0

سال هفتم هجرت

 
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

سال هفتم هجرت

سال هفتم هجرت
 
پیامبر رسالت جهانی خود را اعلام می کند
پیمان « حدیبیه » فکر رسول خدا ص را از ناحیه جنوب ( مکه ) آسوده ساخت و در پرتو این آرامش ، گروهی از سران عرب به آئین اسلام گرویدند ؛ در این هنگام رهبر گرامی مسلمانان فرصت را مغتنم شمرده با زمامداران وقت و روساء قبایل و رهبران مذهبی مسیحی آنروز باب مکاتبه را باز نمود ، و آئین خود را ( که آنروز از دائره یک عقیده ساده گام فراتر نهاده و بصورت یک آئین جهانی در آمده بود و می توانست همه بشر را زیر لوای توحید و تعالیم عالی اجتماعی و اخلاقی خود گرد آورد ) به ملل زنده جهان آن روز عرضه داشت .
این نخستین گامی بود که پیامبر پس از 19 سال کشمکش با قریش لجوج ، برداشت ؛ و اگر دشمنان داخلی ، او را با نبردهای خونین خود مشغول نمی ساختند او پیش از این ، دست به دعوت ملل دور دست می زد ، ولی حملات ناجوانمردانه عرب او را مجبور ساخته بود ، که قسمت مهم از وقت خود را به امر دفاع از حوزه اسلام صرف نماید .
نامه هائی که پیامبر اکرم بعنوان دعوت اسلام به امراء و سلاطین ، و روساء قبایل و شخصیتهای بر جسته معنوی و سیاسی نوشته است ، از روش دعوت او حکایت می کند ، اکنون 185 (1) نامه از متون نامه های پیامبر که برای تبلیغ و دعوت باسلام و یا به عنوان میثاق و پیمان نوشته است ، در دست داریم و محدثان و تاریخ نویسان آنها را ضبط کرده اند ، همه این نامه ها حاکی است که روش اسلام در دعوت و تبلیغ ، منطق و برهان بوده نه جنگ و شمشیر ، روزی که پیامبر از حملات قریش مطمئن گردید ؛ با فرستادن نامه و اعزام مبلغان ، ندای خود را به گوش جهانیان رسانید .
متون این نامه ها و حقائق و دلائل و اشاراتی که در لابلای آنها نهفته است ؛ و نصایح و اندرزها و تسهیلات و نرمشهائی که پیامبر در موقع بستن پیمان با ملل بیگانه از خود نشان داده ؛ همه و همه گواه زنده بر ضد نظریه خاور شناسانی ( مانند : سلمان رشدی با کتاب آیات شیطانی و ... )  است که چهره اسلام را با تهمتهای ناروای خود پوشانیده و پیشرفت اسلام را زائیده نیزه و شمشیر می دانند ؛ ما امیدواریم که روزی بتوانیم ترجمه متون تمام این نامه ها و حوادثی را که در پیرامون آنها رخ داده و یا نوشتن آنها را ایجاب کرده ، بطور جالبی برشته تحریر در آوریم ، و از این طریق روش اسلام را در نشر آئین خود در نقاط مختلف جهان روشن سازیم .
 
رسالت پیامبر جهانی بود :
گروهی از بیخردان برسالت جهانی پیامبر اسلام از دریچه تردید و شک می نگرند . و در این تردید ، از یک سلسله نغمه هائی که برخی از نویسندگان مزدور سر می دهند ؛ پیروی می نمایند و سر دسته آنها خاور شناسی مانند « سر ویلیام مویر » است که می گوید :
موضوع عمومیت رسالت « محمد » بعدها بوجود آمد ، و محمد از هنگام بعثت تا زمان وفات خود فقط عربها را به اسلام دعوت می کرد ، و محمد جز عربستان جائی را نمی شناخت .
این نویسنده انگلیسی از شیوه خاص انگلیسها پیروی کرده ، و در برابر آیات زیادی که گواهی می دهند که او عموم جهانیان را دعوت به توحید و رسالت خود می کرد ، پرده بر روی حقایق افکنده و می گوید :
او فقط عربها را دعوت می کرد و ما در اینجا برخی از آیات را که شهادت می دهد که رسالت پیامبر اسلام بر اساس دعوت جهانیان استوار بوده ؛ می آوریم و شما می توانید مشروح این قسمت را در کتابهای عقائد مطالعه بفرمائید ، اینک متون و ترجمه آیات :
1) ای مردم ( دقت بفرمایید نمی گوید ای عربها ) من فرستاده خدا بسوی همه شماها هستم ؛ و طرف خطاب در آیه ، همه مردم است چنانکه می فرماید : « قل یا ایها الناس انی رسول الله الیکم جمیعا » ( اعراف : 158 ).
2) ای محمد ص ما ترا برای همه مردم مبشر و منذر ( بشارت دهنده و بیم دهنده ) فرستاده ایم (سوره سبأ : 28 )
3) ما کتاب ترا وسیله یاد آوری برای جهانیان قرار داده ایم (سوره قلم : 52 ).
4) هر کس آئینی جز اسلام بپذیرد از او پذیرفته نخواهد شد ( آل عمران : 85 ) . این آیه تمام ادیان جز اسلام را از رسمیت انداخته و همه مردم را موظف می سازد که پس از نزول این آیه از آئین اسلام ( آئین پیامبر ما ) پیروی نمایند .
5) تو ای محمد باید هر انسانی را از خشم خداوند بترسانی ( یس : 70 ).
6) اوست که پیامبر خود را با هدایت و دین پایداری فرستاد ؛ تا پیامبر خود و آئین پایدار او را بر تمام ادیان غالب سازد و اگر چه مشرکان نخواهند ( سوره توبه : 33 ) .
اکنون ما از نویسنده انگلیسی سئوال می کنیم : با این دعوتهای جهانی که در این آیات منعکس است ، چگونه او می گوید : موضوع عمومیت جهانی بعدها پیش آمده است ! آیا با وجود این آیات و آیه های دیگر و با بودن پیکهای اسلام در سرزمینهای دور دست ، و متون نامه های آن حضرت که در صفحات تاریخ ضبط است ( حتی عین برخی از نامه های آن حضرت که برای دعوت اجانب به نقاط دور دست نوشتند تاکنون محفوظ مانده ؛ و زینت بخش موزه های جهان است ) باز جا دارد که انسان در جهانی بودن رسالت او تردید کند ؟!.
نویسنده با کمال وقاحت می نویسد : محمد جز عربستان ( حجاز ) جای دیگر را نمی شناخت در صورتیکه او در سن 16 سالگی همراه عموی خود بشام رفته و در سنین جوانی بازرگانی خدیجه را از مکه تا شام بر عهده داشت و همراه کاروان تجارت می رفت .
راستی ما هر موقع در تاریخ می خوانیم که یک جوان یونانی ( اسکندر مقدونی ) می خواست فرمانروای جهان شود ، و یا می شنویم که ناپلئون در سر می پروراند که امپراطوری جهانی تشکیل دهد ، هرگز اعجاب و استغراب بما دست نمی دهد ولی هر موقع دسته ای از خاور شناسان می شنوند که رهبر بزرگ مسلمانان بفرمان خداوند دو امپراطور بزرگ جهانی را که قوم وی با ملت هر دو امپراطور روابط بازرگانی داشتند ، به آئین توحید دعوت کرده است ، با لجاج و تشکیک های بی اساس ، آنرا یک امر کحال و ممتنع قلمداد می کنند .
 
پیک رسالت در نقاط دور دست :
پیامبر اسلام مسأله دعوت زمامداران را مانند سایر مسائل مهم در یک شورای بزرگ مطرح ساخت روزی به یاران خود چنین فرمود : بامدادان همگی حاضر شوید تا در باره امر خطیری با شما مشورت کنم ، فردای آنروز ، پس از ادای فریضه صبح پیامبر بیاران خود چنین فرمود :
« بندگان خدا را نصحیت کنید ، کسی که سرپرست امور مردم شد و در هدایت و راهنمایی آنان نکوشید ؛ خدا بهشت را بر او حرام کرده است ، شما بر خیزید پیک رسالت در نقاط دور دست شوید ، و ندای توحید را به سمع جهانیان برسانید ، ولی هرگز مانند شاگردان حضرت عیسی با من مخالفت نکنید از حضرتش سئوال کردند که آنها چگونه با عیسی ع از در مخالفت وارد شدند فرمود : « او نیز مانند من گروهی را مامور ساخت که پیک رسالت در نقاطی باشند ، دسته ای که راه آنها نزدیک بود ، فرمان او را پذیرفتند ، ولی کسانیکه راه آنها دور بود ، از پذیرفتن فرمان وی سر پیچی کردند » .
سپس پیامبر شش نفر از ورزیده ترین افراد را طی نامه هائی که رسالت جهانی آن حضرت در آنها منعکس بود به نقاط مختلف روانه کرد و سفیران هدایت در یک روز رهسپار سرزمینهای ایران ، روم ، حبشه ، مصر ، یمامه ، بحرین و حیره ( اردن ) شدند ، و مشروح جریان از نامه ها را در قسمتهای بعدی خواهید خواند .
وقتی نامه های رسولخدا ص وسیله نویسندگان مخصوص آن حضرت تنظیم گردید ، افرادی که از وضع در بارهای آن روز اطلاع داشتند به پیامبر عرض کردند که باید نامه ها را مهر بفرمائید . زیرا زمامداران جهان نامه بی امضاء را ( امضاء آن روز بوسیله مهر بود ) نمی خوانند ، از این نظر بدستور خود پیامبر انگشتری از نقره برای او تهیه گردید و جمله « محمد رسول الله » در سه سطر بر آن حک شده بود و طرز حکاکی آن از این قرار بود که لفظ « الله » در بالا و « رسول » در وسط و « محمد » در زیر قرار گرفته بود ، و این ترتیب و دقت برای حفظ از جعل و تزویر بود و خواننده باید امضاء را از پایین شروع کرده به لفظ الله برسد ( محمد رسول الله ) حتی باین اکتفاء نکرد ، پاکت نامه را بوسیله موم خاصی ( بجای « لاک » امروز ) چسبانید و روی آنرا مهر زد .
 
اوضاع جهان در روز ابلاغ رسالت جهانی :
قدرت جهان در آنروز در قبضه دو امپراطوری بزرگ جهان بود ، و رقابت و جنگ میان دو قطب سابقه ممتدی داشت ، نبرد و ستیزه میان ایران و روم از دوره هخامنشیان آغاز گردیده و تا عهد ساسانیان ادامه داشت ، خاور زمین زیر سیطره امپراطوری ایران بود ، و سرزمین عراق و یمن و بخشی از آسیای صغیر از اقمار و مستعمرات دولت شاهنشاهی ایران بشمار می رفت ؛ دولت روم در آنروز به دو بلوک شرقی و غربی تقسیم شده بود .
زیرا در سال 395 میلادی ( تئودوز کبیر ) امپراطور روم ، کشور خود را میان دو پسرش تقسیم کرد و دو کشور بنام روم شرقی و غربی بوجود آورد ، و روم غربی در سال 476 بدست وحشیان و بربرهای شمال اروپا منقرض گردید . ولی روم شرقی که مرکز آن « قسطنطنیه » بود و شام و مصر را نیز در اختیار داشت در زمان ظهور اسلام رشته سیاست جهان را در دست داشت ، تا اینکه در سال 1453 که قسطنطنیه بدست سلطان محمد دوم ( فاتح ) گشوده شد ، آفتاب عمر دولت روم شرقی غروب کرد ؛ و بکلی متلاشی گردید و سرزمین عربستان میان این دو قطب محصور بود ، ولی از آنجا که اراضی حاصلخیز نداشت ، و مردم آن چادر نشین و متفرق بودند ؛ هر دو امپراطور رغبت به تسخیر آن از خود نشان نمی دادند ، و نخوت و بیدادگری و جنگهای آنها مانع از آن بود که از انقلاب و تحولات اساسی که در این کشور رخ می دهد آگاه شوند و هرگز تصور نمی کردند که ملت دور از تمدنی بر اثر قدرت ایمان ، به امپراطوری آنها خاتمه خواهد داد و نقاطی که در سایه بیداد گری آنها در تاریکی فرو رفته با فجر روشن اسلام منور خواهد شد .
اگر از وجود این مشعل فروزان آگاهی پیدا می کردند در همان آغاز اشتعال ، آنرا خاموش می ساختند.
جریان پیکهای پیامبر اسلام در سرزمینهای دور ( روم و ایران ) را در قسمت بعدی بخوانید :
(1) دانشمندان بزرگ اسلام ، کلیه نامه های آنحضرت را تا آنجا که توانسته اند گرد آورده اند ، از نظر کلیت و وسعت اطلاع و زیادی تتبع ، دو کتاب زیر ارزش زیادی دارند :
1) الوثائق السیاسیة : نگارش پروفسور محمد حمیدالله حیدر آبادی استاد دانشگاه پاریس.
2) مکاتیب الرسول : نگارش دانشمند معاصر آقای علی احمدی .
 
پیک اسلام در سرزمین روم
« قیصر » پادشاه روم با خدا پیمان بسته بود که هرگاه در نبرد با ایران ؛ پیروز گردد ؛ به شکرانه این پیروزی بزرگ ؛ از مقر حکومت خود ( قسطنطنیه ) بزیارت « بیت المقدس » پیاده برود ، او پس از پیروزی به نذر خود جامه عمل پوشانید و پیاده رهسپار « بیت المقدس » گردید .
« دحیه کلبی » (1) مامور شد که نامه رسولخدا ص را به قیصر برساند ، او سفرهای متعددی بشام داشت و به نقاط مختلف شام کاملاً آشنا بود . قیافه گیرا ، صورت زیبا ، و سیرت نیکوی وی شایستگی همه جانبه ی او را برای انجام این وظیفه خطیر ایجاب می نمود ، وی پیش از آنکه شام را ، به قصد قسطنطنیه ترک کند در یکی از شهرهای شام یعنی « بصری » (2)  اطلاع یافت ، که قیصر عازم بیت المقدس است – لذا – فوراً با استاندار « بصری » ( حارث بن ابی شمر ) تماس گرفت و ماموریت خطیر و پر اهمیت خود را به او ابلاغ کرد . مولف طبقات کبری می نویسد : پیامبر دستور داده بود ؛ که نامه را به حاکم « بصری » بدهد و او نامه را به قیصر برساند . و شاید این دستور از این نظر بود ، که پیامبر شخصاً از مسافرت « قیصر » آگاهی داشت ، و یا اینکه از این جهت که شرایط و امکانات دحیه محدود بوده و مسافرت تا قسطنطنیه خال از اشکال و مشقت نبوده است ؛ در هر صورت ، سفیر پیامبر اسلام با حاکم بصری تماس گرفت ، استاندار ، « عدی بن حاتم » را خواست و او را مامور کرد تا همراه سفیر پیامبر بسوی بیت المقدس بروند ، و پیام و نامه پیامبر را بحضور قیصر برسانند .
ملاقات سفیر در شهر ( حمص ) بود . او وقتی خواست به حضور ( قیصر ) بار یابد ، کار پردازان سلطان به او گفتند : باید در برابر قیصر سر به سجده بگذاری و در غیر این صورت بتو اعتنا نکرده و نامه ترا نخواهد گرفت . « دحیه » سفیر خردمند پیامبر اسلام گفت : من برای کوبیدن این سنتهای غلط رنج این همه راه را بر خود هموار کرده ام ؛ من از طرف صاحب رسالت محمد ص مامورم به قیصر ابلاغ کنم ، که بشر پرستی باید از میان برود ، و جز خدای یگانه کسی مورد پرستش واقع نگردد ، آیا با این ماموریت با این عقیده چگونه می توانم ، تسلیم نظریه شما شوم و در برابر غیر خدا سجده کنم ؟.
منطق نیرومند و صلابت و استقامت سفیر ، مورد اعجاب کار کنان دربار قرار گرفت ، یک نفر از درباریان خیر اندیش به « دحیه » گفت : شما می توانی نامه را روی میز مخصوص « سلطان » بگذاری و برگردی و کسی جز « قیصر » دست به نامه های روی میز نمی زند ، و هر موقع قیصر نامه را خواند ، شما را به حضور می طلبد « دحیه » از راهنمایی آن مرد تشکر کرد ، و نامه را روی میز گذارد و باز گشت .
« قیصر » نامه را گشود ابتداء نامه که با « بسم الله » شروع شده بود ، توجه قیصر را جلب کرد و گفت : من از غیر « سلیمان » ع تاکنون چنین نامه ای ندیده ام سپس مترجم ویژه عربی خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه کند ، او نامه پیامبر را چنین ترجمه کرد :
( نامه ایست ) (3) از محمد فرزند عبدالله به « هرقل » بزرگ روم ، درود بر پیروانهدایت ، من ترا به آئین اسلام دعوت می کنم ؛ اسلام آور تا در امان باشی ، خداوند بتو پاداش می دهد ، ( پاداش ایمان خود ، و پاداش ایمان کسانی که زیر دست تو هستند ) اگر از آئین اسلام روی گردانی گناه « اریسیان » (4) نیز بر تو است ؛ ای اهل کتاب ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می کنیم ؛ غیر از خدا را نپرستیم ، کسی را انباز او قرار ندهیم ، بعض از ما بعضی دیگر را به خدائی نپذیرد ( هر گاه ای محمد ) آنان از آئین حق سر بر تافتند بگو : گواه باشید که ما مسلمانیم .
 
قیصر از حالات پیامبر تحقیق می کند :
زمامدار خردمند روم احتمال داد که نویسنده نامه همان محمد موعود انجیل و تورات باشد – لذا – در صدد بر آمد که از خصوصیات زندگی وی اطلاعات دقیق بدست آورد فوراً رئیس نیروهای انتظامی را بحضور طلبید و گفت : سراسر شام را زیر پا بگذار ، شاید از خویشاوندان و نزدیکان « محمد » و یا از کسانی که از اوضاع وی اطلاع دارند ؛ افرادی را پیدا کنی ، تا من وسیله آنها یک سلسله اطلاعاتی بدست آورم ، از حسن تصادف مقارن همان ایام ابی سفیان و دسته ای از قریش برای بازرگانی به شام آمده بودند ، مامور قیصر با آنها تماس گرفت و همه را به بیت المقدس برد ، و به حضور او بار یافتند ، قیصر از آنها پرسید آیا در میان شما کسی هست با « محمد » پیوند خویشاوندی داشته باشد ؟ ابو سفیان بخود اشاره کرد و گفت : ما با او از یک طایفه هستیم ؛ و در جد چهارم ( عبد مناف ) بهم می رسیم ، « قیصر » دستور داد که ابو سفیان ، پیش روی او بایستد و دیگران پشت سر او قرار گیرند و مراتب سخنان ابو سفیان شوند ، که هر گاه وی ، در پاسخ پرسشهای قیصر ، غرض ورزی کرد ، فوراً به خطا و یا دروغ او اشاره نمایند ، با این اوضاع ، قیصر از ابو سفیان سئوالات زیر را کرد و ابو سفیان نیز به ترتیب جواب داد .
1) حَسَب « محمد » چگونه است ؟
گفت : از خانواده شریف و بزرگ .
2) در نیاکان وی کسی هست که بر مردم سلطنت کرده باشد ؟
گفت : نه .
3) آیا پیش از آنکه ادعاء نبوت کند از دروغ پرهیز داشت یا نه ؟
گفت : بلی محمد مرد راستگوئی بود .
4) چه طبقه ای از مردم از وی طرفداری می کنند و به آئین او می گروند ؟
گفت : اشراف با او مخالفند ، و افراد عادی و متوسط هوادار جدی او هستند .
5) پیروان وی رو بفزونی است ؟
گفت : بلی .
6) کسی از پیروان او تا حال ، مرتد شده است ؟
گفت : نه .
7) آیا او در نبرد با مخالفان پیروز است یا مغلوب ؟
گفت : گاهی غالب و گاهی با شکست روبرو است .
« قیصر » به مترجم گفت که : به ابو سفیان و رفقاء وی بگوید که اگر این گزارشها دقیق و صحیح باشد ، حتماً او پیامبر موعود آخرالزمان است ، و در پایان افزود که من اطلاع داشتم که چنین پیامبری ظهور خواهد کرد ولی نمی دانستم که از قوم « قریش » خواهد بود ولی من حاضرم در برابر او خضوع کنم ؛ و بعنوان احترام پاهای او را شستشو دهم ، و در همین نزدیکیها قدرت و شوکت او سرزمین روم را خواهد گرفت .
برادر زاده قیصر ، گفت : محمد در نامه اسم خود را بر نام تو مقدم داشته است ولی از این تفتین نتیجه ای نگرفت . قیصر پرخاش کرد و گفت : کسی که ناموس اکبر ( فرشته وحی ) بر او نازل می شود شایسته است نام او بر نام من مقدم باشد .
ابو سفیان می گوید : طرفداری جدی قیصر از محمد سر و صدائی در دربار به وجود آورد ، و من از این پیش آمد سخت ناراحت بودم ، که کار محمد بقدری بالا بگیرد که ملت روم از او بترسند ، با اینکه من در آغاز سئوال و جواب کوشش کردم که محمد را در نظر قیصر کوچک کنم و می گفتم که محمد کوچکتر از آنست که شنیده ای ولی قیصر به تحقیر من گوش نکرد و گفت : آنچه من از تو سئوال می کنم به آن پاسخ بده !
نامه پیامبر در قیصر اثر می گذارد :
قیصر به گزارشهای کسب شده از ناحیه ابوسفیان اکتفاء نکرده ، موضوع را با یکی از دانشمندان روم از طریق نامه در میان گذارد ، وی در جواب نوشت : این همان پیامبر است که جهان در انتظار اوست ، قیصر برای بدست آوردن طرز تفکر سران روم اجتماع عظیمی در یکی از صومعه ها تشکیل داد ، و نامه پیامبر را بر آنها خواند ، و گفت : آیا حاضرید با برنامه و آئین او موافقت کنیم ؟ ! چیزی نگذشت که تشنج بزرگی در مجلس بوجود آمد ، بطوریکه قیصر از اختلاف و مخالفت آنان بر جان خود ترسید ؛ فوراً از جایگاه خود که نقطه بلندی بود ، رو به مردم کرد و گفت : نظر من از این پیشنهاد آزمایش شما بود ، صلابت و استقامت شما در آئین مسیح مورد اعجاب و تقدیر من قرار گرفت .
قیصر دحیه را خواست و او را احترام کرد ، و پاسخ نامه پیامبر را نوشت ، و هدیه ای نیز بوسیله دحیه ارسال کرد ، و مراتب ایمان و اخلاص خود را در آن منعکس نمود .
(1) نام پیک پیامبر در روم . (2) بصری مرکز استانداری استان « حوران » بود که از مستعمرات قیصر بشمار می رفت و حارث بن ابی شمر و بطور کلی ملوک « غسان » بصورت دست نشاندگی از قیصر در آنجا حکومت می کردند . (3) متن عربی نامه پیامبر ص : « بسم الله الرحمن الرحیم ، من محمد بن عبدالله الی هرقل عظیم الروم ، سلام علی من اتبع الهدی اما بعد فانی ادعوک بدعایة الاسلام ، اسلم تسلم یوتک الله اجرک مرتین فان تولیت فانما علیک اثم « الاریسین » و یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئاً و لا یتخذ بعضنا ارباباً من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ، محمد رسول الله ». (4) در باره تفسیر این لفظ میان دانشمندان اختلاف است . ابن اثیر در نهایه ج 1ص 31 می نویسد : مراد کارمندان دربار است برخی می گویند : مراد کشاورزان است زیرا اکثریت مردم آنروز طبقه کشاورز بود ؛ و موید این نظر اینست که در برخی از نسخه ها ( کامل ج 2ص 145 ) بجای لفظ فوق « اکارین » موجود است و « اکار » همان کشاورز است . گاهی احتمال می دهند که « اریس » نام طائفه ای باشد که در روم زندگی می کردند .
 
