خاله گردندراز
يکى بود يکى نبود غير از خدا کسى نبود. مردى بود که زن شيتى (شيت از شيتاى لاتين است که در فارسى شيداشده و در لهجه کرمانشاهى بهمعنى ديوانه بهکار مىرود) داشت. يک روز زن به شوهر خود گفت: ”اى مرد برو و مقدارى پنبه بخر وب ياور تا نخ کنم و برايت يک جفت کِلاش (گيوه کرمانشاهي) خوب بچينم.
مرد گفت: تو را به خدا ولم کن، حوصله ندارم. اما زن ول کن نبود و هر روز گردن شوهر را مىگرفت که بالا پنبه بخر هى مىگفت: ”پنبه بخر تا ببرم براى تو بريسم و بکنم کِلاش“
ناچار شوهر قبول کرد و رفت و چارَکى (چهار يک ـ يک چهارم مَن) پنبه خريد و آورد. زن پنبهها را در گوشهٔ اتاق گذاشت. امروز چاروب کرد مقدارى از آن دم جارو رفت، فردا جارو کرد مقدارى ديگرى دور ريخته شد. پسفردا جارو کرد، همينطور تا اينکه يک شب شوهر گفت: ”اگر فردا کلاش من حاضر نباشد تو را از خانه بيرون مىکنم.“ زن گفت: ”خيلى خب تو تا فردا هم به من فرصت بده“.
فردا که شد زن از جا بلند شد. چادر و چاقچور را به سر کرد و بقيهٔ پنبه را در کيسهاى تپاند و رفت به بَرّ بيابان و نزديک يک چالهٔ آب رسيد که پر از قورباغه بود. زن گفت: ”خالهقورباغه“ خالهقورباغه گفت: قور... زن گفت: ”اين پنبه را آوردهام که برايم بريسي.“ قورباغه گفت: قور... زن گفت: ”پس بيا بگير.“ و پنبه را داخل گودال آب انداخت. پنبه خيسيده و به ته آب رفت و زن به خانه آمد. شب که شد شوهر آمد و گفت: ”خب اى زن پنبه را چه کردي؟“ دادى براى رشتن؟ زن گفت: ”آرى گفته که پسفردا بيا و ببر. پنبه را به مزدور دادم تا بريسد“ شوهر گفت: ”باشد تا پسفردا هم صبر مىکنم.“
پسفردا زن چادر چاقچور کرد و رفت سراغ خالهقورباغه و هرچه درون چالاب را نگاه کرد پنبه را بنديد. زن گفت: ”خالهقورباغه!“ قورباغه گفت: قور... زن گفت: ”پنبه را از تو دزديدهاند؟“ قورباغه گفت: قور... زن گفت: ”واى واى مال با وانِت نَرِمد (خانهٔ پدرت خراب نشود) حالا چه خاکى به سرم بکنم. شب جواب شوهرم را چه بدهم؟“ قورباغه گفت: قور...
زن گفت: ”اى پدرسگ صاحب، هى قور قور به من تحويل مىدهى بگير؟!“ و سنگى برداشت که بهسوى قورباغه پرتاب کند، اما ديد که سنگ مىدرخشد و يکپارچه طلا است.
زن گفت: ”وي! اين سنگ دوکات را بهجاى تاوان مىدهي؟ خجالت به خودم عيبى ندارد. گم کردى که کردى چه بکنم. قبول مىکنم. گورپدر پنبه هم کردم.“
زن شمش طلا را به خانه آرود. شب ک شد مرد آمد و گفت: ”اى زن چه کردي؟ پس نخ کو؟“ زن گفت: ”والا خالهقورباغه بدبخت پنبه را گم کرده بود و در عوض سنگ دوکش را بهجاى تاوان به من داده است.“ مرد گفت: ”ببينم سنگ دوکش چطوريه؟!“
مرد عاقل بود وقتى که طلا را ديد شناخت. ديد اى بابا اين طلا است به اندازهٔ يک مَن.
