جانتيغ و چلگيس
پادشاهى بود که بچهدار نمىشد. يک روز درويشى به قصر پادشاه آمد يک سيب به زن پادشاه داد و گفت: موقع خواب نصف سيب را خودت بخور و نصف ديگر آن را به پادشاه بده تا بخورد. حتماً بچهدار مىشويد. زن پادشاه رفت براى درويش طلا بياورد. وقتى برگشت ديد درويش نيست. زن به گفتهٔ درويش عمل کرد. پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت خداوند پسرى به پادشاه داد. اما بچه نفس نمىکشيد. هرچه دارو درمان کردند و طبيب آوردند فايدهاى نکرد. فرداى روزى که بچه بهدنيا آمد درويش پيدايش شد و وقتى ماجرا را دانست پرسيد: وقتى بچه بهدنيا آمد چيزى همراهش نيامد؟ گفتند: يک تيغ آمد. درويش گفت: تيغ را سوراخ کنيد و به گردن بچه بياندازيد. تيغ را سوراخ کردند و با نخى به گردن بچه انداختند. بچه شروع کرد به نفس کشيدن و گريه کردن. اسم بچه را جانتيغ گذاشتند. چون هر وقت تيغ را از گردنش درمىآوردند بچه بيهوش مىشد و نفس نمىکشيد.
سالها گذشت و جانتيغ بزرگ شد. روزى پدرش کليد باغهايش را به جانتيغ داد و گفت: با دايهات برو و باغها را تماشا کن. جانتيغ به همراه دايه رفت و يکى يکى باغها را گشتند. کليد در يکى از باغها نبود. جانتيغ دايه را فرستاد تا کليد آن را از پادشاه بگيرد. دايه که رفت جانتيغ در باغ را شکست و وارد شد. باغ هيچ زيبائى بهخصوصى نداشت. فقط يک پرده روى ديوان آويزان بود. جانتيغ جلو رفت و پرده را کنار زد. عکس دخترى زيبا که چهلگيس بافته داشت آنجا بود. جانتيغ بيهوش شد. دايه بههمراه پدر و مادرِ جانتيغ به باغ آمدند و او را بيهوش ديدند. وقتى پسر بههوش آمد اسم و شأن دختر را پرسيد. پدرش گفت: او چلگيس است. من سالها تلاش کردم و نتوانستم او را بهدست بياورم. هرکس بهدنبال او رفته ديگر برنگشته است. جانتيغ تصميم گرفت برود و صاحب عکس را پيدا کند و بياورد. پادشاه که اصرار پسر را ديد دو سوارکار زبده را همراه او کرد تا تنها نباشد. آنها رفتند و رفتند تا شب شد. جائى اتراق کردند تا صبح دوباره به راه بيفتند. صبح جانتيغ برخاست، ديد همراهانش نيستند. فهميد که به سفارش پدرش او را تنها گذاشتهاند تا او منصرف شود.
جانتيغ به راهش ادامه داد، نزديک ظهر ديد يک سوار از مشرق و يک سوار از مغرب به طرف آو مىآيند. وقتى آنها رسيدند. جانتيغ از اسم و مقصدشان پرسيد. اسم يکى دقيقهشمار بود او گفت: شبها که ستارهها درمىآيند دقيقههاى آنها را مىشمارم تا ببينم کداميک زودتر مىآيند. سوار ديگر گفت: اسم من ستارهشمار است. کار من ديدن ستارهها و شمردن آنهاست. دقيقهشمار و ستارهشمار هم براى پيدا کردن چلگيس مىرفتند.
هر سه نفر با هم دست برادرى دادند و همراه شدند. دو روز راه رفتند تا تشنه و گرسنه به کشور ديگرى رسيدند. در آنجا دخترى ديدند که يک مجمعه غذاهاى جورواجور روى سرش گذاشته بود و گريان بهسوئى مىرفت. جلوتر از دختر هم يک پسر خوشگل راه مىرفت. جانتيغ بعد از پرس و جو از دختر، فهميد که اژدهائى جلوى آب را گرفته و مردم هر روز بايد يک پسر به او بدهند بخورد تا اجازه دهد آنها کمى آب بردارند. امروز هم نوبت پسر پادشاه است و دختر غذاها را مىبرد به اژدها بدهد تا موقع خوردن برادرش، او را کمتر اذيت کند.
جانتيغ به دختر گفت: تو غذاها را بده ما بخوريم، من بهجاى برادرت مىروم تا اژدها مرا بخورد. مجمعه غذا را از دختر گرفتند و شروع کردند به خوردن. بعد جانتيغ شمشيرش را کشيد و رفت سراغ اژدها و او را کشت. از دماغ اژدها يک کبوتر بيرون پريد. رفت روى درختى نشست و گفت: جانتيغ! الهى عاقبت بخير نشوي! من مىخواستم پسر پادشاه را بخورم و از اينجا بروم. جانتيغ گفت: کيش حرام شده! پادشاه آن کشور وقتى فهميد جانتيغ اژدها را کشته، مىخواست دخترش را به عقد او درآورد. اما به اصرار جانتيغ دختر را به ستارهشمار دادند و هفت روز و هفت شب جشن عروسى بهپا بود.
جانتيغ با دقيقهشمار راه افتاد. بعد از مدتها به کشور ديگرى رسيدند شب شده بود. آنجا ميهمانِ پيرزنى شدند. صبح که از خواب برخاستند ديدند پيرزن گريه مىکند. علت را پرسيدند. پيرزن گفت: زمينهاى زراعتى ما آن طرف درياست. هرسال جوانها مىروند، گندمها را درو مىکنند تا بياورند اما موقع برگشتن کشتى غرق مىشود و جوانها مىميرند. امسال پسر پادشاه هم قرار است همراه جوانها برود. براى همين مردم گريه مىکنند جانتيغ به قصر پادشاه رفت و از او اجازه گرفت تا همراه جوانها برود. حرکت کردند و رفتند به آن سوى دريا. گندمها را درو و بار کشتى کردند. موقع برگشتن، جانتيغ ديد يک اژدها از زير آبها بيرون آمد. با شمشيرش زد و اژدها را کشت. يک کبوتر از دماغ اژدها بيرون آمد، پرواز کرد و گفت: ”جانتيغ! الهى عاقبت بهخير نباشي“ جانتيغ گفت: کيش حرام شده! کشتى و سوارانش همه به سلامت به مقصد رسيدند پادشاه خواست دخترش را به عقد جانتيغ درآورد. به اصرار جانتيغ دختر پادشاه، به عقد دقيقهشمار درآمد. هفت شب و هفت روز جشن عروسى بود.
جانتيغ تک و تنها به راه افتاد و رفت تا چلگيس را پيدا کند. به شهرى رسيد، خسته و گرسنه بود. صداى مردى را شنيد که مىگفت: ”خدايا پيدا نکردم، پيدا نکردم“ تا چشمش به جانتيغ افتاد گفت: ”آهان پيدا کردم“ بعد رفت بهطرف جانتيغ و گفت: آقا بفرمائيد امروز ناهار مهمان من باشيد. جانتيغ دليل حرفهاى مرد را پرسيد. او گفت: پدرم گفته وقتى مىخواهى ناهار بخورى تنها نخور حتماً يک مهمان داشته باش. اين بود که تا شما را ديدم گفتم پيدا کردم. جانتيغ به خانه مرد رفت. مرد از جانتيغ مقصدش را پرسيد. جانتيغ گفت: براى پيدا کردن چلگيس مىروم. مرد گفت: مادر من، يک زماني، دايه چلگيس بود. جانتيغ گفت: پس بپرس چطور مىتوانم او را پيدا کنم. والا ناهار نمىخورم. مرد از پيرزن پرسيد. پيرزن گفت: من اگر بگويم، سنگ مىشوم.
فقط وقتى که تنها باشم و با خودم حرف بزنم و کسى به حرفهايم گوش بدهد مىتواند چلگيس را پيدا کند. بهشرط آنکه من نفهمم که او به حرفهايم گوش مىکند. جانتيغ چيزى نگفت و ناهارش را خورد شب مرد صاحبخانه رفت به ديدن يکى از دوستانش. جانتيغ هم به پيرزن گفت: من مىروم بيرون و يک ساعت ديگر برمىگردم. اما بيرون نرفت و در گوشهاى پنهان شد. پيرزن مشغول انداختن رختخوابها شد و با خودش حرف مىزد و مىگفت: مگر پيدا کردن چلگيس به اين آسانىهاست؟ تا حالا هزاران شاهزاده بهخاطر او سنگ شدهاند. هرکس بخواهد چلگيس را بياورد بايد هفت دانه خرما - دو سير نبات، يک بسته تيغ، مقدارى نمک و يک کوزهٔ آب همراه خودش بردارد. هفت شب و هفت روز راه برود تا به يک جنگل بزرگ برسد. بعد بايد برود بالاى بلندترين درخت جنگل، هفت ديو مىآيند و به درخت مىگويند: اى درخت هر سال به ما ميوه مىدادي، امسال چه مىدهي؟
آنوقت بايد هفت دانه خرما را جداجدا روى زمين بيندازد. هرکدام از ديوها يک خرما را مىخورند و مدت هفت شب و روز به خواب مىروند. ديوها که بهخواب رفتند بايد از درخت پائين بيايد. چلگيس توى گوش ديو سفيد است. هفت تکه از نبات را نزديک گوش ديو سفيد بىاندازد. چلگيس از گوش ديو سفيد بيرون مىآيد تا نباتها را بردارد.
کسى که رفته آنجا، بايد چلگيس را بگيرد. اگر بار اول نتوانست از پا تا کمرش به سنگ تبديل مىشود. دفعهٔ دوم بايد نبات را دورتر از گوش ديو بىاندازد. اگر اينبار هم نتواند چلگيس را بگيرد، همهٔ بدن سنگ مىشود ولى اگر گرفت، پاهايش هم به حال اول برمىگردد.
جانتيغ همهٔ حرفهاى پيرزن را شنيد، از خانه بيرون رفت و نيمساعت ديگر برگشت. روز بعد از پيرزن و پسرش خداحافظى کرد و رفت و همهٔ چيزهائى را که پيرزن واگو کرده بود خريد و راه افتاد. رفت و رفت تا به جنگل رسيد. همهٔ کارهائى که پيرزون گفته بود انجام داد. بار اول که چلگيس از گوش ديو سفيد بيرون آمد، نتوانست او را بگيرد و پاهايش سنگ شد. اما بار دوم موهاى دختر را گرفت و ديگر نگذاشت به گوش ديو سفيد برگردد. دختر داد و فرياد راه انداخت. جانتيغ گفت: من آمدهام تو را نجات بدهم. اسم من جانتيغ است. آنها سوار اسب شدند و به تاخت رفتند. چلگيس به جانتيغ گفت: تو نبايد پشت سرت را نگاه کنى وگرنه سنگ مىشوي. چلگيس پشت سر را نگاه مىکرد که ديد ديوها دارند مىآيند از جانتيغ پرسيد: همراهت چه داري؟ گفت: تيغ. بعد تيغها را به دختر داد. دختر تيغها را به زمين ريخت و گفت: ”از خدا مىخواهم که يک کوه بزرگ تيغ بين ما و ديوها درست بشود“. يک دفعه يک کوه بزرگ از تيغ درست شد. ديوها بههر زحمتى بود از کوه تيغ رد شدند. اينبار دختر، نمک را از جانتيغ گرفت و به زمين ريخت. کوهى از نمک درست شد. شش تا از ديوها از شدت درد مردند. و يکى از آنها باقى ماند. نزديک بود به دختر و پسر برسد که چلگيس کوزهٔ آب را به زمين زد و يک درياى بزرزگ درست شد.