سفیر پیامبر اسلام در دربار ایران (نامه های پیامبر ص )
روزی که سفیر پیامبر اسلام عازم دربار ایران گردید ، زمامدار این سرزمین وسیع ، « خسرو پرویز » بود . وی دومین زمامدار ایران پس از انوشیروان بود که 32 سال پیش از هجرت پیامبر ، بر تخت سلطنت نشست ، و در این مدت با حوادث تلخ و شیرین بی شماری روبرو گردید ، قدرت ایران در دوران زمامداری وی کاملاً در نوسان بود ، روزی نفوذ ایران ، آسیای صغیر را فرا گرفت و تا نزدیکی قسطنطنیه گسترش یافت و صلیب عیسی که چیزی مقدستر از آن نزد مسیحیان نبود ، به پایتخت آن « تیسفون » ، ( مدائن ) آورده شد و سلطان روم در خواست صلح نمود و سفیری برای بستن پیمان صلح به دربار ایران گسیل داشت و حدود ایران به حدود شاهنشاهی هخامنشی رسید ، ولی روز دیگر بر اثر سوء تدبیر و غرور بیحد و خوشگذرانی زمامدار وقت ، ایران در لب پرتگاه سقوط قرار گرفت . نقاط فتح شده یکی پس از دیگری از زیر نفوذ در آمد ، و سپاه دشمن تا قلب سرزمین ایران یعنی « دستگرد » نزدیک ( تیسفون ) رسید و کار به جائی رسید که خسرو پرویز از بیم رومیان پا بفرار گذارد ؛ این عمل ننگین خشم ملت ایران را بر انگیخت و سر انجام بدست فرزند خود شیرویه کشته شد .
تاریخ نویسان علت عقب گرد قدرت ایران را معلول غرور و خود خواهی زمامدار وقت و تجمل طلبی و خوش گذرانی وی می دانند ؛ اگر او پیام سفیر صلح را پذیرفته بود ، شکوه ایران در پناه صلح محفوظ می ماند .
اگر نامه پیامبر در روحیه خسرو پرویز حسن اثر نبخشید ، تقصیر نامه و یا نامه رسان نبود ، بلکه روحیات خاص و خود خواهی مفرط او مهلت نداد که در پیرامون دعوت پیامبر اسلام چند دقیقه فکر کند ، بلکه هنوز مترجم نامه را به پایان نرسانیده بود که فریاد کشید و نامه را گرفت و پاره کرد.
اینک تفصیل جریان:
در آغاز سال هفتم هجرت ، پیامبر یکی از افسران ارشد خود یعنی « عبدالله حذافه سهمی قرشی » را مأمور کرد که نامه وی را به دربار ایران ببرد ، و آن را بدست خود خسرو پرویز برساند ، و او را بوسیله نامه به آئین توحید دعوت نماید ، ما ترجمه نامه را در اینجا و متن آن را در پاورقی می نگاریم اینک ترجمه آن :
بنام خداوند بخشنده مهربان
از محمد ، فرستاده خداوند به کسری بزرگ ایران ؛ درود بر آنکس که حقیقت جوید ؛ بخدا و پیامبر او ایمان آورد ؛ و گواهی دهد که جز او خدائی نیست ، و شریک و همتائی ندارد و معتقد باشد که « محمد » بنده و پیامبر او است . من به فرمان خداوند ترا بسوی او می خوانم او مرا به هدایت همه مردم فرستاده است تا همه مردم را از خشم او بترسانم ، و حجت را بر کافران تمام کنم ، اسلام بیاور تا در امان باشی ، و اگر از ایمان و اسلام سر بر تافتی گناه ملت مجوس بر گردن تو است (1).
شاعر سخن ساز و شیرین زبان ایران « حکیم نظامی » این حقایق تاریخی را به نظم در آورده و چنین می گوید:
تو ای عاجز که خسرو نام داری ...... وگر کیخسروی صد جام داری
مبین در خود که خود بین را بصر نیست ...... خدا بین شو که خود دیدن هنر نیست
گواهی ده که عالم را خدائی است ...... نه بر جا و نه حاجتمند جائی است
خدائی کادمی را سروری داد ...... مرا بر آدمی پیغمبری داد
سفیر پیامبر وارد دربار گردید ، خسرو پرویز دستور داد تا نامه را از او بگیرند ، ولی او گفت : باید نامه را شخصاً خودم برسانم و نامه پیامبر را به خسرو تسلیم کرد ، خسر پرویز مترجم خواست مترجم نامه را باز کرد و چنین ترجمه نمود :
نامه ایست از محمد رسولخدا به کسری بزرگ ایران ، هنوز مترجم از خواندن نامه فارغ نشده بود که زمامدار ایران سخت بر آشفت و داد زد و نامه را از مترجم گرفت و پاره کرد و فریاد کشید : این مرد را ببینید که نام خود را جلو نام من نوشته است . فوراً دستور داد که عبدالله را از قصر بیرون کنند عبدالله از قصر بیرون آمد ، و بر مرکب خود سوار شد و راه مدینه را پیش گرفت . او جریان کار خود را گزارش داد ، پیامبر از بی احترامی « خسرو » ناراحت گردید و آثار خشم در چهره او پدیدار گشت و در حق وی چنین نفرین کرد « اللهم مزق ملکه » خداوندا رشته سلطنت او را پاره کن.
باز حکیم نظامی شاعر و سخنور معروف ایران چنین سروده است :
چو قاصد عرضه کرد آن نامه نو ...... بجوشید از سیاست خون خسرو
خطی دید از سواد هیبت انگیز ...... نوشته از « محمد » سوی پرویز
کرا زهره که با این احترامم ...... نویسد نام خود بالای نامم
درید آن نامه گردن شکن را ...... نه نامه بلکه نام خویشتن را
نظریه یعقوبی درست نیست :
ابن واضح اخباری معروف به یعقوبی در تاریخ خود بر خلاف اتفاق عموم تاریخ نویسان می نویسد : « خسرو پرویز نامه پیامبر را خواند و برای احترام پیامبر مقداری مشک و ابریشم وسیله سفیر پیامبر فرستاد » پیامبر عطر را تقسیم کرده و فرمود : ابریشم شایسته مردان نیست و فرمود : قدرت اسلام وارد سرزمین او می شود و « امرالله اسرع من ذلک » .
ولی با این وصف احدی از تاریخ نویسان با ایشان در نظر موافق نیست جز اینکه احمد بن حنبل می نویسد که : خسرو پرویز ، هدیه ای برای پیامبر فرستاد
خسرو پرویز به فرماندار یمن چه دستور داد ؟
فرمانروای سرزمین حاصلخیز « یمن » که در جنوب مکه قرار دارد ، و حکمرانان آنجا همواره بطور دست نشاندگی از طرف شاهان ساسانی حکومت داشتند در آنروز « باذان » حکمران آنجا بود شاه ساسان از شدت غرور نامه ای به فرماندار « یمن » بشرح زیر نوشت :
بمن گزارش رسیده است که مردی از قریش در مکه مدعی نبوت است دو نفر از افسران ارشد خود را بسوی او اعزام کن تا او را دستگیر کرده بسوی من بیاورند . و بنا به نقل ابن حجر در « الاصابه » در ترجمه « باذان » دستور داد که این دو افسر ، او را وادار کنند تا به آئین نیاکان خود بر گردد ، و اگر نپذیرفت سر او را از تن جدا کرده برای او بفرستند .
این نامه حاکی از بی اطلاعی زمامدار وقت است ، او بقدری بی اطلاع بود که نمی دانست که این شخص مدعی نبوت بیش از شش سال است که از مکه بمدینه مهاجرت نموده است ، وانگهی شخصی را که در نقطه ای داعیه نبوت دارد ، و نفوذ او بقدری گسترش یافته که پیک برای دربار شاهان جهان می فرستد ، نمی توان با اعزام دو افسر دستگیر کرد و یا لااقل او را به یمن احضار نمود .
فرماندار یمن طبق دستور مرکز ، دو افسر ارشد و نیرومند خود را بنامهای « فیروز » و « خر خسره » روانه حجاز کرد این دو مأمور نخست در ( طائف ) با یک مرد قرشی تماس گرفتند ، وی آنها را راهنمائی کرد و گفت : شخصی که مورد نظر شما است اکنون در مدینه است ، آنان راه مدینه را پیش گرفتند ، و شرفیاب محضر پیامبر شدند نامه باذان را تقدیم کرده و چنین گفتند : ما به دستور مرکز از طرف فرماندار یمن ماموریم شما را به « یمن » جلب کنیم و تصور می کنیم که « باذان » در خصوص کار شما با خسرو پرویز مکاتبه کند و موجبات رضایت او را جلب نماید ، در غیر این صورت آتش جنگ میان ما و شما روشن می شود ، و قدرت ساسان خانه های شما را ویران می سازد و مردان شما را می کشد ...
پیامبر اکرم ص با کمال خونسردی سخنان آنها را گوش کرد ، پیش از آنکه به پاسخ گفتار آنها بپردازد ، نخست آنها را به اسلام دعوت نمود ؛ و از قیافه آنها که « شارب ها » را بلند گذاشته بودند خوشش نیامد . عظمت و هیبت پیامبر و خونسردی او آنچنان آنها را مرعوب ساخته بود که هنگامی که پیامبر آئین اسلام را به آنها عرضه داشت ، بندهای بدن آنها می لرزید .
سپس به آنها فرمود : امروز بروید ، فردا من نظر خود را بشما می گویم . در این هنگام وحی آسمانی نازل گردید و فرشته وحی پیامبر را از کشته شدن ( خسرو پرویز ) آگاه ساخت فردای آنروز که افسران ( فرماندار ) یمن برای گرفتن جواب به حضور پیامبر رسیدند ، پیامبر فرمود : پروردگار جهان مرا مطلع ساخت که دیشب ، هفت ساعت از شب گذشته « خسرو پرویز » وسیله پسرش ( شیرویه ) کشته شده و پسر بر تخت سلطنت نشست ، شبی را که پیامبر معین نمود شب سه شنبه دهم جمادی الاولی سال هفت هجری بوده است . ماموران ( باذان ) از شنیدن این خبر سخت وحشت زده شده گفتند : مسئولیت این گفتار شما بمراتب بالاتر از ادعاء نبوت است که شاه ساسان را به خشم در آورده است ، ما ناچاریم جریان را به حضور ( باذان ) برسانیم و او به « خسر پرویز » گزارش خواهد داد .
پیامبر فرمود : من خوشوقتم که او را از جریان آگاه سازید ، و نیز باو بگوئید : « ان دینی و سلطانی سیبلغ الی منتهی الخف والحافر » یعنی ، آئین و قدرت من به آن نقطه ای که مرکبهای تند رو به آنجا می رسد خواهد رسید .
و اگر تو اسلام آوری ترا در این حکومت که اکنون در اختیار داری باقی می گذارم سپس رسولخدا ص ، برای تشویق ، کمر بند گرانبهائی را که برخی از روسای قبائل به او هدیه کرده و در آن طلا و نقره بکار رفته بود ، به ماموران ( باذان ) داد ، و هر دو نفر با کمال رضایت از محضرش مرخص شده راه ( یمن ) را پیش گرفتند و باذان را از خبری که پیامبر به آنها داده بود ، مطلع ساختند .
باذان گفت : اگر این گزارش درست باشد حتماً او پیامبر آسمانی است و باید از او پیروی کرد چیزی نگذشت که نامه ای از ( شیرویه ) به مضمون زیر به فرماندار یمن رسید : آگاه باش ! من ( خسرو پرویز ) را کشتم ، و خشم ملت باعث شد که من او را بکشم ، زیرا او اشراف ( فارس ) را کشت و بزرگان را متفرق ساخت هر موقع نامه ن بدست شما رسید از مردم برای من بیعت بگیر و هرگز با شخصی که ادعاء نبوت می کند و پدرم بر ضد او دستور داده بود ، با خشونت رفتار مکن تا دستور مجدد من بتو برسد .
نامه « شیرویه » موجبات اسلام آوردن باذان و کلیه کارمندان حکومت وقت را که همگی ایرانی بودند ؛ فراهم آورد ، و « باذان » در این باره با پیامبر مکاتبه کرد و اسلام خود و کارمندان حکومت را به حضرتش ابلاغ نمود .
(1) بسم الله الرحمن الرحیم ، من محمد ، رسول الله الی کسری عظیم فارس . سلام علی من اتبع الهدی و آمن بالله و رسوله و شهد ان لا اله الله وحده لا شریک له و ان محمداً عبده و رسوله ادعوک بدعایة الله فانی انا رسول الناس کافة لا نذر من کان حیا و یحق القول علی الکافرین اسلم تسلم فان ابیت فعلیک اثم المجوس .
 
پیک اسلام در سر زمین مصر
سرزمین « مصر » نقطه پیدایش تمدنهای کهن ؛ و مرکز سلطنت « فراعنه » و محل قدرت قبطیان بود ، روزی که ستاره اسلام در « حجاز » درخشید ، سرزمین مصر قدرت و استقلال خود را از دست داده بود . « مقوقس » از جانب قیصر روم ، استانداری « مصر » را در برابر پرداخت 19 میلیون دینار در سال ، پذیرفته بود .
« حاطب بن ابی بلتعه » مرد دلاور و سوار کار چابکی بود ، و در تاریخ اسلام حادثه معروفی دارد که در رویدادهای سال هشتم خواهد آمد .
او یکی از آن شش نفر است که مأموریت یافتند نامه های تبلیغی پیامبر را به دست زمامداران بزرگ جهان آنروز برسانند ، پیامبر او را مأمور ساخت که نامه ویرا به « مقوقس » حکمران « مصر » برساند اینک ترجمه نامه پیامبر ص :
بنام خداوند بخشنده مهربان : ( نامه ایست ) از محمد فرزند عبدالله به « مقوقس » بزرگ قبطیان ، درود بر پیروان حق ، من ترا به آئین اسلام دعوت می کنم ، اسلام آور ( تا از خشم خداوند ) در امان باشی ، اسلام آور تا خداوند بتو پاداش بدهد و اگر از آئین اسلام روی گردانی ؛ گناه قبطیان نیز بر تو است :
« ای اهل کتاب ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می کنیم : غیر خدا را نپرستیم ، کسی را انباز او قرار ندهیم و نباید برخی از ما بعضی دیگر را بخدائی بپذیرد ( هرگاه ای محمد ) آنان را از آئین حق سر بر تابند ، بگو گواه باشید که ما مسلمانیم .
سفیر پیامبر اسلام رهسپار کشور « مصر » گردید و اطلاع یافت که فرمانروا در یکی از کاخهای بلند لب دریا ، در شهر « اسکندریه » بسر می برد ، او رهسپار « اسکندریه » گردید و با زورق ، خود را بداخل کاخ مقوقس رسانید . وی « حاطب » را به حضور خود پذیرفت ، و نامه را باز کرد و خواند و مقداری در مضامین نامه فکر کرد سپس سر خود را بلند نمود و به سفیر اسلام چنین گفت :
اگر راستی « محمد » پیامبر خداست ، چرا مخالفان او توانستند که وی را از زادگاه خود بیرون کنند و ناچار شد که در « مدینه » مسکن گزیند ، چرا بر آنها نفرین نمی فرستد تا آنها نابود شوند ؟!
سفیر فهمیده و توانای اسلام به او چنین گفت : حضرت عیسی پیامبر خدا بود و شما نیز برسالت او گواهی می دهید موقعی که بنی اسرائیل نقشه قتل او را کشیدند چرا وی در باره آنها نفرین نکرد تا خدا آنها را نابود سازد ؟
فرماندار که انتظار چنین پاسخ دندانشکنی را نداشت ، در برابر منطق محکم سفیر بزانو در آمد و زبان به تحسین گشود و گفت : « احسنت انت حکیم جاء من عند حکیم » آفرین بر تو مرد فهمیده ای هستی و از طرف شخص فهمیده و با کمالی پیغام آورده ای .
سفیر از حسن استقبال استاندار مصر جرأت پیدا کرد و زبان به تبلیغ گشود ، و گفت : پیش از شما کسی ( فرعون ) در این کشور حکمرانی می کرد که مدتها به مردم خدائی می فروخت خدا او را نابود ساخت ؛ تا زندگی وی ، برای شما مایه عبرت شود ولی شما باید کوشش کنید که زندگی شما برای دیگران مایه عبرت نباشد .
پیامبر ما مردم را به آئین پاک دعوت نمود ؛ قریش با او سرسختانه پیکار کردند ، و ملت یهود با کینه توزی خاصی با او به مقابله بر خاستند ، و نزدیکترین افراد بوی ملت نصاری است ، به جانم سوگند ؛ همانطوریکه « موسی بن عمران » نبوت حضرت مسیح را به مردم بشارت داده ، همانطور نیز حضرت عیسی مبشر نبوت محمد ص بوده است .
شما را به آئین اسلام و کتاب آسمانی خود ( قران ) دعوت می نمائیم ، همانطور که شما اهل تورات را به انجیل دعوت نموده اید . هر ملتی که دعوت پیامبری را بشنود ، باید از او پیروی نماید ، و من ندای این پیامبر را به سرزمین شما رسانیدم ، شایسته است که شما و ملت مصر از آئین او پیروی نمائید ، و من هرگز شما را از اعتقاد به اءین مسیح باز نمی دارم بلکه بتو می گویم بدنبال آئین او بروید ولی بدانید ؛ صورت کامل آئین حضرت مسیح ، همان آئین اسلام است .
مذاکرات سفیر با حکمران مصر به پایان رسید ، ولی مقوقس پاسخ قطعی بوی نداد « حاطب » باید مدتی توقف کند تا پاسخ نامه را گرفته و برای پیامبر اسلام ببرد ؛ روزی « مقوقس » « حاطب » را خواست و با او در کاخ خود خلوت کرده و از برنامه و آئین پیامبر سئوال کرد ، سفیر در پاسخ وی چنین گفت :
او مردم را به پرستش خدای یگانه دعوت می کند ، امر می کند که مردم در شبانه روز پنج بار نماز بخوانند ، و ماه رمضان روزه بگیرند ، خانه خدا را زیارت کنند ، و به پیمان خود پایبند باشند ، از خوردن مردار و خون ، خوداری نمایند و ... « حاطب » سخنان خود را با شرح حالات و خصوصیات زندگی پیامبر خاتمه داد . زمامدار مصر به او چنین گفت : اینها نشانه نبوت اوست ، و من می دانستم که خاتم پیامبران هنوز ظهور نکرده است ولی تصور می کردم که او از سرزمین شام ؛ که مرکز ظهور پیامبران بوده بر انگیخته خواهد شد ، نه از سرزمین « حجاز » ولی ای سفیر محمد ! بدان و آگاه باش اگر من به آئین او ایمان بیاورم ، ملت « قبط » با من همراهی نمی کنند امیدوارم که قدرت این پیامبر به سرزمین مصر کشیده شود ، و یاران او در کشور ما منزل نمایند و بر قدرتهای محلی و عقائد باطل پیروز آیند ، و من از شما خواهشمندم که این مذاکرات را سرّی تلقی کنید و کسی از قبطیان از این گفتگو آگاه نشود.
 