مرد گفت: ”اى زن دو سه روز به ماه رمضان داريم و خدا روزى ماه رمضان ما را رسانده است. برويم و آنرا قايم کنيم براى ماه رمضان تا وقت آن که رسيد براى تو دم و دستگاهى درست کنم. کلفت بگيرم، آشپز بگيرم.“
زن طلا را برد و گذاشت تو گنجه؛ فردا که شد و شوهر به سرکار رفت، زن طلا را برداشت و زير چادر پنهان کرد و رفت نشست درِکوچه. هر مردى که رد مىشد زن مىپرسيد: ”آى عمو تو را به خدا اسم تو چيست؟“ يکى گفت: تقى يک گفت نقلى يکى گفت عباس، يکى گفت حسين، تا اينکه زردکفروشى داشت رد مىشد. زن از او پرسيد: ”عمو تو را به خدا اسم تو چيست؟“ مرد گفت: ”آخر باجى اسم من را براى چه مىخواهي؟ من زردکفروش بدبختى هستم. چه کارى به من داري؟! زن گفت: ”اى بدبخت اسمت را بگو يک چيزى را بايد به تو بدهم.“ مرد گفت: ”والا اسم من رمضان است.“ زن گفت: ”خوب بيا اين را بگير، چون براى تو نگه داشتهايم که هروقت آمدى به تو بدهيم.“
مرد که چشم او به يک من طلا افتاد، سبد هويج را گذاشت و دو پا داشت، و دو پاى ديگر هم قرض کرد و يا على از تو مدد و دِ فرار.
زن سبد زردک را لب حوض آورد تميز شست و درِ حياط را بست و چندتائى از زردکها را توى هشتى حياط و پشت در چيد و هفت هشت تا هم در آشپزخانه چيد و چندتائى هم دور حياط گذاشت و به زردکها گفت: ”بَهبَه! چه جارو و آبپاشى خوبى مىکنيد. دست بهکار شويد تا وقتى شوهرم مىآيد. همه چيز حاضر و آماده باشد و ببيند، شا کلفت و نوکرها و آشپزها چه خوب کار کردهايد.“ به آنها هم که پشت در حياط چيده بود گفت: ”شما هم وقتى آقا آمد در را بهروى او باز کنيد.“ به زردکهائى هم که در آشپزخانه چيده بود گفت: ”شما هم يک چلو چرب و چليک خوبى بپزيد تا وقتى آقا آمد ناهار بخورد. من رفتم بخوابم ديگر خسته شدم.“ زن به اتاق بالا رفت و رختخواب پهن کرد و خر و پف به خوابى سنگين فرو رفت.
عصر شوهر آمد هى در زد. هى در زد. ديد که کسى جواب نمىدهد. ناچار رفت و از خانهٔ همسايه پله چوبى گير آورد و گذاشت لب ديوار و از آنجا پريد توى حياط. ديد که توى حياط همهاش هويچ چيدهاند. با خودش گفت: ”اى پدرسگ هرچه هست حتماً سر يارو را خوردهاي!“ رفت بالا و با لگد به در اتقاء زد و آنرا شکست و لحاف را بالا زد و گفت: ”اى زن مگر خواب به خواب رفتهاى که بيدار نمىشوي! بلند شو ببينم اينها چيست دور حياط چيدهاي؟!“ زن گفت: ”آنها همه کلفت و نوکر بودهاند که رمضان براى ما آورده بهجاى سنگى که براى او گذاشته بودي. مگر در را براى تو باز نکردند؟ اى تنبلها من توى آشپزخانه دستور دادهام که پلو بپزند. در حياط جارو پارو نند پس چه کردهاند!“
مرد رفت و چوبى برداشت و به جان زن کشيد. حالا نزن کى بزن! تا آنجا که توانست زن را کتک زد و از خانه بيرون کرد و در را از پشت بست.
زن سر خود را پائين انداخت و رفت و رفت و رفت تا به يک خرابهاى رسيد. خرابه پر از آت و آشغال و زر و زباله بود. يک طرف سايه و يک طرف آفتاب. زن رفت و در سايه نشست. يک قدرى گريه کرد و بعد با چادر خود اشکها را پاک کرد و مشغول نگاه کردن به کوه و بيابان شد.
يک مرتبه سگى به خرابه آمد زن تا او را ديد گفت: ”اى خاله کُچ کُچو عليک سلام. خجالت بِشِم (به من) آخر خودت را به زحمت انداختهاى که چه بشود؟ آمدهاى چه بکني؟ آنقدر مرا زده براى مردن. من ديگر به خانه نمىآيم.“ سگ استخوانى از ميان آشغالها پيدا کرد و خورد و راه خود را کشيد و رفت. پس از ساعتى گربهاى آمد.
زن تا او را ديد گفت: ”اى خاله پِش پِشو خجالت به خودم واى ببين اين مرد چقدر مردم را به زحمت مىاندازد. به جان خودت به جان اين دم درازت اگر ديگر من پايم را به خانه بگذارم. آنقدر مرا زده که استخوانهايم درد مىکند. سرم را شکسته. چهکارها که نکرده، نه من ديگر برنمىگردم.“
گربه هم موش مردهاى پيدا کرد و به دهان گرفت و رفت. ساعتى بعد مرغى به خرابه آمد. زن با ديدن مرغ فت: ”اى خالهقُدقُدو به جان خودتت نمىآيم بيخود رو نينداز. خيلى مرا زده تمام بدنم را کِرچ و کبود کرده، نمىآيم که نمىآيم. تو هم بيخود به زحمت افتادهاي.“ مرغ هم چند نوکى به خاک و خلها زد و رفت.
تا اينکه پس از چند لحظه شتر پادشاه با بار جواهر از قطار شترها ول شده بود و راه آن به خرابه افتاده بود. وقتى شتر به خرابه رسيد، زن گفت: ”اى خالهگردندراز، وَى خجالت به خودم. رويم سياه چه بکنم با اين گردندرازت! خاله کُچکُچو آمد نرفتم. خاله پِشپِشو آمد نرفتم. خالهقُدقُدو آمد نرفتم ولى براى خاطر اين گردندرازت با تو مىآيم. تو با اين بار سنگينات خيلى زحمت کشيدهاي. نمىشود روىات را زمين بزنم. بنشين تا خستگىات در برود.“ شتر هم دو زانوى خود را به زمين زد و نشست. مدتى که گذشت، زن گفت: ”بلند شو برويم، ديگر خستگىات در رفت.
افسار شتر را گرفت و به خاله کشيد. مرد از غصه به دکان نرفته بود و سر بر زانو در خانه نشسته بود. يک مرتبه شنيد که درنگ و درنگ. درنگ و درنگ پشت در صدائى به گوش رسيد، و در حياط را زدند مرد رفت پشت در و گفت: ”کيه؟“ زن فت: ”باز کن! مردم را به زحمت مىاندازد و حالا مىگويد کيه، مرد تا صداى زن را شنيد گفت: ”باز هم آمدى فلان فلانشده. زن به شتر گفت: ”آ... ديدى گفتم نمىآيم.“ و دوباره گفت: ”آخر اين بيچاره را با بار سنگين به زحمت انداختهاى حالا هم در را باز نمىکني. آخر بيا ببين با بار جواهر و خروس طلا روى بار چقدر خسته شده. اقلاً در را باز کن تا کمى استراحت کند.
مرد به پشتبام رفت و نگاه کرد و ديد که هى اين شتر پادشاه است با آن همه دولت. فورا پائين آمد و در را باز کرد و گفت: اى زن ديگر غلط کردم خوش آمدي. بالاى چشم. بيا تو. اى زن تو خته هستى برو اتاق بالا و بخواب.
مرد شتر را به زيرزمين برد و سر بريد و بار جواهر را چال کرد و مقدارى کوفته از نرمينهٔ ران شتر درست کرد و بعد هم شوربائى پخت.
از قضاى روزگار پادشاه آن کشور يک چشمش کور بود. مرد پس از آنکه تمام آثار شتر را از بين برد، روى سر زن رفت گفت: ”اى زن نمىدانى که امشب چه مىخواهد بشود!“ زن از زير لحاف گفت: ”اى باوانمى (پدرم هستي) چه مىخواهد بشود؟!“ مرد گفت: ”امشب مىخواهد کوفته از آسمان ببارد و شوربا از ناودان بريزد. کلاغ هم مىخواهد بزند چشم پادشاه را درآورد. بهتر است که تو سرت را به زير لحاف بکنى مبادا کلاغ سراغ تو هم بيايد.“ زن لحاف را به سر کشيد و از ترس خوابيد.
مرد پس از درست کردن کوفته و شوربا به پشتبام رفت و چند کوفته به حياط پرت کرد و يک قابلمه هم شوربا در ناودان ريخت که زن سر و صداى او را بشنود؛ بعد هم يک دانه کوفته و يک کاسه شوربا براى زن بود که ببيند و بخورد تا باور کند.
