تفسير نمونه ج : 23ص :276
نكته ها:
1 -لحظه ناتوانى جباران!
در حقيقت هدف از اين آيات بيان قدرت خداوند بر مساله مرگ و حيات است تا از آن پلى به مساله معاد زده شود ، و انتخاب لحظه احتضار و مرگ در اينجا به خاطر ظهور ضعف و ناتوانى كامل انسان در اين هنگام است با تمام قدرتى كه براى خود فكر مىكند.
بد نيست در اينجا به حالاتبعضى از جباران كه در اوج قدرت لحظه مرگشان فرا رسيد توجه كنيم تا عمق معنى اين آيات روشنتر گردد.
مسعودى در مروج الذهب در حالات مامون و جنگ او با سپاه روم داستانى آورده است كه خلاصهاش چنين است : او هنگامى كه از ميدان جنگ باز مىگشت به چشمه بديدون كه در منطقه قشيره معروف است رسيد ، و براى استراحت در آنجا فرود آمد ، صفا و سردى و درخشندگى آب چشمه ، او را در شگفتى فرو برد ، و همچنين سرسبزى و طراوت و خرمى آن منطقه ، دستور داد چوبهائى از درختان قطع كنند و همچون پلى روى چشمه بزنند ، و سقفى از چوب و برگ درختان بالاى آن آماده سازند ، او در آنجا استراحت كرد و آب از زير پاى او رد مىشد ، صافى آب به قدرى بود كه درهمى در درون آب
تفسير نمونه ج : 23ص :277
افكند از قعر آب نقش روى آن خوانده مىشد ! ، ولى به قدرى سرد بود كه هيچكس نمىتوانست دست خود را در آب فرو برد.
در اين هنگام ماهى نسبتا بزرگى به اندازه يك ذراع ظاهر گشت ، گوئى يكپارچه نقره بود ، مامون گفت هر كس آنرا بگيرد ، شمشيرى به او جايزه مىدهم ، بعضى از خدمتكاران پيشدستى كردند ، و آنرا گرفتند ، هنگامى كه نزديك مامون آوردند ماهى تكانى خورد و از دست خدمتكاراو بيرون پريد ، و مانند قطعه سنگى در آب افتاد و مختصر آبى بر سينه و گلو و شانههاى مامون پاشيد ، به طورى كه لباسش تر شد ، خدمتكار بار ديگر پائين رفت و ماهى را گرفت و در مقابل مامون در دستمالى گذارد در حالى كه تكان مىخورد ، مامون گفت : الان بايد آنرا سرخ و آماده كنيد.
اما ناگهان لرزهاى بر اندام او افتاد به طورى كه قادر بر حركت نبود ، او را با لحافهاى متعدد پوشاندند اما باز مىلرزيد و فرياد مىكشيد : سرما ، سرما ! براى او آتش افروختند ، باز فريادش از سرما بلند بود ، ماهى را سرخ كرده براى او آوردند ، امااو حتى قادر نبود از آن بچشد ، هنگامى كه حالش سختتر شد از بختيشوع و ابن ماسويه ( كه هر دو از اطباء دربار مامون بودند ) درخواست كمك كرد ، در حالى كه در سكرات مرگ بود ، بختيشوع يك دست او را گرفت و ابن ماسويه دست ديگرش را ، ديدند نبض او كاملا از اعتدال خارج شده ، و خبر از فنا و نابودى و از هم پاشيدگى نظام جسمانى او مىدهد ، در اين حال عرق مخصوصى از بدن او تراوش مىكرد كه لزج و چسبنده مانند روغن بود ! و اين دو طبيب در حال او فرو ماندند و اعتراف كردند كه چنين چيزى را در كتب طبى هرگز نخواندهاند ، ولى هر چه هست دليل بر نزديك شدن مرگ او است .
حال مامون سختتر شد ، گفت مرا به نقطه بلندى ببريد كه مشرف
تفسير نمونه ج : 23ص :278
بر لشكرم باشد تا وضع آنها را بررسى كنم ، و در اين هنگام شب فرا رسيد ، هنگامى كه از آن نقطه به خيمهها و لشكر خود و آتشهاى بسيار زيادى كه برافروخته بودند نگاه كرد گفت : يا من لا يزول ملكه ارحم من قد زال ملكه : اى خدائى كه هرگز حكومتت زوال نمىپذيرد به كسى رحم كن كه حكومتش رو به زوال است بعد او را به بسترش آوردند و كسى را كنار او نشاندند كه شهادتين بر زبانش بگذارد ، و چون گوشش سنگين شده بود آن مرد صدايش را بلند كرد ابن ماسويه گفت : فرياد نزن به خدا سوگند او در اين لحظه فرقى بين خدا و مانى نمىگذارد ! .
در اين هنگام مامون چشمش را باز كرد و چنان حدقهها از هم باز و سرخ شده بود كه سابقه نداشت ، مىخواست با دستش بر ابن ماسويه بكوبد اما نتوانست ، مىخواست سخن تندى بگويد اما قدرت نداشت ، در همان ساعت جان سپرد.
ممكن است بيمارى او سابقه قبلى داشته و يا به گفته بعضى از مورخان هر كسى از آب آن چشمه نوشيد بيمار مىشد ، و يا ماهى نوعى ترشحات مسموم داشته ، هر چه بود حكومت و قدرتى با آن عظمت در لحظاتى چند فرو ريخت و قهرمان ميدانهاى بزرگ نبرد در برابر مرگ زانو زد .
هيچكس در آن لحظه توانائى نداشت قدمى براى او بردارد ، يا لااقل او را به منزل اصليش برساند و تاريخ از اين داستانهاى عبرتانگيز بسيار به خاطر دارد.