ديو از دور پرسيد: جانتيغ چطور از دريا رد شدي؟ جانتيغ دهانه کوزه را که به شکل يک سنگ سوراخدار شده بود نشان داد و گفت: آن سنگ را مىبيني، سرت را توى سوراخ آن بکن و بپر اين طرف. ديو سرش را توى سوراخ کرد. سنگ توى دريا فرو رفت و ديو را هم با خود به ته دريا برد. جانتيغ و دختر روزها رفتند و رفتند تا اينکه چلگيس گفت: بيا اينجا جادر بزنيم، ما بايد چهل روز اينجا بمانيم، تا من هر روز يکى از گيسهايم را بشويم. آنجا چادر زدند. روزى چلگيس به جانتيغ که کنار چاه ايستاده بود گفت: دو تار موى من کنار چاه افتاده، آنها را بردار و بيا اين طرف والا برايت دردسر درست مىشود. جانتيغ اوقاتش تلخ شد موها را برداشت و دور يک تکه فلز پيچيد و آن را انداخت توى چاه. آب چاه مىرفت به باغ پادشاه آن کشور. يک روز باغبان شاه به باغ رفت ديد همهٔ درختها ميوهدار شدهاند و هرکدام با صداى بلند مىگويند: ”از ميوه من بخور“ باغبان رفت و پادشاه را خبر کرد. پادشاه گفت: بوى چلگيس مىآيد. همه جاى باغ را بگرديد و هرچه پيدا کرديد به من بدهيد. گشتند و آن فلزى که موى چلگيس دورش پيچيده شده بود پيدا کردند و به پادشاه دادند. پادشاه گفت: اين موى چلگيس است برويد بگرديد و چلگيس را پيدا کنيد.
اين خبر به گوش پيرزنى رسيد. رفت پيش پادشاه گفت: من چلگيس را پيدا مىکنم. پادشاه گفت: تو چلگيس را بياور من هم هرچه بخواهى به تو مىدهم. پيرزن گفت: من مىروم. هر وقت ديديد که پنبه سوخته روى آب مىآيد، نهر را بگرديد و مستقيم بالا بيائيد. پيرزن رفت و چادر چلگيس و جانتيغ را پيدا کرد. پيرزون خودش را به ناخوشى زد. جانتيغ او را به چادر برد. چلگيس تا پيرزن را ديد با خاکانداز توى سر او و به جانتيغ گفت: عاقبت اين پيرزن کار دستت مىدهد. پيرزن چند روزى آنجا ماند تا اينکه يک روز از دختر پرسيد: چرا اسم شوهر تو جانتيغ است؟ دختر علت آن اسم را گفت. يک شب پيرزن رفت و موقعى که جانتيغ خواب بود، تيغ را از گردنش باز کرد و تو چاه انداخت. جسد جانتيغ را هم انداخت توى باغى که همان نزديکىها بود. بعد يک پنبه را سوزاند و توى آب انداخت. مأموران پادشاه پنبه سوخته را که ديدند پادشاه را خبر کردند. پادشاه به همراه چند سوار، رفتند و چلگيس را با خود به قصر بردند. چلگيس به پادشاه گفت: من بايد در عزاى شوهرم چهل روز عزادار باشم. در اين مدت کسى بهجز آن پيرزن حق ندارد به من نزديک شود. پادشاه قبول کرد که چهل روز صبر کند.
يک روز دقيقهشمار پيش ستارهشمار رفت و گفت: مدتى است ستارهٔ جانتيغ ديرتر از ستارههاى ديگر بيرون مىآيد. ستارهشمار هم گفت: آرى من هم متوجه شدهام. قرار گذاشتند بروند و جانتيغ را پيدا کنند. ستارهشمار يک چراغ برداشت. رفتند و رفتند. ستارهشمار، چراغ را روشن کرد و بهکمک نور آن چادر چانتيغ را پيدا کردند. به آنجا که رسيدند، نور چراغ يک بار بهطرف باغ و يک بار بهطرف چاه مىافتاد. چاه را گشتند و تيغ را پيدا کردند. بعد باغ را گشتند، ديدند جانتيغ بيهوش افتاده، تيغ را به گردن او انداختند، جانتيغ به هوش آمد. جانتيغ وقتى ديد چلگيس نيست، فهميد که چه بلائى به سرش آمده هرسه نفر لباس درويشى به تن کردند و رفتند تا چلگيس را پيدا کنند. فهميدند که مردم دسته دسته به قصر پادشاه مىروند تا چلگيس را ببينند جانتيغ با لباس درويشى وارد قصر شد. پيرزن را ديد، گفت: من درويش هستم اگر ناخوشىاى دارى بگو تا برايت دعا بنويسم. پيرزن گفت: مدتى است سرم درد مىکند. درويش روى يک تکه کاغذ نوشت: من جانتيغ هستم! حالا بگو چطور مىتوانم تو را نجات دهم؟ کاغذ را به پيرزن داد و گفت اين دعا را به هيچکس نشان نده.