مقوقس به پیامبر نامه می نویسد :
حکمران مصر ، نویسنده عربی خود را خواست و دستور داد که نامه ای بشرح زیر به پیامبر اکرم ص بنویسند : نامه ایست به محمد فرزند عبدالله از مقوقس بزرگ قبط ، درود بر تو ، من نامه ترا خواندم و از مقصد تو آگاه شدم و حقیقت دعوت تر یافتم ، من می دانستم که پیامبری ظهور خواهد کرد ولی تصور می نمودم که از نقطه شام بر انگیخته خواهد شد ، من مقدم سفیر تو را گرامی شمردم .
سپس در نامه خود به هدایائی که برای پیامبر فرستاده اشاره کرد و نامه را با جمله « سلام بر تو » ختم نمود .
احترامی که مقوقس در انشاء نامه بکار برده و نام « محمد » را بر نام خود مقدم داشته بود و نیز هدایای گرانبهائی که برای پیامبر فرستاده و احترام شایسته ای که از سفیر « محمد » بجا آورده بود همگی حاکی است ، که مقوقس دعوت رسولخدا ص را در باطن پذیرفته بود ، ولی علاقه به حکومت و ریاست او را از تظاهر به اسلام و انقیاد عملی باز داشت .
« حاطب » زیر مراقبت دسته ای از مأموران « مقوقس » از مصر ، وارد سرزمین شام گردید ، و ماموران را مرخص کرد ، و خود با کاروانی رهسپار مدینه شد ؛ نامه مقوقس را تسلیم پیامبر نمود و پیام او را رسانید ، پیامبر فرمود او از حکومت خود ترسیده و اسلام را نپذیرفته است ولی قدرت و ریاست او بزودی نابود خواهد گردید .
 
مغیرة بن شعبه در دربار مصر :
مغیرة بن شعبه که بعدها یکی از سیاستمداران بزرگ عرب و بازیگران صحنه سیاست بود ؛ و به عقل و درایت و پختگی اشتهار داشت با جمعی از قبیله « ثقیف » رهسپار در باره مصر شدند ، بزرگ مصریان از آنها پرسید ، چگونه به مصر وارد شدید ، با آنکه مسیر شما بوسیله نیروهای اسلام اشغال شده است ؟ وی گفت : از طریق دریا آمده ایم ؛ گفت : طایفه ثقیف با دعوت محمد چه کردند ؟ پاسخ داد : کسی از ما آئین او را نپذیرفته گفت : قوم محمد با او چگونه معامله نمودند ؟ جواب داد : جوانان قریش دل به آئین او بسته اند ؛ ولی پیران از دعوت او روی گرداندند گفت : می توانی آئین او را به طور اجمال بیان کنی ؟ مغیره گفت : او ما را به پرستش خدای یگانه دعوت کرده و دستور می دهد که بتها را از قدرت و مقام منیعی که دارند خلع کنیم ، دستور می دهد که نماز بخوانیم و زکاة دهیم ، و به ارحام نیکی کنیم و به پیمان خویش ، وفادار باشیم ، از زنا و شراب و ربا بپرهیزیم ...
مقوقس سخن او را قطع کرد و گفت : مردم ثقیف بدانند که محمد پیامبر آسمانی است و برای هدایت همه مردم بر انگیخته شده و اگر ندای دعوت او به سرزمین قبطیان و رومیان برسد ، از او پیروی خواهند نمود ، و حضرت مسیح دستور داده که از چنین پیامبری پیروی نمائیم ؛ آنچه شما از برنامه و آئین او نقل کردید ، بدون کم و زیاد برنامه پیامبران گذشته است ؛ و سرانجام قدرت بدست وی خواهد افتاد و کسی را یارای نزاع و نبرد با او نخواهد بود .
سخنان « مقوقس » آنان را ناراحت کرد و با کمال بیشرمی گفتند : اگر همه مردم آئین او را بپذیرند ، ما هرگز نخواهیم پذیرفت ولی « مقوقس » برای اسکات آنها ، سر بزیر افکند و گفت : این افکار ، کاملاً کودکانه است .
جریان فوق با سایر مدارک تاریخی وفق نمی دهد ، زیرا نامه نگاری پیامبر با سلاطین و زمامداران جهان در سال هفتم هجرت بوده است ، در صورتیکه مغیره در جنگ خندق ایمان آورده و در حدیبیه در صفوف مسلمانان بود ، حتی در محضر پیامبر ص با نماینده قریش عروة بن مسعود ثقفی مشاجره ای دارد که در صلح حدیبیه ، گفته شد .
در پایان یاد آور می شویم که « واقدی » متن نامه پیامبر را طوری دیگر نقل کرده است ؛ و طرز انشاء نامه حاکی است که اساس صحیحی ندارد ؛ زیرا در آن نامه پیامبر ویرا تهدید به جنگ کرده و می گوید : « خداوند بمن دستور تبلیغ داده ؛ و اگر از راه تبلیغ دعوت مرا نپذیرفتید ، بمن امر کرده که با کافران بجنگم » .
ولی این مضمون قطعاً اساس ندارد زیرا امکانات مسلمانان آنروز زیاد اجازه نمی داد که با مکیان از در جنگ و نبرد وارد شوند ، تا چه رسد ، که به سرزمین مصر و نقطه دور افتاده لشکر کشی نمایند از این گذشته یک چنین سخن در نخستین دعوت با روح بزرگ مرد جهان انسانیت ، که بیش از دیگران موقع شناس بود ، هرگز مناسب نیست .
 
پیک اسلام در سرزمین خاطره ها « حبشه »
سرزمین حبشه در آخر آفریقای شرقی قرار دارد و وسعت خاک آن 18000 کیلومتر مربع ، و پایتخت آن ، شهر « آدیس بابا » است .
شرقیان بیش از یک قرن قبل از اسلام با این سرزمین آشنا شده بودند ، این آشنائی بر اثر حمله ارتش ایران در دوران شهریاری انوشیروان آغاز گردید ، و با مهاجرت مسلمانان از مکه به حبشه تکمیل شد .
روزی که پیامبر تصمیم گرفت شش تن از مأموران زبده و دلاور خود را بعنوان سفیر ابلاغ نبوت جهانی ؛ به نقاط دور بفرستد ، « عمرو بن امیه » را مأمور ساخت ، که با نامه ای رهسپار حبشه گردد ، و پیام او را به سمع « نجاشی » زمامدار دادگر آن سرزمین برساند ، نامه زیر نخستین نامه ای نیست که پیامبر اسلام به زمامدار حبشه نوشته است ، بلکه پیش از این نامه ؛ نامه ای در باره مهاجران مسلمان نوشته و آنها را توصیه کرده و از « نجاشی » خواسته بود که عنایات خاص خود را در حق آنان مبذول دارد و متن این نامه در تواریخ اسلام موجود است و گاهی میان این دو نامه ( نامه ای بعنوان ابلاغ رسالت جهانی نوشته شده و نامه ای که برای توصیه مهاجران نگارش یافته ) اشتباه رخ می دهد و عبارات هر دو نامه بهم آمیخته می شود .
روزی که پیامبر سفیر خود را همراه نامه ای رهسپار کشور حبشه ساخت ، هنوز دسته ای از مسلمانان مهاجر در آنجا بسر می بردند ، ولی گروهی به مدینه باز گشته بودند ، و از رعیت پروری و دادگستری آن زمامدار بزرگ تعریفها و توصیفها می نمودند ، بنا براین سرزمین حبشه برای مسلمانانی که از آنجا مراجعت نموده بودند ، سرزمین خاطره ها بود ؛ و زمامدار آنجا را بسان یک رهبر دادگر ستایش می کردند، و اگر ما ، در نامه پیامبر اکرم ص که به زمامدار آنجا نوشته ، یک نوع انعطاف و نوازش و نرمی در سخن مشاهده کنیم ، برای اینست که روحیات زمامدار آنجا برای پیامبر مشخص و روشن بود
وی در نامه های دیگر زمامداران وقت را با عقوبت الهی تهدید می کرد و می فرمود : اگر ایمان نیاورید گناه ملتها که از ترس شما ایمان نیاوردند ، بر گردن شما است ، ولی در این نامه از این گفتار خبری نیست .
اینک ترجمه نامه :
بنام خداوند بخشنده مهربان :
نامه ایست از محمد رسولخدا به نجاشی زمامدار حبشه ، درود بر شما ! من خدائی را که جز او خدائی نیست ستایش می کنم ، خدائی که از عیب و نقص منزه است و بندگان فرمانبر او از خشم او در امانند ، و او بحال بندگان ناظر و گواه است .
گواهی می دهم که عیسی فرزند مریم ، روحی است از جانب خدا و کلمه ایست که در رحم مریم زاهد و پاکدامن قرار گرفته است خداوند با همان قدرت و نیروئی که آدم را بدون پدر و کادر آفرید او را نیز بدون پدر در رحم مادرش بوجود آورد .
من ترا بسوی خدای یگانه که شریک ندارد دعوت می کنم ، و از تو می خواهم که همیشه مطیع و فرمانبردار او باشید و از آئین من پیروی نمائید ؛ ایمان بخدائی آورید که مرا برسالت خود مبعوث فرمود .
زمامدار حبشه آگاه باشد که من پیامبر خدا هستم ، من شما و تمام لشکریان ترا بسوی خدای عزیز دعوت می کنم ، و من این نامه و اعزام سفیر به وظیفه خطیری که بر عهده داشتم عمل کردم و ترا پند و اندرز دادم ، درود بر پیروان هدایت .
پیامبر نامه خود را با درود اسلامی که همان « سلام علیک » می باشد ، آغاز کرده و شخصاً به زمامدار حبشه درود فرستاده است ولی در نامه های دیگر درود شخصی به کسری و قیصر و مقوقس زمامداران ایران و روم و مصر ، نفرستاده ، بلکه نامه را با یک درود کلی ( سلام بر پیروان هدایت ) آغاز کرده است . در این نامه شخصاً به زمامدار حبشه سلام فرستاده و از این طریق در حق او برتری خاصی نسبت به سائر زمامداران معاصر قائل شده است
در این نامه به یک سلسله صفات بر جسته خداوند که همگی از نزاهت و عظمت او حاکی است اشاره شده سپس موضوع « الوهیت » ( خدا بودن مسیح ) را که زائیده افکار منحط کلیسا است ، مطرح کرده و با برهان مخصوصی که از قران الهام گرفته شده ، آنرا رد کرده ؛ توضیح داده و اثبات کرده که اگر پدر نداشتن دلیل بر خدا بودن و یا فرزند وی بودن باشد آدم ابوالبشر نیز چنین بوده در صورتی که در باره وی چنین عقیده ای ندارید . در پایان نامه دعوت خود را به لباس پند و اندرز در آورده و از این طریق از ابراز شخصیت و بزرگی خودداری شده است .
 
گفتگوی سفیر پبامبر با زمامدار حبشه :
سفیر اسلام پس از طی تشریفاتی به حضور زمامدار حبشه بار یافت و به او که چنین گفت:
من وظیفه دارم که پیام رهبر خود را برسانم ؛ و سرشت پاک شما نیز داوری می کند که به عرایض من بذل توجه فرمائید
ای زمامدار دادگر حبشه ! دلسوزیهای شما در باره مسلمانان مهاجر ؛ فراموش شدنی نیست و این عواطف آنچنان باعث خرسندی ما گردیده که شما را از خود می دانیم و آنچنان بشما اعتماد و اطمینان داریم که گویا از یاران شما هستیم .
کتاب آسمانی شما انجیل گواه محکم و غیر مردود است ، این کتاب ، دادرس دادگریست ، که ستم نمی کند و این داور عادل صریحاً به نبوت پیامبر اسلام گواهی می دهد ، اگر از این فرستاده جهانی و پیامبر خاتم پیروی نمودید ، به خیر بزرگی نائل خواهید آمد و در غیر این صورت مثل شما مثل یهود خواهد بود ، که آئین مسیح را که ناسخ آئین « کلیم » بود ، نپذیرفته و بر دین منسوخ باقی ماندند و آئین اسلام بسان آئین مسیح ، ناسخ و بیک معنی تکمیل کننده ادیان آسمانی پیش است .
زمامدار دادگر حبشه به سفیر پیامبر اسلام چنین گفت : من گواهی می دهم که او همان پیامبریست که جهان اهل کتاب در انتظار او هستند . و عقیده دارم که همانطوری که حضرت موسی از نبوت حضرت مسیح خبر داده ، مسیح نیز علائم و نشانه های پیامبر آخرالزمان را معین کرده است ، من حاضرم ، نبوت ویرا برای عموم مردم اعلام کنم ، ولی از آنجا که فعلاً زمینه برای اعلام آماده نیست ، و کمک من کم است ، باید زمینه را آماده ساخت ، تا دلها بسوی اسلام متوجه گردد ، اگر برای من امکان داشت ؛ الان به سوی پیامبرتان می شتافتم سپس نامه ای در پاسخ نامه پیامبر نوشت که آنرا در اینجا منعکس می سازیم .
  
نامه نجاشی به پیامبر :
بنام خداوند بخشنده مهربان ، نامه ایست بسوی محمد رسولخدا ، از نجاشی درود کسی که جز او خدائی نیست ، درود کسی که مرا به اسلام هدایت نمود ، بر شما باد ! نامه شما را پیرامون نبوت و بشریت حضرت عیسی زیارت نمودم . بخدای زمین و آسمان سوگند آنچه بیان نموده بودید عین حقیقت است و سر سوزنی من با این عقیده اختلاف ندارم ، و من نیز به حقیقت آئین شما آگاهی یافتم و در باره مسلمانان مهاجر ، تا آنجا که مقتضیات ایجاب می کرد ، خدمات لازم بعمل آمد ، و من اکنون بوسیله این نامه گواهی می دهم که شما فرستاده خدا و شخص راستگو که کتابهای آسمانی او را تصدیق می کنند می باشید ، و من در حضور پسر عموی شما ( جعفر بن ابیطالب ) مراسم اسلام و ایمان و بیعت را انجام دادم .
من برای ابلاغ پیام و اسلام خود ، فرزندم « رارها » را رهسپار محضر مقدستان کرده و صریحاً اعلام می دارم که من جز خود ، ضامن کسی نیستم ؛ و اگر دستور فرمائید خودم رهسپار خدمت پر فیضتان شوم . درود بر شما ای رسول خدا .
نجاشی هدایای مخصوصی برای پیامبر اکرم فرستاد و پیامبر هم بعداً دو نامه دیگر به نجاشی فرستاد .
 
نامه های پیامبر ص به زمامداران شام و یمامه
شاید در نظر برخی از متفکران سیاسی آنروز دعوت جهانی پیامبر اسلام ص از زمامداران وقت یک نوع کار خارج از اعتدال جلوه می کرد ، ولی مرور زمان اثبات کرد که آن حضرت وظیفه ای جز این نداشت .
اولاً : اعزام شش سفیر در یک روز به اطراف جهان ؛ آنهم با آن نامه های محکم و مستدل ، راه تشکیک و تردید را به روی مخالفان در آینده بست ، دیگر کسی امروز نمی تواند با این عمل بزرگ در جهانی بودن دعوت آن حضرت شک و تردید بخود راه دهد ، علاوه بر آیاتی که در این زمینه وارد شده ، خود اعزام سفیر ، بزرگترین دلیل جهانی بودن رسالت او است
ثانیاً : عموم زمامداران وقت جز خسرو پرویز که مرد متکبر و مستبدی بود ، تحت تاثیر دعوت و نامه های وی قرار گرفته ؛ از نمایندگان پیامبر کمال احترام را بعمل آوردند ، و ظهور پیامبر عربی در محافل مذهبی محور بحث و مذاکره قرار گرفت . این نامه ها خفتگان را از خواب بیدار کرد ، افراد غافل را سخت تکان داد ، و شعور ملل متمدن جهانرا بر انگیخت ، تا درباره موعود تورات و انجیل به بحث و تحقیق بپردازند و دانشمندان ربانی و اسقفها و کشیشان بی غرض ، با طرق مختلفی با آئین جدید در تماس باشند ، از این نظر دسته های زیادی از پیشوایان مذهبی ادیان آنروز ، در اواخر زندگانی پیامبر و پس از فوت وی ، راه مدینه را پیش گرفته و از نزدیک ، وضع آئین او را بررسی قرار دادند .
ما در فصول گذشته بطور مشروح تاثیر نامه های آن حضرت را در نفوس زمامداران روم و مصر و حبشه یاد آور شدیم اکنون بدنباله تاثیر نامه آن حضرت در نجاشی توجه کنید .
او پس از تقدیم هدایائی به نماینده پیامبر اسلام برای آشنا ساختن سازمان مذهبی « حبشه » به حقانیت آئین اسلام سی تن از کشیشان ورزیده را رهسپار سرزمین مدینه ساخت . تا زندگی زاهدانه و ساده پیامبر اسلام را از نزدیک ببیند ، و تصور نکنند که او نیز مانند سلاطین روزگار ، دستگاهی دارد .
اعزامیهای زمامدار حبشه ، به حضور پیامبر بار یافتند ، و عقیده پیامبر را در باره حضرت مسیح خواستند ، پیامبر اسلام عقیده خود را در باره حضرت مسیح با خواندن یک آیه از سوره مائده روشن نمود ، مضمون این آیه آنچنان آنها را تکان داد که بی اختیار اشک دیدگان آنها بر صورت آنان جاری گردید .
اینک ترجمه آیه :
هنگامی که خداوند به عیسی بن مریم چنین گفت : بیاد آر ای عیسی ! نعمتی را که بتو و مادرت مبذول داشتیم ، ترا با روح القدس ( فرشته بزرگ ) کمک کردیم ، در پرتو این عنایات ، در کودکی و در بزرگی با مردم سخن گفتی ، کتاب و حکمت ، تورات و انجیل را بتو تعلیم کردیم ، بفرمان خداوند از گلها صورت مرغ درست می کردی ، سپس به اذن خداوند مرغ حقیقی می شدند ، نابینایان و بیماران « برص » را شفا می بخشیدی ، و مردگان را زنده می کردی . « بیاد آر » هنگامی را که با دلایل روشن بسوی ملت اسرائیل بر انگیخته شدی و من ترا از گزند آنها مصون داشتم ؛ ولی کسانی که کافر ( یهود ) بودند در برابر این آیات روشن کارهای ترا سحر و جادو می دانستند (مائده : آیه 10 ).
اعزام شدگان پس از بررسی دقیق در باره دعوت پیامبر بسوی حبشه باز گشته ، و جریان را به عرض سلطان رسانیدند او نیز مانند مبلغان ، اشک در چشمانش حلقه زد .
ابن اثیر سرگذشت اعزام شدگان را طور دیگر نوشته وی می گوید : همه آنها در دریا غرق شدند و پیامبر نامه ای بعنوان تسلیت به او نوشت ولی مضمون نامه که وی به آن اشاره کرده ، هرگز گواه بر آن نیست که مصیبتی متوجه نجاشی گردیده است .

 

نامه پیامبر به امیر غسانیان :

غسانیان تیره ای از قبیله « ازد » قحطانند که مدتها در سرزمین ( یمن ) زندگی می کردند و اراضی آنها از سد « مأرب » مشروب می شد ، پس از ویرانی سد مجبور به کوچ شده در سرزمین شام فرود آمدند و قدرت و نفوذ آنها ؛ قدرت بومیان آن منطقه را تحت الشعاع قرار داد ، و سر انجام دولتی بنام دولت « غسانیان » تشکیل دادند ، و در آن منطقه ، زیر نظر قیصرهای روم فرمانروائی داشتند ، روزی که اسلام تشکیلات آنها را بر چید سی و دو نفر از آنها در سرزمینهای « جولان » و « یرموک » و « دمشق » حکمرانی کرده بودند .
از میان شش سفیر که به شش کشور بزرگ برای ابلاغ ندای نبوت جهانی ، اعزام گردیدند پنجمین سفیر که ( شجاع بن وهب ) بود عازم سرزمین غسانیها شد ، و نامه پیامبر را به حکمران آنان یعنی « حارث بن ابی شمر » در نقطه « بعوظه » تسلیم نمود هنگامی که سفیر به سرزمین « حارث » رسید مطلع شد که زمامدار وقت مشغول تهیه مقدمات استقبال از « قیصر » است و قیصر به شکرانه پیروزی بر دشمن ( ایران ) از مقر حکومت خود قسطنطنیه  پیاده به زیارت « بیت المقدس » می آمد و می خواست به نذر خود جامه عمل بپوشاند .
از این نظر او مدتی انتظار کشید تا بوی وقت ملاقات داده شد و در خلال این مدت با « حاجب » ( رئیس تشریفات ) طرح رفاقت ریخت ، و او را از راز خصوصیات زندگی پیامبر و آئین پاک وی آگاه ساخت ، بیانات نافذ و موثر سفیر انقلاب فکری عجیبی در او بوجود آورد ، که بی اختیار اشک از دیدگان او سرازیر گردید ، و گفت : من انجیل را دقیقاً مطالعه کرده ام و اوصاف پیامبر را خوانده ام و هم اکنون به او ایمان آوردم ، ولی من از « حارث » می ترسم که مرا بکشد و خود « حارث » نیز از قیصر ترس دارد و اگر سخنان ترا نیز از صمیم دل باور کند باز هم نخواهد تانست تظاهر نماید زیرا وی از نیاکان این سلسله همگی دست نشاندگان قیصر هستند .
وقتی او به حضور زمامدار وقت بار یافت ، دید وی روی تخت نشسته و تاجی بر سر دارد و نامه حضرت را که بشرح زیر بود ، بوی تسلیم نمود .
« بنام خداوند بخشنده مهربان ، نامه ایست از محمد رسولخدا به حارث بن ابی شمر ، سلام بر پیروان حق و هادیان و مومنان واقعی ، ای حارث من ترا به خدای یگانه که شریک ندارد ، دعوت می کنم ، اگر اسلام بیاوری سلطنت تو باقی خواهد ماند » .
ذیل نامه که ملک او را در صورت عدم ایمان ، به فناء تهدید می کند ، حارث را سخت ناراحت کرد و گفت : هیچ کس نمی تواند ؛ قدرت را از من سلب کند من باید این پیامبر نو ظهور را دستگیر کنم ، سپس برای ارعاب سفیر دستور داد که لشکر در برابر او رژه روند . و نماینده پیامبر قدرت نظامی او را از نزدیک ببیند و برای خوش رقصی نامه ای به قیصر نوشت و از تصمیم خود دائر بر دستگیری پیامبر اسلام او را آگاه ساخت اتفاقاً نامه وی موقعی بدست قیصر رسید ، که سفیر دیگر پیامبر « دحیه کلبی » در حضور قیصر بود ، و سلطان روم آئین اسلام را بررسی می کرد قیصر از تند روی حاکم غسانی ناراحت شد ، در پاسخ نامه او نوشت ، از تصمیم خود منصرف شو ، و در شهر « ایلیا » با من ملاقات کن .
ولی به حکم « الناس علی دین ملوکهم » پاسخ قیصر طرز تفکر حارث را دگرگون ساخت و روش خود را با نماینده پیامبر تغییر داد و به وی خلعت بخشیده و رهسپار مدینه ساخت و گفت سلام مرا به پیامبر برسان و بگو من از پیروان واقعی او هستم ولی پیامبر به پاسخ دیپلماسی وی وقعی نگذاشت و گفت : در آینده نزدیک رشته قدرت او از هم خواهد گسست ، حارث در سال 8 هجرت یعنی پس از یک سال در گذشت .

 

 ششمین سفیر آن حضرت در سرزمین یمامه :

 آخرین سفیر پیامبر ، به سرزمین « یمامه » که میان نجد و بحرین قرار دارد ، رهسپار گردید و نامه پیامبر را به امیر یمامه « هوذة بن علی الحنفی » تسلیم نمود . و متن نامه آن حضرت چنین بود : بنام خدا ، سلام بر پیروان هدایت ، بدان آئین من به آن نقطه ای که مرکبهای تند رو به آنجا می رسد « شرق و غرب » خواهد رسید ، اسلام آور تا در امان باشی و قدرت و سلطنت تو باقی بماند .

از آنجا که زمامدار یمامه مسیحی بود ، سفیری که برای آن نقطه در نظر گرفته شد ؛ مردی بود که مدتها در حبشه بسر برده و از منطق و رسوم مسیحیت آگاهی داشت ، این مرد « سلیط بن عمرو » بود ؛ که در دوران فشار حکومت بت پرست مکه به فرمان پیامبر به سرزمین حبشه مهاجرت نموده بود ، تعالیم عالی اسلام و بر خورد با طبقات مختلف در مسافرتها ، آن چنان او را شجاع و نیرومند بار آورده بود ، که با سخنان خود زمامدار یمامه را تحت تاثیر قرار داد و به او چنین گفت : « بزرگوار کسی است که لذت ایمان را بچشد و از تقوی توشه بگیرد ملتی که در پرتو سیادت تو ، به سعادت رسیدند ؛ هرگز بد فرجام نخواهند شد .
من ترا به بهترین چیزها دعوت نموده و از بدترین اعمال باز می دارم ، من ترا به پرستش خداوند می خوانم و از پرستش شیطان و پیروی از هوی و هوس جلوگیری می کنم ، نتیجه پرستش خدا بهشت و پیروی شیطان آتش است . اگر بغیر آنچه من گفتم گوش فرا دادی ، صبر کن تا پرده بر افتد و سیمای حقیقت ظاهر گردد .
قیافه متأثر زمامدار « یمامه » حاکی از آن بود ، که سخنان سفیر در روان او اثر خوبی گذارد ، و لذا مهلت خواست ؛ تا در باره رسالت پیامبر فکر کند اتفاقاً همان روزها یکی از اسقفهای بزرگ روم وارد سرزمین « یمامه » گردید ، و امیر « یمامه » موضوع را با او در میان گذارد ، اسقف گفت : چرا از تصدیق او سرباز زدید ؟ گفت : من از سر انجام سلطنت و قدرت خود می ترسم ، اسقف گفت : مصلحت در این است که از او پیروی کنی ، این همان پیامبر عربی است که مسیح از ظهور او خبر داده و در انجیل نوشته است که محمد رسولخدا است . پند و اندرز اسقف روحیه او را تقویت کرد و سفیر پیامبر را خواست و نامه ای به شرح زیر به او نوشت اینک مضمون نامه :
مرا به زیباترین آئین دعوت نمودی ، من شاعر و سخنران و سخن ساز ملت خود هستم ، و در میان ملت عرب موقعیتی دارم که همه از آن حساب می برند ، من حاضرم از آئین تو پیروی نمایم ولی مشروط بر اینکه در برخی از مقامات بزرگ مذهبی ( خلافت و نیابت ) مرا شریک سازی او به این مقدار اکتفا نکرد ، هیئتی را به سرپرستی « مجاعة بن مرارة » رهسپار مدینه ساخت ، تا پیام او را به پیامبر برسانند و بگویند : اگر رشته این زعامت دینی پس از مرگ او در دست او باشد او حاضر است اسلام بیاورد و او را یاری کند ، والا با او از در جنگ وارد خواهد شد ، این هیأت بحضور پیامبر بار یافتند و نمایندگان ایمان خود را بدون قید و شرط ابراز نمودند و پیامبر در جواب پیام زمامدار یمامه گفت :
اگر ایمان او مشروط است ، او شایستگی حکومت و خلافت را ندارد ، و خدا مرا از شر او حفظ خواهد نمود .
 
نامه دیگر پیامبر اسلام :
نامه هائی که پیامبر برای دعوت امرا و سلاطین و فرمان داران و شخصیتهای مذهبی فرستاده است بیش از اینهاست و هم اکنون دانشمندان متتبع صورت بیست و نه نامه از نامه های دعوتی آن حضرت را در کتابهای خود نقل کرده اند و ما برای رعایت اختصار بهمین اندازه اکتفا می کنیم.
 
کانون خطر یا دژ آهنین خیبر
از روزی که ستاره فروزان اسلام در سرزمین « مدینه » درخشیدن گرفت ، مات یهود بیش از قریش ، عداوت پیامبر اسلام و مسلمان را بدل گرفتند ، و با تمام دسائس و قوا برای کوبیدن آن قیام کردند .
یهودانی که در خود مدینه و اطراف نزدیک آن ، سکونت داشتند به سرنوشت شومی که نتیجه مستقیم اعمال و حرکات ناشایسته خود آنها بود ، دچار شدند ، گروهی از آنها اعدام و برخی مانند قبیله های « بنی قینقاع » و « بنی النضیر » از سرزمین مدینه رانده شدند و در « خیبر » و « وادی القری » سکونت گزیدند .
جلگه وسیع حاصلخیزی را که در شمال مدینه به فاصله سی و دو فرسنگی آن قرار دارد وادی خیبر می نامند و پیش از بعثت پیامبر اسلام ، ملت یهود برای سکونت و حفاظت خویش در آن نقطه دژهای هفتگانه محکمی ساخته بودند از آنجا که آب و خاک این منطقه برای کشاورزی آمادگی کاملی داشت ؛ ساکنان آنجا در امور زراعت و جمع ثروت و تهیه سلاح و طرز دفاع ، مهارت کاملی داشتند ؛ و آمار جمعیت آنها بالغ بر بیست هزار بود ، و در میان آنها مردان جنگاور و دلیر فراوان به چشم می خورد .
جرم بزرگی که یهودان خیبر داشتند این بود که تمام قبائل عرب را برای کوبیدن حکومت اسلام تشویق کردند ، و سپاه شرک با کمک مالی یهودان خیبر ، در یک روز از نقاط مختلف عربستان حرکت کرده خود را تا دیوار مدینه رسانیدند ؛ و بالنتیجه جنگ احزاب که شرح آن را خواندید ، پیش آمد ؛ و سپاه مهاجم در پرتو تدابیر پیامبر و جانفشانی یاران او ، پس از یکماه توقف در پشت خندق ، متفرق شدند و به وطن خود از آن جمله یهودان خیبر به خیبر باز گشتند و مرکز اسلام آرامش خود را باز یافت .
ناجوانمردی یهود خیبر که قبلاً مورد احترام مسلمانان بودند ، پیامبر را بر آن داشت که این کانون خطر را بر چینند ، و همه آنها را خلع سلاح کند زیرا هیچ بعید نبود این ملت لجوج و ماجرا جو ، بار دیگر با صرف هزینه های سنگین ، ملت بت پرست عرب را بر ضد مسلمانان بر انگیزند ، و صحنه نبرد احزاب بار دیگر تکرار شود خصوصاً که تعصب یهود به آئین خود بیش از علاقه مردم قریش به بت پرستی بود ، و برای همین تعصب کور بودکه هزار مشرک اسلام آورد ، ولی یک یهودی حاضر نبود دست از کیش خود دست بردارد !!!
عامل دیگری که پیامبر را مصمم ساخت قدرت خیبریان را در هم شکند و همه آنها را خلع سلاح نموده حرکات آنان را از زیر نظر افسران خویش قرار دهد ، این بود که با ملوک و سلاطین و رؤسا جهان مکاتبه نموده و همه آنها را با لحن قاطع به اسلام دعوت کرده بود ، در این صورت هیچ بعید نبود که ملت یهود آلت دست کسری و قیصر شوند و با کمک این دو امپراطور ، برای گرفتن انتقام ، کمر ببندند ، و نهضت اسلامی و جنبشهای معنوی را در نطفه خفه سازند و یا خود امپراطوران را بر ضد اسلام بشورانند چنانکه مشرکان را بر ضد اسلام جوان شورانیدند.
خصوصاَ در آنزمان ملت یهود در جنگهای ایران و روم با یکی از دو امپراطور همکاری داشت . روی این جریان پیامبر لازم دید ، که هر چه زودتر این آتش خطر را برای ابد خاموش سازد .
بهترین موقعیت برای این کار همین موقع بود زیرا ، فکر پیامبر با بستن پیمان حدیبیه از ناحیه جنوب ( قریش ) آسوده و خاطر او آرام بود ، و می دانست که اگر دست به ترکیب تشکیلات یهود بزند ، دست قریش بعنوان کمک بسوی یهود دراز نخواهد شد و برای جلوگیری از کمک کردن سائر قبائل شمال مانند تیرههای « غطفان » که عامل همکار و دوست خیبریان در جنگ احزاب بودند ؛ نقشه ای داشت که بعداً خواهیم گفت .
روی این انگیزه ها ، پیامبر اکرم فرمان داد که مسلمانان برای تسخیر آخرین مراکز یهود در سرزمین عربستان ، آماده شوند و فقط کسانی می توانند افتخار شرکت در این نبرد را بدست آورند که در صلح « حدیبیه » که از لحظات رقت انگیز اسلام بود ، حضور داشته اند ، و غیر آنان می توانند بعنوان داوطلب شرکت کنند ؛ ولی از غنائم سهمی نخواهند داشت ، پیامبر اکرم « غیله لیثی » را در مدینه نائب ، خود قرار داد ، و پرچم سفیدی بدست علی ع داد و فرمان حرکت صادر نمود و برای اینکه کاروان آنها زودتر به مقصد برسد اجازه داد که « عامر بن اکوع » ساربان آن حضرت ، موقع راندن شتران سرود ( حداء ) بخواند ، و او به اشعار زیر ، که ترجمه اشعار او چنین است : بخدا سوگند اگر عنایات و الطاف خدا نبود ما گمراه بودیم نه صدقه می دادیم و نه نماز می خواندیم ، ما ملتی هستیم که اگر قومی بر ما ستم کنند و یا فتنه ای بر پا نمایند ، ما زیر بار آنها نمی رویم ، خداوندا پایداری را نصیب ما بفرما . ما را در این راه ثابت قدم گردان .
مضمون این سرودها ، انگیزه و موجبات این نبرد را بصورت آشکار می رساند ، و می گوید : از آنجا که ملت یهود بر ما ستم نموده و آتش فتنه را در آستانه خانه ما روشن ساخته اند ما برای خاموش ساختن این کانون ؛ رنج سفر را بر خود هموار ، نموده ایم .
مضامین سرود ، آنچنان پیامبر را راضی و مسرور ساخت که آن حضرت در باره « عامر » دعا فرمود ، اتفاقاً « عامر » در این جنگ شربت شهادت نوشید .
 
ارتش اسلام بسوی نقطه نامعلومی حرکت می کند :
پیامبر اسلام در حرکت دادن سربازان خود به روش « استتار » (1) علاقه زیادی داشت ، او علاقه مند بود که کسی از مقصد وی آگاه نشود تا دشمن را غافلگیر نموده و قبل از هر گونه تصمیم لازم ، محوطه آنها را محاصره نماید ، علاوه بر این متحدان دشمن هر کدام تصور کنند ، که مقصد پیامبر آنها است ، و برای احتیاط در خانه های خود باقی بمانند ، و به یکدیگر نپیوندند .
شاید گروهی تصور کردند که منظور پیامبر از این راهپیمائی بسوی شمال ؛ سر کوبی قبائل غطفان و « فزاره » که همدستان یهود در جنگ احزاب بودند ، می باشد وقتی به بیابان « رجیع » رسید ، محور حرکت ستون را بسوی خیبر قرار داد ، و بدینوسیله ارتباط این دو متحد را از هم برید ، و از اینکه قبائل مزبور به یهودان خیبر کمک کنند ، جلوگیری نمود ، با اینکه محاصره خیبر قریب یکماه طول کشید – مع الوصف – قبائل مزبور نتوانستند متحدان خود را یاری نمایند .
رهبر بزرگ اسلام با هزار و ششصد سرباز که دویست سوار نظام در میان آنها بود ، بسوی خیبر پیشروی کرد .
هنگامی که به سرزمین خیبر نزدیک شد ، دعای زیر را که حاکی از نیت پاک او است خواند : « بار الها که خدای آسمانها و آنچه زیر آنها قرار گرفته ، و خدای زمین و آنچه بر آن سنگینی افکنده و ... هستی ، من از تو خوبی این آبادی و خوبی اهل آن و آنچه در آن هست می خواهم و از یدیهای آن و بدی اهل آن و بدی آنچه در آن قرار گرفته ، بتو پناه می برم .
این دعا در حال تضرع ، آن هم در برابر هزار و شصد سرباز دلیر که هرکدام کانون سوزانی از عشق و شور به جنگ و نبرد بودند حاکیست که او بمنظور کشور گشائی ، و توسعه طلبی و انتقام جوئی پا به این سرزمین نگذاشته است . او برای این آمده است که این کانون خطر را که هر لحظه ممکن است ، پایگاهی برای مشرکان بت پرست ، قرار بگیرد ؛ در هم بکوبد ، تا نهضتها و جنبشهای اسلامی از این ناحیه تهدید نشوند ، و شما خواننده گرامی خواهید دید که پیامبر پس از فتح دژها و خلع سلاح ، اراضی و مزارع آنها را بخود آنها واگذار نمود . و به اخذ « جزیه » در برابر حفظ جان و مال آنها ، اکتفاء کرد.
 
نقاط حساس و راهها شبانه اشغال می شود :
دژهای هفتگانه « خیبر » هر کدام نام مخصوصی داشتند و نامهای آنها بقرار زیر بودند : « ناعم ، قموص ، کتیبه ، نسطاة ، شق ، وطیح ، سلالم » و برخی از این دژها گاهی به یکی از سران آن دژ منسوب می شد . مثلاً می گفتند : دژ « مرحب » و ... برای حفاظت و کنترل اخبار خارج از دژ ، در کنار هر دژی ، برج مراقبت ساخته شده بود ، که نگهبانان برجها ، جریان خارج قلعه را به داخل گزارش دهند ، و طرز ساختمان برج و دژ طوری بود ، که ساکنان آنها بر بیرون قلعه کاملاً مسلط بودند و با منجنیق و غیره می توانستند دشمن را سنگباران کنند .
در میان این جمعیت بیست هزار نفری دو هزار مرد جنگی و دلاور بود که فکر آنها از نظر آب و ذخائر غذائی کاملاً آسوده بود ، و در انبارهای ذخایر زیادی داشتند ، این دژها آن چنان محکم و آهنین بودند که سوراخ کردن آنها امکان نداشت ، و کسانی که می خواستند خود را به نزدیکی دژ برسانند با پرتاب کردن سنگهای بزرگ مجروح و یا کشته می شدند . و این دژها سنگرهای محکمی برای جنگاوران یهود بشمار می رفت .
مسلمانان که در برابر یک چنین دشمن مجهز و نیرومند قرار گرفته بودند ، باید در تسخیر این دژها از هنر نمائی نظامی و تاکتیکهای جنگی حداکثر استفاده را بنمایند . نخستین کاری که انجام گرفت این بود که شبانه تمام نقاط حساس و راهها و دروازه ها ، بوسیله سربازان اسلام اشغال گردید ، اینکار بقدری مخفیانه و در عین حال سریع انجام گرفت ، که نگهبانان برجها نیز از این کار آگاهی نیافتند . صبحگاهان که کشاورزان از همه جا بی اطلاع « خیبر » را با لوازم کشاورزی از قلعه ها بیرون آمدند ، چشمهای آنها به سربازان دلیر و مجاهد اسلام افتاد ، که در پرتو قدرت ایمان و بازوان نیرومند و سلاحهای برنده ، تمام راهها را بر روی آنها بسته اند ؛ که اگر قدمی فراتر بگذارند ، فوراً دستگیر خواهند شد . این منظره آنچنان آنها را خائف و مرعوب ساخت ، که بی اختیار پا به فرار گذاردند ، و همگی می گفتند که : محمد با سربازانش اینجاست و فوراً درهای دژها را سخت بسته و در داخل دژها شورای جنگی تشکیل گردید . وقتی چشم پیامبر به لوازم تخریبی مانند بیل و کلنگ افتاد ، آنرا بفال نیک گرفت و برای تقویت روحیه سربازان اسلام فرمود : « الله اکبر خرجت خیبر انا نزلنا اذا نزلنا بساحة قوم فساء صباح المنذرین » یعنی ، ویران باد خیبر بر قومی فرود آئیم چه قدر بد روزگار بیم داده شدگان .
نتیجه شور این بود که زنان و کودکان را در یکی از دژها و ذخائر غذائی را در دژ دیگر جای دهند و دلیران و جنگاوران هر قلعه با سنگ و تبر از بالا دفاع کنند و قهرمانان هر دژ در مواقع خاصی از دژ بیرون آیند و در بیرون دژ با دلیران اسلام بجنگند ، دلاوران یهود از این نقشه تا آخر نبرد دست بر نداشته از این جهت توانستند که یکماه در برابر ارتش نیرومند اسلام مقاومت کنند ؛ بطوریکه گاهی برای تسخیر دژ ده روز وقت صرف می شد و نتیجه ای بدست نمی آمد .
 
سنگرهای یهود فرو می ریزد :
... نقطه ای را که افسران اسلام در این جهاد اسلامی مرکز ارتش خود قرار داده بودند از نظر اصول ظامی چندان حائز اهیت نبود ، و سربازان یهود کاملاً بر آنجا تسلط داشتند ، و حاجب و مانعی از هدف گیری و تیراندازی دشمن و سنگباران کردن مرکز اردوی اسلام نبود ، روی این جهت ، یکی از دلاورمردان کارآزموده اسلام بنام « حباب بن منذر » حضور پیامبر رسید و چنین گفت : اگر بفرمان خدا در این نقطه فرود آمده اید من کوچکترین اعتراضی ندارم زیرا دستور داوند بالاتر از هر گونه نظر و پیش بینی ما است ، ولی اگر یک امر عرفی و عادی است بطوری که افسران می توانند در آن اظهار نظر کنند ، در ای صورت ناچارم بگویم که این نقطه ، چشم انداز دشمن است ، و در نزدیکی دژ « نسطاة » قرار گرفته ، و تیراندازان دژ بر اثر نبودن نخل و خانه ( پوشش و استتار و اختفاء (2) ) می توانند قلب لشکر را هدف گیری کنند .
پیامبر با استفاده از اصول بزرگ اسلام ( اصل مشاوره ) و احترام به افکار دیگران چنین فرمود : اگر شما نقطه بهتری را معرفی نمائید ، آنجا را اردوگاه خود قرار می دهیم ، « حباب » پس از بررسی اراضی خیبر ، نقطه ای را تعیین نمود که در پشت نخلها قرار گرفته بود ، و بالنتیجه ستاد و مرکزیت به آنجا انتقال یافت ، و در طول مدت تسخیر خیبر ، هر روز افسران و پیامبر اسلام از آنجا بسوی دژها می آمدند و شبانگاه به ستاد ارتش باز می گشتند .
در باره جزئیات نبرد خیبر نمی توان نظر قاطع ابراز کرد ، ولی از مجموع کتابهای تاریخ و سیره چنین استفاده می شود که سربازان اسلام ؛ دژها را یک یک محاصره می کردند ؛ و کوشش می نمودند که ارتباط دژ محاصره شده را از دژهای دیگر قطع نمایند ، و پس از گشودن آن دژ ، به محاصره دژ دیگر می پرداختند . دژهائی که با یکدیگر ارتباط زمینی داشتند و با رزمندگان و دلاوران آنها به دفاع سرسختانه بر می خاستند . گشودن آنها به کندی صورت می گرفت ، ولی دژهائی که رعب و ترس بر فرماندهان آنها مستولی گشته ، و یا روابط آنها با خارج بکلی بریده شده بود ، تسلط بر آنها به آسانی انجام می گرفت و قتل و خونریزی کمتر اتفاق می افتاد و کار به سرعت زیاد پیش می رفت .
بعقیده گروهی از تاریخ نویسان ، نخستین دژی که از خیبر که پس از رنجهای فراوان ، بدست ارتش اسلام افتاد ؛ دژ « ناعم » بود . گشودن این دژ بقیمت کشته شدن یکی از سرداران بزرگ اسلام بنام « محمود بن مسلمه انصاری » و زخمی شدن پنجاه تن از سربازان اسلام تمام شد ؛ افسر مزبور بوسیله سنگ بزرگی که از بالا پرت کرده بودند ؛ کشته شد ، و همان لحظه جان سپرد و بنا به نقل ابن اثیر در « اسد الغابه » پس از سه روز جان سپرد و پنجاه سرباز زخمی برای پانسمان به نقطه ای که در لشکرگاه برای اینکار اختصاص داده شده بود ، انتقال یافتند و همگی پانسمان شدند . و دسته ای از زنان « بنی الغفار » به اجازه پیامبر به خیبر آمده ، در یاری کردن مسلمانان و پانسمان کردن مجروحان و سائر خدماتی که برای زن در اردوگاه مشروع بود ، فداکاری و جانبازی شدید می نمودند .
شورای نظامی تصویب کرد که پس از فتح دژ « ناعم » سربازان متوجه قلعه « قموص » شوند و ریاست این دژ با « ابن ابی الحقیق » بود ، این دژ با فداکاری سربازان اسلام گشوده شد ، و « صفیه » دختر « حیی بن اخطب » که بعدها در ردیف زنان پیامبر قرار گرفت ، اسیر گردید .
این دو پیروزی بزرگ روحیه سربازان اسلام را تقویت کرد ، و رعب و وحشت بر قلوب یهودان مستولی گشت ، ولی مسلمانان از نظر مواد غذائی در مضیقه عجیبی قرار گرفته بودند ، بطوری که برای سد جوع از گوشت برخی از حیوانات که خوردن گوشت آنها مکروه است استفاده می نمودند . و دژی که مواد غذائی فراوانی در آنجا بود ، هنوز بدست مسلمانان نیافتاده بود .
(1) گاهی گفته می شود که با این استتار کامل رئیس منافقان عبدالله سلول یهودان خیبر را از جریان آگاه ساخته و گفته بود که علاوه بر دفاع از بالای دژها ، در بیرون دژ نیز با سربازان اسلام بجنگ بپردازند . (2) پوشش یعنی ، حائلی است که سرباز را در برابر تیر دشمن محفوظ نگه می دارد مانند سنگر و عوارض مصنوعی ؛ استتار یعنی ، همرنگ کردن خود با محیط ؛ اختفاء یعنی ، حائلی است که سرباز را از دید دشمن مخفی می کند اما پوششی ایجاد نمی کند .
 
پرهیز کاری در عین گرفتاری
در این حالت که گرسنگی شدید ؛ بر مسلمانان مستولی گردیده بود و با خوردن گوشت حیواناتی که خوردن آنها مکروه است ، گرسنگی را بر طرف می کردند ، چوپان سیاه چهره ای که برای یهودان گله داری می کرد ، حضور پیامبر شرفیاب گردید و در خواست نمود که حقیقت اسلام را بر او عرضه بدارد ، او در همان جلسه بر اثر بیانات جالب و سخنان نافذ پیامبر اسلام ایمان آورد ، و گفت : این گوسفندان همگی در دست من امانت است ، و اکنون که رابطه من با صاحبان گوسفندان بریده شد ، تکلیف من چیست ؟!
پیامبر ص در برابر دیدگان صدها سرباز گرسنه ؛ با کمال صراحت فرمود : در آئین ما خیانت به امانت یکی از بزرگترین جرمها است بر تو لازم است ؛ همه گوسفندان را تا در قلعه ببری و همه را بدست صاحبانشان برسانی . او دستور پیامبر را اطاعت نمود و بلافاصله در جنگ شرکت کرد و در راه اسلام جام شهادت نوشید .
آری پیامبر همانطوری که در دوران جوانی لقب « امین » گرفته بود در تمام حالات امین و درستکار بود ، او نه تنها خودش امین بود ، بلکه در تمام دوران محاصره ، رفت و آمد گله های قلعه ، در صبح و عصر ، کاملا آزاد بود ، و یک نفر از مسلمانان در فکر ربودن گوسفندان دشمن نبود زیرا آنها در پرتو تعالیم عالی رهبر خود ؛ امین و درستکار بار آمده بودند . فقط یک روز که گرسنگی شدیدی بر همه آنها غالب گردیده بود ، دستور داد ؛ دو راس گوسفند از گله بگیرند ، و باقیمانده را رها کنند ، تا آزادانه وارد دژ شوند ، و اگر اضطرار شدید در کار نبود ؛ هرگز دست به چنین کار نمی زدند – و لذا – هر موقع شکایت سربازان خود را از گرسنگی می شنید ، دست بدعا بلند می کرد و عرض می کرد بار الها دژی که مرکز غذا است ، بروی سربازان بگشا و هرگز اجازه نمی داد ، بدون فتح و پیروزی به اموال مردم دستبرد زنند .
با در نظر گرفتن این مراتب ، مشت گروهی از غرض ورزان تاریخ معاصر ( خاورشناسان ) باز می گردد ، زیرا آنان برای کوچک کردن اهداف عالی اسلام ؛ سعی می کنند اثبات کنند که نبردهای اسلام برای غارتگری و گرد آوردن غنائم بوده و سربازان اسلام در موقع جنگ و نبرد خود را ملزم باجراء اصول عدالت نمی دانستند ... ولی جریان فوق و امثال آن که در صفحات تاریخ ثبت گردیده است گواه گویا بر دروغ پردازی آنان می باشد زیرا پیامبر در سخت ترین لحظات ، لحظاتی که سربازان فدا کار وی با مرگ و گرسنگی دست به گریبان بودند ، اجازه نمی دهد چوپان گله به صاحبان یهودی خود خیانت ورزد ، در صورتی که می توانست همه آنها را یکجا مصادره کند .
 
دژها پس از دیگری گشوده می شود :
پس از فتح قلعه های مزبور ؛ ستون محاصره متوجه دژهای « وطیح » و سلالم » گردید (1) ولی حملات مسلمانان با مقاومت سرسختانه « یهود » در بیرون قلعه ؛ روبرو گردید و دلیران اسلام با جانبازی و فداکاری و دادن تلفات سنگین که سیره نویس بزرگ اسلام « ابن هشام » آنها را در ستون مخصوص گرد آورده است ، نتوانستند پیروز شوند و بیش از ده روز با جنگاوران یهود ، دست و پنجه نرم کرده ، و هر روز بدون اخذ نتیجه به لشکرگاه بر می گشتند .
در یکی از ده روز ابی بکر مأمور فتح گردید و با پرچم سفید تا لب دژ آمد ؛ و سربازان دلاور اسلام بفرماندهی او حرکت کردند ولی پس از مدتی بدون اخذ نتیجه باز گشتند و فرمانده و سپاه هرکدام گناه را به گردن یکدیگر انداخته همدیگر را بفرار متهم نمودند .
روز دیگر فرماندهی لشکر بعهده « عمر » واگذار شد ، او نیز داستان دوست خود را تکرار نمود و بنا به نقل طبری پس از باز گشت از صحنه نبرد ؛ یاران پیامبر را با توصیف دلاوری و شجاعت فوق العاده رئیس دژ ( مرحب ) مرعوب می ساخت ، این وضع ، پیامبر و سرداران اسلام را سخت ناراحت نموده بود در این لحظات رسولخدا ص ، افسران و دلاوران ارتش را گرد آورد ، و جمله ارزنده زیر را که در صفحات تاریخ ضبط است فرمود : « لا عطین الرایة غداً رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله یفتح الله علی یدیه لیس بفرار » یعنی ، این پرچم را فردا بدست کسی می دهم که خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر او را دوست می دارند و خداوند این دژ را بدست او می گشاید ، او مردیست که هرگز پشت بدشمن نکرده و از صحنه نبرد فرار نمی کند و بنا به نقل طبرسی و حلبی چنین فرمود : « کرار غیر فرار » ، یعنی بسوی دشمن حمله کرده هرگز فرار نمی کند ( یعنی ، نقطه مقابل دو سردار پیش است ) .
این جمله که حاکی از فضیلت و برتری معنوی و شهامت آن سرداری است که مقدر بود فتح و پیروزی بدست او صورت بگیرد ، غریوی از شادی توأم با اضطراب و دلهره در میان ارتش و سرداران سپاه بر انگیخت ، و هر فردی آرزو می کرد که این مدال بزرگ نظامی نصیب وی گردد ، و این قرعه بنام او افتد .
سیاهی شب همه جا را فرا گرفت ، سربازان اسلام به خوابگاه خود رفتند ، و نگهبانان در مواضع مرتفع ، مراقب اوضاع دشمن بودند ، آفتاب با طلوع خود ، سینه افق را شکافت ، خورشید با اشعه طلائی خود دشت و دمن را روشن ساخت ، سرداران گرد پیامبر آمده و دو سردار شکست خورده با گردنهاس کشیده متوجه دستور پیامبر شده می خواستند هر چه زودتر بفهمند که این پرچم پر افتخار بدست چه کسی داده خواهد شد .
سکوت پر انتظار مردم با جمله پیامبر که فرمود : علی کجا است در هم شکست ، در پاسخ او گفته شد که او دچار عارضه چشم است ، و در گوشه ای استراحت نموده ، پیامبر فرمود او را بیاورید ، طبری می گوید : علی را بر شتر سوار نموده و در برابر خیمه پیامبر فرود آوردند ، و این جمله حاکی است که عارضه چشم بقدری سخت بوده که سرداررا از پای در آورده بود ؛ پیامبر دستی بر دیدگان او کشید ، و در حق او دعا نمود ، این عمل و آن دعا ، مانند دم مسیحائی آنچنان اثر نیک در دیدگان او گذارد که سردار نامی اسلام تا پایان عمر به درد چشم مبتلا نگردید .
مقام فرماندهی به علی ؛ دستور پیشروی داد و در ضمن یاد آور گردید که قبل از جنگ نمایندگانی را بسوی سران دژ اعزام بدارد و آنها را به آئین اسلام دعوت نماید و اگر نپذیرفتند ، آنها را بوظایف خویش تخت لوای حکومت اسلام آشنا سازد که باید خلع سلاح شوند و با پرداخت جزیه در سایه حکومت اسلامی آزادانه زندگی کنند . و اگر به هیچ کدام گردن ننهاده ؛ راه نبرد را پیش گیرد و جمله زیر آخرین جمله ای بود که مقام فرماندهی بدرقه راه علی ساخت و گفت : « لئن یهدی الله بک رجلا واحداً خیر من ان یکون لک حمر النعم » هرگاه خداوند یک فرد را بوسیله تو هدایت کند ، بهتر از این است که شتران سرخ موی مال تو باشد و آنها را در راه خدا صرف کنی . آری پیامبر عالیقدر اسلام در بحبوحه جنگ ، باز در فکر راهنمائی مردم بوده و همین میرساند که تمام این نبردها برای هدایت مردم است .
 
پیروزی بزرگ در خیبر :
... در باره فتح خیبر مورخان و سیره نویسان اسلام مطالب زیادی نوشته اند و از بررسی این نوشته ها یک سلسله حقایق بدست می آید . ما نخست آنچه را سیره نویسان بصورت واقعه نگاری نوشته اند ، در اینجا می آوریم ، و سپس به تحلیل و تجزیه آن می پردازیم .
متون و صفحات تاریخ اسلام در این غزوه نشان می دهد که اگر جانبازی و دلاوری خارق العاده امیرالمؤمنان ع نبود ، دژهای خطرناک یهود خیبر گشوده نمی شد ، و اگر چه برخی از نویسندگان دچار تحریف حقائق شده اند و افسانه ای را در ردیف حقایق جلوه داده اند ، ولی عده  قابل ملاحظه ای از نویسندگان محقق شیعه و اهل تسنن سهم علی ع را در این مبارزه اداء نموده اند اینک متن این واقعه تاریخی بطور عصاره و فشرده از کتب تاریخی نقل می شود :
هنگامیکه امیر مؤمنان ع از ناحیه پیامبر مأموریت یافت دژهای « وطیح » و « سلالم » را بگشاید ( دژهائی که دو فرمانده قبلی موفق بگشودن آنها نشده بودند ، و با فرار خود ضربه جبران ناپذیری بر حیثیت ارتش اسلام زده بودند ) زره محکمی را بر تن کرد و شمشیر مخصوص خود « ذوالفقار » را حمایل نموده « هروله » کنان و با شهامت خاصی که شایسته قهرمانان ویژه میدانهای جنگی است ، بسوی دژ حرکت کرد و پرچم اسلام را که پیامبر بدست او داده بود ، در نزدیکی خیبر بر زمین نصب نمود . در این لحظه در خیبر باز گردید ؛ دلاوران یهود از در بیرون ریختند ، نخست برادر « مرحب » جلو آمد هیبت و نعره او آنچنان مهیب بود که سربازانی که پشت سر علی ع بودند ؛ بی اختیار عقب رفتند ولی علی ع مانند کوه پای بر جا ماند ، لحظه ای نگذشت که جسد مجروح حارث بروی خاک افتاد و جان سپرد .
مرگ برادر « مرحب » را سخت غمگین و متأثر ساخت ، او برای گرفتن انتقام برادر در حالیکه غرق سلاح بود ؛ و زره یمانی بر تن و کلاهی که از سنگ مخصوص تراشیده شده بود بر سر داشت در حالی که « کلاه خود » را روی آن قرار داده بود ، جلو آمد و برسم قهرمانان عرب اشعار زیر را بعنوان رجز می خواند :
قد علمت خیبر انی مرحب ... شاکی السلاح بطل مجرب
یعنی ، در و دیوار خیبر گواهی می دهد که من مرحبم ، قهرمانی کار آزموده و مجهز با سلاح جنگی هستم .
ان غلب الدهر فانی اغلب ... والقرن عندی بالدماء مخضب
یعنی ، اگر روزگار پیروز است ، من نیز پیروزم ، قهرمانانی که در صحنه های جنگ با من ، روبرو می شوند ، با خون خویشتن رنگین می گردند .
علی نیز رجزی در برابر او سرود ، و شخصیت نظامی و نیروی بازوان خود را برخ دشمن کشید و چنین گفت :
انا الذی سمتنی امی حیدرة ... ضرغام آجام و لیث قسورة
یعنی ، من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر ( شیر ) خوانده ؛ مرد دلاور و شیر بیشه ها هستم.
عبل الذار اعین غلیظ القصرة ... کلیث غابات کریه المنظرة
یعنی ، بازوان قوی و گردن نیرومند دارم ، در میدان نبرد مانند شیر بیشه ها صاحب منظری مهیب هستم .
رجز های دو قهرمان پایان یافت صدای ضربات شمشیر و نیزه های دو قهرمان اسلام و یهود ، وحشت عجیبی در دل ناظران بوجود آورد ، ناگهان شمشیر برنده و کوبنده قهرمان اسلام ، بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و کلاه خود و سنگ و سر را تا دندان دو نیم ساخت ، این ضربت آنچنان سهمگین بود که برخی از دلاوران یهود که پشت سر مرحب ایستاده بودند پا بفرار گذارده بدژ پناهنده شدند ، و عده ای که فرار نکردند با علی تن به تن جنگیده و کشته شدند علی یهودان فراری را تا در حصار تعقیب نمود ، و در این کشمکش یک نفر از جنگجویان یهود با شمشیر بر سپر علی زد ، سپر از دست وی افتاد ، علی فوراً متوجه در دژ گردید ، و آن را از جای خود کند ، و تا پایا کارزار بجای سر بکار برد پس از آنکه آنرا بروی زمین افکند هشت نفر از نیرومندترین سربازان اسلام از آن جمله ابو رافع ، سعی کردند که آن را از این رو به آن رو کنند ، نتوانستند . در نتیجه قلعه ای که مسلمانان ده روز پشت آن معطل شده بودند در مدت کوتاهی گشوده شد .
یعقوبی در تاریخ خود می نویسد : در حصار از سنگ و طول آن چهار ذرع و پهنای آن دو ذرع بود . شیخ مفید در ارشاد بسند خاصی از امیرالمؤمنان سرگذشت کندن در خیبر را چنین نقل می کند : من در خیبر را کنده بجای سپر بکار بردم و پس از پایان نبرد آن را مانند پل بروی خندقی که یهودان کنده بودند ، قرار دادم سپس آنرا میان خندق پرتاب کردم مردی پرسید آیا سنگینی آن را احساس نمودی ، فرمود : بهمان اندازه سنگینی که از سپر خود احساس می کردم .
نویسندگان سیره مطالب شگفت انگیزی در باره قلع باب خیبر و خصوصیات آن و رشادت های علی ع که در فتح این دژ انجام داده ، نوشته اند ، و این حوادث ، هرگز با قدرتهای معمولی بشری وفق نمی دهد ، ولی خود امیرمؤمنان در این باره توضیح داده و شک و تردید را از بین برده است ، زیرا آنحضرت در پاسخ شخصی چنین فرمود : « ما قلعتها بقوة بشریة و لکن قلعتها بقوة الهیة و نفس بلقاء ربها مطمئنة رضیة » یعنی ، من هرگز آن در را با نیروی بشری از جای نکندم ، بلکه در پرتو نیروی خداداد و با نیروی ایمانی راسخ بروز باز سین اینکار را انجام دادم .
 
