0

تو رفتي تا ايران بماند

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

تو رفتي تا ايران بماند

در نامه فرزند شهيد «محمد ديدار» به پدر آسماني‌اش آمده است: پدر! تو پنجره‌اي به سوي كرانه‌ها ديدي و در ترديد ميان رفتن و ماندن، رفتن و نوشيدن شهد شهادت را انتخاب كردي؛ تو رفتي تا ايران، ايران بماند.

هاشم ديدار فرزند «شهيد محمد ديدار»، قلم را بر قلب كاغذي مي‌نشاند و در خلوت خود، همان گونه كه پدرش در زير باران گلوله شهادت‌نامه مي‌نوشت، متن مي‌آفريند و اين گونه براي پدر آسماني‌اش مي‌نويسد:
سرزميني به نام ايران در چنگال ديوي سياه به نام شاه اسير بود. با بودن ظلم و سياهي زمستان بود و نااميدي؛ ولي در پايان شب در سپيده‌دم، نوري درخشيد و پيري سبز علم اتحاد را در دست فشرد و به كمك مردم، ظلمت را برچيد و كاخ ستم را واژگون كرد.
شياطين به فكر نيرنگ افتادند و عليه سرزمين ايران بانگ جنگ سر دادند؛ اما مردان و زنان آزاده ايراني به پا خاستند و با نثار خون خود نگذاشتند يك وجب از خاك ايران اشغال شود.
و تو پدر آسماني‌ام! تو يكي از هزاران مردان خورشيدن بودي. سلام، باز هم سلام، از پس دلتنگي يك مرد كه در زمان هجرت شما كودك بود. آن روز را به ياد دارم كه لبيك تو در عرش پيچيد. آري آن روز من خود ديدم چگونه فرشتگان از بال‌هاي خود براي گام‌هاي تو فرشي بافتند تا گرد و غبار چكمه‌هايت نشان قربشان در نزد پروردگار باشد؛ تو و همرزمانت مرداني از جنس نور بوديد كه زمين لياقت شما را نداشت.
پدرم تو پنجره‌اي به سوي كرانه‌ها ديدي و در ترديد ميان رفتن و ماندن، رفتن و نوشيدن شهد شهادت را انتخاب كردي؛ تو رفتي تا ايران، ايران بماند.
وقتي رفتي، مادر هنگامي كه سجاده‌ عشق را در انتهاي نامنتهاي زندگي مي‌گشود، براي تو نازنين دعا مي‌كرد و من آهسته آمين مي‌گفتم. او دعا مي‌كرد براي با تو بودن و براي ديدنت و من آمين مي‌گفتم چون به آغوش گرمت و به دستان پرمهرت احتياج داشتم؛ اما من و مادر بايد چه مي‌كرديم در برابر سرنوشت و تقدير.
مادر با خوني كه در دل داشت مي‌گفت اين همسفر جاده‌ زندگي اندكي صبر كن! مگر دوست نداري، فرزند در راهت را ببيني؟ اما چه كنم كه تو گرماي عشق خدا را در دل داشتي و به مادر گفتي كه خون تو رنگين‌تر از خون حسين (ع) نيست. تو با گام‌هاي محكم و استوار در حالي كه فرشتگان، خاك پايت را به ديده مي‌كشيدند به سوي عرش رفتي. تو چون كبوتري سپيد‌بال زنداني قفس دشمن شدي. به راستي نمي‌دانم چه مدت پشت ميله‌هاي قفس اسير ديو پليد بودي. ولي 26 مرداد روزي كه پرندگان اسير، ميله‌هاي اسارت را شكستند و پا به خاك مقدس وطن گذاشتند ما درد انتظار را با ذره ذره وجود احساس كرديم. اما افسوس كه باز هم پدر، تو نيامدي. باز هم سهم مادرم از زندگي انتظار بود و چشم به در بودن.
ولي از آنجايي كه هر انتظاري را پاياني است نامه‌ سر به مهر انتظار ما هم شكست. در آن شب گفتند كه تو به سوي عرش رفته‌اي. شايد دير زماني بود؛ اما گردنبند عشق تو را برايمان به نشانه‌ پروازت آوردند. گيج بودم. پدرم تو با پاي خود رفتي و روي دست‌ها به منزل خود بازگشتي. در آن شب آسماني زندگي ما بي‌ستاره بود و آسمان عرش خدا ستاره باران؛ ما اشك مي‌ريختيم در حالي كه تو بال و پر گشوده تا بهشت رفته بودي.
ما مويه مي‌كرديم غافل از اينكه از پرواز تو سال‌ها مي‌گذشت و تو همنشين ملائك بودي؛ تو از سراي خاكي و گذرا پر كشيده بودي و به ابديت هميشه جاويد پيوسته بودي. مادر براي آرزوهايش آن قدر گريست كه گرد پيري از راه رسيد. او يكي از هزاران زني بود كه حق امانت‌داري را به جا آورد و من هميشه براي تو بر صفحه كاغذ نامه مي‌نگارم زيرا مي‌دانم تو هميشه و همه جا با من هستي و نامه‌هايم را مي‌خواني.
بارها قاصدك‌ها را در دست گرفته‌ام؛ آنها را بوسيده‌ام و قاصد سلام زميني خود كرده‌ام؛ باشد كه تو پدر آسماني‌ام جواب سلام كودك زميني‌ات را بدهي.فارس

چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا  2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا  3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا  4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا

پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com

تالارهای تحت مدیریت :

مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه

 

چهارشنبه 9 تیر 1389  1:47 PM
تشکرات از این پست
monaaa
mashhadizadeh
mashhadizadeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 
تعداد پست ها : 25019
محل سکونت : بوشهر
دوشنبه 14 تیر 1389  7:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها