تفسير نمونه ج : 23ص :344
نكته : افراد گنهكارى كه با شنيدن اين آيه توبه كردند
آيه ا لم يان للذين آمنوا ... از آيات تكان دهنده قرآن مجيد است كه قلب و روح انسان را در تسخير خود قرار مىدهد ، پردههاى غفلت را مىدرد و فرياد مىزند آيا موقع آن نرسيده است كه قلبهاى با ايمان در برابر ذكر خدا و از آنچه از حق نازل شده خاشع گردد ؟ و همانند كسانى نباشند كه قبل از آنها
تفسير نمونه ج : 23ص :345
آيات كتاب آسمانى را دريافت داشتند اما بر اثر طول زمان قلبهاى آنها به قساوت گرائيد ؟ لذا در طول تاريخ افراد بسيار آلودهاى را مىبينيم كه با شنيدن اين آيه چنان تكان خوردند كه در يك لحظه با تمام گناهان خود وداع گفتند ، و حتى بعضا در صف زاهدان و عابدان قرار گرفتند ، از جمله سرگذشت معروف فضيل بن عياض است .
فضيل كه در كتب رجال به عنوان يكى از راويان موثق از امام صادق (عليهالسلام) و از زهاد معروف معرفى شده و در پايان عمر در جوار كعبه مىزيست و همانجا در روز عاشورا بدرود حيات گفت در آغاز كار راهزن خطرناكى بود كه همه مردم از او وحشت داشتند.
از نزديكى يك آبادى مىگذشت دختركى را ديد و نسبت به او علاقهمند شد عشق سوزان دخترك فضيل را وادار كرد كه شب هنگام از ديوار خانه او بالا رود و تصميم داشت به هر قيمتى كه شده به وصال او نائل گردد ، در اين هنگام بود كه در يكى از خانههاى اطراف شخص بيداردلى مشغول تلاوت قرآن بود و به همين آيه رسيده بود : ا لم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله ... اين آيه همچون تيرى بر قلب آلوده فضيل نشست ، درد و سوزى در درون دل احساس كرد ، تكان عجيبى خورد ، اندكى در فكر رفت اين كيست كه سخن مىگويد ؟ و به چه كسى اين پيام را مىدهد ؟ به من مىگويد : اى فضيل ! آيا وقت آن نرسيده است كه بيدار شوى ، از اين راه خطا برگردى ، از اين آلودگى خود را بشوئى ، و دست به دامن توبه زنى ؟ ! ناگهان صداى فضيل بلند شد و پيوسته مىگفت : بلى و الله قد آن ، بلى و الله قد آن ! : به خدا سوگند وقت آن رسيده است ، به خدا سوگند وقت آن رسيده است ! او تصميم نهائى خودش را گرفته بود ، و با يك جهش برقآسا از صف اشقيا
تفسير نمونه ج : 23ص :346
بيرون پريد ، و در صفوف سعدا جاى گرفت ، به عقب برگشت و از ديوار بام فرود آمد ، و به خرابهاى وارد شد كه جمعى از كاروانيان آنجا بودند ، و براى حركت به سوى مقصدى با يكديگر مشورت مىكردند ، مىگفتند فضيل و دارودسته او در راهند ، اگر برويم راه را بر ما مىبندند و ثروت ما را به غارت خواهند برد ! فضيل تكانى خورد و خود را سخت ملامت كرد ، و گفت چه بد مردى هستم ! اين چه شقاوت است كه به من رو آورده ؟ در دل شب به قصد گناه از خانه بيرون آمدهام ، و قومى مسلمان از بيم من به كنج اين خرابه گريختهاند ! روى به سوى آسمان كرد و با دلى توبهكار اين سخنان را بر زبان جارى ساخت : اللهم انى تبت اليك و جعلت توبتى اليك جوار بيتك الحرام ! : خداوندا من به سوى تو بازگشتم ، و توبه خود را اين قرار مىدهم كه پيوسته در جوار خانه تو باشم ، خدايا از بدكارى خود در رنجم ، و از ناكسى در فغانم ، درد مرا درمان كن ، اى درمان كننده همه دردها ! و اى پاك و منزه از همه عيبها ! اى بىنياز از خدمت من ! و اى بىنقصان از خيانت من ! مرا به رحمتت ببخشاى ، و مرا كه اسير بند هواى خويشم از اين بند رهائى بخش ! خداوند دعاى او را مستجاب كرد ، و به او عنايتها فرمود ، و از آنجا بازگشت و به سوى مكه آمد ، سالها در آنجا مجاور بود و از جمله اوليا گشت ! گداى كوى تو از هشت خلد مستغنى است اسير عشق تو از هر دو كون آزاد است ! بعضى از مفسران نقل كردهاند كه يكى از رجال معروف بصره مىگويد من از راهى مىگذشتم ناگهان صيحهاى شنيدم به دنبال آن رفتم مردى را مشاهده كردم بيهوش بر زمين افتاده بود گفتم اين چيست ؟ گفتند : مردى است بيداردل ،
تفسير نمونه ج : 23ص :347
آيه اى از قرآن را شنيد و مدهوش شد ، گفتم : كدام آيه ؟ گفتند : ا لم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله ... ناگهان آن مرد مدهوش كه صداى ما را شنيد به هوش آمد ، و شروع به خواندن اين اشعار سوزناك نمود : اما آن للهجران ان يتصرما و للغصن غصن البان ان يتبسما و للعاشق الصب الذى ذاب و انحنى ا لم يان ان يبكى عليه و يرحما كتبت بماء الشوق بين جوانحى كتابا حكى نقش الوشى المنمنما آيا موقع آن نرسيده است كه زمان هجران به سر آيد ؟ ! و شاخه بلند و خشبوى اميد من خندان شود ؟ و آيا زمان آن نيامده كه براى عاشق بيقرارى كه آب شده و منحنى گشته ، بر او بگريند و مورد ترحمش قرار دهند ؟ آرى با آب شوق در درون قلبم نوشتم : نامهاى نوشتم كه صفحه زيبا و رنگارنگ و جالبى را حكايت مىكند .
سپس گفت : مشكل است ، مشكل است ، مشكل ! اين را گفت و بار ديگر مدهوش بر زمين افتاد ، او را حركت داديم ولى ديديم جان به جان آفرين تسليم كرده