آیةالله سبحانی در نامه ای خطاب به قرضاویآقای قرضاوی از مرحوم شلتوت پیروی کنید و رشته تقریب مذاهب را محکمتر کنید
در پی اظهارات یوسف قرضاوی در گفت وگو با روزنامه مصری الیوم، آیةالله جعفر سبحانی با ارسال نامه ای خطاب به قرضاوی تاکید کرد: آنچه که حکمت و درایت از بزرگان میطلبد، این است که بر مواضع مشترک پای بفشارند و مسایل اختلافی را نادیده گرفته، یا فقط در همایشهای علمی و دور از جنجال های سیاسی مطرح کنند.
گزیده ای از متن نامه آیةالله سبحانی به قرضاوی چنین است:
حضور انور جناب آقای دکتر شیخ یوسف القرضاوی ـ دامت برکاته ـ با اهدای سلام، موفقیت روز افزون وجود مبارک را در تقریب مسلمانان و حفظ وحدت کلمه، و نشر فرهنگ صحیح اسلامی در میان امت اسلامى، از خداوند متعال خواستاریم.
بیانیه جنابعالی مورخ 13 رمضان 1429 برابر با 13 سپتامبر 2008 در پاسخ به خبرگزاری مهر، و آقایان فضلالله و تسخیرى، ملاحظه شد.
بیانیه مزبور نکات برجسته قابل تقدیری دارد؛ زیرا به طور استدلالی شیعه را از اعتقاد به تحریف قرآن مبرا دانستهاید. دفاع جنابعالی از به کارگیری انرژی صلحآمیز هستهای توسط ایران نیز مایه تقدیر و تشکر است. علمای بزرگ اسلام پیوسته باید با دید وسیع و فکر باز بر مسایل بنگرند و اختلافات طایفهای مانع آنان از رؤیت حقایق نشود و با شجاعت سخن حق را بر زبان آورند، و جنابعالی نیز همین کار را انجام دادهاید.
در این که جنابعالی مرد تقریب هستید و پیوسته در حفظ وحدت کلمه مقالات و سخنرانیهایی داشتهاید، سخنی نیست و همگان از موضع شما در این مسأله به خوبی آگاهند و انتظار از شما جز این نیست که از استاد بزرگ مرحوم شلتوت، پیروی کنید و رشته تقریب را محکمتر نمایید. اختلاف در میان مسلمانان، پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) وجود داشته و تاکنون ادامه دارد، و چنین اختلافی در ظرف یک روز و یک هفته و یک سال، برطرف نمیشود. آنچه که حکمت و درایت از بزرگان میطلبد، این است که بر مواضع مشترک پای بفشارند و مسایل اختلافی را نادیده گرفته، یا فقط در همایشهای علمی و دور از جنجال های سیاسی مطرح کنند و تا میتوانند دایره اختلاف را کم کنند.
ولی با تقدیر و تشکر از شما، نظر جنابعالی را به نکات زیر جلب میکنم:
1. حضرت عالى، و همه افراد متفکر میدانند که غرب و صهیونیسم جهانى، سالیان درازی است که برای دور کردن جهانیان از اسلام، بر سه شعار تأکید میکنند و از آن ها بهره می گیرند که آن ها عبارت است از:
1. اسلام هراسى؛ 2. ایران هراسى؛ 3. شیعه هراسى.
رسانههای آن ها پیوسته غربیان، بلکه همه جهانیان را از این سه موضوع میترسانند؛ گویا این ها خطرناک ترین مسایل برای تمدن بشری و صلح جهانی هستند!!
در چنین شرایطى، مصاحبه جنابعالی با روزنامه «المصری الیوم» درباره شیعه و گسترش موج تبشیر شیعی در کشورهای غالباً سنی مذهب و هشدار شما در این باره، چه معنایی میتواند داشته باشد؟! برداشت خوانندگان (برخلاف شخص جنابعالی) چه میتواند باشد؟! جز این که موضع استکبار جهانی و صهیونیسم بینالملل را تأیید کرده و برآن صحه بگذارد؟!