تحریف حقایق :
اگر از حق نگذریم باید بگوئیم ابن هشام در سیره خود و ابو جعفر طبری در تاریخ خویش مشروح مبارزه علی ع را در خیبر آورده و جزئیات جریان را مو بمو تشریح نموده اند ؛ ولی در پایان بحث موهومی را که قتل مرحب وسیله محمد بن مسلمه بود ذکر کرده و می گویند :
برخی معتقدند که مرحب بوسیله محمد بن مسلمه کشته شد ، زیرا او برای گرفتن انتقام برادر خود که در فتح دژ « ناعم » وسیله یهودان کشته شده بود ؛ از طرف پیامبر مأموریت یافت ، و در اینکار نیز موفق گردید . این احتمال آنچنان بی پایه است که هرگز با تاریخ مسلم و متواتر اسلام نمی تواند برابری کند . علاوه بر این ، این افسانه تاریخی یک سلسله اشکالاتی دارد که از نظر خوانندگان می گذرانیم :
1) طبری و ابن هشام این افساه تاریخی را از صحابی بزرگ جابر بن عبدالله نقل کرده اند و ناقل این داستان این مطلب خلاف را از زبان این مرد بزرگ نقل کرده ، در صورتی که جابر در تمام غزوات افتخار رکاب پیامبر را داشته ، جز در این غزوه که موفق نشد که شرکت نماید .
2) محمد بن مسلمه آنچنان شجاع و دلاور نبود که فاتح خیبر گردد و در طول تاریخ خود نمونه بارزی از شجاعت ندارد . چرا او در سال سوم هجرت از طرف پیامبر مأمور شد کعب بن الاشراف یهودی را که پس از جنگ بدر ، مشرکان را برای تجدید جنگ با مسلمانان تحریک می کرد ، به قتل برساند ، او از هول و ترس سه شبانه روز آب و غذا نخورد ، و وحشت او مورد اعتراض پیامبر قرار گرفت ، و او در پاسخ گفت : نمی دانم آیا در این قسمت موفقیت بدست خواهم آورد یا نه ، پیامبر پس از مشاهده این وضع ، چهار نفر همراه او فرستاد که با کمک آنها شر کعب را که خواهان تجدید جنگ میان مسلمانان و مشرکان بود ، قطع کند ؛ آنان در نیمه شب با نقشه خاصی ، دشمن خدا را کشتند ؛ ولی محمد بن مسلمه از کثرت ترس و وحشت یکی از یاران خود را مجروح ساخت . بطور مسلم صاحب چنین روحیه ای نمی تواند دلاوران خیبر را عقب زند .
3) فاتح خیبر نه تنها با مرحب دست و پنجه نرم کرد و او را مقتول ساخت ، بلکه پس از کشته شدن مرحب عده ای فرار کرده و عده دیگر یک یک بمیدان نبرد آمده و تن به تن با او نبرد کرده اند ، اینک نام دلاوران یهود که پس از کشه شدن مرحب با علی بجنگ بر خاسته اند :
(1) داود بن قابوس . (2) ربیع بن ابی الحقیق . (3) ابوالبائت . (4) مرة بن مروان . (5) یاسر خیبری . (6) ضجیع خیبری ، همه این شش تن از ابطال و دلاوران یهود در بیرون خیبر بودند و بزرگترین سد و مانع در برابر گشودن دژهای دشمن شمرده می شدند ، و همه در حالیکه رجز می خواندند و مبارز می طلبیدند بدست قهرمان بزرگ اسلام امیر مؤمنان از ای در آمدند . داوری کنید آیا با این وضع فاتح خیبر و کشنده مرحب کیست ؟ زیرا اگر کشنده مرحب محمد بن مسلمه بود او نمی توانست پس از کشتن مرحب بسوی لشکرگاه اسلام بر گردد و وجود این دلاوران را در پشت سر مرحب نادیده بگیرد بلکه باید با اینها نبرد کند در صورتیکه باتفاق تمام تواریخ این افراد فقط با علی مبارزه کرده و بدست او از پای در آمدند .
4) این افسانه تاریخی با حدیث متواتری که از پیامبر نقل شده مخالف است ، زیرا او در باره علی فرمود : « یفتح الله علی یدیه » یعنی این پرچم را بدست کسی می دهم که فتح و پیروزی بدست او صورت می گیرد ، و فردای آن روز پرچم فتح را بدست او سپرد و یکی از بزرگترین موانع برای یروزی ، وجود مرحب خیبری بود که شجاعت او دو فرمانده اسلام را مجبور به فرار نمود و اگر کشنده مرحب محمد بن مسلمه باشد ؛ باید پیامبر این جمله را در باره « محمد » بفرماید نه در باره علی .
حلبی سیره نویس معروف می گوید : در اینکه مرحب یدست علی ع از پای در آمد شکی نیست ابن اثیر می گوید سیره نویسان و محدثان کشنده مرحب را علی ع می دانند و روایات متواتر در این باره نقل شده است .
طبری در تاریخ و ابن هشام در سیره خود اندکی دچار آشفتگی شده و جریان شکست و باز گشت دو فرماندهی را که پیش از علی ع مأموریت فتح دژهای یهود یافته بودند ، طوری نوشته اند که هرگز با مفهوم جمله ای که پیامبر ص به علی فرمود تطبیق نمی کند .
زیرا پیامبر بعلی چنین فرمود : « ولیس بفرار » یعنی او فرماندهی است که هرگز فرار نمی کند ، مفاد و مفهوم این جمله اینست که علی بسان دو فرمانده گذشته نیست و هرگز او فرار نخواهد کرد ، یعنی آن دو فرمانده قبلی پا بفرار گذارده و سنگر را خالی کرده بودند ؛ در صورتیکه دو نویسنده نامبرده ، این نکته را تذکر نداده اند و جریان باز گشت آنان را طوری نوشته اند که آن دو کاملاً انجام وظیفه نمودند ولی موفق به فتح نشدند .
(1) برخی از تاریخ نویسان معتقدند که دژهای مذکور با صلح و مذاکره گشوده شده و حوادثی را که گفته می شود مربوط به دژهای « قموس » و یا « نسطاة » می دانند .
 
سه نقطه درخشان در زندگی علی ع
در اینجا مطلب را با ذکر سه فضیلت در باره فاتح خیبر به پایان می رسانیم :
روزی معاویه به سعد وقاص اعتراض نمود که چرا به علی ناسزا می گوئی ؟ او در پاسخ وی چنین گفت : من هر موقع بیاد سه فضیلت از فضائل علی می افتم آرزو می کنم ایکاش من یکی از این سه فضیلت را داشتم :
1) روزی که پیامبر او را در مدینه جانشین خود قرار داد و خود به جنگ تبوک رفت و به علی چنین گفت : ت نسبت بمن همان منسب را داری که هارون نسبت به موسی داشت جز اینکه پس از من یامبری نخواهد آمد .
2) روز خیبر فرمود : فردا پرچم را بدست کسی می دهم که خدا و پیامبر او را دوست دارند و فرماندهان عالیقدر اسلام با گردنهای کشیده در آرزوی نیل به چنین مقامی بودند در فردای آن روز پیامبر علی را خواست و پرچم را به او داد و خدا در پرتو جانبازی علی پیروزی بزرگی نصیب ما نمود .
3) روزی که قرار شد پیامبر با سران نجران به مباهله بپردازد ، پیامبر دست علی و فاطمه و حسن و حسین را گرفت و گفت : « اللهم هؤلاء اهلی »
 
عوامل پیروزی :
... دژهای خیبر گشوده گردید و یهودان با شرایط خاصی در برابر ارتش اسلام سر تسلیم فرود آوردند ، ولی باید دید که عوامل پیروزی چه بوده است ؟! و نکات بر جسته این بخش همین است . پیروزی فوق العاده مسلمانان در این نبرد در گرو عواملی بود که اکنون بطور اجمال به آنها اشاره می شود و بعداً بشرح آنها می پردازیم :
1) نقشه و تاکتیک نظامی .
2) کسب اطلاعات و بدست آوردن اسرار داخلی دشمن .
3) جانبازی و فداکاری همه جانبه امیر مؤمنان . اینک ما هر سه قسمت را مورد بررسی قرار می دهیم:
1) نقشه و تاکتیک نظامی :
ارتش اسلام در نقطه ای فرود آمد که روابط یهودان را با دوستان آنان ( قبائل غطفان ) قطع نمود . بطور کلی در میان تیره های غطفان مردان شمشیر زن و بی پروا فراوان بود ؛ و اگر آنها به کمک یهودان شتافته و دست بدست هم داده بودند فتح دژهای خیبر غیر ممکن بود . ملت « غطفان » وقتی از حرکت ارتش اسلام آگاهی یافتند ، با تجهیزات کافی برای نجات متحدان خود حرکت کردند ، ولی هنوز چیزی راه نپیموده بودند ، که در میان آنان شایع شد که یاران محمد ص از یک راه انحرافی متوجه سرزمین آنها شده اند ، این شایعه بقدری قوت گرفت که آنان از نیمه راه باز گشتند و تا پایان خیبر از جایگاه خود حرکت نکردند .
تاریخ نویسان این شایعه را معلول ندای غیبی میدانند ، ولی هیچ بعید نیست که این شایعه از ناحیه مسلمانان تیره های غطفان درست شده ، و طراحان این شایعه مسلمانان واقعی تیره های غطفان بوده باشند که بدستور پیامبر مأمور بودند در لباس کفر ؛ میان قبائل خود بسر ببرند . و بقدری در طرح این نقشه ماهر بودند که نگذاشتند ستونهای تیره های « غطفان » بسوی متحدان خود حرکت نمایند ، و این مطلب در جنگ احزاب سابقه دارد ، زیرا در رتو شایعه سازی یک مسلمان غطفانی بنام « نعیم بن مسعود » ارتش کفر متفرق شد و دست از حمایت یهودان بر داشتند .
2) کسب اطلاعات :
پیامبر اسلام در نبردها به کسب اطلاعات اهمیت فراوان می داد ، و پیش از محاصره خیبر بیست تن از پیشتازان جنگ را به سرپرستی « عباد بن بشیر » بسوی خیبر روانه ساخت ، آنان با یک نفر از خیبریان در نزدیکی خیبر روبرو شدند ، عباد پس از مذاکره با او دریافت که وی از کار آگاهان یهود است فوراً دستور داد او را دستگیر کرده بحضور پیامبر بردند او وقتی به مرگ تهدید شد ، همه اسرار یهودانرا بیرون ریخت و معلوم شد که خیبریان پس از گزارش رهبر منافقان « عبدالله بن سلول » از ترس ، روحیه خود را سخت باخته اند ، و هنوز از قبیله غطفان کمکی به آنها نرسیده است .
 
نمونه دیگر از کسب اطلاعات :
در ششمین شب جنگ پاسداران ارتش اسلام یک نفر یهودی را دستگیر کرده خدمت پیامبر آوردند . پیامبر اوضاع و احوال یهودیان را از وی پرسید وی گفت : اگر تأمین جانی دارم ، بگویم ، او پس از اخذ « تأمین » چنین گفت : امشب دلاوران خیبر از دژ « نساة » به دژ « شق » انتقال می یابند تا از آنجا از خود دفاع کنند ، شما ای ابا القاسم ( کنیه پیامبر است ) فردا دژ نساة را فتح می نمائی ( پیامبر فرمود انشاءالله ) در زیر زمینهای آنجا مقادیر زیادی منجنیق ، ارابه جنگی ، زره و شمشیر موجود است و شما می توانید با استفاده از این وسائل دژ « شق » را سنگباران کنید پیشوای بزرگ اسلام اگر چه از این وسایل تخریبی استفاده نکرد ولی اطلاعاتی که این فرد دستگیر شده در اختیار او گذارد جالب بود زیرا نقطه حمله فردا را روشن ساخت ، و معلوم شد که فتح دژ « نساة » نیروی بیشتری نخواهد برد و در گشودن دژ « شق » باید احتیاط بیشتری بکار برد .
 
نمونه دیگر از کسب اطلاعات :
در گشودن یکی از قلعه ها پس از سه روز معطلی ، شخصی از یهودان شاید برای استخلاص جان خود بود که شرفیاب خدمت پیامبر گردیده و چنین گفت :
اگر یکماه در این نقطه توقف کنی ، هرگز دست بر آنها نخواهی یافت ولی من مجرای آب این قلعه را نشان می دهم ، و اگر خواستید آب را بر روی آنها ببندید پیامبر با بستن آب بر روی دشمن موافقت نکرد ، و گفت من هرگز آبرا بر روی کسی نمی بندم تا از تشنگی بمیرند ولی دستور داد برای تضعیف روحیه دشمن بطور موقت آبرا ببندند . بستن آب آنچنان آنانرا مرعوب ساخت که بلافاصله پس از جنگ کوتاهی تسلیم شدند .
 
3) فداکاری امیرمؤمنان ع :
ما مشروح فداکاری آنحضرت را بطور اجمال نوشتیم و اکنون جمله ای از خود آن حضرت نقل می نمائیم:
ما در برابر ارتش فزون تر یهود و دژهای آهنین آنها قرار گرفتیم . دلاوران آنها هر روز از دژها بیرون آمده مبارز می طلبیدند ، و گروهی را می کشتند در این لحظه رسول خدا بمن دستور داد تا بر خیزم و بسوی دژ بروم ، من با قهرمانان آنها روبرو شدم گروهی را کشته و گروهی را عقب راندم و پناهنده دژ شدند و در را بستند من در دژ را کنده و تنها وارد دژ شدم ، و کسی در برابر من مقاومت نکرد و من در این راه کمکی جز خدا نداشتم .
 
مهر و عاطفه در صحنه نبرد :
هنگامیکه دژ « قموص » گشوده شد ، « صفیه » دختر حیی ابن اخطب با یک زن دیگر اسیر گردیدند « بلال » این دو نفر را از کنار کشتگان یهود عبور داد و خدمت پیامبر آورد . پیامبر از جریان آگاه گردید بر خاست عبا بر سر « صفیه » افکند و از او احترام کرد و برای استراحت او نقطه ای را در لشکرگاه معین کرد ؛ سپس با لحن تند به بلال گفت : مگر مهر و عاطفه از دل تو رخت بر بسته که این دو زن را از میان اجساد عزیزان خود عبور دادی ! ؛ حتی بهمین اندازه اکتفا نکرد ، صفیه را از میان اسیران بخود اختصاص داد ، و رسماً در ردیف زنان خود در آورد ، و از این طریق شکست روحی او را جبران نمود ، اخلاق و عواطف پیامبر آنچنان اثر نیک در روان « صفیه » گذارد که بعدها در زمره زنان علاقهمند و با وفای پیامبر ص در آمد ، و در موقع احتضار بیش از زنان دیگر اشک می ریخت .
 
کنانة بن ربیع بقتل می رسد :
از موقع که یهودان بنی نضیر از مدینه رانده شدند . در خیبر سکنی گزیدند ، صندوق تعاونی مشترکی برای امور همگانی و هزینه های جنگی و پرداخت خونبهای کسانی که بدست افراد قبیله بنی النضیر کشته می شدند تشکیل داده بودند ، گزارشهای رسیده به پیامبر حاکی بود که این اموال در اختیار « کنانه » شوهر « صفیه » است پیامبر « کنانه » را احضار نمود ، و خواستار تعیین جایگاه این صندوق گردید ، او اصل مطلب را انکار کرد و گفت هرگز از چنین امری آگاهی ندارم ، دستور توقیف « کنانه » صادر گردید و قرار شد در این باره اطلاعات بیشتری بدست آورند ، تحقیقات مأموران برای پیدا کردن جای این اموال آغاز گردید ، سر انجام یک نفر گفت من فکر می کنم که جای این گنج فلان نقطه خاص ( خرابه ) باشد ، زیرا من در ایام جنگ و پس از آن شاهد رفت و آمد زیاد کنانه به این نقطه بودم ، پیامبر بار دیگر کنانه را خواست و گفت : می گویند جای صندوق در فلان نقطه است اگر در آنجا گنج بدس آید ، شما کشته خواهی شد ، او باز خود را به بی اطلاعی زد ؛ بدستور پیامبر حفاری در آن آغاز گردید ؛ و گنج بنی النظیر بدست سربازان اسلام افتاد ، و اکنون باید کنانه بسزای اعمال خود برسد ، او علاوه بر جرم کتمان چنین امری ؛ یکی از افسران اسلام را ناجوانمردانه ترور کرده بود ، یعنی سنگ بزرگی را بطور غافلگیر بر سر محمود بن مسلمه افکنده و او هماندم جان سپرده بود ، پیامبر برای اخذ انتقام و ادب کردن سائر یهودان که بار دیگر با حکومت اسلامی از در حیله و تزویر و دروغ وارد نشوند ، او را بدست برادر مقتول داد ، و برادر مقتول « کنانه » را به انتقام برادر خویش کشت . کنانه آخرین فرد بود که مجرم ترور کردن یک سردار بزرگ بقتل رسید .
 
غنائم جنگی تقسیم می شود :
پس از گشوده شدن دژهای دشمن و خلع سلاح عمومی و گرد آوری غنائم ، پیامبر دستور داد که همه غنائم در نقطه خاصی جمع آوری شود ، و یکنفر بدستور یامبر در میان سربازان اسلام ندا داد که : بر هر فرد مسلمانی لازم است هر چه از غنائم بدست آورده – حتی نخ و سوزنی را – به بیت المال باز گرداند ، زیرا خیانت مایه ننگ است و روز رستاخیز آتش بر جانش می شود .
پیشوایان حقیقی اسلام در مسأله امانت فوق العاده سختگیری نموده ؛ حتی باز گردانیدن امانت را یکی از علائم ایمان دانسته و خیانت را از اعلائم نفاق شمرده اند .
و لذا روزی که میان باقیمانده اموال یک سرباز ، اموال دزدی بدست آمد ، پیامبر بر جنازه او نماز نخواند ، تفصیل جریان این است :
روز حرکت از سر زمین خیبر ، تیر ناگهانی بر غلامی که مأمور بستن کجاوه های پیامبر بود ؛ اصابت کرد و هماندم جان سپرد ، مأموران به جستجو پرداختند و تحقیقات آنها بجائی نرسید ؛ همگی گفتند : بهشت بر او گوارا باشد . ولی پیامبر فرمود : من با شما در جریان هم عقیده نیستم زیرا عبائی که بر تن او است از غنائم است و او آنرا به خیانت برده و روز رستاخیز بصورت آتش او را احاطه خواهد کرد ، در این لحظه یک نفر از یاران پیامبر گفت من دو بند کفش از غنائم بدون اجازه برداشته ام یامبر فرمود : برگردان و گرنه روز رستاخیز بصورت آتش در پای تو قرار می گیرد .
اینجاس که مشت گروهی از خاور شناسان مغرض باز می شود ، یعنی آنانکه نبردهای اسلام را بعنوان غارتگری قلمداد نموده و از اهداف معنوی آن چشم پوشیده اند زیرا یک چنین نظم و انضباط در یک ملت غارتگر و یغماگر قابل تصور نیست . رهبر یک ملت یغماگر هرگز نمی تواند رد امانت را نشانه ایمان بشمارد . و آنچنان سربازان خود را تربیت کند که از بردن یک بند کفش از بیت المال آنان را باز دارد .
 
کاروانی از سرزمین خاطره ها
پیش از آنکه پیامبر عازم خیبر شود ، « عمرو بن امیه » را به دربار نجاشی فرستاده بود ، نظر از اعزام سفیر به دربار حبشه این بود که پیام پیامبر را به شاه حبشه برساند و از او بخواهد که وسائل حرکت کلیه مسلمانان مقیم حبشه را فراهم آورد ؛ نجاشی دو کشتی برای حرکت آنها ترتیب داد و کشتی مهاجران در سواحل نزدیک مدینه لنگر انداخت مسلمانان آگاه شدند که پیامبر رهسپار سرزمین خیبر شده آنان بی درنگ ، بسرزمین خیبر آمدند ، مسافران حبشه موقعی رسیدند که مسلمانان تمام دژها را فتح کرده بودند پیامبر اکرم 16 گام به استقبال جعفر بن ابیطالب رفت و پیشانی او را بوسید و فرمود نمی دانم بکدام بیشتر خوشحال شوم از اینکه پس از سالیان درازی ، موفق به ملاقات شما شدم ؛ یا اینکه خداوند بوسیله برادر تو علی ع دژهای یهود را بروی ما گشود . سپس فرمود : می خواهم امروز بتو چیزی را هدیه کنم ، مردم تصور کردند که این هدیه از قماش هدایای مردم مادی است ؛ یعنی طلا و نقره است ، ناگهان پیامبر سکوت را در هم شکست و نماز مخصوصی را که بعدها بنام نماز « جعفر طیار » معروف گردید تعلیم جعفر نمود .
 
آمار تلفات :
تلفات مسلمانان در این نبرد از 20 نفر تجاوز ننموده ولی تلفات یهودان زیادتر بود و تعداد 93 نفر از آنها در تاریخ ضبط شده است .
 
گذشت در هنگام پیروزی :
راد مردان الهی و جوانمردان بزرگ جهان در موقع فتح و پیروزی ، با دشمن ناتوان و رنجور ، با کمال لطف و محبت معامله می نمایند ، اغماض و گذشت آنان بر سر دشمن سایه می افکند و از لحظه ای که دشمن تسلیم می شود ، از در عطوفت وارد شده ، انتقام جوئی و کینه توزی را کنار می گذارند .
پیشوای بزرگ مسلمانان که بزرگترین راد مرد الهی است پس از فتح خیبر ؛ بالهای عطوفت خود را بر سر مردم خیبر گشود ، ( مردمی که با صرف هزینه های زیاد اعراب بت پرست را بر ضد او شورانیده و مدینه را مورد تهاجم و در آستانه سقوط قرار داده بودند ) و تقاضای یهودان خیبر را مبنی بر اینکه آنان در سرزمین خیبر سکنی گزینند ، و اراضی و نخلهای خیبر در اختیار آنها باشد و نیمی از در آمد را به مسلمانان بپردازند ، پذیرفت . حتی به نقل خود ابن هشام ، مطلب فوق را خود پیامبر پیشنهاد کرد ، و دست یهود را در امور شاورزی و غرس نهال و پرورش درختان باز گذارد .
پیامبر می توانست خون همه آنها را بریزد و یا همه آنها را از سرزمین خیبر براند ، و یا آنها را مجبور سازد که آئین اسلام را بپذیرند ، ولی او بر خلاف پندار یک مشت خاور شناس مغرض و مزدور و سربازان علمی استعمار که تصور می کنند « آئین اسلام ، آئین زور و شمشیر است ، و مسلمانان بزور سر نیزه ملل مغلوب را وادار می کردند که آئین اسلام را بپذیرند » .هر گز چنین کاری نکرد ، و آنان را در اقامه شعائر دینی خود و اصول و فروع مذهب خویش آزاد گذارد . آری ! این است حقوق بشر در اسلام .
اگر پیامبر با یهود خیبر نبرد کرد از این نظر بود ، که خیبر و ساکنان آن کانون خطر برای اسلام و آئین توحید بود ؛ و همواره با مشرکان تشریک مساعی می کردند که حکومت نو بنیاد اسلام را بر اندازند ، روی این نظر ، پیامبر ناچار بود ؛ با آنها نبرد کند ؛ و هه آنها را خلع سلاح نماید ، و تحت نظر حکومت اسلامی با کمال آزادی به امور کشاورزی و اقامه شعائر مذهبی خود بپردازند ، و در غیر این صورت ، زندگی برای مسلمانان مشکل بود ، و پیشرفت آئین اسلام متوقف می گردید
اگر از آنها جزیه گرفت برای این بود که از امنیت حکومت اسلامی بهره مند شده ، و حفظ جان و مال آنها برای مسلمانان لازم بود ، و طبق محاسبات دقیق ، مقدار مالیاتی که هر مسلمان موظف بود ، به حکومت اسلامی بپردازد ؛ بیشتر از « جزیه هائی » بود که دولت اسلام از ملت های یهود و نصاری می گرفت . مسلمانان باید خمس و زکاة بدهند و گاهی از اصل اموال خود نیازمندیهای دولت اسلامی را بر طرف سازند و در برابر آن یهود و نصاری که زیر لوای اسلام زندگی می کنند ، و از حقوق فردی و اجتماعی بهره مند می شوند ، باید برای بقاء این رچم مانند سائر مسلمانان مبلغی تحت عنوان جزیه بپردازند و حساب « جزیه » اسلامی از « باج گرفتن » جدا است .
نماینده ای که هر سال از طرف پیامبر برای ارزیابی محصول خیبر و تنصیف آن معین می شد یکفرد ارزنده و دادگری بود که عدالت و دادگستری او مورد اعجاب ، یهود قرار می گرفت ، این فرد عبارت بود از « عبدالله رواحه » که بعدها در جنگ « موته » کشته شد ، او سهمیه مسلمانانرا از محصول خیبر تخمین می زد ، و گاهی یهود تصور می کردند که او در حدس خود اشتباه کرده و زیاد تخمین زده است ، او در پاسخ آنها می گفت : من حاضرم این قیمت تعیین شده را بشما بپردازم ، و باقیمانده ؛ مال مسلمانان باشد .
یهود در برابر این دادگری می گفتند : « بهذا قامت السموات والارض » در سایه اینگونه عدل و داد آسمانها و زمین استوار گردیده است .
در اثناء گرد آوری غنائم جنگ ، قطعه ای از تورات بدست مسلمانان افتاد ، یهودان از پیامبر در خواست نمودند که آن قطعه را بخود آنها باز گرداند ؛ پیامبر به مسئول بیت المال دستور داد که آنرا رد کند .
 
رفتار لجوجانه یهود :
در برابر این عواطف سرشار ، یهود از لجاج و خیانت خود دست بر نداشته و در کمین پیامبر و یاران او نشسته و نقشه هائی می کشیدند . اینک به دو نمونه از آن در اینجا اشاره می کنیم :
1) گروهی ، زن یکی از اشراف یهود را بنام « زینب » فریب دادند که پیامبر را از طریق غذا مسموم سازد ، و نقشه وی از این قرار بود که زن ، کسی را خدمت یکی از یاران رسولخدا فرستاد و از او پرسید که پیامبر اسلام کدام عضو از گوسفند را دوست می دارد ، او در پاسخ گفت : ذراع گوسفند مطبوعترین عضو برای او است ؛ زینب گوسفندی را بریان کرد و سراسر آنرا مسموم ساخت ، و بیش از همه در ذراع آن سم داخل نمود و بعنوان هدیه خدمت پیامبر فرستاد پیامبر نخستین لقمه را که بدهان خود گذارد احساس کرد که مسموم است فوراً از دهان در آورد و هم غذای او « بشر بن براء معرور » که روی غفلت چند لقمه از آن خورده بود ، پس از مدتی بر اثر سم در گذشت ، پیامبر دستور داد که زینب را احضار سازند ، گفت چرا چنین جفا را بر من روا داشتی ؟!
وی در پاسخ به عذر کودکانه ای متمسک شد و گفت تو اوضاع قبیله ما را بهم زدی من با خود فکر کردم که اگر فرمانروا باشی ؛ با خوردن این سم از بین خواهی رفت ، و اگر پیامبر خدا باشی قطعاً از آن اطلاع یافته و از خوردن آن خودداری خواهی نمود و پیامبر از سر تقصیر او در گذشت ، و گروهی را که او را به این کار وادار کرده بودند تعقیب ننمود ، ولی اگر چنین حادثه ای برای غیر پیامبر از فرمانروایان دیگر رخ داده بود ، روی زمین را با ریختن خون آنان رنگین می ساخت ، و دسته ای را به حبسهای طولانی محکوم می نمود  (1) .
بر اثر این سوء قصد آنهم ، از ناحیه یک زن یهود ، بسیاری از یاران پیامبر از ناحیه « صفیه » یهودی که در شمار زنان رسولخدا ص در آمده بود ، مطمئن نبوده احتمال می دادند که نیمه شب بجان پیامبر ص سوء قصد کند ، - و لذا – ابو ایوب انصاری در خیبر و اثناء راه ، حفاظت خیمه پیامبر را بعهده داشت ، و خود پیامبر از این دلسوزی آگاه نبود ، بامدادان که پیامبر از خیمه بیرون آمد ، دید ، ابو ایوب با شمشیر کشیده دور خیمه قدم می زند ، علت را پرسید . او گفت هنوز آثار عصبیت و کفر از دل این زن ( صفیه ) که اکنون در شمار همسران شما است ؛ بیرون نرفته و از سوء قصد او مطمئن نبودم ؛ - لذا – شب را تا به صبح در دور این خیمه قدم می زدم که جان شما را حفاظت نمایم ، پیامبر از عواطف دوست دیرینه خود ممنون شد و در حق وی دعا کرد .
2) نمونه دیگر از جفا و ستم یهود در برابر محبتهای بزرگ پیامبر اینست : در یکی از سالها « عبدالله بن سهل » از طرف پیامبر مأموریت یافت که محصول خیبر را به مدینه نقل دهد او در موقعی که انجام وظیفه می کرد ، مورد حمله دسته ناشناسی از یهود قرار گرفت ، در این حمله او از ناحیه گردن سخت آسیب دید ، و با گردن شکسته بروی زمین افتاد و جان سپرد دسته مهاجم جسد او را در میان چشمه ای افکندند ، سران قوم یهود عده ای را خدمت پیامبر فرستادند و او را از مرگ مرموز ! نماینده وی آگاه ساختند ، برادر مقتول « عبدالرحمن بن سهل » با پسر عموهای خود خدمت پیامبر رسیدند ، و جریان را بعرض وی رسانیدند . برادرمقتول خواست آغاز سخن گفتن کند ، از آنجا که از سائر حضار سنش کمتر بود پیامبر به یکی از دستورات اجتماعی اسلام اشاره کرد و فرمود : « کَبِر کَبِر » یعنی ، اجازه بده افراد بزرگتر از شما سخن بگویند سر انجام پیامبر فرمود : اگر قاتل « عبدالله » را می شناسید و می توانید سوگند یاد کنید که او قاتل است ؛ من او را گرفته در اختیار شما می گذارم ، آنان از در تقوی و پرهیزکاری وارد شده و در حال خشم حقیقت را زیر پا ننهادند ؛ و گفتند : ما هرگز قاتل را نمی شناسیم پیامبر فرمود : حاضرید ملت یهود سوگند یاد کنند که ما هرگز او را نکشته ایم ، و قاتل او را نمی شناسیم و در سایه این قسم ذمه آنان از خون عبدالله بری شود ، آنان گفتند : عهد و پیمان و قسم و سوگند ملت یهود ، پیش ما اعتبار ندارد ، پیامبر در این صورت دستور داد نامه ای به سران یهود نوشته شود که جسد کشته مسلمانی در سرزمین شما پیدا شده است ، باید دیه آنرا بپردازید ؛ آنان در پاسخ نامه پیامبر سوگند یاد کردند که هرگز دست ما بخون وی آلوده نیست و از قاتل وی اطلاع نداریم ، پیامبر دید کار به بن بست رسیده برای اینکه خونریزی مجدد راه نیافتد ، خود شخصاً دیه عبدالله را پرداخت .
و بار دیگر بدینوسیله به ملت یهود اعلام نمود ، که او یک مرد ماجرا جو و جنگجو نیست و اگر او یک فرد سیاستمدار معمولی بود ، جریان عبدالله را پیراهن عثمان می نمود ؛ و بزندگی گروهی از آنان خاتمه می داد ، ولی او همانطوری که قران معرفی می نماید پیامبر رحمت و مظهر لطف خدا است ، تا مجبور نشود ، و کارد به استخوان نرسد ، دست به قبضه شمشیر نمی برد .
 
یهود از سرزمین خیبر رانده می شوند :
تجاوز یهود منحصر به اینها نبود و گاه بیگاهی با نقشه های مختلفی به مسلمانان آسیب می رساندند ، تا در دوران خلافت عمر ، فرزند او عبدالله که با گروهی برای بستن قرار داد به خیبر رفته بود ، از ناحیه یهود آسیب دید ، خلیفه وقت از جریان آگاه گردید ، و در فکر چاره بر آمد ، سپس باستناد حدیثی که بعضی از پیامبر نقل کرده بودند به اصحاب پیامبر گفت : هر کس طلبی از مردم خیبر دارد ؛ بگیرد ، زیرا من دستور خواهم داد ؛ که آنان این سرزمین را ترک گویند ، چیزی نگذشت که یهود خیبر بجرم تجاوزهای مکرر از خیبر رانده شده و شبه جزیره را ترگ گفتند .
 
دروغ مصلحت آمیز :
بازرگانی بنام « حجاج بن علاط » در سرزمین خیبر حاضر بود او با مردم مکه داد و ستد داشت ، عظمت چشمگیر اسلام و رفتار عطوفانه پیامبر با این ملت لجوج قلب او را روشن ساخت و خدمت پیامبر رسید و اسلام آورد ، سپس برای گرد آوری مطالبات خود از مردم مکه ، نقشه زیرکانه ای کشید ، او از دروازه مکه وارد شد ، دید سران قریش در انتظار خبرند ، و از جریان خیبر سخت نگران می باشند ، همگی دور شتر او را گرفته ، و با بی صبری هر چه تمامتر از اوضاع « محمد » می پرسند ، او در پاسخ آنها گفت : « محمد » شکستی خورد که مانند آنرا نشنیده اید و یاران او کشته و یا دستگیر شدند ، و خود او دستگیر شده و سران یهود تصمیم دارند که او را به مکه آورند و در برابر دیدگان قریش اعدام نمایند ، این گزارش دروغ آنچنان آنها را خوشحال ساخت ، که از فرط سرور در پوست نمی گنجیدند سپس رو به مردم کرد ، و گفت : در برابر این بشارت خواهش می کنم هر چه زودتر مطالبات مرا بدهید تا من بیش از سوداگران دیگر به سرزمین خیبر روم ، و اسیران را خریداری کنم ، ملت فریب خورده که دست از پا نمی شناختند ، در مدت کمی تمام مطالبات او را پرداختند ، انتشار این خبر « عباس » عموی پیامبر را ناراحت ساخت ، او خواست با « حجاج » ملاقات کند ،وی با اشاره چشم و ابرو به عباس رسانید که حقیقت مطلب را بعداً بتو می گویم ، حجاج در آخرین لحظات حرکت با عموی پیامبر مخفیانه ملاقات کرد و گفت من اسلام آورده ام و این نقشه برای این بود که طلبهای خود را گرد آورم ، و خبر صحیح این است که :
من روزی که از خیبر حرکت کردم تمام دژهای خیبر بدست مسلمانان افتاده بود ، و دختر پیشوای آنها حیی بن اخطب ، ( صفیه ) اسیر گردید ، و در ردیف زنان پیامبر قرار گرفت و این مطلب را سه روز پس از حرکت من انتشار بده . سه روز بعد عباس بهترین لباس خود را پوشید ، و با گرانترین عطرها خود را خوشبو ساخت ، و عصا بدست گرفته وارد مسجد شد ، و شروع به طواف کعبه نمود ، قریش از تظاهر عباس به فرح و سرور در تعجب فرو ماندند ، زیرا در برابر مصیبت بزرگی که به برادر زاده اش وارد آمده باید لباس عزا بر تن کند ، او تعجب آنان را با گفتار زیر از بین برده گفت :
گزارشی که حجاج بشما داد ، نقش زیرکانه ای بود که مطالبات خود را از شما وصول کند . او اسلام آورده و موقعی از خیبر حرکت نموده بود که بزرگترین پیروزی نصیب « محمد » شده و یهودان خلع سلاح شده ، گروهی از آنها کشته و دسته ای اسیر گردیده بودند سران قریش از شنیدن این خبر بیش از حد ملول گشتند و چیزی نگذشت که خبر فتح و پیروزی مسلمانان بگوش آنان رسید .
(1) معروف اینست که پیامبر در کسالت وفا خود می فرمود : این بیماری از آثار غذای مسمومی است که آن زن یهودی پس از فتح برای من آورد ، زیرا گر چه پیامبر اولین لقمه را بیرون انداخت ولی آن زهر خطرناک با آب دهان یامبر کمی مخلوط شد و روی دستگاه های بدن آن حضرت اثر خود را گذارد .
 
سر گذشت فدک
سرزمین آباد و محصول خیزی را که در نزدیکی خیبر قرار داشت و فاصله آن با مدینه حدود 140 کیلومتر بود ، و پس از دژهای خیبر ، نقطه اتکا یهودیان حجاز بشمار می رفت ، قریه « فدک » می نامیدند . پیامبر پس از آنکه نیروهای یهودیان را در « خیبر » و « وادی القری » و « تیما » در هم شکست ، و خلائی را که در شمال مدینه احساس می شد ، با نیروی نظامی اسلام پر نمود . برای پایان دادن به قدرتهای یهودی در این سرزمین که برای اسلام و مسلمانان کانون خطر و تحریک بر ضد اسلام بشمار می رفتند ، سفیری بنام « محیط » پیش سران فدک فرستاد ، « یوشع بن نون » که ریاست دهکده را بعهده داشت ، صلح و تسلیم را بر نبرد ترجیح داد ، و ساکنان آنجا متعهد شدند که نیمی از حاصل را هر سال در اختیار پیامبر اسلام بگذارند و از این ببعد زیر لوای اسلام زندگی کنند ، و بر ضد مسلمانان دست به توطئه نزنند ، و حکومت اسلام در برابر این مبلغ امنیت منطقه آنها را تأمین نماید .
سرزمینهائی که در اسلام بوسیله نبرد و جنگ و قدرت نظامی گرفته می شود ؛ متعلق بعموم مسلمانان است . واداره آن بدست فرمانروای اسلام می باشد ، ولی سرزمینی که بدون هجوم نظامی و اعزام نیرو بدست مسلمانان می افتد ، مربوط به شخص پیامبر و امام پس از وی می باشد ؛ و اختیار این نوع سرزمینها با او است می تواند ببخشد ؛ می تواند اجاره دهد و یکی از آن موارد اینست که از این املاک و اموال نیازمندیهای مشروع نزدیکان خود را بوجه آبرومندی برطرف سازد . (سوره حشر : آیه های 6و7 و در کتابهای فقهی این مطلب در کتاب جهاد تحت عنوان « فی ء » مورد بحث واقع شده است ) .
روی این اساس پیامبر « فدک » را بدختر گرامی خود حضرت زهرا س بخشید ، چنان که قرائن بعدی گواهی میدهد ، منظور پیامبر از بخشیدن این ملک دو چیز بود :
1) زمامداری مسلمانان پس از فوت پیامبر ص طبق تصریح مکرر پیامبر ، با امیر مومنان بود و چنین مقام و منصبی به هزینه سنگین نیاز داشت ، علی ع برای حفظ این مقام و منصب ، می توانست از در آمد « فدک » حداکثر استفاده را بنماید ، گویا دستگاه خلافت از این پیش بینی مطلع شده بود , که در همان روزهای نخست « فدک » را از دست خاندان پیامبر ص بیرون ساخت .
2) دودمان پیامبر ص که فرد کامل آن یگانه دختر وی و نور دیدگانش حضرت حسن و حضرت حسین ع بود ؛ باید پس از فوت پیامبر ص ، بصورت آبرومندی زندگی کنند و حیثیت و شرف پیامبر محفوظ بماند ؛ برای این هدف پیامبر « فدک » را بدختر خود بخشید .
محدثان و مفسران شیعه و گروهی از دانشمندان سنی می نویسند : وقتی آیه « وآت ذاالقربی حقه والمسکین و ابن السبیل » ( (سوره اسراء : 26 ) یعنی حق خویشاوندان و مساکین و براه ماندگان را بپردازد ) . نازل گردید ، پیامبر دختر خود فاطمه را خواست و فدک را بوی واگذار نمود . و ناقل این مطلب ابو سعید خدری است که یکی از صحابه بزرگ رسول خدا ص می باشد .
کلیه مفسران شیعه و سنی قبول دارند که آیه در حق نزدیکان و خویشاوندان پیامبر نازل گردیده و دختر وی روشنترین مصداق برای « ذی القربی » است .
حتی در شام هنگامی که مرد شامی به علی بن الحسین حضرت زین العابدین ع گفت : خود را معرفی بنما آنحضرت برای شناساندن خود آیه فوق را تلاوت نمود ، و این مطلب آنچنان در میان مسلمانان روشن بود که آن مرد شامی در حالیکه سر خود را بعنوان تصدیق حرکت می داد ، به آن حضرت چنین عرض کرد : روی نزدیکی و خویشاوندی خاصی که با حضرت رسول دارید ، خدا به پیغمبر خود دستور داده که حق شما را بپردازد .
خلاصه گفتار آنکه : در اینکه این آیه در حق حضرت زهرا س و فرزندان وی نازل گردیده میان علماء اسلام اتفاق نظر است ، میان جامعه دانشمندان شیعه اتفاق نظر وجود دارد و برخی از دانشمندان سنی نیز با آنان موافق می باشند .
وقتی مأمون خواست فدک را به فرزندان زهرا برگرداند ، نامه ای بیکی از محدثان معروف ( عبدالله بن موسی ) نوشت ، و از او در خواست نمود که او را در این مساله روشن سازد ، او حدیث بالا را که در حقیقت شأن نزول آیه است ، بوی نوشت ، و او نیز فدک را به فرزندان حضرت فاطمه س باز گردانید . و به فرماندار خود در مدینه نوشت ، پیامبر اسلام ص دهکده فدک را بدختر خود فاطمه بخشیده و این یک مسأله مسلمی است ؛ و میان فرزندان زهرا در این مسأله اختلاف نیست .
روزی که مأمون برای رفع شکایت و مظالم ، بر کرسی خاصی نشست ،  نخستین نامه ای که بدست وی رسید ؛ نامه ای بود که نویسنده آن خود را مدافع حضرت فاطمه س معرفی کرده بود ، « مأمون » نامه را خواند و مقداری گریه کرد و گفت مدافع آنحضرت کیست ؟ ! پیرمردی بر خاست و خود را مدافع او معرفی نمود ، جلسه قضاوت به جلسه مناظره میان او و مأمون مبدل گردید ، سر انجام مأمون خود را محکوم دید و به رئیس دیوان دستور داد ، نامه ای تحت عنوان « رد فدک به فرزندان زهرا » بنویسد ، نامه نوشته شد و به توشیح مأمون رسید ؛ در این موقع « دعبل » که در جلسه مناظره حاضر بود بر خاست و اشعاری سرود که آغاز آن اینست :
اصبح وجه الزمان قد ضحکا <><><><><> برد مأمون هاشم فدکا
شیعه در اثبات این مطلب که فدک ملک مطلق زهرا س بود ، به مدارکی که ارائه شد ، نیاز مند نیست ، زیرا « صدیق اکبر » اسلام امیرمومنان در یکی از نامه های خود که به استاندار بصره « عثمان حنیف » نوشته صریحاً یاد آور شده و می فرماید : « بلی کانت فی ایدینا فدک م کل ما اظلته السماء فشحت علیها نفوس قوم ، و سخت عنها نفوس قوم آخرین و نعم الحکم الله » ( نهج البلاغه نامه 45 ) .
آری از میان آنچه آسمان بر آن سایه افکنده است فقط در دست ما از اموال قابل ملاحظه دهکده فدک بود ، گروهی بر آن بخل ورزید ، و نفوس بزرگی روی مصالحی از آن چشم پوشیدند و خدا بهترین داور است .
 
