0

گردن بند یا پفک؟!

 
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

گردن بند یا پفک؟!

گردن بند یا پفک؟!

پدید آورنده : الف. ف. امیدوار ، صفحه 40

روزی کودکی خردسال به اتاق مادر خود وارد شد و گردنبند بسیار قیمتی او را ـ که از روی غفلت و بی‌دقتی در دسترس کودک قرار گرفته بود ـ برداشت و به قصد «خاله بازی» آن را به گردن انداخت و برای بازی با دوستان خود از منزل خارج ‌شد.

از بد روزگار فردی رند و نابکار در کوچه، کودک را دید و برای به غارت بردن گردن بند نقشه کشید. به سراغ کودک آمد و به او گفت: «کوچولو! آیا حاضری گردن بندت رو به من بدی؟» کودک گفت: «نه این مال مامانمه» آن فرد دغل باز سریع به اولین مغازه‌ای که در آن حوالی بود، رفت و چهار بسته پفک و دو بستنی خرید و مجدداً به سراغ کودک آمد و از او ‌خواست که همة پفک‌ها و بستنی‌ها را گرفته و به جای آن‌ گردن‌بند خود را به او بدهد! رنگ‌آمیزی بسته‌های پفک و بستنی خوشمزه کودک را به هوس انداخت. گردن بند را داد و پفک‌ها را گرفت و هر دو با سرعت از هم جدا شدند!

کودک دوان دوان وارد منزل ‌شد. پفک و بستنی را نشان مادر داد و او را نیز به خوردن بستنی و پفک دعوت ‌کرد، مادر از او پرسید: «اینها را از کجا خریدی؟» کودک گفت: «یک آقای خوب اینارو به من داد» مادر با تعجب گفت: «یعنی چه؟ برای چه داد؟». کودک آرام و خونسرد جواب داد: « چون من بچة خوبی هستم و خیلی باهوشم! » مادر پرسید: «آن آقای خوب دیگر چه گفت؟»

ـ «گفت آن گردنبند رو بده تا من هم اینهمه پفک و بستنی به تو بدم»

ـ « کدام گردن بند؟»

ـ «همان گردن بند سنگین که گردنت رو اذیت می‌کرد و هی به بابا می‌گفتی از اون خوشت نمی‌یاد و دلت می‌خواد یکی دیگه داشته باشی»،

مادر تازه ‌فهمید که چه بلای بزرگی بر سرش آمده است خانه بر سرش می‌چرخید و افسوس که کار از کار گذشته بود.

اینکه در این حادثه چه کسی مقصر است، کودک یا مادر؟ و چه کسی باید تنبیه شود مادر یا کودک؟ بحث دیگری است که مورد نظر بنده نیست؛ آنچه منظور این نوشتار است تذکر این نکته است که بی‌تردید، مادر و کودک، هر دو چوب نادانی خود را ‌خوردند. هر دو چوب بی‌توجهی به «ارزش واقعی» آن گردنبند و عدم مراقبت شایسته از آن را ‌خوردند؛ زیرا اگر مادر به ارزش آن توجه جدی داشت، آن را در دسترس کودک نادان خود قرار نمی‌داد و در حفظ آن تلاش می‌کرد، آن را مخفی می‌نمود و یا در گاو صندوق نگه می‌داشت. کودک نیز اگر شعور کافی داشت و به ارزش واقعی آن گردنبد واقف بود هرگز حاضر نمی‌شد که آن را با چند بسته پفک و بستنی کم ارزش معاوضه نموده و بدین گونه موجب ضرر بزرگ برای خانواده و تنبیهی جانانه برای خود شود.

اکنون سوال این است که آیا این گونه معامله‌های سفیهانه و دور از عقل در زندگی ما نیز اتفاق می‌افتد؟ آیا تا کنون شیئی با ارزش را آنگونه که شایستة آن است، حفظ نکرده و یا در معامله‌ای غیر عاقلانه آن را به سادگی از دست داده‌ایم؟ البته لازم نیست آن شیء‌ گرانقیمت حتماً یک گردنبند طلا و یا یک انگشتر الماس باشد و نیز لازم نیست که آن شیء‌کم ارزش که در ازای از دست دادن آن به دست آورده‌ایم، حتماً یک بسته پفک و یا یک بستنی باشد.

بگذارید مثال دیگری بزنم. آیا هیچ‌یک از ما حاضر است برای پیدا کردن «یک اسکناس هزار تومانی» در یک اتاق تاریک، یک بسته کبریت را تمام کند؟ مسلماً بله؛ ولی آیا هیچ‌یک از ما حاضر است برای یافتن «دانه‌ای کبریت» در اتاقی تاریک؟ «بسته‌ای اسکناس هزار تومانی» را یکی پس از دیگری آتش زده و با نور آتش اسکناس‌ها به دنبال چوب کبریت بگردد؟ قطعا خیر؛ چرا؟ زیرا انسان دارای «ترازوی ارزش سنج» است؛ ترازویی خدادادی به نام «عقل» که در بسیاری از انسان‌ها مانند یک ترازوی سنگی، قدیمی و غیردقیق است و در عده‌ای اندک مانند ترازویی دقیق و دیجیتالی است که کمترین وزن و در نتیجه کمترین ارزش را نیز محاسبه می‌کند؛ انسان عاقل به خوبی می‌داند که ارزش یک اسکناس هزار تومانی در مقایسه با ارزش یک دانه کبریت چقدر بوده و هرگز به چنین عملی اقدام نمی‌کند.

