0

یک گفتگوی زیبا با خدای مهربون...

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

یک گفتگوی زیبا با خدای مهربون...

یک گفتگوی زیبا با خدای مهربون...

  از خدا خواستم عادت های زشت مرا ترک دهد.


 

خدا فرمود: خودت باید انها را رها کنی.

 


از او خواستم به من صبر عطا کند.

 


فرمود: صبر ،حاصل سختی ورنج است عطا کردنی نیست ،اموختنی است.

 


گفتم مرا خوشبخت کن.

 


فرمود: نعمت از من ،خوشبخت شدن از تو.

 


از او خواستم کاری کند که از زندگی   لذت کامل ببرم.

 


فرمود:برای  این کار من به تو زندگی داده ام.

 


از خدا پرسیدم: چه چیزی از  بشر هست که شما را سخت متعجب می سازد؟

 


فرمود:کو دکی شان اینکه انها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند

 

 و بعد از مدتی ارزو می کنند که کودک باشند....اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهند

 

تا پول به دست اورند وبعد پولشان را ازدست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست

 

 اورند اینکه با اضطراب به اینده می نگرند و حال را فراموش می کنند وبنابر این نه در

 

 حال ،زندگی می کنند ونه در اینده.اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز

 

 نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

 


خدا جونم دوست داری ما انسانها کدام درس  های زندگی ر ا بیاموزیم؟

 


فرمود:بیا موزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد  تنها کا ری

 

 را که انها می توانند بکنند این است که  خودشان را دوست داشته باشند.

 


بیاموزند  که درست نیست خودشان را با یکدیگر مقایسه کنند .

 


بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

 


بیاموزند که ادم هایی هستند که انها را دوست دارندفقط نمی دانند که چگونه احسا سا تشان را نشان دهند

 


بیاموزند که کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند ،بلکه خودشان را نیز ببخشند.

 


ایا چیز دیگری هم هست که باید بدانیم؟

 


خدا ی مهربون :(فقط کافیست بدانند که من  همه جا هستم ووقت من برای همه  بی نهایت هست).


سه شنبه 8 تیر 1389  12:34 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها