0

حفر خندق و برخورد به قطعه سنگ عظيم و سخنان پيامبر صلي الله عليه و آله قسمت اول

 
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

حفر خندق و برخورد به قطعه سنگ عظيم و سخنان پيامبر صلي الله عليه و آله قسمت اول

حفر خندق و برخورد به قطعه سنگ عظيم و سخنان پيامبر صلي الله عليه و آله قسمت اول
سوره : آل عمران    آیه : 26
متن عربی آیه : قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
 
ترجمه
بگو : بار خدايا ، تويی دارنده ملک به هر که بخواهی ملک می دهی و ازهر که بخواهی ملک می ستانی هر کس را که بخواهی عزت می دهی و هر کس را که بخواهی ذلت می دهی همه نيکيها به دست توست و تو بر هر کاری توانايی
ترجمه فولادوند
بگو: «بار خدايا، تويى كه فرمانفرمايى هر آن كس را كه خواهى، فرمانروايى بخشى و از هر كه خواهى، فرمانروايى را باز ستانى و هر كه را خواهى، عزت بخشى و هر كه را خواهى، خوار گردانى همه خوبيها به دست توست، و تو بر هر چيز توانايى.»
ترجمه مجتبوی
بگو: بار خدايا، اى خداوند پادشاهى- فرمانروايى-، به هر كه خواهى پادشاهى مى‏دهى و از هر كه خواهى پادشاهى باز مى‏ستانى، هر كه را خواهى بزرگى و ارجمندى مى‏دهى و هر كه را خواهى خوار مى‏كنى نيكيها همه به دست توست، كه تو بر همه چيز توانايى.
ترجمه مشکینی
بگو: خداوندا، اى مالك حقيقى هر مملوك، و اى حاكم مطلق بر همه حكومت‏ها، به هر كه خواهى حكومت مى‏بخشى، و از هر كه خواهى حكومت را بازمى‏گيرى، و هر كه را خواهى عزت مى‏دهى، و هر كه را خواهى خوار مى‏گردانى، (حقيقت) خير در دست توست، حقّا كه تو بر هر چيزى توانايى
ترجمه بهرام پور
بگو: بار الها! [اى‏] صاحب فرمانروايى! به هر كه خواهى حكومت مى‏دهى و از هر كه خواهى باز مى‏ستانى، و هر كه را خواهى عزّت مى‏بخشى و هر كه را خواهى خوار مى‏كنى، [سر رشته‏] همه خيرات به دست توست و تو بر هر كارى توانايى
 
تفسیر نمونه
مفسر معروف ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) دو شاءن نزول براى آيه اول ذكر كرده است كه هر دو يك حقيقت را تعقيب مى كنند: 1 - هنگامى كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مكه را فتح نمود، به مسلمانان نويد داد كه به زودى كشور ايران و روم نيز زير پرچم اسلام قرار خواهد گرفت ، منافقان كه دلهايشان به نور ايمان روشن نشده بود و روح اسلام را درك نكرده بودند، اين مطلب را اغراق آميز تلقى كرده و با تعجب گفتند: محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) به مدينه و مكه قانع نيست و طمع در فتح ايران و روم دارد در اين هنگام ، آيه اول نازل شد. 2 - هنگامى كه پيغمبر گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم ) به اتفاق مسلمانان مشغول حفر خندق در اطراف مدينه بود و با نظم خاصى مسلمانان ، گروه گروه با سرعت و جديت ، مشغول حفر خندق بودند تا پيش از رسيدن سپاه دشمن ، اين وسيله دفاعى ، تكميل گردد، ناگهان در ميان خندق سنگ سفيد بزرگ و سختى پيدا شد كه مسلمانان از شكستن و حركت دادن آن عاجز ماندند، سلمان به حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد و جريان را عرض كرد، پيامبر وارد خندق شد و كلنگ را از سلمان گرفت و محكم بر روى سنگ فرود آورد، از برخورد كلنگ با سنگ ، جرقهاى جستن كرد، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تكبير فتح و پيروزى گفت ، مسلمانان نيز با او هم صدا شده و آهنگ تكبير در همه جا پيچيد، بار ديگر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كلنگ را بر سر سنگ فرود آورده مجددا جرقهاى جستن كرد و قسمتى از سنگ شكست و صداى تكبير پيروزى پيامبر و مسلمانان ، فضاى اطراف را پر كرد، براى سومين بار، كلنگ را بلند كرد و بر بقيه سنگ محكم كوبيد، مجددا از برخورد كلنگ با سنگ ، جرقهاى جستن نمود و اطراف خود را روشن ساخت ، و بقيه سنگ درهم شكسته شد و براى سومين بار صداى تكبير در خندق پيچيد. سلمان عرض كرد: امروز وضع عجيبى از شما مشاهده كردم ! پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: در ميان جرقهاى كه بار اول جستن كرد، كاخهاى حيره و مدائن را ديدم و برادرم جبرئيل به من بشارت داد كه آنها در زير پرچم اسلام قرار خواهند گرفت ! در درون جرقه دوم كاخهاى روم را ديدم ، و هم او به من خبر داد كه در اختيار پيروانم قرار خواهد گرفت ، در سومين جرقه ، كاخهاى صنعاء و سرزمين يمن را ديدم و او به من بشارت داد كه مسلمانان بر آن پيروز مى شوند و من در آن حال ، تكبير پيروزى گفتم ، اى مسلمانان به شما مژده باد!... مسلمانان راستين از خوشحالى در پوست نميگنجيدند و خدا را شكر مى كردند. اما منافقان ، چهره در هم كشيده و با ناراحتى و به صورت اعتراض ، گفتند: چه آرزوى باطل و چه وعده محالى ؟! در حالى كه اينها از ترس جان خود، حالت دفاعى به خويش گرفته اند و مشغول حفر خندق هستند و با آن دشمن محدود، ياراى جنگ ندارند، خيال فتح كشورهاى بزرگ جهان را در سر مى پرورانند، در اين موقع آيات مورد بحث نازل شد و به آنها پاسخ گفت . همه چيز به دست اوست ! در آيات قبل سخن از امتيازاتى بود كه اهل كتاب (يهود و نصارى ) براى خود قايل بودند و خود را از خاصان خداوند مى پنداشتند (علاوه بر اين مدعى بودند حاكميت و مالكيت نيز از آن آنها است ) خداوند در اين دو آيه ادعاى باطل آنان را با اين بيان جالب رد مى كند، مى فرمايد: ((بگو: بارالها! مالك ملكها توئى ، تو هستى كه به هر كس بخواهى و شايسته بدانى حكومت مى بخشى و از هر كس بخواهى حكومت را جدا ميسازى )) (قل اللهم مالك الملك تؤ تى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء). ((هر كس را بخواهى بر تخت عزت مينشانى ، و هر كس را اراده كنى بر خاك مذلت قرار مى دهى )) (و تعز من تشاء و تذل من تشاء). و در يك جمله ((كليد تمام خوبيها به دست تواناى تو است ، زيرا تو بر هر چيز توانائى )) (بيدك الخير انك على كل شى ء قدير). ناگفته پيدا است كه منظور از اراده و مشيت الهى در اين آيه اين نيست كه بدون حساب و بى دليل چيزى را به كسى ميبخشد و يا از او مى گيرد، بلكه مشيت او از روى حكمت و مراعات نظام و مصلحت و حكمت جهان آفرينش و عالم انسانيت است و گاه اين حكومتها به خاطر شايستگيها است ، و گاه حكومت ظالمان هماهنگ ناشايستگى امتها است . اين نكته نيز قابل توجه است كه لفظ ((خير)) افعل التفضيل است و معادل فارسى آن ((بهتر)) مى باشد، و براى برترى چيزى بر چيز ديگر ذكر مى شود ولى در بسيارى از موارد، به معنى خوب (بدون مفهوم صفت تفضيلى ) نيز به كار ميرود و ظاهر اين است كه در آيه مورد بحث به معنى دوم است . يعنى سرچشمه تمام خوبيها از او و به دست او است . جمله ((بيدك الخير)) با توجه به الف و لام استغراق در ((الخير)) و مقدم شدن خبر بر مبتدا (زيرا بيدك الخير فرموده نه الخير بيدك ) نشان مى دهد كه تمام خيرها و بركات و نيكها و خوبيها، در دست خدا است ، و ضمنا از اين جمله استفاده مى شود كه هم عزت ، خير است و هم ذلت ، و هم بخشيدن حكومت و هم گرفتن آن ، هر كدام در جاى خود خير است و بر طبق قانون عدالت ، و شرى وجود ندارد، جانيان و بدكاران ، خيرشان در آن است كه در زندان باشند، و نيكوكاران با ايمان ، خيرشان در آزادى است . به تعبير ديگر در جهان هستى شرى وجود ندارد، اين ما هستيم كه خيرات را مبدل به شر مى كنيم و اگر مى گويد: خير تنها به دست تو است و از شر سخنى نمى گويد، به خاطر آن است كه شرى از ذات پاك او صادر نمى شود. جمله ((انك على كل شى ء قدير)) در واقع دليلى است بر تمام آنچه در اين آيه آمده زيرا وقتى او بر هر چيز قادر است ، حكومت و عزت و خيرات به دست او است . سؤ ال : در اينجا سؤ ال مهمى مطرح است و آن اينكه ممكن است كسانى از آيه فوق چنين نتيجه بگيرند كه ، هر كس به حكومتى مى رسد و يا از حكومت ، سقوط مى كند، خواست خدا بوده و نتيجه اين سخن ، امضاى تمام حكومتهاى جباران و ستمگران تاريخ از قبيل حكومت چنگيز و هيتلر و… مى باشد، اتفاقا در تاريخ نيز مى خوانيم كه يزيد بن معاويه هم براى توجيه حكومت ننگين و ظالمانه خود به اين آيه استدلال كرد. <1> به همين جهت در كلمات مفسران ، براى حل اين اشكال توضيحاتى درباره آيه ديده مى شود از جمله اين كه : آيه مخصوص به حكومتهاى الهى است و يا مخصوص به حكومت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و پايان دادن به حكومت جباران قريش است . ولى حق اين است كه آيه يك مفهوم كلى و عمومى دارد كه طبق آن ، تمام حكومتهاى خوب و بد بر طبق مشيت خداست ، ولى با اين توضيح كه : خداوند يك سلسله عوامل و اسباب براى پيشرفت و پيروزى در اين جهان آفريده است ، و استفاده از آثار اين اسباب همان مشيت خدا است . بنابراين خواست خدا يعنى آثارى كه در آن اسباب و عوامل آفريده شده است : حال اگر افراد ستمگر و ناصالحى (همچون چنگيز و يزيد و فرعون و مانند اينها) از آن وسايل استفاده كردند و ملتهائى ضعيف و زبون و ترسو، به آن تن در دادند و حكومت ننگين آنها را تحمل كردند، اين نتيجه اعمال خود آنها است ، كه گفته اند: ((هر ملتى لايق همان حكومتى است كه دارد))! ولى اگر ملتها آگاه بودند و آن عوامل و اسباب را از دست جباران گرفته و به دست صالحان دادند و حكومتهاى عادلانهاى به وجود آوردند باز نتيجه اعمال آنها است كه بستگى به طرز استفاده از عوامل و اسباب الهى دارد. در حقيقت آيه ، بيدار باشى براى همه افراد و جوامع انسانى است كه بهوش باشند، و از وسايل پيروزى بهره گيرند و پيش از آنكه افراد ناصالح بر آنها چيره شوند و مقامات حساس اجتماع را از دست آنها بگيرند آنها بكوشند و سنگرها را اشغال كنند. كوتاه سخن اينكه : خواست خداوند همان است كه در عالم ، اسباب آفريده تا چگونه ما از عالم اسباب استفاده كنيم . در آيه بعد براى تكميل اين معنى و نشان دادن حاكميت خداوند بر تمام عالم هستى مى افزايد: ((شب را در روز داخل مى كنى و روز را در شب و موجود زنده را از مرده خارج مى سازى و مرده را از زنده ، و به هر كس ‍ اراده كنى بدون حساب روزى مى بخشى )) (تولج الليل فى النهار و تولج النهار فى الليل و تخرج الحى من الميت و تخرج الميت من الحى و ترزق من تشاء بغير حساب ). و به اين ترتيب مساله تغيير تدريجى شب و روز، كوتاه شدن شب در نيمى از سال ، كه از آن تعبير به داخل شدن شب در روز شده است و بلند شدن شبها در نيم ديگر (دخول روز در شب ) و همچنين خارج شدن موجودات زنده از مرده ، و موجودات مرده از زنده ، و روزيهاى فراوانى كه نصيب بعضى از افراد مى شود، هر يك نشانه بارزى از قدرت مطلقه اوست . 1 - ((ولوج )) در لغت به معنى دخول است ، اين آيه مى گويد: خداوند، شب را در روز و روز را در شب داخل مى كند (در هشت مورد ديگر قرآن نيز، به اين معنى اشاره شده است ). منظور از اين جمله همان تغيير تدريجى محسوسى است كه در شب و روز، در طول سال ، مشاهده مى كنيم ، اين تغيير بر اثر انحراف محور كره زمين نسبت به مدار آن كه كمى بيش از 23 درجه است و تفاوت زاويه تابش ‍ خورشيد مى باشد، لذا مى بينيم در بلاد شمالى (نقاط بالاى خط استوا) در ابتداى زمستان ، روزها كم كم بلند و شبها، كوتاه مى شود تا اول تابستان ، سپس به عكس ، شبها بلند و روزها كوتاه مى شود و تا اول زمستان ادامه دارد. اما در بلاد جنوبى (نقاط پايين خط استوا) درست به عكس است . بنابراين ، خداوند دائما، شب و روز را در يكديگر داخل مى كند، يعنى از يكى كاسته به ديگرى مى افزايد. ممكن است گفته شود كه در خط حقيقى استوا و همچنين در نقطه اصلى قطب شمال و جنوب ، شب و روز در تمام سال مساوى هستند و هيچگونه تغييرى پيدا نميكند، شب و روز در خط استوا در تمام سال هر كدام دوازده ساعت و در نقطه قطب در تمام سال ، يك شب 6 ماهه و يك روز به همان اندازه است ، بنابراين آيه جنبه عمومى ندارد. پاسخ : در پاسخ اين سؤ ال بايد گفت : خط استواى حقيقى ، يك خط موهوم بيش نيست و هميشه زندگى واقعى مردم يا اين طرف خط استوا است يا آن طرف ، و همچنين نقطه قطب ، نقطه بسيار كوچكى بيش نيست و زندگى ساكنان مناطق قطبى (اگر ساكنانى داشته باشد) حتما در مكانى وسيعتر از نقطه حقيقى قطب است ، بنابراين هر دو دسته اختلاف شب و روز دارند. آيه ممكن است علاوه بر معنى فوق ، معنى ديگرى را هم در بر داشته باشد و آن اينكه شب و روز در كره زمين به خاطر وجود طبقات جو در اطراف اين كره به صورت ناگهانى ايجاد نمى شود، بلكه روز، به تدريج از فجر و فلق شروع شده و گسترده مى گردد و شب از شفق و سرخى طرف مشرق به هنگام غروب آغاز، و تدريجا تاريكى همه جا را مى گيرد. تدريجى بودن تغيير شب و روز به هر معنى كه باشد آثار سودمندى در زندگانى انسان و موجودات كره زمين دارد، زيرا پرورش گياهان و بسيارى از جانداران در پرتو نور و حرارت تدريجى آفتاب صورت مى گيرد، به اين معنى كه از آغاز بهار كه نور و حرارت ، روز به روز، افزايش مى يابد، گياهان و بسيارى از حيوانات هر روز مرحله تازه اى از تكامل خود را طى مى كنند و چون با گذشت زمان ، نور و حرارت بيشترى لازم دارند و اين موضوع به وسيله تغييرات تدريجى شب و روز تامين مى گردد، مى توانند به نقطه نهايى تكامل خود برسند. هر گاه شب و روز هميشه يكسان بود، نمو و رشد بسيارى از گياهان و حيوانات ، دچار اختلال مى شد و فصول چهارگانه كه لازمه اختلاف شب و روز و ((چگونگى زاويه تابش آفتاب است از بين مى رفت و طبعا انسان از فوايد اختلاف فصول بى بهره مى ماند.)) همچنين اگر معنى دوم در تفسير آيه را در نظر بگيريم كه آغاز شب و روز، تدريجى است نه ناگهانى و حتما شفق و بين الطلوعين در ميان اين دو است ، روشن مى شود كه اين تدريجى بودن شب و روز، براى ساكنان زمين نعمت بزرگى است ، زيرا كم كم با تاريكى يا روشنائى آشنا مى شوند و نيروهاى جسمى و زندگى اجتماعى آنان بر آن منطبق مى گردد، در غير اين صورت ، مسلما ناراحتيهايى به وجود مى آمد. 2 - جمله ((تخرج الحى من الميت و تخرج الميت من الحى )) و شبيه آن در چندين آيه از قرآن مجيد به چشم مى خورد كه مى گويد: ((خداوند زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مى آورد)). منظور از بيرون آوردن ((زنده )) از ((مرده )) همان پيدايش حيات از موجودات بيجان است ، زيرا مى دانيم آن روز كه زمين آماده پذيرش حيات شد، موجودات زنده از مواد بيجان به وجود آمدند، از اين گذشته دائما در بدن ما و همه موجودات زنده عالم ، مواد بى جان ، جزو سلولها شده ، تبديل به موجود زنده مى گردند. پيدايش مردگان از موجودات زنده ، نيز دائما در مقابل چشم ما مجسم است . در حقيقت آيه اشاره به قانون تبادل دائمى مرگ و حيات است كه عموميترين و پيچيده ترين و در عين حال جالبترين قانونى است كه بر ما حكومت مى كند. براى اين آيه ، تفسير ديگرى نيز هست كه با تفسير گذشته ، منافاتى ندارد و آن مسئله زندگى و مرگ معنوى است ، چه اين كه مى بينيم گاهى افراد با ايمان كه زندگان حقيقى هستند از افراد بى ايمان كه مردگان واقعى محسوب مى شوند به وجود مى آيند و گاهى به عكس ، افراد بى ايمان از افراد با ايمان متولد مى شوند. قرآن زندگى و مرگ معنوى را در آيات متعددى به ((كفر)) و ((ايمان )) تعبير كرده است . مطابق اين تفسير، قرآن مساله به هم ريختن قانون توارث را كه بعضى از دانشمندان آن را از قوانين قطعى طبيعت مى دانند، اعلام مى دارد، زيرا انسان به خاطر داشتن آزادى اراده مانند موجودات بى جان طبيعت نيست كه تحت تاثير اجبارى عوامل مختلف باشد، و اين خود يكى از قدرتنمائيهاى خدا است كه آثار كفر را از وجود فرزندان كافر (آنها كه مى خواهند واقعا مؤ من باشند) مى شويد، و آثار ايمان را از وجود فرزندان مؤ من (آنها كه مى خواهند واقعا كافر باشند) از بين مى برد و اين استقلال اراده ، كه حتى مى تواند بر زمينه هاى مساعد و نامساعد ارثى پيروز گردد از ناحيه اوست . همين معنى در روايتى از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) به ما رسيده است چنانكه در تفسير (الدر المنثور) از سلمان فارسى نقل شده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در تفسير آيه ((تخرج الحى من الميت ...)) فرمود: يعنى مؤ من را از صلب كافر و كافر را از صلب مؤ من خارج مى سازد. 3 - جمله ((و ترزق من تشاء بغير حساب )) به اصطلاح از قبيل ذكر ((عام )) بعد از ((خاص )) است زيرا در جمله هاى قبل ، نمونه هايى از روزيهاى خداوند به بندگان ، بيان شده است و در اين جمله مساله ، به صورت كلى و عموميتر در تمام مواهب و ارزاق ذكر گرديده يعنى نه تنها عزت و حكومت و حيات و مرگ به دست خدا است بلكه هر نوع روزى و موهبتى از ناحيه او است . جمله ((بغير حساب )) (بدون حساب ) اشاره به اين است كه درياى مواهب الهى آن قدر وسيع و پهناور است كه هر قدر به هر كس ببخشد كمترين تاثيرى براى او نمى كند و نياز به نگاه داشتن حساب ندارد، زيرا حساب را آنها نگه مى دارند كه سرمايه محدودى دارند، و بيم تمام شدن يا كمبود سرمايه درباره آنها ميرود، چنين اشخاصى هستند كه دائما در عطاياى خود حسابگرند. مبادا سرمايه آنها از دست برود، اما خداوندى كه درياى بى پايان هستى و كمالات است ، نه بيم كمبود دارد، و نه كسى از او حساب مى گيرد، و نه نيازى به حساب دارد. از آنچه گفته شد، روشن مى شود كه اين جمله ، منافات با آياتى كه بيان تقدير الهى و اندازه گيرى و لياقت و شايستگى افراد و حكمت و تدبير آفرينش را بيان مى كند، ندارد. 4 - سوال ديگرى در اينجا مطرح است و آن اينكه : از نظر قانون آفرينش و حكم عقل و دعوت انبياء، هر كسى در كسب سعادت و خوشبختى و عزت و ذلت و تلاش و كوشش براى كسب روزى خويش مختار و آزاد است ، پس چگونه در آيه فوق ، همه اينها به خداوند نسبت داده شده است ؟! پاسخ اين سؤ ال اين است كه سرچشمه اصلى عالم آفرينش و تمام مواهب و قدرتهائى كه افراد دارند، خداست ، اوست كه همه امكانات را براى تحصيل عزت و خوشبختى در اختيار بندگان ، قرار داده ، و اوست كه قوانينى در اين عالم وضع كرده كه اگر پشت پا به آن بزنند، نتيجه آن ، ذلت است ، و به همين دليل همه اينها را مى توان به او نسبت داد، ولى اين نسبت هرگز منافات با آزادى اراده بشر ندارد، زيرا انسان كه از اين قوانين و مواهب ، از اين قدرتها و نيروها، حسن استفاده ، يا سوء استفاده مى كند.
 
سوره : آل عمران    آیه : 27
متن عربی آیه : تُولِجُ اللَّيْلَ فِي الْنَّهَارِ وَتُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَتُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَتُخْرِجُ الَمَيَّتَ مِنَ الْحَيِّ وَتَرْزُقُ مَن تَشَاء بِغَيْرِ حِسَابٍ
 
شان نزول آیه
1- هنگامى كه پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله) مكه را فتح نمود، به مسلمانان نويد داد كه به زودى كشور ايران و روم نيز زير پرچم اسلام قرار خواهد گرفت. منافقان اين مطلب را اغراق‏آميز تلقى كرده و با تعجب گفتند: محمد (صلي الله عليه و آله) به مدينه و مكه قانع نيست و طمع در فتح ايران و روم دارد. در اين هنگام، آيه 27 نازل شد. 2- در روايتي ديگر آمده است: هنگامى كه پيامبر گرامى (صلي الله عليه و آله) به اتفاق مسلمانان مشغول حفر خندق در اطراف مدينه بود و با نظم خاصى مسلمانان، گروه گروه با سرعت و جديت، مشغول حفر خندق بودند تا پيش از رسيدن سپاه دشمن، اين وسيله دفاعى، تكميل گردد، ناگهان در ميان خندق سنگ سفيد بزرگ و سختى پيدا شد كه مسلمانان از شكستن و حركت دادن آن عاجز ماندند. "سلمان" به حضور پيامبر (صلي الله عليه و آله) رسيد و جريان را عرض كرد، پيامبر وارد خندق شد و كلنگ را از سلمان گرفت و محكم بر روى سنگ فرود آورد. از برخورد كلنگ با سنگ، جرقه‏اى جستن كرد، پيامبر (صلي الله عليه و آله) تكبير فتح و پيروزى گفت، مسلمانان نيز با او هم صدا شده و آهنگ تكبير در همه جا پيچيد. بار ديگر پيامبر (صلي الله عليه و آله) كلنگ را بر سر سنگ فرود آورده و مجددا جرقّه‏اى جهيد و قسمتى از سنگ شكست و صداى تكبير پيروزى پيامبر و مسلمانان، فضاى اطراف را پر كرد. براى سومين بار، كلنگ را بلند كرد و بر بقيه سنگ محكم كوبيد، مجددا از برخورد كلنگ با سنگ، جرقه‏اى زده شد، و بقيه سنگ درهم شكسته شد. براى سومين بار صداى تكبير در خندق پيچيد. سلمان عرض كرد: امروز وضع عجيبى از شما مشاهده كردم؟! پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: در ميان جرقه‏اى كه بار اول جستن كرد، كاخهاى حيره و مدائن را ديدم و برادرم جبرئيل به من بشارت داد كه آنها در زير پرچم اسلام قرار خواهند گرفت! در درون جرقه دوم، كاخهاى روم را ديدم، و هم او به من خبر داد كه در اختيار پيروانم قرار خواهد گرفت، در سومين جرقه، كاخهاى صنعاء و سرزمين يمن را ديدم و او به من بشارت داد كه مسلمانان بر آن نيز پيروز مى‏شوند و من در آن حال، تكبير پيروزى گفتم، اى مسلمانان به شما مژده باد! ... مسلمانان راستين از خوشحالى در پوست نمى‏گنجيدند و خدا را شكر مى‏كردند. اما منافقان، چهره در هم كشيده و با ناراحتى و به صورت اعتراض، گفتند: چه آرزوى باطل و چه وعده محالى؟! در حالى كه اينها از ترس جان خود، حالت دفاعى به خويش گرفته‏اند و مشغول حفر خندق هستند و با آن دشمن محدود، ياراى جنگ ندارند، خيال فتح كشورهاى بزرگ جهان را در سر مى‏پرورانند! در اين موقع آيات 27 و 28 نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
 
ترجمه
از شب می کاهی و به روز می افزايی و از روز می کاهی و به شب می افزايی زنده را از مرده بيرون می آوری و مرده را از زنده و به هر که بخواهی بی حساب روزی می دهی
ترجمه فولادوند
شب را به روز در مى‏آورى، و روز را به شب در مى‏آورى و زنده را از مرده بيرون مى آورى، و مرده را از زنده خارج مى‏سازى و هر كه را خواهى، بى‏حساب روزى مى‏دهى.
ترجمه مجتبوی
شب را در روز درمى‏آورى و روز را در شب درمى‏آورى، زنده را از مرده بيرون مى‏آورى و مرده را از زنده بيرون مى‏آورى، و به هر كه خواهى بى‏شمار روزى مى‏دهى.
ترجمه مشکینی
شب را در روز درمى‏آورى و روز را در شب درمى‏آورى (مقدارى از شب را از اول زمستان تا اول تابستان به تدريج وارد روز، و همان مقدار را از اول تابستان تا اول زمستان وارد شب مى‏كنى) و زنده را از مرده بيرون مى‏آورى، و مرده را از زنده بيرون مى‏آورى، (نبات را از جماد، حيوان را از نطفه و مؤمن را از كافر، و بالعكس در مى‏آورى) و هر كه را خواهى بى‏حساب (بى‏شمار و بدون استحقاق و بدون عوض) روزى مى‏دهى
ترجمه بهرام پور
شب را در روز و روز را در شب داخل مى‏كنى، و زنده را از مرده و مرده را از زنده، بيرون مى‏آورى، و هر كه را خواهى بى‏حساب روزى مى‏دهى
 
تفسیر نمونه
مفسر معروف ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) دو شاءن نزول براى آيه اول ذكر كرده است كه هر دو يك حقيقت را تعقيب مى كنند: 1 - هنگامى كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مكه را فتح نمود، به مسلمانان نويد داد كه به زودى كشور ايران و روم نيز زير پرچم اسلام قرار خواهد گرفت ، منافقان كه دلهايشان به نور ايمان روشن نشده بود و روح اسلام را درك نكرده بودند، اين مطلب را اغراق آميز تلقى كرده و با تعجب گفتند: محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) به مدينه و مكه قانع نيست و طمع در فتح ايران و روم دارد در اين هنگام ، آيه اول نازل شد. 2 - هنگامى كه پيغمبر گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم ) به اتفاق مسلمانان مشغول حفر خندق در اطراف مدينه بود و با نظم خاصى مسلمانان ، گروه گروه با سرعت و جديت ، مشغول حفر خندق بودند تا پيش از رسيدن سپاه دشمن ، اين وسيله دفاعى ، تكميل گردد، ناگهان در ميان خندق سنگ سفيد بزرگ و سختى پيدا شد كه مسلمانان از شكستن و حركت دادن آن عاجز ماندند، سلمان به حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد و جريان را عرض كرد، پيامبر وارد خندق شد و كلنگ را از سلمان گرفت و محكم بر روى سنگ فرود آورد، از برخورد كلنگ با سنگ ، جرقهاى جستن كرد، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تكبير فتح و پيروزى گفت ، مسلمانان نيز با او هم صدا شده و آهنگ تكبير در همه جا پيچيد، بار ديگر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كلنگ را بر سر سنگ فرود آورده مجددا جرقهاى جستن كرد و قسمتى از سنگ شكست و صداى تكبير پيروزى پيامبر و مسلمانان ، فضاى اطراف را پر كرد، براى سومين بار، كلنگ را بلند كرد و بر بقيه سنگ محكم كوبيد، مجددا از برخورد كلنگ با سنگ ، جرقهاى جستن نمود و اطراف خود را روشن ساخت ، و بقيه سنگ درهم شكسته شد و براى سومين بار صداى تكبير در خندق پيچيد. سلمان عرض كرد: امروز وضع عجيبى از شما مشاهده كردم ! پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: در ميان جرقهاى كه بار اول جستن كرد، كاخهاى حيره و مدائن را ديدم و برادرم جبرئيل به من بشارت داد كه آنها در زير پرچم اسلام قرار خواهند گرفت ! در درون جرقه دوم كاخهاى روم را ديدم ، و هم او به من خبر داد كه در اختيار پيروانم قرار خواهد گرفت ، در سومين جرقه ، كاخهاى صنعاء و سرزمين يمن را ديدم و او به من بشارت داد كه مسلمانان بر آن پيروز مى شوند و من در آن حال ، تكبير پيروزى گفتم ، اى مسلمانان به شما مژده باد!... مسلمانان راستين از خوشحالى در پوست نميگنجيدند و خدا را شكر مى كردند. اما منافقان ، چهره در هم كشيده و با ناراحتى و به صورت اعتراض ، گفتند: چه آرزوى باطل و چه وعده محالى ؟! در حالى كه اينها از ترس جان خود، حالت دفاعى به خويش گرفته اند و مشغول حفر خندق هستند و با آن دشمن محدود، ياراى جنگ ندارند، خيال فتح كشورهاى بزرگ جهان را در سر مى پرورانند، در اين موقع آيات مورد بحث نازل شد و به آنها پاسخ گفت . همه چيز به دست اوست ! در آيات قبل سخن از امتيازاتى بود كه اهل كتاب (يهود و نصارى ) براى خود قايل بودند و خود را از خاصان خداوند مى پنداشتند (علاوه بر اين مدعى بودند حاكميت و مالكيت نيز از آن آنها است ) خداوند در اين دو آيه ادعاى باطل آنان را با اين بيان جالب رد مى كند، مى فرمايد: ((بگو: بارالها! مالك ملكها توئى ، تو هستى كه به هر كس بخواهى و شايسته بدانى حكومت مى بخشى و از هر كس بخواهى حكومت را جدا ميسازى )) (قل اللهم مالك الملك تؤ تى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء). ((هر كس را بخواهى بر تخت عزت مينشانى ، و هر كس را اراده كنى بر خاك مذلت قرار مى دهى )) (و تعز من تشاء و تذل من تشاء). و در يك جمله ((كليد تمام خوبيها به دست تواناى تو است ، زيرا تو بر هر چيز توانائى )) (بيدك الخير انك على كل شى ء قدير). ناگفته پيدا است كه منظور از اراده و مشيت الهى در اين آيه اين نيست كه بدون حساب و بى دليل چيزى را به كسى ميبخشد و يا از او مى گيرد، بلكه مشيت او از روى حكمت و مراعات نظام و مصلحت و حكمت جهان آفرينش و عالم انسانيت است و گاه اين حكومتها به خاطر شايستگيها است ، و گاه حكومت ظالمان هماهنگ ناشايستگى امتها است . اين نكته نيز قابل توجه است كه لفظ ((خير)) افعل التفضيل است و معادل فارسى آن ((بهتر)) مى باشد، و براى برترى چيزى بر چيز ديگر ذكر مى شود ولى در بسيارى از موارد، به معنى خوب (بدون مفهوم صفت تفضيلى ) نيز به كار ميرود و ظاهر اين است كه در آيه مورد بحث به معنى دوم است . يعنى سرچشمه تمام خوبيها از او و به دست او است . جمله ((بيدك الخير)) با توجه به الف و لام استغراق در ((الخير)) و مقدم شدن خبر بر مبتدا (زيرا بيدك الخير فرموده نه الخير بيدك ) نشان مى دهد كه تمام خيرها و بركات و نيكها و خوبيها، در دست خدا است ، و ضمنا از اين جمله استفاده مى شود كه هم عزت ، خير است و هم ذلت ، و هم بخشيدن حكومت و هم گرفتن آن ، هر كدام در جاى خود خير است و بر طبق قانون عدالت ، و شرى وجود ندارد، جانيان و بدكاران ، خيرشان در آن است كه در زندان باشند، و نيكوكاران با ايمان ، خيرشان در آزادى است . به تعبير ديگر در جهان هستى شرى وجود ندارد، اين ما هستيم كه خيرات را مبدل به شر مى كنيم و اگر مى گويد: خير تنها به دست تو است و از شر سخنى نمى گويد، به خاطر آن است كه شرى از ذات پاك او صادر نمى شود. جمله ((انك على كل شى ء قدير)) در واقع دليلى است بر تمام آنچه در اين آيه آمده زيرا وقتى او بر هر چيز قادر است ، حكومت و عزت و خيرات به دست او است . سؤ ال : در اينجا سؤ ال مهمى مطرح است و آن اينكه ممكن است كسانى از آيه فوق چنين نتيجه بگيرند كه ، هر كس به حكومتى مى رسد و يا از حكومت ، سقوط مى كند، خواست خدا بوده و نتيجه اين سخن ، امضاى تمام حكومتهاى جباران و ستمگران تاريخ از قبيل حكومت چنگيز و هيتلر و... مى باشد، اتفاقا در تاريخ نيز مى خوانيم كه يزيد بن معاويه هم براى توجيه حكومت ننگين و ظالمانه خود به اين آيه استدلال كرد. به همين جهت در كلمات مفسران ، براى حل اين اشكال توضيحاتى درباره آيه ديده مى شود از جمله اين كه : آيه مخصوص به حكومتهاى الهى است و يا مخصوص به حكومت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و پايان دادن به حكومت جباران قريش است . ولى حق اين است كه آيه يك مفهوم كلى و عمومى دارد كه طبق آن ، تمام حكومتهاى خوب و بد بر طبق مشيت خداست ، ولى با اين توضيح كه : خداوند يك سلسله عوامل و اسباب براى پيشرفت و پيروزى در اين جهان آفريده است ، و استفاده از آثار اين اسباب همان مشيت خدا است . بنابراين خواست خدا يعنى آثارى كه در آن اسباب و عوامل آفريده شده است : حال اگر افراد ستمگر و ناصالحى (همچون چنگيز و يزيد و فرعون و مانند اينها) از آن وسايل استفاده كردند و ملتهائى ضعيف و زبون و ترسو، به آن تن در دادند و حكومت ننگين آنها را تحمل كردند، اين نتيجه اعمال خود آنها است ، كه گفته اند: ((هر ملتى لايق همان حكومتى است كه دارد))! ولى اگر ملتها آگاه بودند و آن عوامل و اسباب را از دست جباران گرفته و به دست صالحان دادند و حكومتهاى عادلانهاى به وجود آوردند باز نتيجه اعمال آنها است كه بستگى به طرز استفاده از عوامل و اسباب الهى دارد. در حقيقت آيه ، بيدار باشى براى همه افراد و جوامع انسانى است كه بهوش باشند، و از وسايل پيروزى بهره گيرند و پيش از آنكه افراد ناصالح بر آنها چيره شوند و مقامات حساس اجتماع را از دست آنها بگيرند آنها بكوشند و سنگرها را اشغال كنند. كوتاه سخن اينكه : خواست خداوند همان است كه در عالم ، اسباب آفريده تا چگونه ما از عالم اسباب استفاده كنيم . در آيه بعد براى تكميل اين معنى و نشان دادن حاكميت خداوند بر تمام عالم هستى مى افزايد: ((شب را در روز داخل مى كنى و روز را در شب و موجود زنده را از مرده خارج مى سازى و مرده را از زنده ، و به هر كس ‍ اراده كنى بدون حساب روزى مى بخشى )) (تولج الليل فى النهار و تولج النهار فى الليل و تخرج الحى من الميت و تخرج الميت من الحى و ترزق من تشاء بغير حساب ). و به اين ترتيب مساله تغيير تدريجى شب و روز، كوتاه شدن شب در نيمى از سال ، كه از آن تعبير به داخل شدن شب در روز شده است و بلند شدن شبها در نيم ديگر (دخول روز در شب ) و همچنين خارج شدن موجودات زنده از مرده ، و موجودات مرده از زنده ، و روزيهاى فراوانى كه نصيب بعضى از افراد مى شود، هر يك نشانه بارزى از قدرت مطلقه اوست . 1 - ((ولوج )) در لغت به معنى دخول است ، اين آيه مى گويد: خداوند، شب را در روز و روز را در شب داخل مى كند (در هشت مورد ديگر قرآن نيز، به اين معنى اشاره شده است ). منظور از اين جمله همان تغيير تدريجى محسوسى است كه در شب و روز، در طول سال ، مشاهده مى كنيم ، اين تغيير بر اثر انحراف محور كره زمين نسبت به مدار آن كه كمى بيش از 23 درجه است و تفاوت زاويه تابش ‍ خورشيد مى باشد، لذا مى بينيم در بلاد شمالى (نقاط بالاى خط استوا) در ابتداى زمستان ، روزها كم كم بلند و شبها، كوتاه مى شود تا اول تابستان ، سپس به عكس ، شبها بلند و روزها كوتاه مى شود و تا اول زمستان ادامه دارد. اما در بلاد جنوبى (نقاط پايين خط استوا) درست به عكس است . بنابراين ، خداوند دائما، شب و روز را در يكديگر داخل مى كند، يعنى از يكى كاسته به ديگرى مى افزايد. ممكن است گفته شود كه در خط حقيقى استوا و همچنين در نقطه اصلى قطب شمال و جنوب ، شب و روز در تمام سال مساوى هستند و هيچگونه تغييرى پيدا نميكند، شب و روز در خط استوا در تمام سال هر كدام دوازده ساعت و در نقطه قطب در تمام سال ، يك شب 6 ماهه و يك روز به همان اندازه است ، بنابراين آيه جنبه عمومى ندارد. پاسخ : در پاسخ اين سؤ ال بايد گفت : خط استواى حقيقى ، يك خط موهوم بيش نيست و هميشه زندگى واقعى مردم يا اين طرف خط استوا است يا آن طرف ، و همچنين نقطه قطب ، نقطه بسيار كوچكى بيش نيست و زندگى ساكنان مناطق قطبى (اگر ساكنانى داشته باشد) حتما در مكانى وسيعتر از نقطه حقيقى قطب است ، بنابراين هر دو دسته اختلاف شب و روز دارند. آيه ممكن است علاوه بر معنى فوق ، معنى ديگرى را هم در بر داشته باشد و آن اينكه شب و روز در كره زمين به خاطر وجود طبقات جو در اطراف اين كره به صورت ناگهانى ايجاد نمى شود، بلكه روز، به تدريج از فجر و فلق شروع شده و گسترده مى گردد و شب از شفق و سرخى طرف مشرق به هنگام غروب آغاز، و تدريجا تاريكى همه جا را مى گيرد. تدريجى بودن تغيير شب و روز به هر معنى كه باشد آثار سودمندى در زندگانى انسان و موجودات كره زمين دارد، زيرا پرورش گياهان و بسيارى از جانداران در پرتو نور و حرارت تدريجى آفتاب صورت مى گيرد، به اين معنى كه از آغاز بهار كه نور و حرارت ، روز به روز، افزايش مى يابد، گياهان و بسيارى از حيوانات هر روز مرحله تازه اى از تكامل خود را طى مى كنند و چون با گذشت زمان ، نور و حرارت بيشترى لازم دارند و اين موضوع به وسيله تغييرات تدريجى شب و روز تامين مى گردد، مى توانند به نقطه نهايى تكامل خود برسند. هر گاه شب و روز هميشه يكسان بود، نمو و رشد بسيارى از گياهان و حيوانات ، دچار اختلال مى شد و فصول چهارگانه كه لازمه اختلاف شب و روز و ((چگونگى زاويه تابش آفتاب است از بين مى رفت و طبعا انسان از فوايد اختلاف فصول بى بهره مى ماند.)) همچنين اگر معنى دوم در تفسير آيه را در نظر بگيريم كه آغاز شب و روز، تدريجى است نه ناگهانى و حتما شفق و بين الطلوعين در ميان اين دو است ، روشن مى شود كه اين تدريجى بودن شب و روز، براى ساكنان زمين نعمت بزرگى است ، زيرا كم كم با تاريكى يا روشنائى آشنا مى شوند و نيروهاى جسمى و زندگى اجتماعى آنان بر آن منطبق مى گردد، در غير اين صورت ، مسلما ناراحتيهايى به وجود مى آمد. 2 - جمله ((تخرج الحى من الميت و تخرج الميت من الحى )) و شبيه آن در چندين آيه از قرآن مجيد به چشم مى خورد كه مى گويد: ((خداوند زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مى آورد)). منظور از بيرون آوردن ((زنده )) از ((مرده )) همان پيدايش حيات از موجودات بيجان است ، زيرا مى دانيم آن روز كه زمين آماده پذيرش حيات شد، موجودات زنده از مواد بيجان به وجود آمدند، از اين گذشته دائما در بدن ما و همه موجودات زنده عالم ، مواد بى جان ، جزو سلولها شده ، تبديل به موجود زنده مى گردند. پيدايش مردگان از موجودات زنده ، نيز دائما در مقابل چشم ما مجسم است . در حقيقت آيه اشاره به قانون تبادل دائمى مرگ و حيات است كه عموميترين و پيچيده ترين و در عين حال جالبترين قانونى است كه بر ما حكومت مى كند. براى اين آيه ، تفسير ديگرى نيز هست كه با تفسير گذشته ، منافاتى ندارد و آن مسئله زندگى و مرگ معنوى است ، چه اين كه مى بينيم گاهى افراد با ايمان كه زندگان حقيقى هستند از افراد بى ايمان كه مردگان واقعى محسوب مى شوند به وجود مى آيند و گاهى به عكس ، افراد بى ايمان از افراد با ايمان متولد مى شوند. قرآن زندگى و مرگ معنوى را در آيات متعددى به ((كفر)) و ((ايمان )) تعبير كرده است . مطابق اين تفسير، قرآن مساله به هم ريختن قانون توارث را كه بعضى از دانشمندان آن را از قوانين قطعى طبيعت مى دانند، اعلام مى دارد، زيرا انسان به خاطر داشتن آزادى اراده مانند موجودات بى جان طبيعت نيست كه تحت تاثير اجبارى عوامل مختلف باشد، و اين خود يكى از قدرتنمائيهاى خدا است كه آثار كفر را از وجود فرزندان كافر (آنها كه مى خواهند واقعا مؤ من باشند) مى شويد، و آثار ايمان را از وجود فرزندان مؤ من (آنها كه مى خواهند واقعا كافر باشند) از بين مى برد و اين استقلال اراده ، كه حتى مى تواند بر زمينه هاى مساعد و نامساعد ارثى پيروز گردد از ناحيه اوست . همين معنى در روايتى از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) به ما رسيده است چنانكه در تفسير (الدر المنثور) از سلمان فارسى نقل شده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در تفسير آيه ((تخرج الحى من الميت ...)) فرمود: يعنى مؤ من را از صلب كافر و كافر را از صلب مؤ من خارج مى سازد. 3 - جمله ((و ترزق من تشاء بغير حساب )) به اصطلاح از قبيل ذكر ((عام )) بعد از ((خاص )) است زيرا در جمله هاى قبل ، نمونه هايى از روزيهاى خداوند به بندگان ، بيان شده است و در اين جمله مساله ، به صورت كلى و عموميتر در تمام مواهب و ارزاق ذكر گرديده يعنى نه تنها عزت و حكومت و حيات و مرگ به دست خدا است بلكه هر نوع روزى و موهبتى از ناحيه او است . جمله ((بغير حساب )) (بدون حساب ) اشاره به اين است كه درياى مواهب الهى آن قدر وسيع و پهناور است كه هر قدر به هر كس ببخشد كمترين تاثيرى براى او نمى كند و نياز به نگاه داشتن حساب ندارد، زيرا حساب را آنها نگه مى دارند كه سرمايه محدودى دارند، و بيم تمام شدن يا كمبود سرمايه درباره آنها ميرود، چنين اشخاصى هستند كه دائما در عطاياى خود حسابگرند. مبادا سرمايه آنها از دست برود، اما خداوندى كه درياى بى پايان هستى و كمالات است ، نه بيم كمبود دارد، و نه كسى از او حساب مى گيرد، و نه نيازى به حساب دارد. از آنچه گفته شد، روشن مى شود كه اين جمله ، منافات با آياتى كه بيان تقدير الهى و اندازه گيرى و لياقت و شايستگى افراد و حكمت و تدبير آفرينش را بيان مى كند، ندارد. 4 - سوال ديگرى در اينجا مطرح است و آن اينكه : از نظر قانون آفرينش و حكم عقل و دعوت انبياء، هر كسى در كسب سعادت و خوشبختى و عزت و ذلت و تلاش و كوشش براى كسب روزى خويش مختار و آزاد است ، پس چگونه در آيه فوق ، همه اينها به خداوند نسبت داده شده است ؟! پاسخ اين سؤ ال اين است كه سرچشمه اصلى عالم آفرينش و تمام مواهب و قدرتهائى كه افراد دارند، خداست ، اوست كه همه امكانات را براى تحصيل عزت و خوشبختى در اختيار بندگان ، قرار داده ، و اوست كه قوانينى در اين عالم وضع كرده كه اگر پشت پا به آن بزنند، نتيجه آن ، ذلت است ، و به همين دليل همه اينها را مى توان به او نسبت داد، ولى اين نسبت هرگز منافات با آزادى اراده بشر ندارد، زيرا انسان كه از اين قوانين و مواهب ، از اين قدرتها و نيروها، حسن استفاده ، يا سوء استفاده مى كند.
 
سوره : النور    آیه : 62
متن عربی آیه : إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا كَانُوا مَعَهُ عَلَى أَمْرٍ جَامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَن لِّمَن شِئْتَ مِنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
 
شان نزول آیه
1- در بعضى از روايات مى‏خوانيم كه اين آيه در مورد" حنظلة بن أبى عياش" نازل شده است كه در همان شب كه فرداى آن جنگ احد در گرفت مى‏خواست عروسى كند. پيامبر (صلی الله علیه و آله) با اصحاب و ياران مشغول به مشورت درباره جنگ بود، او نزد پيامبر (صلی الله علیه و آله) آمد و عرضه داشت كه اگر پيامبر (صلی الله علیه و آله) به او اجازه دهد آن شب را نزد همسر خود بماند. پيامبر (صلی الله علیه و آله) به او اجازه داد. صبحگاهان به قدرى عجله براى شركت در برنامه جهاد داشت كه موفق به انجام غسل نشد، با همان حال وارد معركه كارزار گرديد، و سرانجام شربت شهادت نوشيد. پيامبر (صلی الله علیه و آله) درباره او فرمود: فرشتگان را ديدم كه حنظله را در ميان‏ آسمان و زمين غسل مى‏دهند! لذا بعد از آن حنظله به عنوان" غسيل الملائكه" ناميده شد. 2- گفته شده كه این آيه در داستان جنگ خندق نازل گرديد، در آن هنگام كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) با انبوه مسلمانان با سرعت مشغول كندن خندق در اطراف مدينه بودند، گروهى از منافقين به ظاهر در صف آنها بودند و كمتر كار انجام مى‏دادند و تا چشم مسلمانان را غافل مى‏ديدند، بدون اجازه گرفتن از پيامبر (صلی الله علیه و آله) آهسته به خانه‏هاى خود مى‏آمدند. اما هنگامى كه مسلمانان راستين مشكلى پيدا مى‏كردند، نزد پيامبر (صلی الله علیه و آله) آمده اجازه مى‏خواستند و به محض اينكه كار خود را انجام مى‏دادند، باز مى‏گشتند و به حفر خندق ادامه مى‏دادند، تا از اين كار خير و مهم عقب نمانند. آيه فوق گروه اول را مذمت و گروه دوم را ستايش مى‏كند.
 