تنها، انسان «غافل» و یا «جاهل» است که ممکن است رفتار سفیهانه‌ای از خود بروز داده، گرفتار چنین خسارت عجیبی شود.

آن مادر غافل و آن کودک جاهل را به خاطر آورید و مجدداً به این سؤال بیندیشید که؛ ما انسان‌ها در زندگی خود چه معامله‌های سفیهانه‌ای انجام داده و چقدر به خود خسارت زده‌ایم؟

آیا عقل می‌گوید ارزش سنجی تنها در خصوص مادیاتی از قبیل طلا و الماس و پفک و بستنی معنا دارد؟ آیا چیز‌های با ارزش دیگری در زندگی انسان وجود ندارد که باید ارزش واقعی آنها را شناخت و در حفظ و نگهداری از آن، بر حسب مقدار و ارزششان تلاش نمود و نگذاشت که آنها مفت و آسان و بی‌هیچ حجت و برهانی از دست برود؟!.

صداقت، امانتداری، عفت و پاکدامنی، لقمة حلال، محبت و یک‌رنگی با برادران دینی فضایل زیبای اخلاقی، عمر و فرصت‌های پیش‌رو، سلامت، جوانی، فراغ خاطر، سلامت نفس، طهارت روح، گوهر ارزشمند انسانیت، بندگی حق تعالی، مقام خلیفة اللهی، عزت و کرامت خدادادی، فطرت پاک، عقل سلیم، اسلام ناب محمدی، تشیع علوی، پیروی از ائمة معصومین ـ علیهم السلام ـ و... همه گوهرهای ارزشمندی هستند، که گاه بر اثر غفلت و در ازای لذت‌های زودگذر و ناپایدار معاوضه می‌شوند.

آیا شایسته است که مانند کودکان نابالغ رضوان و خشنودی الهی، محبت و عشق او به بندگان صالح، رحمت واسعة او و رافت ویژه اش، اشک، و مناجات با آن مهربان بی‌همتا و آن جمیل بی‌بدیل را هوسناکانه بفروشیم و از متاع گرانبهای بهشت و حور و قصور آن و تنعم دائم و جاوید در آن و از همه مهمتر از مقام رضایت حق و از تقرب به «الله» آن خالق یکتا و آن قادر لایزال محروم گردیم زهی معامله سفیهانه و زیانبار!

شنیده‌ایم که امام حسین (ع ) در دعای عرفه می‌فرماید: الهی ماذا وجد من فقدک و ما الذی فقد من وجدک

بار الها! آنکه تو را از دست داد چه یافت و آنکه تو را یافت چه از دست داد؟! در واقع اگر ایشان ارزش خدا و ملکوت را بداند، گوهر وجود خویش را به کمتر از آن نمی‌فروشد اما غفلت و عدم توجه انسان به ارزش خویش باعث شد که گاه با یک «گناه» بی‌ارزش و بی‌مقدار، «رحمت» بی‌انتهای او را از دست داده و خود را از محبت او محروم ساخته‌ایم؟!

آیا اینگونه نبوده است که برای خوش بودن در چند روزة کوتاه دنیا از نعیم دایم و جاوید بهشت محروم گشته و به شدت ضرر کرده‌ایم؟ آیا بهشت کمتر از یک گردن بند و دنیا بیشتر از یک پفک می‌ارزد؟ آیا اینگونه نبوده است که آن مقامات والای الهی نظیر مقام خلیفة‌اللهی و کرامت خدادادی را با «هیچ» عوض نموده و رفتاری کودکانه و سفیهانه از خود نشان داده‌ایم!

اگر بخواهیم در خصوص اینگونه معامله‌های سفیهانة انسان قلم فرسایی نماییم «مثنوی هفتاد من کاغذ» خواهد شد ولی معتقدیم هر کس با اندکی دقت در کلام معصومین (ع) و نیز در زندگی خویش به راحتی می‌تواند با این امور با ارزش و نیز امور بی‌ارزشی که زندگی او را پر نموده است آشنا شده و با اندکی تلاش و استعانت از حق تعالی از معامله‌های سفیهانه بپرهیزد و حتی با اقدامی آگاهانه، ضررهای متحمل شده از معامله‌های زیانبار پیش را جبران نماید.

در آخر به حدیثی زیبا از حضرت علی (ع) که در خصوص همین ارزش گذاری و ارزش سنجی ذکر شده است اشاره می‌شود: «الا لیس لانفسکم ثمن الا الجنه فلا تبیعوها الا بها؛ آگاه باشید که بهای وجود شما چیزی جز بهشت نیست به کمتر از آن خود را مفروشید.»

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

شنبه 25 تیر 1390  7:30 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها