0

دعاي دلسوخته

 
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

دعاي دلسوخته

دعاي دلسوخته
 
لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با
فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .
زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم .»
جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد? خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست .
- « ليست ‌ات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت .
خواربارفروش باورش نمي‌شد .
مشتري از سر رضايت خنديد .
مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .

كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود

« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »
************************
فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

« بر گرفته از كتاب لبخند خدا »
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

دوشنبه 13 تیر 1390  6:20 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها