حجرالاسود
قرامطه - که از پیروان محمد بن قرمط بودند و اعتقاد داشتند او امام زمان است به مکه حمله کرده و حجرالاسود را ربوده بودند - و پس از مدتها در سال 307 ق. باز پس فرستادند و قصد داشتند در محل قبلی خود نصب نمایند. من این خبر را پیشتر در میان کتابهای خویش خوانده بودم و می دانستم که آن را فقط امام زمان، علیه السلام، می تواند در جای خود نصب کند. چنانکه در زمان امام زین العابدین، علیه السلام، نیز از جای خود کنده شد و فقط امام، علیه السلام، توانست آن را در جای خود نصب کند. به همین خاطر به شوق دیدار امام زمان، علیه السلام، قصد حج نمودم. اما هنگامی که به بغداد رسیدم به بیماری سختی مبتلا شدم. ناچار شخصی به نام «ابن هشام » را نائب گرفتم تا علاوه بر ادای حج به نیت من نامه ای را که خطاب به حضرت، علیه السلام، نوشته بودم، به دست ایشان برساند. در آن نامه خطاب به ناحیه مقدسه معروض داشته بودم که:
آیا از این بیماری نجات خواهم یافت؟ و مدت عمر من چند سال خواهد بود؟
به او گفتم:
تمام تلاش من آن است که این نامه به دست کسی برسد که حجرالاسود را در محل خود نصب می کند. وقتی نامه را به او دادی، پاسخش را نیز دریافت کن!
ابن هشام پس از اینکه با موفقیت ماموریت خود را انجام داد، بازگشت و گفت:
وقتی به مکه رسیدم، خبر نصب حجرالاسود به گوشم رسید، فورا خود را به حرم رساندم. مقداری پول به شرطه ها دادم تا اجازه بدهند کسی که حجرالاسود را در جای خود نصب می کند، ببینم و عده ای از آنها را نیز استخدام نمودم که مردم را از اطرافم کناز بزنند تا بتوانم از نزدیک شاهد جریان باشم. وقتی نزدیک حجرالاسود رسیدم، دیدم هر کس آن را برمی داشت و در محل خود می نهاد، کمی به خود می لرزید و دوباره می افتاد. همه متحیر مانده بودند و نمی دانستند چه باید بکنند؟ تا اینکه جوانی گندم گون که چهره زیبایی داشت جلو آمد و سنگ را برداشت و در محل خود قرار داد و سنگ بدون هیچ لرزشی بر جای خود ایستاد. گویی هیچ گاه نیفتاده بود. فریاد شوق از مرد و زن برخاست. او در مقابل چشمان جمعیت بازگشت و از در حرم خارج شد. من به دنبال او دویدم و مردم را کنار می زدم. آنها فکر می کردند که دیوانه شده ام و از مقابلم می گریختند. چشم از او برنمی گرفتم تا اینکه از جمعیت دور شدم. با اینکه او آرام قدم برمی داشت و من به سرعت می دویدم به او نمی رسیدم. تا اینکه وقتی به جایی رسیدیم که هیچ کس غیر از من او را نمی دید، ایستاد و رو به êock kکh df éaغa] :p؟ت ق kکطغ ف× وقتی نامه را به ایشان تقدیم نمودم، بدون اینکه آن را بخوانند، فرمودند: «به او بگو از این بیماری هراسی نداشته باش و پس از این سی سال دیگر زندگی می کنی » آنگاه مرا چنان گریه ای فرا گرفت که توان هیچ گونه حرکتی نیافتم. و او در مقابل دیدگانم مرا ترک نمود و بازگشت.
سال 360 ابن قولویه دوباره بیمار شد و بسرعت خود را آماده نمود و وصیت کرد. به او گفتند: «چرا در هراسی؟ ان شاءالله خداوند شفا عنایت خواهد کرد.» او گفت: «این همان سال وعده است » و در همان سال و همان بیماری وفات یافت.
پی نوشتها:
×ر.ک:بحارالانوار،ج 52ص 58و59 ایضا:م م،ص 796و797 ایضا:خرایج،راوندی قطب الدین
******
پاسخ به:حجرالاسود
حجر ملکی بوده که خداوند بر روی زمین فرستاده و زمانی یک مشرک بر روی آن دست می کشد که خداوند می فرمادی مشرک نجس است این سنگ به رنگ سیاه تبدیل می شود