0

داستان مرد حمّال!

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

داستان مرد حمّال!

روزی حضرت عیسی (علیه‌السلام) با اصحاب خودشان از قبرستانی در حال گذر بودند. اصحاب از حضرت خواستند که مرده‌ای را زنده کند تا از احوال آن دنیا از او سؤالاتی بپرسند.
 
یاران گشتند و یک قبر کهنه و فرسوده و قدیمی رو پیدا کردند. پس از دست به دعا شدن حضرت عیسی و زنده شدن صاحب قبر، اصحاب از وی اسم و رسمش رو پرسیدند. بعد گفتند: چند وقت است که مرده‌ای؟
 
مُردۀ زنده شده پاسخ داد: تازۀ تازه! وقت زیادی نگذشته است!
 
اصحاب متعجب شده بودند. آخر آن قبر کهنه و فرسوده محال بود، برای زمان نزدیکی باشد.
 
 پس از پرس‌وجو از احوال و زمانۀ آن مَرد، متوجه شدند چهارصد سال گذشته مُرده است!

از او پرسیدند: این مدت چه می‌کردی که متوجّه گذر زمان نشدی؟
 
گفت من مردی باربَر بودم و برای مردم حمّالی می‌کردم. حقوق مردم را رعایت می‌نمودم، سعی من بر امانتداری بود. به کسی خیانت نمی‌کردم، راستگو بودم و شبها را نیز به عبادت خدا مشغول می‌شدم...
 
روزی بوتۀ خاری را باید برای شخصی حمل می‌کردم و از منطقه‌ای به منطقۀ دیگر می‌بردم.
 
در گرمای ظهر بود که برای صرف غذا در مکانی استراحت گزیدم. بعد از خوردن، تیکه‌ای از غذا بین دندانم مانده بود که یکی از خارهای آن بوتۀ خار را که حمل می‌کردم، با دست کَندم و با آن دندان خود را تمیز نمودم...
 
حال از وقتی مُرده‌ام، حساب آن خاری را که برای تمیز کردن دندانم، کنده بودم، پس می‌دهم.....
 
سه شنبه 8 تیر 1389  10:48 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها