كبودي روي مچ دستها
مشغول صحبت كه شديم نگاه به
كبودي روي مچ دستهاي متورمش انداختيم و گفتم: احمد، مچ دستهايت چرا اين
طور شده؟ به خاطر اين كه ناراحت نشوم، خنديد وگفت: چيزي نيست مادر.
پس از مدتي كه احمد
در حبس بود، يك روز رژيم اجازه داد تا پسرم را در همان بند ملاقات كنم.
بعد از آن همه مدت،اولين باري بود كه به ملاقات پسرم ميرفتم. وقتي ديدمش
بسيار ضعيف و لاغر شده بود. مشغول صحبت كه شديم نگاه به كبودي روي مچ
دستهاي متورمش انداختم و گفتم: احمد، مچ دستهايت چرا اين طور شده؟
به خاطر اين كه ناراحت نشوم، خنديد وگفت: چيزي نيست مادر.
بعد حرف را عوض كرد وگفت: حال پدر چه طوره؟
با دين حال احمد، بغضم تركيد و با گريه گفتم: راستش را بگو، اينها باتو
چكار كردهاند.
وقتي قسمش دادم، گفت: اين كبودي جاي دستنبدهايي است كه دو طرف تخت
شكنجه وصل است. آنها را محكم دور مچ دستهايم ميبستند، بعد هم با كابل شلاق
ميزدند. براي اينكه طاقت بياورم خيلي تقلا ميكردم و دستنبدها بدجوري به
مچ دستهايم فشار ميآوردند. براي همين مچهايم كبود شده.
ويژه نامه سالگرد اسارت سردار جاويدان اثر "حاج احمد متوسليان " و
همرزمانش در لبنان
چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا 2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا 3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا 4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا
پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com
تالارهای تحت مدیریت :
مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه
چهارشنبه 9 تیر 1389 1:09 PM
تشکرات از این پست