ترجمه
مؤمنان کسانی هستند که به خدا و پيامبرش ايمان آورده اند و چون با، پيامبر در کاری همگانی باشند ، تا از او رخصت نطلبيده اند نبايد بروند آنان که از تو رخصت می طلبند ، کسانی هستند که به خدا و پيامبرش ايمان آورده اند پس هنگامی که از تو برای پاره ای از کارهايشان رخصت خواستند، به هر يک از آنان که خواهی رخصت بده و برايشان از خدا آمرزش بخواه ، که خدا آمرزنده و مهربان است
ترجمه فولادوند
جز اين نيست كه مؤمنان كسانى‏اند كه به خدا و پيامبرش گرويده‏اند، و هنگامى كه با او بر سر كارى اجتماع كردند، تا از وى كسب اجازه نكنند نمى‏روند. در حقيقت، كسانى كه از تو كسب اجازه مى‏كنند آنانند كه به خدا و پيامبرش ايمان دارند. پس چون براى برخى از كارهايشان از تو اجازه خواستند، به هر كس از آنان كه خواستى اجازه ده و برايشان آمرزش بخواه كه خدا آمرزنده مهربان است.
ترجمه مجتبوی
همانا مؤمنان كسانى‏اند كه به خدا و پيامبر او ايمان آورده‏اند و چون با او
ترجمه مشکینی
جز اين نيست كه مؤمنان (واقعى) كسانى هستند كه به خدا و فرستاده او ايمان آورده‏اند و چون در كار مهم اجتماعى (مانند امر مشورتى، جنگ، جمعه و عيد) با او باشند از نزد او نمى‏روند تا از او اجازه بگيرند. كسانى كه از تو اجازه مى‏خواهند آنهايند كه به خدا و فرستاده او ايمان دارند پس اگر براى برخى از كارهايشان از تو اجازه طلبند به هر كس از آنها كه بخواهى اجازه ده و براى آنها از خدا طلب آمرزش كن، كه خداوند بسيار آمرزنده و مهربان است
ترجمه بهرام پور
جز اين نيست كه مؤمنان [واقعى‏] كسانى هستند كه به خدا و پيامبرش گرويده‏اند، و هنگامى كه با پيامبر در كارى عمومى گرد آيند، جايى نميروند مگر از او اجازه بگيرند. در حقيقت كسانى كه از تو كسب اجازه مى‏كنند، آنانند كه به خدا و پيامبرش ايمان دارند. پس چون بر
 
تفسیر نمونه
درباره نخستين آيه مورد بحث شان نزولهاى گوناگونى نقل كرده اند: در بعضى از روايات مى خوانيم كه اين آيه در مورد حنظلة بن اءبى عياش نازل شده است كه در همان شب كه فرداى آن جنگ احد در گرفت مى خواست عروسى كند، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با اصحاب و ياران مشغول به مشورت درباره جنگ بود، او نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و عرضه داشت كه اگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به او اجازه دهد آن شب را نزد همسر خود بماند، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به او اجازه داد. صبحگاهان به قدرى عجله براى شركت در برنامه جهاد داشت كه موفق به انجام غسل نشد، با همان حال وارد معركه كارزار گرديد، و سرانجام شربت شهادت نوشيد. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درباره او فرمود: فرشتگان را ديدم كه حنظله را در ميان آسمان و زمين غسل مى دهند!، لذا بعد از آن حنظله به عنوان غسيل الملائكه ناميده شد. <2> در شاءن نزول ديگرى مى خوانيم كه آيه در داستان جنگ خندق نازل گرديد، در آن هنگام كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با انبوه مسلمانان با سرعت مشغول كندن خندق در اطراف مدينه بودند گروهى از منافقين به ظاهر در صف آنها بودند ولى كمتر كار انجام مى دادند، و تا چشم مسلمانان را غافل مى ديدند بدون اجازه گرفتن از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آهسته به خانه هاى خود مى آمدند، اما هنگامى كه مسلمانان راستين مشكلى پيدا مى كردند نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده اجازه مى خواستند و به محض اينكه كار خود را انجام مى دادند باز مى گشتند و به حفر خندق ادامه مى دادند، تا از اين كار خير و مهم عقب نمانند، آيه فوق گروه اول را مذمت و گروه دوم را ستايش مى كند. <3> پيامبر را تنها نگذاريد! در چگونگى ارتباط اين آيات با آيات قبل بعضى از مفسران از جمله مرحوم طبرسى در مجمع البيان و نويسنده تفسير فى ظلال گفته اند كه چون در آيات گذشته بخشى از نحوه معاشرت افراد با دوستان و خويشاوندان مطرح شده بود، آيات مورد بحث كيفيت معاشرت مسلمانان را با پيشوايشان پيامبر مطرح نموده و لزوم انضباط را در برابر او تاءكيد مى كند، تا در همه چيز گوش به فرمان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشند و در كارهاى مهم بدون ضرورت ، و بدون اجازه او از جمعيت جدا نشوند. اين احتمال نيز وجود دارد كه در چند آيه قبل ، سخن از لزوم اطاعت خدا و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در ميان بود و يكى از شئون اطاعت آن است كه بدون اذن و فرمان او كارى نكنند، لذا در آيات مورد بحث از اين مطلب سخن مى گويد. به هر حال در نخستين آيه مى فرمايد: مؤ منان واقعى كسانى هستند كه ايمان به خدا و رسولش آورده اند و هنگامى كه در كار مهمى كه حضور جمعيت را ايجاب مى كند با او باشند، بدون اذن و اجازه او به جائى نمى روند (انما المؤ منون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاءذنوه ). منظور از ((امر جامع )) هر كار مهمى است كه اجتماع مردم در آن لازم است و تعاون و همكاريشان ضرورت دارد، خواه مساءله مهم مشورتى باشد، خواه مطلبى پيرامون جهاد و مبارزه با دشمن ، و خواه نماز جمعه در شرائط فوق العاده ، و مانند آن ، بنابراين اگر مى بينيم بعضى از مفسران آن را به خصوص مشورت ، يا خصوص مساءله جهاد، يا خصوص نماز جمعه يا نماز عيد تفسير كرده اند بايد گفت : بخشى از معنى آيه را منعكس ساخته اند، و شاءن نزولهاى گذشته نيز مصداقهائى از اين حكم كلى هستند. در حقيقت اين يك دستور انضباطى است كه هيچ جمعيت و گروه متشكل و منسجم نمى تواند نسبت به آن بى اعتنا باشد، چرا كه در اين گونه مواقع گاهى حتى غيبت يك فرد گران تمام مى شود و به هدف نهائى آسيب مى رساند، مخصوصا اگر رئيس جمعيت ، فرستاده پروردگار و پيامبر خدا و رهبر روحانى نافذ الامر باشد. توجه به اين نكته نيز لازم است كه منظور از اجازه گرفتن اين نيست كه هر كس كارى دارد يك اجازه صورى بگيرد و به دنبال كار خود برود، بلكه براستى اجازه گيرد، يعنى اگر رهبر، غيبت او را مضر تشخيص نداد، به او اجازه مى دهد و در غير اين صورت بايد بماند و گاهى كار خصوصى خود را فداى هدف مهمتر كند. لذا در دنبال اين جمله اضافه مى كند: كسانى كه از تو اجازه مى گيرند آنها براستى ايمان به خدا و رسولش آورده اند ايمانشان تنها با زبان نيست ، بلكه با روح و جان مطيع فرمان تواند (ان الذين يستاذنونك اولئك الذين يؤ منون بالله و رسوله ). ((در اين صورت هر گاه از تو براى بعضى از كارهاى مهم خود اجازه بخواهند به هر كس از آنها مى خواهى (و صلاح مى بينى ) اجازه ده )) (فاذا استاذنوك لبعض ‍ شانهم فاذن لمن شئت منهم ). روشن است كه اينگونه افراد با ايمان با توجه به اينكه براى امر مهمى اجتماع كرده اند هرگز براى يك كار جزئى اجازه نمى طلبند، و منظور از شانهم در آيه كارهاى ضرورى و قابل اهميت است . و از سوى ديگر، خواست پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مفهومش اين نيست كه بدون در نظر گرفتن جوانب امر و اثرات حضور و غياب افراد اجازه دهد، بلكه اين تعبير براى آنست كه دست رهبر باز باشد و در هر مورد ضرورت حضور افراد را احساس مى كند به آنها اجازه رفتن را ندهد. شاهد اين سخن اينكه در آيه 43 سوره توبه ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به خاطر اجازه دادن به بعضى از افراد مؤ اخذه مى كند و مى گويد: عفى الله عنك لمن اذنت لهم حتى يتبين لك الذين صدقوا و تعلم الكاذبين : ((خداوند تو را عفو كرد چرا به آنها اجازه دادى پيش از آنكه راستگويان از دروغگويان براى تو شناخته شوند؟!)). اين آيه نشان مى دهد كه حتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در اجازه دادن افراد بايد دقت كند و تمام جوانب كار را در نظر گيرد و در اين امر مسئوليت الهى دارد. و در پايان آيه مى فرمايد: هنگامى كه به آنها اجازه مى دهى براى آنان استغفار كن كه خداوند غفور و رحيم است (و استغفر لهم الله ان الله غفور رحيم ). در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اين استغفار براى چيست ؟ مگر آنها با اجازه گرفتن از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باز گنهكارند كه نياز به استغفار دارند؟!. اين سؤ ال را از دو راه مى توان پاسخ گفت : نخست اينكه آنها گر چه ماذون و مجازند ولى بالاخره كار شخصى خود را بر كار جمعى مسلمين مقدم داشته اند و اين خالى از يكنوع ترك اولى نيست <4> و لذا نياز به استغفار دارند (همانند استغفار بر يك عمل مكروه ). ضمنا اين تعبير نشان مى دهد كه تا مى توانند از گرفتن اجازه خوددارى كنند و فداكارى و ايثار نمايند كه حتى پس از اجازه باز عمل آنها ترك اولى است ، مبادا حوادث جزئى را بهانه ترك گفتن اين برنامه هاى مهم قرار دهد. ديگر اينكه آنها به خاطر رعايت ادب در برابر رهبرشان درخور لطف الهى هستند و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان تشكر از اين عمل براى آنها استغفار مى كند. <5> در عين حال اين دو پاسخ با هم منافاتى ندارد و ممكن است هر دو منظور باشد. البته اين دستور انضباطى مهم اسلامى مخصوص پيامبر و يارانش نبوده است بلكه در برابر تمام رهبران و پيشوايان الهى اعم از پيامبر و امام و علمائى كه جانشين آنها هستند رعايت آن لازم است ، چرا كه مساءله سرنوشت مسلمين و نظام جامعه اسلامى در آن مطرح مى باشد، و حتى علاوه بر دستور قرآن مجيد، عقل و منطق نيز حاكم به آن است ، زيرا اصولا هيچ تشكيلاتى بدون رعايت اين اصل پا بر جا نمى ماند، و مديريت صحيح بدون آن امكان پذير نيست . عجب اينكه بعضى از مفسران معروف اهل سنت اين آيه را دليل بر جواز اجتهاد و واگذارى حكم به راى مجتهد دانسته اند، ولى ناگفته پيدا است آن اجتهادى كه در مباحث اصول و فقه مطرح است مربوط به احكام شرع است نه مربوط به موضوعات ، اجتهاد در موضوعات قابل انكار نيست ، هر فرمانده لشكر، هر رئيس ‍ اداره و هر سرپرست گروهى به هنگام تصميمگيرى در مسائل اجرائى و موضوعات خارجى راءيش محترم است ، اين دليل بر آن نيست كه در احكام كلى شرع بتوان اجتهاد كرد و با مصلحت انديشى ، حكمى وضع يا حكمى را نفى نمود. سپس دستور ديگرى در ارتباط با فرمانهاى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بيان كرده مى گويد: دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را در ميان خود مانند دعوت بعضى از شما نسبت به بعضى ديگر تلقى نكنيد (لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا). او هنگامى كه شما را براى مسالهاى فرا مى خواند حتما يك موضوع مهم الهى و دينى است ، بايد آن را با اهميت تلقى كنيد، و به طور جدى روى آن بايستيد، دعوتهاى او را ساده نگيريد كه فرمانش ‍ فرمان خدا و دعوتش دعوت پروردگار است . سپس ادامه مى دهد: خداوند كسانى را كه از شما براى جدا شدن از برنامه هاى مهم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پشت سر ديگران پنهان مى شوند، و يكى پس از ديگرى فرار مى كنند مى داند و مى بيند (قد يعلم الله الذين يتسللون منكم لو اذا). ((اما آنها كه مخالفت فرمان او مى كنند بايد از اين بترسند كه فتنهاى دامنشان را بگيرد، يا عذاب دردناك به آنها برسد (فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم ). ((يتسللون )) از ماده ((تسلل )) در اصل به معنى بر كندن چيزى است (مثلا گفته مى شود ((سل السيف من الغمد)) يعنى شمشير را از غلاف كشيد) و معمولا به كسانى كه مخفيانه و به طور قاچاقى از جائى مى گريزند، متسللون گفته مى شود. ((لواذا)) از ((ملاوزه )) به معنى استتار است ، و در اينجا به معنى عمل كسانى است كه پشت سر ديگرى خود را پنهان مى كنند يا در پشت ديوارى قرار مى گيرند و به اصطلاح افراد را خواب مى كنند و فرار مى كنند، اين عملى بوده است كه منافقين به هنگامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مردم را براى جهاد يا امر مهم ديگرى فرا مى خواند انجام مى دادند. قرآن مجيد مى گويد: اين عمل زشت منافقانه شما اگر از مردم پنهان بماند از خدا هرگز پنهان نخواهد ماند، و اين مخالفتهاى شما در برابر فرمان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مجازات دردناكى در دنيا و آخرت دارد. در اينكه منظور از ((فتنه )) در اينجا چيست ؟ بعضى از مفسران آن را به معنى قتل و بعضى به معنى گمراهى و بعضى به معنى تسلط سلطان ظالم ، و سر انجام بعضى به معنى بلاى نفاق كه در قلب انسان آشكار مى شود دانسته اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از فتنه ، فتنه هاى اجتماعى و نابسامانيها و هرج و مرج و شكست و ساير آفتهائى است كه بر اثر تخلف از فرمان رهبر دامنگير جامعه مى شود. ولى به هر حال فتنه مفهوم وسيعى دارد كه همه اين امور و غير اينها را شامل مى شود. همانگونه كه ((عذاب اليم )) ممكن است عذاب دنيا يا آخرت يا هر دو را در بر گيرد. قابل توجه اينكه در تفسير آيه فوق غير از آنچه گفتيم دو احتمال ديگر ذكر كرده اند: نخست اينكه : منظور از ((لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا)) اين است كه هنگامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را صدا مى زنيد با ادب و احترامى كه شايسته مقام او است وى را بخوانيد، نه همچون صدا زدن يكديگر، زيرا بعضى از كسانى كه با ادب اسلامى آشنا نبودند خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى رسيدند و در ميان جمع يا تنهائى مرتب : يا محمد ! يا محمد!... مى گفتند به گونه اى كه شايسته يك رهبر بزرگ آسمانى نبود، هدف اين است كه او را با تعبيراتى مانند يا رسول الله و يا نبى الله و با لحنى معقول و مؤ دبانه صدا بزنند. در بعضى از روايات نيز اين تفسير وارد شده است ، ولى با توجه به آيه گذشته و تعبيرات ذيل خود اين آيه كه سخن از اجابت دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و غائب نشدن از محضر او بدون اذن مى گويد اين تفسير با ظاهر آيه سازگار نيست ، مگر اينكه بگوئيم هر دو مطلب مراد است ، و تفسير اول و دوم را در مفهوم آيه جمع بدانيم . تفسير سومى نيز براى آيه نقل شده كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد و آن اينكه دعا و نفرينهاى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را همچون نفرين خودتان در باره يكديگر نگيريد)). <6> چرا كه دعا و نفرين او روى حساب است و برنامه الهى و مسلما كارگر خواهد شد. اما با توجه به اينكه اين تفسير تناسبى با صدر و ذيل آيه ندارد و روايتى نيز در باره آن نرسيده قابل قبول نيست . ذكر اين نكته نيز لازم است كه علماى اصول از جمله فليحذر الذين يخالفون عن امره ... چنين استفاده كرده اند كه اوامر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دلالت بر وجوب دارد ولى اين استدلال اشكالاتى دارد كه در اصول به آن اشاره شده است . آخرين آيه مورد بحث كه ((آخرين آيه سوره نور)) است اشاره لطيف و پر معنائى است به مساءله مبدء و معاد كه انگيزه انجام همه فرمانهاى الهى است و در واقع ضامن (اجراى همه اوامر و نواهى مى باشد، از جمله اوامر و نواهى مهمى كه در سر تا سر اين سوره آمده است ، مى فرمايد: آگاه باشيد كه براى خدا است آنچه كه در آسمانها و زمين است )) (الا ان لله ما فى السماوات و الارض ). خدائى كه علم و دانش او همه جهان را در بر مى گيريد و مى داند آنچه را شما بر آن هستيد (روش شما، اعمال شما، عقيده و نيت شما، همه براى او آشكار است ) (قد يعلم ما انتم عليه ). و تمام اين امور بر صفحه علم او ثبت است و آن روز كه انسانها به سوى او باز مى گردند آنها را از اعمالى كه انجام دادند آگاه مى سازد و نتيجه آن را هر چه باشد به آنها مى دهد (و يوم يرجعون اليه فينبئهم بما عملوا). ((و خدا به هر چيز عالم و آگاه است (و الله بكل شى ء عليم ). قابل توجه اينكه در اين آيه سه بار بر روى علم خدا نسبت به اعمال انسانها تكيه شده است و اين به خاطر آن است كه انسان هنگامى كه احساس كند، كسى به طور دائم مراقب او است ، و ذره اى از پنهان و آشكارش بر او مخفى نمى ماند اين اعتقاد و باور اثر تربيتى فوق العاده روى او مى گذارد و ضامن كنترل انسان در برابر انحرافات و گناهان است . بار الها! ((مصباح قلب ما را به نور علم و ايمان روشن فرما، و مشكاة وجودمان را براى حفظ ايمان تقويت نما، تا صراط مستقيم پيامبرانت را به سوى رضاى تو ره سپر شويم و به مصداق لا شرقية و لا غربيه از هر گونه انحراف در سايه لطفت مصون بمانيم . بار الها! چشم ما را به نور عفت ، قلب ما را به نور معرفت ، روح ما را به نور تقوى ، و تمام وجودمان را به نور هدايت روشن فرما و از سرگردانى و غفلت و گرفتارى در چنگال وسوسه هاى شيطان محفوظ دار. خداوندا! پايه هاى حكومت عدل و داد اسلامى را براى اجراى حدودت محكم كن و جامعه ما را از سقوط در دامان بيعفتى ها مصون دار انك على كل شى ء قدير. پايان سوره نور پايان جلد 14 تفسير نمونه 27 ربيع الاول 1403 برابر با 22/10/61
 
پی نوشت ها:
1-ارشاد مفيد ، بنا به نقل الميزان ، ذيل آيه مورد بحث.
2-تفسير علي بن ابراهيم طبق نقل تفسير نورالثقلين جلد 3 صفحه 628.
3-تفسير في ظلال جلد 6 صفحه 126 ذيل آيات مورد بحث.
4-«تفسير فخر رازي» و «روح المعاني» و «تفسير قرطبي» ذيل آيات مورد بحث.
5-«تفسير فخر رازي» ذيل آيات مورد بحث.
6-کلمه «دعاء» اگر بعد از آن لام باشد به معني دعا است و اگر «علي» باشد به معني نفرين است و اگر هيچکدام نباشد احتمال هر دو را دارد.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

دوشنبه 20 تیر 1390  6:42 AM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

حفر خندق و برخورد به قطعه سنگ عظيم و سخنان پيامبر صلی الله علیه قسمت دوم

حفر خندق و برخورد به قطعه سنگ عظيم و سخنان پيامبر صلی الله علیه قسمت دوم
تفسير نمونه ج : 17ص :223
وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنَفِقُونَ وَ الَّذِينَ فى قُلُوبهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسولُهُ إِلا غُرُوراً(12) وَ إِذْ قَالَت طائفَةٌ مِّنهُمْ يَأَهْلَ يَثرِب لا مُقَامَ لَكمْ فَارْجِعُواوَ يَستَئْذِنُ فَرِيقٌ مِّنهُمُ النَّبىَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَ مَا هِىَ بِعَوْرَةٍإِن يُرِيدُونَ إِلا فِرَاراً(13) وَ لَوْ دُخِلَت عَلَيهِم مِّنْ أَقْطارِهَا ثُمَّ سئلُوا الْفِتْنَةَ لاَتَوْهَا وَ مَا تَلَبَّثُوا بهَا إِلا يَسِيراً(14) وَ لَقَدْ كانُوا عَهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الأَدْبَرَوَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسئُولاً(15) قُل لَّن يَنفَعَكُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِّنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلا قَلِيلاً(16) قُلْ مَن ذَا الَّذِى يَعْصِمُكم مِّنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سوءاً أَوْ أَرَادَ بِكمْ رَحْمَةًوَ لا يجِدُونَ لهَُم مِّن دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً(17)
تفسير نمونه ج : 17ص :224
ترجمه:
12 -بخاطر بياوريد زمانى را كه منافقان و آنها كه در دلهايشان بيمارى بود مى‏گفتند خدا و پيامبرش جز وعده‏هاى دروغين به ما نداده‏اند
13 -و نيز به خاطر بياوريد زمانى را كه گروهى از آنها گفتند : اى اهل يثرب ( مردم مدينه ) ! اينجا جاى توقف شما نيست ، به خانه‏هاى خود باز گرديد ، و گروهى از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مى‏خواستند و مى‏گفتند خانه‏هاى ما بدون حفاظ است ، در حالى كه بدون حفاظ نبود ، آنها فقط مى‏خواستند ( از جنگ ) فرار كنند
14 -آنها چنان بودند كه اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدينه بر آنان وارد مى‏شدند و پيشنهاد بازگشت به سوى شرك به آنها مى‏كردند مى‏پذيرفتند ، و جز مدت كمى براى انتخاب اين راه درنگ نمى‏كردند
15 -آنها قبل از اين با خدا عهد كرده بودند كه پشت به دشمن نكنند ، و عهد الهى مورد سؤال قرار خواهد گرفت ( و در برابر آن مسئولند)
16 -بگو : اگر از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد سودى به حال شما نخواهد داشت ، و در آن هنگام جز بهره كمى از زندگانى نخواهيد گرفت
17 -بگو : چه كسى مى‏تواند شما را در برابر اراده خدا حفظ كند اگراو مصيبت يا رحمتى را براى شما اراده كرده ، و غير از خدا هيچ سرپرست و ياورى نخواهند يافت
 