سرگذشت فدک بعد از پیامبر :
پس از درگذشت پیامبر ص ، روی اغراض سیاسی دختر عزیز پیامبر از ملک مطلق خود محروم گردید ، و عمال و کارگران او را از آنجا خارج کردند او در صدد بر آمد ، که از طریق قانون حق خود را از دستگاه خلافت باز گیرد .
در درجه اول دهکده فدک در اختیار او بود ، و همین تسلط نشانه مالکیت او بود ولی – مع الوصف – بر خلاف تمام موازین قضائی اسلام خلافت از او گواه طلبید ، در صورتی که در هیچ جای دنیا از کسی که بر یک مال مسلط است ، و باصطلاح « ذوالید » می باشد گواه نمی خواهند او بناچار ، شخصیتی مانند علی ع و زنی را بنام « ام ایمن » که پیامبر گواهی داده بود که او از زنان بهشت است ، و بنا به نقل بلاذری آزاد شده پیامبر بنام « رباح » را برای شهادت پیش خلیفه برد ، ولی روی اغراض ، دستگاه خلافت ، بشهادت آنها ترتیب اثر نداد و محرومیت دختر پیامبر از ملکی که پدرش به ا بخشیده بود قطعی گردید .
زهرا و علی و فرزندان او از هر نوع آلودگی بحکم آیه « تطهیر » پیراسته اند و اگر آیه شامل زنان پیامبر بشود ، بطور قطع دختر پیامبر از مصادیق واضح آن می باشد ، ولی با کمال تأسف این قسمت نیز نادیده گرفته شد ، و خلیفه وقت ادعای وی را غیر رسمی شناخت .
ولی دانشمندان شیعه معتقدند که خلیفه سر انجام تسلیم نظر دختر پیامبر گردید ، و نامه ای در پیرامون فدک که آن ملک مطلق فاطمه است نوشت ، و بوی داد ، و در نیمه راه دوست دیرینه خلیفه ، با دختر گرامی پیامبر تصادف نمود ، و از جریان نامه آگاه گردید و نامه را گرفت و آنرا پیش خلیفه آورد ، و بوی چنین گفت : از آنجا که علی در این جریان ذی نفع است شهادت او قبول نیست ، و « ام ایمن » زن است و شهادت یک زن ارزش نخواهد داشت ، سپس در محضر خلیفه نامه را پاره کرد .
سیره نویسان معروف جهان تسنن این مطلب را طور دیگر نقل کرده و می گوید : خلیفه مالکیت فاطمه را تصدیق نمود ؛ ناگهان دوست وی عمر وارد شد ، و گفت نامه چیست ؟ وی گفت : مالکیت فاطمه را در این ورقه تصدیق نموده ام ، وی گفت : تو به در آمد فدک نیاز مند هستی ، زیرا اگر فردا مشرکان عرب بر ضد مسلمانان قیام کردند ، از کجا هزینه جنگی را تأمین خواهی نمود ! و بعداً نامه را گرفت و پاره نمود .
اینجاست که انسان بواقعیتی که یکی از متکلمان شیعه بیان کرده ، اذعان پیدا می کند ، و آن اینست که : ابن الحدید می گوید من بیکی از متکلمان امامیه بنام علی بن نقی ، گفتم : دهکده فدک آنچنان وسعت نداشت ، و سرزمین به این کوچکی که جز چند نخل بیشتر در آنجا نبود ، اینقدر مهم نبود ، تا مخالفان فاطمه در آن طمع ورزند (1).
او در پاسخ من گفت : تو در این عقیده اشتباه می کنی ، شماره نخلهای آنجا از نخلهای کنونی کوفه کمتر نبود ، بطور مسلم ، ممنوع ساختن خاندان پیامبر از این سرزمین حاصلخیز برای این بود که مبادا امیرمومنان از در آمد آنجا برای مبارزه با دستگاه خلافت کمک بگیرد ، و لذا نه تنها فاطمه را از فدک محروم ساختند بلکه کلیه بنی هاشم و فرزندان عبدالمطلب را از حقوق مشروع خود ( خمس غنائم ) هم بی نصیب نمودند .
زیرا جمعیتی که باید دنبال زندگی بروند ، و با کمال نیازمندی بسر ببرند هرگز فکر مبارزه با وضع موجود را در دماغ خود نمی پرورانند .
باز همین نویسنده در ص 284 ، از یکی از مدرسین عالی مقام مدرسه غربی بغداد علی بن الفارقی این جمله را نقل می کند ، می گوید : من بوی گفتم دختر پیامبر در ادعای خود راستگو بود ؟ گفت بلی ، گفتم خلیفه میدانست او زنی راستگو است ؟ گفت بلی گفتم چرا خلیفه حق مسلم او را در اختیارش نگذاشت ؟ در این موقع استاد لبخندی زد و با کمال وقار گفت : هرگاه امروز سخن او را می پذیرفت ، و روی این جهت که او یک زن راستگو است بدون درخواست شاهد ، فدک را بوی رد می نمود ، فردا او از این موقعیت بسود شوهر خود علی استفاده می کرد و می گفت : خلافت مربوط به شوهرم علی است ، و او در این موقع ناچار بود خلافت را به علی تفویض کند ، زیرا او را راستگو می داند ، ولی او برای اینکه در این تقاضا و مناظرات بسته شود او را از حق مسلم وی ممنوع ساخت .
ممنوعیت فرزندان فاطمه از فدک در زمان خلیفه اول پی ریزی گردید ، و پس از درگذشت علی ، معائیه زمام امور را بدست گرفت ، و فدک را میان سه نفر ( مروان و عمرو بن عثمان و فرزندش یزید ) تقسیم نمود ؛ در دوران خلافت مروان همه سهام در اختیار او قرار گرفت و وی آنرا بفرزند خود عبدالعزیز بخشید . او نیز آنرا به فرزندش عمر بن عبدالعزیز داد ، از آنجا که او در میان خلفاء بنی امیه یک مرد رو براهی بود نخستین بدعتی را که برداشت این بود که فدک را به فرزندان زهرا باز گردانید ، و پس از فوت وی خلفاء بعدی فدک را از دست بنی هاشم گرفتند و تا روزی که طومار زندگی خلفای بنی امیه در هم پیچیده شد ؛ فدک در اختیار آنان باقی بود .
در دوران خلافت بنی عباس مسأله فدک نوسان عجیبی داشت ، مثلاً سفاح آنرا به عبدالله بن الحسن واگذار نمود ، و پس از وی منصور دوانقی آنرا باز گرفت ، ولی فرزند او مهدی آنرا به اولاد زهرا باز گردانید ، و پس از وی موسی و هارون روی مصالح سیاسی از دست آنها در آوردند تا آنکه نوبت خلافت به مأمون رسید او رسماً طی تشریفاتی حق را به صاحبانش واگذار نمود و پس از فوت وی باز وضع فدک نوسان پیدا کرد و گاهی مردود و گاهی ممنوع گشت و در عصر خلفاء بنی امیه و بنی العباس ، فدک بیش از آنکه جنبه انتفاعی داشته باشد جنبه سیاسی بخود گرفته بود ، و اگر خلفاء صدر اسلام به در آمد آن نیازمند بودند ولی در اعصار بعدی ثروت و پول در میان امرا و خلفا بقدری بود ، که هرگز بدر آمد فدک نیازی نبود ، و از این جهت وقتی عمر بن عبدالعزیز فدک را به اولاد فاطمه واگذار نمود ، بنی امیه او را توبیخ کردند و گفتند : تو با این عملت شیخین : ابی بکر و عمر را تخطئه نمودی و او را وادار نمودند که در آمد آنرا میان فرزندان فاطمه قسمت کند ، و اصل و مالکیت آنرا در اختیار خود داشته باشد .
 
عمره قضاء
مسلمانان پس از امضاء صلح « حدیبیه » ، می توانستند پس از یک سال از تاریخ قرار داد ، وارد مکه شوند ؛ و بعد از سه روز اقامت در مکه و انجام اعمال « عمره » ، شهر مکه را ترک گویند ، و در این مدت جز سلاح مسافر که همان شمشیر است ، نباید سلاح دیگری همراه داشته باشند .
یک سال تمام از وقت قرار داد گذشت ، هنگام آن رسیده بود که مسلمانان از این پیمان بهره برداری نمایند ، و مسلمانان مهاجر ، که هفت سال بود از خانه و زندگی خود دست شسته ، و برای حفظ آئین توحید ، زندگی در سرزمین غربت را بر وطن ترجیح داده بودند ، بار دیگر برای زیارت خانه خدا و دیدن بستگان و خویشاوندان و سرکرشی به خانه و زندگی بشتابند ؛ وقتی پیامبر اسلام اعلام کرد کسانی که در سال گذشته از زیارت خانه خدا محروم گردیدند ، آماده سفر شوند جنب و جوش بی سابقه ای در میان آنان بوجود آمد ، و اشک شوق در چشمهای آنها حلقه زد ، اگر سال گذشته پیامبر با هزار و سیصد نفر حرکت کرده بود ، سال بعد ، آمار ملازمان خدمت آن حضرت به دو هزار نفر رسید .
در میان آنان شخصیتهای بزرگی از مهاجر و انصار به چشم می خورد ، و در تمام نقاط سایه به سایه پیامبر قدم بر می داشتند ، و شص شتر ، که علامت قربانی را به گردن داشتند ؛ همراه خود بردند پیامبر اسلام از مسجد احرام بست ؛ و دیگران نیز از وی پیروی نمودند . دو هزار نفر « لبیک » گویان با لباسهای احرام راه مکه را پیش گرفتند ، این کاروان آنچنان شکوه و جلال داشت ، و برای مسلمانان و مشرکان جالب توجه بود ؛ که بسیاری از مشرکان را به معنویت و حقیقت اسلام متوجه ساخت .
اگر بگوئیم این سفر یک سفر تبلیغی دسته جمعی بود ، و این افراد در حقیقت سپاه تبلیغ اسلام بودند ، سخنی بگزاف نگفته ایم ؛ و آثار معنوی این سفر بزودی روشن گردید ، و سرسخت ترین دشمنان اسلام مانند خالد بن ولید ، قهرمان جنگ احد و عمرو عاص سیاستمدار عرب پس از مشاهده این عظمت ، به اسلام متمایل گردیده ، پس از اندک زمانی اسلام آوردند .
پیامبر از خدعه و حسد قریش مطمئن نبود ، احتمال می داد که او و یاران وی را در سرزمین مکه غافلگیر کنند ؛ و خون گروهی از آنها را که جز سلاح مسافر چیزی با خود ندارند بریزند . از آن طرف طبق یکی از مواد پیمان ، نباید مسلحانه وارد مکه شود ، برای رفع هر گونه نگرانی ، یکی از افسران خود « محمد بن مسلمه » را با دویست نفر مأمور نمود با اسلحه لازم مانند زره و نیزه ، و با صد اسب تند رو ، پیش از حرکت کاروان ، حرکت نمایند ، و در دره « مرالظهران » که در نزدیکی خاک « حرم » است فرود آیند ، و منتظر ورود پیامبر شوند ... جاسوسان قریش که حرکت « محمد » ص را تحت نظر گرفته بودند ، از حمل اسلحه و فرود آمدن دویست سوار نظام در دره « مرالظهران » آگاه شدند و مراتب را به سران قریش گزارش دادند .
« مکرز بن حفص » بنمایندگی از طرف قریش با پیامبر تماس گرفت ، و اعتراض قریش را به یامبر تسلیم نمود ، وی در پاسخ نماینده قریش گفت : من و یاران من هرگز بر خلاف پیمان عملی انجام نخواهیم داد ، و همگی بدون سلاح وارد حرم می شویم ، و این افسر با دویست سرباز با تمام ساز و برگی که همراه دارند ، در این نقطه توقف خواهند نمود ؛ و گام فرا تر نخواهند گذارد ، پیامبر با این جمله به نماینده قریش رسانید که اگر بما شبیخون بزنید و از بی سلاح بودن ما سوء استفاده کنید و بر سر ما بریزید ، این نیرو های امدادی و ذخیره که در لب حرم تمرکز یافته اند فوراً بکمک ما شتافته ، نیرو و سلاح در اختیار ما خواهند گذارد .
قریش از دور اندیشی یامبر آگاه شدند ، درهای شهر مکه را بروی مسلمانان باز کردند ، سران کفر و زیر دستان آنان ، شهر را تخلیه کرده در تپه ها و کوههای مجاور شهر مسکن گزیدند ، تا با پیامبر و اصحاب او روبرو نشوند ، و کلیه کارهای آنها را از دور تحت نظر بگیرند .
پیامبر وارد مکه می شود :
پیامبر در حالیکه بر شتر مخصوص خود سوار بود ، با دو هزار نفر که دور او را احاطه کرده ، و صدای « لبیک اللهم لبیک » آنها در سرتاسر شهر طنین انداز بود ، وارد مکه شدند ، آهنگ دلنواز این جمعیت فشرده ، آنچنان جالب بود ، که تمام مردم مکه را تحت تأثیر قرار داد و در آنها علاقه و انعطاف خاصی نسبت به مردم مسلمان ، ایجاد نمود ، و در عین حال اتحاد و یگانگی مسلمانان ، رعب و ترس مخصوصی در دل مشرکان بوجود آورد هنگامی که طنین « لبیک » مسلمانان قطع می گردید ؛ « عبدالله رواحه » که زمام شتر پیامبر در دست او بود ؛ با حنجره طلائی و صدای رسا و آهنگ دل نواز خود ، اشعاری می خواند که دو شعر آنرا در اینجا می آوریم :
خلوا بنی الکفار عن سبیله ... خلوا فکل الخیر فی قبوله
یا رب انی مؤمن بقیله ... اعرف حق الله فی قبوله
ای فرزندان کفر و شرک ، راه را برای رسول خدا باز کنید ، بدانید او سرچشمه خیر و منبع نیکی است ، بارالها من به گفتار او ایمان دارم ، و از فرمان تو در پذیرش رسالت او آگاهم .
پیامبر روی همان شتری که قرار داشت ، خانه خدا را طواف کرد ، این بار به « ابن رواحه » دستور داد که این دعای خاص را با آهنگ خود تلاوت کند و مردم نیز با او همصدا شوند و آن دعا عبارت است از : « لا اله الا الله  وحده وحدة ، صدق وعده ، و نصر عبده  واعز جنده و هزم الاحزاب وحده » یعنی ، خدائی جز او نیست ، یگانه و بی همتا است ، به وعده خود عمل نمود ( وعده داده بود که بزودی خانه خدا را زیارت می نمائید ) بنده خود را یاری نمود ، سپاه توحید را گرامی ساخت ، حزبهای کفر و شرک را به تنهائی درهم شکست .
آن روز تمام مراکز زیارت و محل اعمال عمره از مسجد و کعبه و صفا و مروه ، در اختیار مسلمانان بود این گونه شعارهای گرم و داغ توحید ، از نقطه ای که سالیان درازی بود ، مرکز شرک و بت پرستی گردیده بود ، آنچنان ضربات شکننده روحی بر سران شرک و پیروان آنها وارد ساخت که پیروزی محمد را بر سرتاسر عربستان محقق و قطعی نمود .
موقع ظهر شد پیامبر و مسلمانان باید فریضه الهی را در مسجد با حالت دستجمعی انجام دهند ، باید مؤذن مسلمانان با صدای رسای خود اذان بگوید ، « بلال حبشی » که مدتها در این شهر به جرم گرویدن به آئین توحید ، مورد شکنجه قرار می گرفت به فرمان پیامبر ، بالای بام کعبه رفت ، و در نقطه ای که شهادت به یگانگی خدا و گواهی به رسالت « محمد » بزرگترین جرم بود ؛ دستها را بر گوشهای  خود نهاد ، و فصول اذان را که همگی با آن آشنایی داریم ، با آهنگ مخصوص خود ، اداء نمود . آهنگ وی و تصدیقهائی را که مسلمانان پس از شنیدن هر فصلی از اذان ، به زبان جاری می ساختند ، به گوش بت پرستان و دشمنان توحید می رسید و آنچنان آنها را ناراحت و دگر گون می ساخت که صفوان بن امیه و خالد بن اسید گفتند : سپاس خدا را که پدران ما فوت کردند ، و صدای این غلام حبشی را نشنیدند ، سهیل بن عمرو  وقتی ندای تکبیر بلال را شنید ؛ چهره خود را با دستمالی پوشانید ؛ آنان از آهنگ و صدای بلال چندان ناراحت نبودند ، بلکه مضمونهای فصول اذان که نقطه مقابل عقائد موروثی آنها بود ، آنانرا دچار شکنجه روحی می نمود .
پیامبر میان دره کوه « صفا » و « مروه » مشغول سعی گردید . از آنجا که منافقان و بت پرستان انتشار داده بودند که آب و هوای تب خیز مدینه ، مسلمانان را از پای در آورده است ، پیامبر در قسمتی از سعی خود « هروله » نمود 2  و مسلمانان نیز از وی در این قسمت پیروی نمودند ، پس از فراغ از « سعی » شتران را سر بریدند و با کوتاه کردن موی سر از حالت احرام در آمدند ، پیامبر دستور داد ، که دویست نفر به دره « مرّ الظهران » بروند و مراقب سلاح و ذخائر نظامی شوند تا مأمورین قبلی وارد حرم شوند ، و اعمال عمره را انجام دهند .
اعمال عمره به پایان رسید مهاجران به خانه های خود رفته از خویشاوندان خود تجدید دیدار نمودند ؛ و گروهی از « انصار » را بعنوان مهمان به خانه های خود بردند و از این طریق درصدد جبران خدمات انصار که در طول هفت سال در باره مهاجران انجام داده بودند ، بر آمدند .
 
پیامبر مکه را ترک می گوید :
جلال و عظمت چشمگیر اوضاع اسلام و مسلمانان اثر عجیبی در روحیه مردم مکه گذارد ، و آنان با روحیه ملت مسلمان ؛ بیشتر آشنا شدند ، سران شرک احساس کردند، که توقف پیامبر و یاران وی روحیه همه اهالی مکه را نسبت به آئین بت پرستی و عداوت با آئین توحید ، تضعیف نموده ، و رشته های محبت و علاقه را میان طرفین بوجود آورده است .
از این نظر پس از انقضاء آخرین دقیقه سه روز ، نماینده قریش بنام « حویطب » خدمت پیامبر رسید ، و گفت : مدتی که در پیمان برای اقامت شما در مکه پیش بینی شده است ، سپری گردید ؛ هر چه زودتر سرزمین ما را ترک کنید ، برخی از یاران پیامبر از صراحت گفتار نماینده قریش ناراحت شدند ، ولی پیامبر شخصی نبود که در عمل به پیمان سستی ورزد ، ندای کوچ در میان مسلمانان داده شد و همگی بلا فاصله سرزمین حرم را ترک گفتند .
میمونه ( خواهر « ام الفضل » همسر « عباس » ) تحت تأثیر احساسات شورانگیز مسلمانان قرار گرفت ، به شوهر خواهر خود « عباس » عموی پیامبر ؛ پیغام داد که حاضر است بطور افتخار با پیامبر اسلام ازدواج کند ، پیامبر با پیشنهاد وی موافقت نمود ، و بدینوسیله پیوند خود را با قریش مستحکمتر ساخت ، تمایل یک دختر به مردی که با او فاصله سنی زیاد داشت ، خود گواه روشن بر نفوذ معنوی وی می باشد ، حتی پیامبر ص از نماینده قریش خواست که مهلت دهد تا مراس عروسی در مکه برگزار گردد . و در « ولیمه » شب زفاف کلیه سران مکه شرکت جویند ، ولی نماینده قریش این درخواست را رد کرد ، و گفت ما را نیازی به غذای شما نیست .
پیامبر دستور داد که مسلمانان نیمه روز ، از مکه بیرون آیند ، و برای بعد از ظهر کسی در آنجا نماند ، فقط « ابورافع » غلام خود را مأمور نمود ؛ که در آنجا توقف کند و هنگام غروب همسر پیامبر را همراه بیاورد .
دشمنان پیامبر ص پس از خروج مسلمانان « میمونه » را سرزنش کردند ولی سخنان آنان در روحیه وی که از روی علاقه معنوی به پیامبر گرویده بود و پیشنهاد ازدواج داده بود ، اثر نگذارد و بدینوسیله وعده ای که پیامبر از یک سال پیش از راه رویای صادقانه خود ، از زیارت کعبه و باز گردانیدن درهای مکه بروی مسلمانان داده بود تحقق پذیرفت و آیه 27 سوره فتح برای تحقق یافتن این وعده نازل گردید .
پایان حوادث سال هفتم هجری
(1) عمره اعمال مخصوصی است که در همه ایام سال می توان آنرا انجام داد ، بر خلاف حج که فقط در ماه ذی الحجه باید آنرا بجا آورد .
(2) هروله ، نوعی راه رفتن که سرعت آن بیشتر از معمول و کمتر از دویدن است .
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

دوشنبه 20 تیر 1390  6:20 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها