تفسير نمونه ج : 3ص :72
مورخ معروف حلبى در كتاب خود مىنويسد : پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) هنوز به احد نرسيده بود كه ضمن بازديد لشكر گروهى را در ميان آنها ديد كه هرگز نديده بود ، پرسيد اينها كيستند ؟ عرض كردند عدهاى از يهودند كه با عبد الله ابن ابى هم پيمان بودهاند ، و بدين مناسبت به يارى مسلمانان آمدهاند ، حضرت
تفسير نمونه ج : 3ص :73
تاملى كرد و فرمود : براى جنگ با مشركان از مشركان نتوان يارى گرفت ، مگر اينكه مسلمان شوند يهود اين پيشنهاد را قبول نكردند ، و همگى به مدينه باز گشتند ، و به اين ترتيب از قواى يكهزار نفرى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) سيصد تن كم شد .
ولى مفسران نوشتهاند چون با پيشنهاد عبد الله ابن ابى موافقت نشد ، او در اثناى راه از همراهى پيامبر خوددارى نمود ، و با جمعى كه تعدادشان بالغ بر سيصد نفر بود به مدينه بازگشتند.
بهر حال پيامبر پس از تصفيه لازم ، با قواى خود كه هفتصد نفر بودند به پاى كوه احد رسيد ، بعد از اداى نماز صبح صفوف مسلمانان را آراست.
عبد الله ابن جبير را با پنجاه نفر از تيراندازان ماهر ، مامور ساخت در دهانه شكاف كوه قرار گيرند ، و به آنها اكيدا توصيه كرد كه در هر حال از جاى خود تكان نخورند و پشت سر سپاه را حفظ كنند ، و فرمود حتى اگر ما دشمن را تا مكه تعقيب كنيم و يا اگر دشمن ما را شكست داد و ما را تا مدينه مجبور به عقب - نشينى كرد ، باز هم از سنگرگاه خود دور نشويد
از آنطرف ابو سفيان ، خالد بن وليد را با دويست سرباز زبده ، مراقب اين گردنه كرد و دستور داد در كمين باشيد تا وقتى كه سربازان اسلام از اين دره كنار بكشند ، آنگاه بلافاصله لشكر اسلام را از پشت سر مورد حمله قرار دهيد.
جنگ شروع شد
دو لشكر در مقابل يكديگر صف آرائى كرده ، مهياى جنگ شدند .
اين دو سپاه هر كدام به نوعى مردان خود را بجنگ تشويق مىكردند.
ابو سفيان ، بنام بتهاى كعبه و جلب توجه زنان زيبا ، جنگجويان خود را بر سر ذوق و شوق مىآورد!
تفسير نمونه ج : 3ص :74
اما پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) بنام خدا و مواهب الهى مسلمانان را بجنگ تشويق مىنمود.
اينك ، صداى الله اكبر الله اكبر مسلمانان تمام جلگه و دامنه احد را پر كرده است.
و در طرف ديگر ميدان ، زنان و دختران قريش ، براى تحريك عواطف و احساسات جنگجويان قريش ، اشعارى را گويا با دف و نى مىخوانند.
پس از شروع جنگ ، مسلمانان با يك حمله شديد توانستند ، لشگر قريش را در هم بشكنند ، آنها پا به فرار گذاردند ، و سربازان اسلام به تعقيب آنها پرداختند
خالد بن وليد كه شكست قريش را قطعى دانست خواست از راه دره خارج شود و مسلمانان را از پشت سر مورد حمله قرار دهد ولى تيراندازان آنها را مجبور بعقبنشينى كردند.
اين عقبنشينى قريش باعث شد جمعى از تازه مسلمانان بخيال اينكه دشمن شكستخورده است براى جمعآورى غنائم يكمرتبه پستهاى خود را ترك كنند ، و حتى تيراندازانيكه در بالاى كوه ايستاده بودند ، سنگر خود را ترك گفتند و به - ميدان جنگ ريختند ، و هر قدر عبد الله بن جبير دستور پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را متذكر شد به جز عده كمى كه عددشان حدود ده نفر بود ، در جايگاه حساس خود نايستادند .
نتيجه مخالفت دستور پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) اين شد كه خالد بن وليد با دويست نفر ديگر كه در كمين بودند چون شكاف كوه را از پاسداران خالى ديدند ، به سرعت بر سر عبد الله ابن جبير تاختند و او را با يارانش كشتند ، و از پشت سر به لشكر اسلام حمله آوردند.
ناگهان مسلمانان از هر طرف خود را زير شمشير دشمن ديدند ، نظم و هماهنگى آنها از ميان رفت ، فراريان لشكر قريش همينكه اوضاع را چنين ديدند ، برگشتند و مسلمانان را دايرهوار در ميان گرفتند .
در همين موقع افسر شجاع اسلام حمزه سيد الشهداء با بعضى ديگر از ياران شجاع پيامبر شربت شهادت نوشيدند ، و جز عده معدودى كه پروانهوار اطراف رهبر خود را گرفته بودند بقيه از وحشت
تفسير نمونه ج : 3ص :75
پا بفرار گذاشتند.
در اين جنگ خطرناك آنكه بيش از همه فداكارى مىكرد و هر حملهاى كه از جانب دشمن به پيغمبر مىشد دفع مىنمود ، على ابن ابى طالب (عليهالسلام) بود.
على (عليهالسلام) با كمال رشادت مىجنگيد ، تا اينكه شمشيرش شكست ، پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) شمشير خود را كه موسوم به ذو الفقار بود ، به على (عليهالسلام) داد .
سرانجام پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در جائى سنگر گرفت ، و على (عليهالسلام) همچنان از او دفاع مىكرد ، تا آنكه طبق نقل بعضى از مورخان بيش از شصت زخم به سر ، صورت و بدن او وارد آمد ، و در همين موقع بود كه پيك وحى به پيامبر عرضه داشت : اى محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) ! معناى مواسات همين است ، پيغمبر فرمود : على (عليهالسلام) از من است و من از اويم و جبرئيل افزود : و منهم از هر دوتاى شما ! امام صادق (عليهالسلام) مىفرمايد : پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) پيك وحى را ميان زمين و آسمان مشاهده كرد كه مىگويد : لا سيف الا ذو الفقار و لا فتى الا على .