تفسير : منافقان و ضعيف الايمان‏ها در صحنه احزاب
گفتيم كوره امتحان جنگ احزاب داغ شد ، و همگى در اين امتحان بزرگ
تفسير نمونه ج : 17ص :225
درگير شدند ، روشن است در اينگونه موارد بحرانى مردمى كه در شرائط عادى ظاهرا در يك صف قرار دارند به صفوف مختلفى تقسيم مى‏شوند ، در اينجا نيز مسلمانان به گروههاى مختلفى تقسيم شدند : جمعى مؤمنان راستين بودند ، گروهى خواص مؤمنان ، جمعى افراد ضعيف الايمان ، جمعى منافق ، جمعى منافق لجوج و سرسخت ، گروهى در فكر خانه و زندگى خويشتن و در فكر فرار بودند ، جمعى سعى داشتند ديگران را از جهاد باز دارند و گروهى تلاش مى‏كردند رشته اتحاد خود را با منافقين محكم كنند .
خلاصه هر كس اسرار باطنى خويش را در اين رستاخيز عجيب و يوم البروز آشكار ساخت.
در آيات گذشته از جمعيت مسلمانان ضعيف الايمان و وسوسه‏ها و گمانهاى بدى كه با آن دست به گريبان بودند سخن در ميان بود ، و در نخستين آيات مورد بحث گفتگوى منافقان و بيماردلان منعكس شده است.
مى‏فرمايد : به خاطر بياوريد هنگامى را كه منافقان و آنها كه دلى بيمار داشتند مى‏گفتند : خدا و پيامبرش چيزى جز وعده‏هاى دروغين به ما نداده‏اند ! ( (اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورادر تاريخ جنگ احزاب چنين آمده است كه در اثناى حفر خندق كه مسلمانان هر يك مشغول كندن بخشى از خندق بودند روزى به قطعه سنگ سخت و بزرگى برخورد كردند كه هيچ كلنگى در آن اثر نمى‏كرد ، خبر به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دادند پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شخصا وارد خندق شد ، و در كنار سنگ قرار گرفت و كلنگى را به دست گرفت و نخستين ضربه محكم رابر مغز سنگ فرود آورد ، قسمتى از آن متلاشى شد و برقى از آن جستن كرد ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تكبير پيروزى گفت ، مسلمانان نيز همگى تكبير گفتند.
بار دوم ضربه شديد ديگرى بر سنگ فرو كوفت قسمت ديگرى در هم
تفسير نمونه ج : 17ص :226
شكست و برقى از آن جستن نمود پيامبر تكبير گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند.
سرانجام پيامبر سومين ضربه را بر سنگ فرود آورد و برق جستن كرد ، و باقيمانده سنگ متلاشى شد ، حضرت (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باز تكبير گفت و مسلمانان نيز صدا به تكبير بلند كردند ، سلمان ازاين ماجرا سؤال كرد ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : در ميان برق اول سرزمين حيره و قصرهاى پادشاهان ايران را ديدم ، و جبرئيل به من بشارت داد كه امت من بر آنها پيروز مى‏شوند ! ، و در برق دوم قصرهاى سرخ‏فام شام و روم نمايان گشت ، و جبرئيل به من بشارت داد كه امت من بر آنها نيز پيروز خواهند شد ! در برق سوم قصرهاى صنعا و يمن را ديدم و جبرئيل باز به من خبر داد كه امتم باز بر آنها پيروز خواهند شد ، بشارت باد بر شما اى مسلمانان!.
منافقان نگاهى به يكديگر كردند و گفتند چه سخنان عجيبى ؟ و چه حرفهاى باطلو بى اساسى ؟ او از مدينه دارد سرزمين حيره و مدائن كسرى را مى‏بيند ، و خبر فتح آن را به شما مى‏دهد ، در حالى كه هم اكنون شما در چنگال يك مشت عرب گرفتاريد ( و حالت دفاعى به خود گرفته‏ايد ) و حتى نمى‏توانيد به بيت الحذر برويد ( چه خيال باطل و پندار خامى ؟!).
آيه فوق نازل شد و گفت كه اين منافقان و بيماردلان مى‏گويند خدا و پيغمبرش جز فريب و دروغ وعده‏اى به ما نداده است ، ( آنها از قدرت بى پايان پروردگار بيخبرند.
و راستى در آن روز چنين اخبار و بشارتى جز در نظر مؤمنان آگاه فريب
تفسير نمونه ج : 17ص:227
و غرورى بيش نبود ، اما ديده ملكوتى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در لابلاى جرقه‏هاى آتشينى كه از برخورد كلنگهائى كه براى حفر خندق بر زمين كوبيده مى‏شد جستن مى‏كرده مى‏توانست گشوده شدن درهاى قصرهاى پادشاهان ايران و روم و يمن را ببيند ، و به امت جان بر كفش بشارت دهد ، و از اسرار آينده پرده بردارد.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه منظور از الذين فى قلوبهم مرض همان منافقان است ، و ذكر اين جمله در واقع توضيحى است براى كلمه منافقين كه قبل از آن آمده است ، و چه بيمارى بدتر از بيمارى نفاق ؟ ! چرا كه انسان سالم و داراى فطرت الهى يك چهره بيشتر ندارد ، انسانهاى دو چهره و چند چهره بيمارانى هستند كه دائما در اضطراب و تضاد و تناقض گرفتارند .
شاهد اين سخن چيزى است كه در آغاز سوره بقره آمده است كه در توصيف منافقين مى‏گويد فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا : در دلهاى آنها يكنوع بيمارى است و خدا ( به خاطر اعمالشان ) بر بيمارى آنها مى‏افزايد ! ( بقره آيه 10).
در آيه بعد به شرح حال گروه خطرناكى از همين منافقان بيمار دل كه نسبت به ديگران خباثت و آلودگى بيشترى داشتند پرداخته مى‏گويد : و نيز به خاطر بياوريد هنگامىرا كه گروهى از آنها گفتند اى مردم يثرب ! ( مدينه ) اينجا جاى توقف شما نيست ، به خانه‏هاى خود بازگرديد ( (و اذ قالت طائفة منهم يا اهل يثرب لا مقام لكم فارجعوا
خلاصه در برابر اين انبوه دشمن كارى از شما ساخته نيست خود را از معركه بيرون كشيده و خويشتن را به هلاكت و زن و فرزندتان را به دست اسارت نسپاريد.
و به اين ترتيب مى‏خواستند جمعيت انصار را از لشكر اسلام جدا كنند اين
تفسير نمونه ج : 17ص :228
از يكسو.
از سوى ديگر گروهى از همين منافقين كه در مدينه خانه داشتند از پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اجازه مى‏خواستند كه باز گردند و براى بازگشت خود عذرتراشى مى‏كردند از جمله مى‏گفتند : خانه‏هاى ما ديوار و در و پيكر درستى ندارد ، در حالى كه چنين نبود ، آنها فقط مى‏خواستند صحنه را خالى كرده فرار كنند ( (و يستاذن فريق منهم النبى يقولون ان بيوتنا عورة و ما هى بعورة ان يريدون الا فراراواژه عوره در اصل از ماده عار است ، و به چيزى گفته مى‏شود كه آشكار ساختنش موجب عار باشد ، به شكافهائى كه در لباس يا ديوار خانه ظاهر مى‏شود ، و همچنين به نقاط آسيب پذير مرزها ، و آنچه انسان از آن بيم و وحشت دارد نيز عوره گفته مى‏شود ، در اينجا منظور خانه‏هائى است كه در و ديوار مطمئنى ندارد و بيم حمله دشمن به آن مى‏رود .
منافقان با مطرح ساختن اين عذرها مى‏خواستند ميدان جنگ را ترك كرده و به خانه‏هاى خود پناه برند.
در روايتى آمده است كه طايفه بنى حارثه كسى را خدمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستادند و گفتند خانه‏هاى ما بدون حفاظ است و هيچيك از خانه‏هاى انصار همچون خانه‏هاى ما نيست ، و ميان ما و طايفه غطفان كه از شرق مدينه هجوم آورده‏اند حايل و مانعى وجود ندارد ، اجازه فرما به خانه‏هاى خود باز گرديم و از زنان وفرزندانمان دفاع كنيم ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به آنها اجازه داد.
اين موضوع به گوش سعد بن معاذ ، بزرگ انصار رسيد ، به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرض كرد به آنها اجازه نفرما ، به خدا سوگند تاكنون هر مشكلى براى ما پيش آمده اين گروه همين بهانه را پيش كشيده‏اند ، اينها دروغ مى‏گويند،
تفسير نمونه ج : 17ص :229
پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داد باز گردند. 
منبع : تفسیر نمونه: سوره احزاب آیات 20 – 1
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

دوشنبه 20 تیر 1390  6:43 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها