حسنکچل
يکى بود يکى نبود. زير گنبد کبود غير از خدا هيچکس نبود. پيرزنى بود که يک پسر داشت. پسر اين پيرزن کچل بود، يعنى مو نداشت. سر او مثل آينه صاف بود. براى همين او را حسن کچل صدا مىکردند.
حسنکچل خيلى تنبل بود از بح تا شب کنار تنور دراز مىکشيد و هيچ کارى نمىکرد فقط مىخورد و مىخوابيد. پيرزن که همه به او ”بىبي“ مىگفتند، مجبور بود روزها توى خانهٔ اين و آن کار کند، ظرف بشويد رخت بشويد، غذا بپزد، قالى ببافد، جارو کند، پارو کند، نخ بريسد و... تا لقمهاى نان به دست بياورد و توى شکم حسن بريزد، اما شکم حسن که به اين سادگى پر نمىشد! هى مىخورد و فرياد مىکشيد: ”بىبي! من گشنمه، غذام کمه، غذا مىخوام يه عالمه“
روزها پشت سر هم مىگذشتند. حسنکچل هم هى مىخورد و مىخوابيد و روز به روز چاقتر مىشد اما بىبى بيچاره هى غصه مىخورد و روز به روز لاغرتر مىشد. تا اينکه يک روز همسايهها دور او را گرفتند و پرسيدند: چه شده بىبي؟ دارى ذرهذره آب مىشوي، باريکتر از طناب مىشوي. اگر غم دارى بگو چيزى کم دارى بگو.
بىبى که اشک توى چشمهاى او جمع شده بود، سر دردِدل او باز شد و غصههاى خود را بيرون ريخت. زنهاى همسايه گفتند: اين که غصه ندارد، هر کارى يک راهى دارد. بايد حسن را واردار به کار کني. بايد او را از خانه بيرون کني، روانهٔ کوچه و بازار کني. مرد بايد کار کند، دنبال روزى برود. خانه نشستن که براى مرد کار نمىشود.
بىبى پرسيد: چطوري؟ چهجوري؟ اينکار خيلى سخت است. مشغول گرفتن گنجشک از روى درخت است!
زنهاى همسايه گفتند: چى مىگوئى بىبي؟ اصلاً هم سخت نيست. خيلى هم راحت است. فقط بايد هرچه ما گفتيم، گوش کنى شاد باشى و غم را فراموش کني!
آنها به بىبى گفتند: که چهکارى بکند و چه کارى نکند. بىبى هم خيلى خوشحال شد. از آنها تشکر کرد. بعد رفت بازار و يک پاکت سيب سرخ و درشت خريد و به خانه آورد. سيبها را يکىيکى توى اتاق چيد. يکى را اينور گذاشت، يکى را آنور. يکى را وسط اتاق، يکى را جلو در، يکى را توى حياط گذاشت، يکى را کنار باغچه، يکى را جلو در حياط گذاشت و يکى را هم توى کوچه، بعد خودش گوشهاى پنهان شد.
حسنکچل مثل هميشه کنار تنور خوابيده بود. خورشيد بالا آمده بود و روى حسن تابيده بود. اما حسنکچل عين خيالش نبود. خوابيده بود و خواب مىديد، خواب مرغ و چلوکباب مىديد!
بعد از مدتى حسنکچل از خواب بيدار شد. چشمهاى خود را يواشيواش باز کرد. اين طرف و آن طرف را نگاه مىکرد تا چشم او به سيبها افتاد. آب از دهان او راه افتاد. فرياد زد: بىبي! من سيب مىخواهم. بيا به من سيب بده!
اين را گفت، اما جوابى نشنيد، با خودش گفت: حتماً دوباره رفته خانهٔ همسايه کار کند، بهتر است بخوابم تا برگردد. بعد چشمهاى خود را بست و خوابيد. خواب يک باغ بزرگ پر از سيب را ديد. سيبهاى سرخ و آبدار از روى درختها پائين مىافتاد و به صف مىشدند. بعد يکىيکى به نوبت، توى دهان او مىرفتند. حسنکچل مىخورد و سير نمىشد.
يک ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، اما بىبى برنگشت. حسنکچل که شکم او به قار و قور افتاده بود از خواب بيدار شد و دوباره بىبى را صدا کرد: بىبى جان کجائي؟ پس چرا نمىآئي؟
اما باز هم از بىبى خبرى نشد. حسنکچل طاقتش طاق شده بود. تمام تن او از ناراحتى داغ شده بود. با تنبلى دست خود را دراز کرد و يکى از سيبها را برداشت و توى دهن خود گذاشت. ديد خيلى خوشمزه است. بعد با هر زحمتى بود از جاى خود بلند شد و سيبها را يکىيکى برداشت و توى پيراهن خود گذاشت. تا اينکه به کوچه رسيد. سرخترين و درشتترين سيب، توى کوچه بود. حسنکچل هن و هنکنان و نفسنفسزنان به طرف سيب رفت تا پاى او به کوچه رسيد. بىبى در را بست. رنگ از روى حسن پريد. با عجله برگشت و فرياد کشيد: بىبى جانم! مهربانم! بىبى قشنگم! زير و زرنگم! در را باز کن. من مىترسم. دارم مثل بيد مىلرزم.
اما هرچه حسن گريه و زارى کرد، فايدهاى نداشت. بىبى گفت: تا کى مىخواهى کنار تنور دراز بکشي؟ برو مثل بقيه کار کن، پولى براى خودت دست و پا کن. توى خانه نشستن که براى مرد کار نمىشود. هرکسى بايد بهدنبال روزى خودش برود.
حسنکچل از روى ناچارى راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به دکان بقالى پرسيد: آقا بقال شاگرد نمىخواي؟
بقال نگاهى به سر تا پاى حسن کرد و گفت: پسرجان! چهکار بلدي؟ حسن گفت: هيچکار! بقال پرسيد: اسمت چيه کاکلزري؟! حسن گفت: حسن، بقال خنديد و گفت: گلپسر، قندعسل، کاکل به سر، حسنکچل! تا حاله چهکار مىکردي؟ مگس شکار مىکردي؟!
حسن که خيلى ساده بود جواب داد: نه... مگس شکار نمىکردم. تو خانه مىخوردم و مىخوابيدم. بقال دوباره خنديد و گفت: نه پسرجان! آدم تنبل به درد ما نمىخورد.
حسنکچل به دکان کفاش و بزّاز هم که رفت، همين جواب را شنيد. تا اينکه به دکان قصابى رسيد. سلام کرد و پرسيد: آقا قصاب! شاگرد نميظخواهي؟ قصاب نگاهى به سر تا پاى حسن انداخت و گفت: چهکار بلدي؟ حسن گفت: هيچکار! قصاب پرسيد اسمت چيه؟ حسن جواب داد: حسنکچل.
قصاب که مرد مهربانى بود، گفت: نه، تو حسنکچل نيستي. حسن هستى از امروز هم شاگرد مني.
حسنکچل خوشحال شد. فورى دست بهکار شد. تا غروب آفتاب کار کرد. هوا داشت تاريک مىشد. شب داشت نزديک مىشد. قصاب يک سکه و کمى گوشت داد به حسن و گفت: اين مزد امروزت. اگر دوست داشتى باز هم اينجا کار کني، فردا صبح يک خرده زودتر بيا. حسن گفت: چشم!
بعد به طرف خانه راه افتاد. همانطور که مىرفت، به پيرمرد فقيرى رسيد. حسنکچل که خيلى مهربان بود. سکه را به پيرمرد داد و دوباره راه افتاد، اما هنوز چند قدمى نرفته بود که کلاغى از راه رسيد و توى يک چشم بههم زدن، گوشت را قاپيد و فرار کرد. حسنکچل که خيلى عصبانى شده بود، دنبال او دويد. کلاغ پريد. حسن دويد، اما به کلاغ نرسيد خيلى غمگين شد. رفت و رفت تا دوباره به همان پيرمرد فقير رسيد. پيرمرد پرسيد: چى شده حسن؟... چرا غمگينى دوست مهربان من؟
حسنکچل تمام ماجرا را براى او تعريف کرد. پيرمرد دستب به سر حسن کشيد و گفت: غصه نخور پسرم! خدا بزرگ است. آنوقت از توى توبره خود ديگچهاى درآورد و گفت: اين ديگچه خيلى خوبى است. هر غذائى را که بخواهي، فورى برايت آماده مىکند. فقط کافى است هروقت گرسنه شدى با کفگير به ته آن بزنى و بگوئى پلو مىخوام، مرغ مىخوام. کباب مىخوام. قيمهٔ بادمجان مىخوام، برهٔ بريان مىخوام. بعد ديگچه را به حسن داد و گفت: هروقت هم به کمک من احتياج داشتي، يا با من کارى داشتي، بيا اينجا.
حسنکچل از پيرمرد تشکر کرد. ديگچه را برداشت، روى سر خود گذاشت و راه افتاد. هوا حسابى تاريک شده بود که به خانه رسيد. در زد. بىبى از پشت در پرسيد: کيه؟ حسن جواب داد: بىبى جون منم حسن، حسنکچل... خستهام با دست پر برگشتهام.
بىبى خيلى خوشحال شد. در را باز کرد. سر حسن را روى سينه خود گذاشت و مثل بچهاى نازش کرد.
حسن ديگچه را نشان بىبى داد و گفت: ببين چه ديگچهٔ خوبى برايت آوردهام. اين يک ديگچهٔ معمولى نيست. يک ديگچهٔ جادوئى است.
آنوقت با کفگير به ته ديگچه زد و خواند: چلو مىخوام، پلو مىخوام، مرغ مىخوام، کباب مىخوام، قيمه بادمجان مىخوام. برّهٔ بريان مىخوام!
ناگهان ديگچه پر از غذا شد. بىبى و حسن با خوشحالى مشغول خوردن شدند. هرچه مىخوردند سير نمىشدند. بىبى يکهو از خوردن دست کشيد. حسن پرسيد: چى شده بىبي؟ چرا نمىخوري؟
بىبى که مثل حسن مهربان بود، اهى کشيد و گفت: کاش همسايهها هم مىتوانستن از اين غذا بخورند.
حسن فکرى کرد و گفت: اينکه غصه نداره هر کارى راهى داره فردا به همسايهها بگو ناهار بيايند اينجا.
فرداى آن روز، بىبى تمام همسايهها را خبر کرد. حتى به کفاش و بزّاز و بقال هم گفت که ناهار بيايند آنجا. همسايهها که خيلى تعجب کرده بودند. از هم مىپرسيدند: چى شده؟ نکند حسن گنج پيدا کرده؟!
اين خبر دهان به دهان گشت تا به گوش جاسوسهاى حاکم رسيد. آنها هم فورى خبر را به گوش حاکم رساندند. حاکم که خيلى بدجنس بود، دستور داد که مأمورها به خانه حسن بريزند و سر از کار او دربياورند. جاسوسهاى حاکم به خانه حسنکچل رفتند. يکى از آنها با هر کلکى که مىتوانست خودش را به آشپزخانه رساند و گوشهاى پنهان شد. موقع ناهار که شد، حسنکچل و بىبى به آشپزخانه رفتند. حسن ديگچه را روى زمين گذاشت. با کفگير به ته آن زد و خواند. ديگچه پراز غذا شد. چشمهاى جاسوس از تعجب چهارتا شد. بىبى تند تند سينىها را پر از غذا مىکرد و حسن هم مىبرد براى مهمانها سينىهاى غذا پشت سر هم پر و خالى مىشد، اما ديگچه هنوز پر بود.
وقتى مهمانها غذايشان را خوردند و رفتند. بىبى و حسن که خيلى خسته شده بودند، دراز کشيدند تا کمى خستگى در کنند، اما ناگهان سربازان حاکم از راه رسيدند و بعد از اينکه حسن را يک کتک حسابى زدند، ديگچه را برداشتند و رفتند. حسنکچل با اينکه از درد به خودش مىپيچيد، دنبال آنها دويد اما بىبى چلوى او را گرفت.
حسنکچل با غصه گفت: حالا بدون ديگچه چهکار کنيم؟ بىبى حسن را دلدارى داد و گفت: غصه نخور پسرم. تاج سرم... از گل بهترم... خدا کريم است خدا رحيم است.
حسن يکهو به ياد پيرمرد افتاد. با عجله از جاى خود بلند شد و راه افتاد بىبى پرسيد کجا مىروي؟ حسن گفت: نترس بىبي... زود برمىگردم. جاى دورى نمىروم.
آنوقت پيش پيرمرد رفت و تمام ماجرا را براى او تعريف کرد. پيرمرد الاغى به حسن داد و گفت: غصه نخور پسرم! اين الاغ را بگير و به خانه ببر. حسن نگاهى به الاغ انداخت و گفت: آخر اين الاغ به چه درد ما مىخورد؟ ما خودمان چيزى براى خوردن نداريم، چه برسد به اينکه بخواهيم به اين زبانبسته هم غذا بدهيم!
پيرمرد خنديد با مهربانى دستى به سر حسن کشيد و گفت: نگران نباش اين يک الاغ معمولى نيست. مثل ديگچه است. جادوئى است. اگر بگوئى ”هُش“ از دهان او گف مىريزد و اگر بگوئى ”هين“ از دهان او طلا مىريزد.
حسنکچل خيلى خوشحال شد. از پيرمرد تشکر کرد و سوار الاغ شد. رفت و رفت تا به خانه رسيد. تا چشم بىبى به الاغ افتاد، پرسيد اين الاغ را از کجا آوردهاي؟... ما الاغ مىخواهيم چه کنيم؟ حسن گفت: هش! الاغ عرعرى کرد واز دهان او گل بيرون ريخت. حسن گفت: هين! الاغ باز هم عرعرى کرد و اينبار از دهان او سکههاى طلا ريخت.
بىبى و حسن شاد شدند، از غصه آزاد شدند. شام خوردند و خوابيدند. خوابهاى خوبى ديدند.
چند روزى گذشت. زندگى حسن و بىبى روز به روز بهتر مىشد. جاسوسهاى حاکم وقتى ماجرا را فهميدند، با خودشان گفتند: حتماً باز هم کاسهاى زير نيمکاسه است.
از آن روز به بعد، هرجا حسن مىرفت، جاسوسها دنبال او مىرفتند. اگر آب مىخورد مىفهميدند. اگر عطسه مىکرد مىشنيدند. تا اينکه يک روز حسن هوس کرد سوار الاغ خود بشود و به حمام برود. بىبى جلواش را گرفت گفت: من مىترسم حسن الاغ را با خودت نبر. حسن گفت: نترس... مواظبم... چيزى نمىشود.
آنوقت سوار الاغ شد و به طرف حمام رفت. جاسوسهاى حاکم هم دنبال او رفتند وقتى به حمام رسيد الاغ را گوشهاى بست. کنار صاحب حمام نشست و گفت: اين الاغ خيلى وحشى است با هيچکس نمىسازد. اگر به او بگوئى هش گازت مىگيرد و اگر بگوئى هين جفتک مىاندازد. چه جفتکهائي!... از من به تو نصيحت مبادا نزديک او بروي! مبادا سوار او بشوي! حمامى گفت: مگر بىکارم؟ به الاغ تو چهکار دارم؟
وقتى حسن رفت توى حمام، جاسوسهاى حاکم سراغ حمامى رفتند و پرسيدند: حسن به تو چه گفت؟ حمامى چيزهائى را که حسن گفته بود براى آنها تعريف کرد جاسوسهاى حاکم رفتند توى فکر يکى از آنها که کمى باهوشتر از بقيه بود گفت: هرچه هست زير سر همين الاغ است.
آنوقت به طرف الاغ رفت. بقيه هم با ترس و لرز دنبال او رفتند. نزديک الاغ که رسيدند، همگى ايستادند. جاسوس باهوش، من و منکنان گفت: هـَ.هُش!
تا الاغ دهان خود را باز کرد، جاسوسها ترسيدند و همگى پا به فرار گذاشتند. الاغ عرعرى کرد و از دهان خود گل بيرون ريخت. جاسوسها گلها را ديدند و موضوع را فهميدند. بعد بدون ترس جلو رفتند و گفتند: هين! الاغ باز هم عرعرى کرد و از دهان او سکههاى طلا ريخت. جاسوسها فورى به حاکم خبر دادند. حاکم هم سربازان خود را سراغ حسن فرستاد.
حسنکجل تازه از حمام بيرون آمده بود که سربازها از راه رسيدند. بعد از اينکه حسابى کتکش زدند، الاغ را برداشتند و رفتند. حسنکچل که از درد به خودش مىپيچيد، به طرف خانه به راه افتاد. توى راه به پيرمرد رسيد. خواست همهچيز را براى او تعريف کند که پيرمرد مهربان گفت: احتياجى نيست... خودم همهچيز را مىدانم. آنوقت يک کدو به حسن داد و گفت: با اين کدو مىتوانى ديگچه و الاغت را پس بگيري. حسن پرسيد: چطوري؟... چهجوري؟ پيرمرد گفت: يک ضربه به کدو مىزنى و مىخواني: کدو کدو، کلهکدو... سربازهاى من همگى با هم، شمشير بهدست بيائيد بيرون از تو کدو...
حسنکچل کدو را گرفت و با عجله به طرف قصر حاکم رفت. وقتى به آنجا رسيد، نگهبانها جلو او را گرفتند و پرسيدند: چهکار داري؟ حسن جواب داد: هديهٔ خيلى خوبى برا يحاکم آوردهام. نگهبانها کنجکاو شدند و پرسيدند: چه هديهاي؟ حسن کدو را نشان داد و گفت: يک کدوى جادوئي.
نگهبانها حسن را به پيش حاکم بردند. حاکم پرسيد: اهاى کچل! چرا به اينجا آمدهاي؟ حسن جواب داد: آمدهام ديگچه و الاغم را پس بگيرم.
حاکم که خيلى عصبانى شده بود فرياد زد: خيلى نادان هستى که جرأت مىکنى با من اينطور صحبت کني. بعد به جلاد دستور داد که بيا گردن اين احمق را بزن.
حسن گفت: خودت خواستي.. حالا که زبان خوش سرت نمىشود، من هم مىدانم چهکار کنم!
آنوقت ضربهاى به کدو زد و گفت: کدو کدو کلهکدو، سربازهاى من همگى با هم، شمشير به دست بيائيد بيرون از تو کدو.
توى يک چشم به هم زدن، صدها سرباز شمشير به دست از توى کدو بيرون پريدند. حاکم و نگهبانان او از ترس پا به فرار گذاشتند رفتند و ديگر پشت سر خود را هم نگاه نکردند، مردم هم که دل خوشى از حاکم نداشتند، وقتى فهميدند حاکم فرار کرده خيلى خوشحال شدند و حسنکچل را حاکم شهر خودشان کردند.
از آن روز بهبعد، حسن و بىبى بهخوبى و خوشى در کنار هم زندگى کردند. آنها خوشقلب و مهربان بودند و تا جائى که مىتوانستند به مردم کمک مىکردند. مردم هم از آنها راضى بودند و آنها را دوست داشتند.