آن شب گذشت صبح شد. مرد بهسراغ زن رفت و گفت: ”اى زن بلند شو که ديگر هوا صاف شده و خطر از سرمان گذشته. من هم بايد به دکان بروم.“
مرد که به دکان رفت، زن گشتى در خانه زد و ديد که نه اثرى از شتر هست و نه از بار شتر. بلند شد و رفت نشست در کوچه. شتربانان، شترهاى پادشاه را حساب کردند و ديدند که يکى از انها کم است. در قديم بهجاى بلندگو، جارچى بود. جارچى پادشاه در کوچهها آمد و جار کشيد: ”جار جار پادشاه، هرکس شترى با بار جواهر و يک خروس طلا در روى بار ديده به دربار بياورد. اگر پيدا کرد و نياورد و از او پيدا شود، پادشاه دودمان او را بهباد مىدهد واز کلاه فرنگى (کلاه فرنگى ساختمان خيلى بلندى بود که در قديم محکومين را از آن پائين مىانداختند تا کشته شوند) او را پائين مىاندازد و خاک خانه او را به توبره مىکشد.“ به دنبال جارچى دو سه نفر هم مىآمدند که خانه را بگردند.
زن که در خانه نشسته بود، به طرف جارچىها فرياد زد: ”آهاى بيائيد اينجا! بيائيد اينجا! شتر شما پيش شوهر من است.مگر رنگ آن قهوهاى نبود؟“ دستياران جارچى گفتند: چرا؟ زن گفت: ”بار او اينجور نبود؟“ گفتند: ”چرا همينطور بود. خوب حالا شوهرت کجا است؟“ زن گفت: ”رفته دکان الان مىآيد.“ مرد از دور داشت مىآمد که مأمورها را در خانه ديد. نزديک شد و گفت: ”چه خبر است. اينجا چرا جمع شدهايد؟“ دستياران جارچى گفند: ”جرأت کردهاى و شتر پادشاه را بردهاى و حرف هم داري! اين زن تو مىگويد شتر را تو بردهظاي.“ مرد گفت: ”من! من غلط کردهام. من يى باوهٔ کفشدوزى هستم. از صبح تا به حال رفتهام مرادبختى (دنبال مراد و بخت رفتن. دنبال کسب و کار رفتن) و حالا هم آمدهام لقمهاى نان بخورم و برگردم سرکارم. حال هرچه مىگوئيد تا انجام بدهم. مأمورها گفتند: ”بالا جلو بيفت.“ مرد بهسوى زن برگشت و گفت: ”اى زنکه سر مرا به بريدن دادى اقلاً هوشات به مرغ و جوجهها و در خانه باشد. من رفتن ايناها سر مرا به بُر دادي. دارند مرا مىبرند.“ زن گفت: ”خوب برو.“
مأمورها مرد را جلو انداختند و بردند و او را به زندان انداختند. زن شب در خانه خوابيد. صبح که شد، رفت و يک نجّار صدا کرد و با کمک او در خانه را از گيژن (پايهٔ در، نوعى لولا) درآورد. پاى مرغ و جوجه را هم بست و روى در گذاشت. مقدارى نان خيساند و جلو مرغها ريخت و کاسهاى هم آب کنار آنها گذاشت و چادرنماز خود را هم گُنوله (گلوله) کرد و روى سر گذاشت دو سه نفر صدا کرد و گفت: ”اى مردم کمک کنيد و اين در را روى سرم بگذاريد تا بروم ببينم شوهرم چه شده، چون به من گفت که هوشام به مرغ و جوجهها در حياط باشد.“
مردم يا علىکنان در را روى سر او گذاشتند و زن به طرف ديوانخان بهراه افتاد. اتفاقاً در همان وقت پادشاه، پرسوجو از شوهر زن را شروع کرده و مشغول بازجوئى بود که زن رسيد. تا چشم مرد به زن افتاد که در حياط را روى سر گذاشته و مرغ و جوجه را با آن وضع با خود مىآورد، رو کرد به پادشاه و گفت: ”ببين قربان اينها، اين زن ديوانهٔ من است. من گفتهام چشمات به در باشد. مواظب مرغ و جوجهها باش او رفته در حياط را کنده و مرغ و جوجه را هم با خودش آورده است و بقيه اسباب و اثاثيه را جا گذاشته و آمده“
پادشاه گفت: ”اى ضعيفه!“ زن گفت: ”بله قربان“ پادشاه گفت: ”چه وقتى اين شوهر تو شتر را دزديده! زن که ديد يک چشم پادشاه کور است گفت: ”قربان همان شبى که کوفته از آسمان آمد و شوربا از ناودان و کلاغ زد يک چشم شما را درآورد!“
پادشاه خيلى زور به او داشت و ناراحت شد و گفت: ”بگيريد، بگيريد اين پدرسوخته را ببريد و از کلاه فرنگى پائين بيندازيد.