پيرزن وقتى پيش چلگيس رفت گفت: سرم درد مىکرد به يک درويش گفتم دعائى برايم نوشت. چلگيس کاغذ را از پيرزن گرفت و خواند بعد آن را پاره کرد و گفت: اين دعا خوب نيست من خودم يک دعاى خيلى خوبى برايت مىنويسم. بعد روى يک تکه کاغذ نوشت: جانتيغ، من فردا به پادشاه مىگويم که مىخواهم به حمام بروم و کسى هم حق ندارد با من بيايد. تو آنجا بيا و مرا ببين. بعد کاغذ را به پيرزن داد و پيرزن آن را توى جيبش گذاشت. موقعى که پيرزن مىخواست به خانهاش برود، جانتيغ او را صدا زد و گفت: سرت خوب شد؟ پيرزن گفت: نه. جانتيغ گفت: نکند آن دعا را به کسى نشان داده باشي؟ اگر نشان داده باشى تا آخر عمرت سرت خوب نمىشود. پيرزن گفت: راستش يک نفر آن را از من گرفت و پاره کرد و اين کاغذ را به من داد. جانتيغ کاغذى را که چلگيس نوشته بود گرفت بعد يک کاغذ بىخودى نوشت و به او داد. جانتيغ از پيغام چلگيس خبردار شد. روز بعد، جانتيغ پيرزن را يک گوشهاى گير آورد و دو تکهاش کرد و هر تکهاش را به يک گوشه از در حمام آويزان کرد.
بعد، چلگيس را سوار بر اسبش کرد و پيش ستارهشمار و دقيقهشمار رفت. چلگيس بههر کدام از آنها يک تار مو داد و گفت: در عوض محبتهاى شما اين تار مو را داشته باشيد، در هر فصلى هر ميوهاى که بخواهيد، در جيبتان پيدا مىکنيد. آنها خداحافظى کردند و رفتند. جانتيغ و چلگيس هم حرکت کردند تا رسيدند به خانه پدر جانتيغ. خبر به پادشاه بردند که پسرت برگشته و چلگيس را هم با خود آورده است. چلگيس به جانتيغ گفت: من به قصر پدرت نمىآيم، يک خانه بگير تا با هم زندگى کنيم جانتيغ قبول کرد و يک خانه گرفت. عصر جانتيغ گفت: من مىخواهم به ديدن پدرم بروم. چلگيس گفت: پس خوب گوش کن. وقتى خواستى وارد شوى از روى فرش مىپرى زيرا در زير فرش چاه کندهاند تا ترا بکشند. اين انگشتر طلا را هم بگير، هر وقت چاى آوردند، اول آن را توى چاى بينداز، بعد بخور. غذا هم که آوردند اول مقدارى از آن به يک سگ يا گربه بده، اگر آن سگ يا گربه نمرد، بعد از آن بخور. چون پدرت مىخواهد تو را بکشد و مرا صاحب شود. جانتيغ به قصر پدرش رفت و همه سفارشات دختر را اجراء کرد. وقتى يک مقدار از غذا را به يک سگ داد. سگ افتاد و مرد. فردا شب هم همين کارها انجام شد. اما موقع غذا خوردن، جانتيغ چراغها را خاموش کرد و در خاموشى غذاى خودش را با غذاى پدرش عوض کرد. پدر وقتى آن غذا را خورد مرد. جانتيغ پيش چلگيس رفت و او را به قصر آورد، و تاج پادشاهى را هم بهسر گذاشت و هفت شب و هفت روز جشن عروسى گرفت.