آن بپرهیزد روی می آورد.
از جوانمردی، تحمّل آزار در راه خدا بعد از معرفت به اوست.
بزرگی گفت: در سرزمین مصر می رفتم. کودکانی را دیدم که مردی را با سنگ می زدند. به آنان گفتم: از این مرد چه می خواهید. گفتند: دیوانه است و می پندارد که خدا را می بیند. گفتم: برای من از او دست بردارید. دست برداشتند. داخل شدم و جوانی دیدم که پشت خود را به دیوار تکیه داده است. گفتم خداوند رحمتت کناد، در آنچه کودکان می گویند نظر تو چیست؟ گفت: چه می گویند؟ گفتم: آنان گمان می کنند که تو می پنداری خدا را می بینی. ساعتی ساکت ماند و آن گاه سرش را بلند کرد، اشک هایش بر گونه ها روان بود و گفت: به خدا سوگند از وقتی که او را شناخته ام او را گم نکرده و از دست نداده ام، و گفت:
| ;همّت عاشق در ملکوت می گردد |
;دلش اوج می گیرد و زبانش خاموش است |
| ;و نیز سرگردان و پریشان می گفت |
;ای بلند مرتبه ای که دست به تو نمی رسد |
| ;ما از گل هستیم درود بر تو |
;این زندگانی کالاست و با مرگ گام ها برابر می شود |
راحتی و رهایی
از جوانمردی، شکایت نکردن از بلا و قبول آن به راحتی و رهایی است
گفت: روزی در گذرگاه های بغداد می گذشتم، گذارم به تیمارستان افتاد، جوانی خوش چهره دیدم که بندی به پای و زنجیری در گردن داشت، دیدم و روی گرداندم، مرا فرا خواند و گفت. ای فلان! آیا مولای تو رضای نیست که کسی عشق او را تمنّا کند؟ و اگر کسی چون من داعیه عشق داشت باید غل و زنجیر شود؟ به او بگو: اگر از من خرسند است، من بیمی از این ها ندارم. آن گاه چنین خواند:
آن که به نزدیکی عادت دارد، به دوری تو نمی شکیبد؛
و آن که بنده عشق است به دوری تو نیرو نمی گیرد؛
اگر چه چشمم تو را نمی بیند ولی دلم به تو می نگرد.
همراهی با فقر
از جوانمردی، همراهی با فقر و اُنس گرفتن و شاد شدن به آن است. فقر برای مؤمن گنجی پنهان است چنان که شهادت نزد خدا گنج پنهان است و کسی از بندگان خدا بدان می رسد که محبوب خدا باشد.
از جوانمردی، ترک چرب زبانی در همه احوال است.
بنده ای که با خود و دیگران چرب زبان کند، نسیم صدق به مشام او نمی رسد.
بندگی
از جوانمردی، این است که جوانمرد از هستی و هر چه در آن است آزاد باشد تا به بندگی کسی رسد که همه هستی از اوست.
بزرگی به برادرش نوشته است: اگر نمی توانی که بنده غیر خدا باشی و چاره ای جز بندگی حق تعالی نداری بندگی کن.
|