2. جنابعالى، که بر اهل بدعت بودن شیعه تأکید میکنید و از طرفی هم از میان هفتاد و سه فرقه تنها اهل سنت را اهل نجات میدانید و دیگر فرق را اهل دوزخ شمرده و بر موضع خود با حدیث معروف استدلال مینمایید، در این شرایط برداشت یک جوان متعصب سنی چه میتواند باشد؟ جز آن که کمربند انفجاری به خود ببندد و از اردن به حله عراق برود، تا با انفجار آن، جمع کثیری از شیعیان را بکشد و به عقیده خود، راهی بهشت شود! و فراتر از آن، خانواده او در اردن برای وی جشن عروسی بگیرند؛ زیرا بدون ازدواج به رحمت حق پیوسته است!!...
3. شما مسأله ی گسترش تشیع در نقاط سنی نشین را خطری برای اسلام سنی تلقی میکنید، اما آیا هیچ اطلاع دارید که در عربستان سعودی و در امارات روزی نمیگذرد مگر این که کتابى، یا رسالهای و مقالهای علیه شیعه نوشته میشود؟! و متأسفانه همگی تکرار مکررات و تهمت واهی است که ده ها بار، پاسخ آن ها داده شده است. آیا شایسته نیست که جنابعالى در یکی از مصاحبهها و پیام ها این عمل را نکوهش کنید؟ آنان حتی به این حد اکتفا نکرده، کتاب هایی در نقد شیعه به نام علمای شیعه چاپ و منتشر میکنند و حتی کتابی به نام این جانب و کتاب دیگری به نام مرحوم علامه عسکری چاپ و منتشر کرده و هر دو نفر را مبلغ وهابیت و منتقد تشیع معرفی کردهاند!
حتی اخیراً در مصر عزیز (زادگاه جنابعالى) کتابی در نقد نظر فقهی این جانب درباره «الصلاة خیر من النوم» نوشتهاند که سه چهارم آن فحاشی و بدگویی و افترا و تهمت است و من به عرض جنابعالى میرسانم که روی جلد چنین نوشته است: «جعفر السبحانی ...لا محقق مقرب» و شگفت اینجاست که یکی از اساتید أزهر به نام محمد البری مقدمهای بر آن نوشته است. آیا بحث در یک فرع فقهی شایسته این همه بدگویی و بدزبانی است؟!...
شما در این بیانیه برای شیعه دو نوع بدعت طرح کردهاید:
1. بدعت نظری 2. بدعت عملى.
با این که مجال سخن کم است، به نوعی به تحلیل آن ها می پردازیم:
الف. بدعت های نظرى:
1. ادعای وصایت برای امیرالمؤمنین علی(ع)؛ شکی نیست که اساس تشیع این است که رهبری علمی و سیاسی امت پس از درگذشت پیامبر اکرم(ص) از آن عترت او و در رأس آنان، امیر مؤمنان علی(ع) است و وصایت آن حضرت از طریق احادیث متواتر، ثابت شده است...
با توجه به چنین ادله روشنی که شیعه در اختیار دارد، لااقل باید این گروه را معذور بشمارید نه «مبتدع بالأخص» شما فقهای عزیز میگویید: «للمصیب أجران و للمخطی أجرٌ واحد» در این صورت، نه تنها شیعه مبتدع نخواهد بود، بلکه دارای پاداش خواهد بود.
در این بیانیه خود، تصریح میکنید که اختلاف در فروع قابل تسامح و تحمل است و میفرمایید: اختلاف در فروع، در میان اهل سنت بیش از اختلاف میان اهل تشیع و اهل تسنن است. با توجه به این اصل که به آن تصریح فرمودید، آیا مسأله امامت و خلافت در میان اهل سنت از اصول است یا از فروع؟
بزرگان أشاعره مانند عضدالدین ایجی در «مواقف» و شارح آن میرسید شریف جرجانی و سعدالدین تفتازانی در «شرح مقاصد» و همچنین دیگران میگویند: امامت و خلافت از شاخههای امر به معروف و نهی از منکر است؛ زیرا بر مسلمانان لازم است که به ترویج نیکوکاری و جلوگیری از کارهای زشت بپردازند. و این جز در پرتو یک قدرت اجرایی که مجری احکام باشد، انجام نمیگیرد و مرکز این قدرت امام و خلیفه است که باید مسلمانان چنین امامی داشته باشند.
در این استدلال، شیعه و سنى، همراه و هم گامند، ولی در پدید آوردن چنین قوه مجریهای دو نظر در میان آنان هست:
1. تعیین امام باید به وسیله شورای مهاجر و انصار انجام گیرد.
2. امام باید به وسیله پیامبر گرامی و به تنصیص الهی انتخاب شود.
فعلاً کاری به ترجیح هیچ یک از دو نظر نداریم. سؤال این است که چه شد نظریه اول عین سنت و نظریه دوم، عین بدعت شد؟!در حالی که نظریه اول جز یک سیره ناقص خلفا چیزی در اختیار ندارد، و نظریه دوم بر احادیث گذشته متکی است. انصاف ایجاب میکند، برداشت ما از هر دو یکی باشد، نه این که یکی را پیرو سنت و دیگری را پیرو بدعت تلقی کنیم: «إن هی إلا قسمه ضیزی».
پس آن تسامح و هم زیستی مسالمت آمیز در فروع کجا رفت؟!
2. آگاهی از غیب؛ آگاهی از غیب و به تعبیر دیگر «علم غیب» که بر دو نوع است:
الف. ذاتی و نامحدود که تنها از آن خداست و قرآن مجید میفرماید:
(قُل لاَیعلَمُ مَن فِیالسّموات وَ الأرضِ الغَیْبَ إلاّ اللهُ وَمَا یَشْعُروُن أیَّان یُبْعَثُون)
ب. آگاهی اکتسابی آن هم محدود به اذن خداست. ....
3. عصمت عترت؛ عصمت جز این نیست که حالت خداترسی در انسان به مرحلهای برسد که جز رضای حق چیزی محرک او نباشد، و آثار گناه آنچنان در نظر او مجسم گردد که او را در مقابل گناه بیمه سازد. آیا امکان ندارد که انسانی در مسیر تکامل روحی به این حد برسد که در مقابل گناه بیمه گردد و احیاناً از نظر روحی به قدری متعالی باشد که خطا نکند؟!
مریم عذرا پیامبر نبود، اما به تصریح قرآن معصوم و مصون از گناه بود؛ چنانکه می فرماید:
(یا مَرْیَمُ إِنّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمینَ)
مسلماً مقصود، تطهیر مریم از گناه است، چه شد که اعتقاد به عصمت مریم بدعت نمیباشد، اما اعتقاد به عصمت امیر مؤمنان که در حدیث ثقلین، عدل قرآن شمرده شده است، بدعت به حساب میآید؟!
حدیث ثقلین از احادیث متواتر می باشد در آنجا عترت پیامبر هم سنگ قرآن معرفی شده است و آن دو را از هم قابل تفکیک نمیداند و میفرماید: «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی ما إن تمسکتم بهما لن تضلو» از این که عترت، معادل قرآن است طبعاً باید به سان قرآن مصون از خطا باشد و در غیر این صورت میان آن دو جدایی رخ میدهد؛ در حالی که پیامبر هر نوع جدایی را نفی کرده است.
4. سب صحابه؛ شگفتا حضرتعالی با آن دانش بالا و بینش روشن، چیزی را مطرح میکنید که بیشتر در زبان افراد عامی مطرح میشود. آیا اصولاً امکان دارد یک گروه عظیم، پیامبر اکرم(ص) را دوست بدارند، اما یاران او را به باد بدگویی بگیرند؟! پیامبر گرامی(ص) حدود یکصد هزار صحابی داشت و آنچه که علما و دانشمندان به ضبط نام و زندگانی آنان موفق شدهاند قریب پانزده هزار نفر هستند که قسمتی در بدر و احد جام شهادت نوشیدهاند، یا در غزوات خندق و خیبر جان فشانی نمودهاند. آیا یک مسلمان معتقد به خدا و پیامبر(ص) و قرآن، میتواند نسبت به این افراد بدگویی کند؟!
قسمت اعظم این افراد برای اکثر ناشناخته اند، آیا وجدان اجازه میدهد که انسان، افرادی را که از وضع آن ها خبر ندارد، دشنام دهد؟ بنابراین، مسأله سب صحابه به این تعبیر عوامانه، دستاویزی بیش نیست. منطق شیعه درباره صحابه همان است که در نهج البلاغه خطبه 97 آمده است؛ بنابراین از آن محضر محترم درخواست می کنم که مسأله را به این نحو مطرح نکنید. آنچه که هست این است که شیعه معتقد است: برخی از صحابه که شمار آنان از عدد انگشتان تجاوز نمیکند، پس از رحلت رسول گرامی(ص) با خاندان رسالت بدرفتاری نمودهاند و آن ها به خاطر همین رفتار بد از آنان بیزاری میجویند و این چیز جدیدی نیست، پیامبر اکرم(ص) هم از رفتار خالد بن ولید بیزاری جست و فرمود: «أللّهم إنّی أبرء ممّا فعل خالد». و نیز نظر آن بزرگوار را به روایات «ارتداد صحابه» در صحیح بخاری و مسلم جلب مینمایم.
ب. بدعتهای عملى:
1. جنابعالى پس از شمارش بدعتهای نظری به بدعتهای رفتاری اشاره کردهاید و در رأس آن ها تظاهرات میلیونی عاشورا را پیش کشیدهاید که بیانگر مظلومیت و ستمدیدگی خاندان رسالت است.
اگر درباره فلسفه قیام حسینی و کتاب هایی که در این مورد نوشته شده میاندیشیدید، شما هم مانند شیعیان در این تظاهرات شرکت میکردید؛ زیرا این تظاهرات برای احیای مکتب ظلم ستیزی و مبارزه با ظلم و قیام در برابر حکومتهای جائر است و این مکتب باید همیشه در حیات مسلمین جاوید و ماندگار باشد و همین مکتب است که «حماس» و «جهاد اسلامی» فلسطین را در برابر صهیونیسم غاصب مقاوم ساخته است.
از این بیان روشن میشود که چرا این تظاهرات در روز شهادت علی(ع) نیست؛ هرچند در آن روز مراسمی با همین هدف به صورت کمرنگتر انجام میگیرد،اما اوج تظاهرات در روز عاشورا است تا جهانیان را با این مکتب آشنا سازند و ملتهای تحت ستم از این مکتب بهره بگیرند و حقوق خود را از غاصبان باز ستانند.
ضمناً جهان اسلام با این گروه ویژه از سلف صالح بیشتر آشنا شود که چگونه با خاندان رسالت رفتار نمودهاند تا لباس قداست بر اندام همگان نپوشانند؛ هرچند بخش عظیمی از این سلف، با اهل بیت: رفتار قابل ستایشی داشته اند.
2. کارهای شرک آمیز در زیارت قبور؛ در بیانیه جنابعالى، شیعه متهم به کارهای شرک آمیز در زیارت قبور اهل بیت: شده است، ولی شایسته بود که شما به این کارهای شرک آمیز در زیارت قبور اشاره کنید. آیا اصل زیارت شرک آمیز است؟ مسلماً نه. آیا درخواست دعا و شفاعت از پیامبر گرامی(ص) و خاندان او شرک آمیز است؟ مسلماً چنین نیست، شایسته است در این مورد، از امام بزرگوار حنفی پیروی کنید. مؤلف «فتح القدیر» میگوید: امام ابوحنیفه وارد مدینه شد به زیارت قبر پیامبر اکرم(ص) رفت و در مقابل قبر شریف او این دو بیت را سرود:
یا أکرم الثقلین یا کنز الورى
جدلی بجودک و أرضنی برضاکا
أنا طامع فی الجود منک و لم یکن
لأبی حنیفة فی الأنام سواکا
ای گرامیترین انسان ها! ای گنجینه مردمان
از بخشش خود به من ببخش و از خشنودی خود مرا خشنود ساز.
من آزمند بخشش تو هستم و جز تو
ابوحنیفه کسی در میان مردم ندارد
گویا امام ابوحنیفه از صحابی بزرگ سواد بن قارب پیروی نموده است که میگوید:
فکن لی شفیعاً یومٌ لا ذو شفاعة
بمغن فتیلاً عن سواد بن قارب
روزی که شفاعتی نیست شفیع من باش، آن گاه که شفاعت کسی برای سواد بن قارب سودمند نیست.
در بیانیه آمده است که دعوت غیر خدا شرک است، معذرت میخواهم این همان منطق وهابیان است و احیاناً به آیه )وَ أنّ الْمَساجِدَ لِلّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أحَدًا( تکیه میکنند، ولی باید دید مقصود از «دعوت» در این آیه چیست؟ آیا مقصود صدا زدن غیرخداست؟ مسلماً این مراد نیست؛ زیرا بشر در زندگی از هزاران نفر کمک میگیرد، بلکه مقصود از دعوت عبادت خداست؛ یعنی خضوع در برابر موجودی که خالق و مدبر است؛ در این صورت معنا این است که «إنّ المساجد لله فلا تعبدوا مع الله أحد» اتفاقا آیه دیگر شاهد این تفسیر است.
قرآن می افزاید: (وَ قالَ رَبّکُمُ ادْعُونی أسْتَجِبْ لَکُمْ إِنّ الّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی سَیَدْخُلُونَ جَهَنّمَ داخِرینَ)؛ «پروردگار شما گفته است: مرا بخوانید تا دعای شما را بپذیرم. کسانی که از عبادت من تکبر میورزند به زودی با ذلت به دوزخ خواهند رفت».
در آغاز آیه کلمه دعوت به کار رفته (أدعونی) ولی در ذیل کلمه (عبادتی) به کار رفته و این حاکی از آن است که دعایی مخصوص خداست که رنگ عبادت داشته باشد، نه این که هر نوع دعوت و خواندن مخصوص خدا باشد و گرنه در روی زمین موحدی باقی نمی ماند!
جناب آقای دکتر! قرآن برای بازشناسی موحد و مشرک، میزان را مشخص کرده است: (ذلِکُمْ بِأَنّهُ إِذا دُعِیَ اللّهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُکْمُ لِلّهِ الْعَلِیّ ِ الْکَبیرِ)؛ «این به خاطر آن است که وقتی خداوند به یگانگی خوانده میشد، انکار می کردید و اگر برای او همتایانی میپنداشتند شما ایمان میآوردید. اینک، داوری مخصوص خداوند بلندمرتبه است».
آیا شیعیان و قسمت اعظم سنیان جهان، بالأخص مصریان عزیز که من در آن ها بودهام و همگی در کنار رأس الحسین و سیده نفیسه و سیده زینب، اجتماع کرده و توسل میجویند، این چنین هستند که آیه مشرکان را معرفی میکند؟! یعنی از عبادت خدای واحد، سر برمیتابند، ولی هرگاه، همراه با اولیای الهی باشد، به او ایمان میآورند؟! آیا این همان منطق تکفیری ها نیست که شما مکرراً از آن ها انتقاد میکنید و آن ها را متطرف (تندرو) میشمارید؟!
انتظار این نبود که شما در تکریم شیخین از مقام علی(ع) بکاهید و چنین بگویید: «ابوبکر و عمر نمونهای عالی از حکومت اسلامی ارایه کردند که در آن عدالت و دموکراسی وجود داشت، برخلاف حکومت علی(ع)که پیوسته گرفتار جنگهای داخلی بود و نتوانست روش خاص خود را در عدالت و توسعه آن گونه که میخواست عملی کند. آیا این کاستی در رهبر جامعه اسلامی بود که نتوانست به خواسته خود جامه عمل بپوشاند، یا فزون طلبی برخی از بزرگان بود که عدالت علی(ع) را برنمیتافتند و سرانجام جنگهایی به نامهای جمل و صفین و نهروان را بر او تحمیل کردند؟! اکنون چه کسی باید گناه این جنگ ها را به گردن گیرد؟! آیا میتوان جنگ افروزان را صحابی عادل دانست، یا دایره اجتهاد به اندازه ای وسیع است که میتواند مجوز کشتن هزاران مسلمان در نبردهای سه گانه باشد؟!
آیا این چنین سخن گفتن درباره یک خلیفه راشد از یک عالم بزرگوار که همگان برای او احترام قایلند شایسته است؟ در این جا دامن سخن را کوتاه میکنیم و از محضر محترم آن عالم بزرگ خواهانیم که گذشته را به نحوی جبران کند و همگان را به چنگ زدن به ریسمان وحدت دعوت فرماید.
«اللّهم إنّا نرغب إلیک فی دولة کریمة تعزّبها الإسلام وأهله و تذلّ بها النّفاق وأهله».
با تقدیم احترام؛ جعفر سبحانى، 24ماه مبارک رمضان، برابر سوم مهرماه 1378.
نامه جامعه - شماره پنجاه
|