تقدیر
روزى ”سىمرغي“ در آسمان پرواز مىکرد و براى خود از اين سو به آن سو مىرفت، تا آنکه در ميان چمنزارى قصرى ديد که تا آن روز نديده بود. به قصر فرود آمد و داخل آن شد و چندى نگذشت در گوشهاى از قصر مردى را با موهاى انبوه نشسته ديد. بيشتر که پيش رفت او را شناخت. سلام کرد و گفت: ”اى پيامبر امروز سخت مشغول نوشتن هستي، و حالا وقت آن رسيده است بگوئى براى چه اينقدر مىنويسي؟“. پيامبر پاسخ داد: ”اى سىمرغ من تقدير را مىنويسم.“
سىمرغ پرسيد: ”ممکن است مرا هم باخبر کنى که تقدير چه کسى را در نوشتن داري!“. پيامبر گفت: ”اى سىمرغ تقدير پسر مشرق زمين و دختر مغرب زمين را مىنويسم.“ سىمرغ گفت: ”اى پيغمبر بگو آنها چند ساله هستند؟“. پيامبر گفت: ”اى سىمرغ آنان هنوز در پشت پدر و در کمر مادر هستند!“. سىمرغ گفت: ”پس اى پيامبر اين چه تقديرى است که مىنويسي؟“. پيامبر گفت: ”کار من همين است.“ و سىمرغ از قبول آنچه پيامبر مىگفت طفره مىرفت.
تا آنکه پيامبر گفت: ”حالا سىمرغ بگذار بنويسم تا ببينم خدا چه خواهد کرد.“
چندى گذشت و سىمرغ باخبر شد زن پادشاه مغرب زمين دخترى زائيده است. با خود گفت: ”دختر را مىدزدم تا ببينم بقيهٔ پيشبينى پيامبر چه خواهد شد.“
سىمرغ در آسمان بود که ديد دختر پادشاه مغرب زمين را در حوضى شستشو مىدهند. بال به زير گرفت و پائين آمد و دختر را از دست کنيزان رُبود و با خود برد. کنيزان از فرط ناراحتى به سر زدند و بهسوى پادشاه دويدند و گفتند سىمرغ چه کرد. پادشاه دستور داد تا تيراندازان به سراغ سىمرغ بروند، و چون از آنان کارى برنيامد و سىمرغ رفته بود از راه باز ماندند و برگشتند. پادشاه تن به رضا داد و گفت تقدير چنين باد که پيش آمده است.
سىمرغ دختر را به جنگلى برد که در آن ساکن بود، و از آن پس چون دايهاى به بزرگ کردن دختر پرداخت.
و اما بشنويم از سوى ديگر که در همان زمان پادشاه مشرق زمين وضع حمل کرد و پسرى زائيد. دختر در جنگل و پسر در شهر بزرگ شدند. گذشت و گذشت تا آنکه پادشاه مشرق زمين بيمار شد و وزير خود را که تاکنون از او خيانتى نديده بود، فراخواند و گفت: ”ممکن است ديگر نتوانم به زندگيم ادامه دهم، و چون فرزندم هنوز به سن هيجده سالگى نرسيده، تو پس از من تا او به سن قانونى برسد حکومت کن!“.
چندى بعد پادشاه درگذشت و وزير انجام امور مملکت را در دست گرفت. گذشت و گذشت تا پسر پادشاه به سن هيجده سالگى رسيد، و وزير پيمانى را که شاه با او بسته بود، بهياد داشت. وزير در پى پسر پادشاه فرستاد و داستان وصيت پدر باز گفت، و از او خواست تا کار سلطنت را قبول کند. پسر گفت: ”اى وزير تا دنيا را نگردم و از جهان سر درنياورم، هرگز دل به سلطنت نخواهد داد.“.
وزير هرچه پافشارى کرد پسر پادشاه نپذيرفت، و دست آخر بار بربست و راهى سفر شد. در اين ميان پسر وزير هم خواست با او سفر کند.
آن دو به راه افتادند و آنقدر رفتند و رفتند تا خسته شدند، و در جائىکه ديگر رمقى برايشان نمانده بود پسر وزير گفت: ”بيا تا بازگرديم!“. پسر پادشاه گفت: ”من به راه ادامه خواهم داد تو مىتوانى روى به پشت کني.“. پسر وزير همين که خواست برود پسر پادشاه از اسب خود که خسته بود پائين آمد و گفت: ”اين مرکب ديگر بهکار من نمىآيد، او را باز بگردان، براى آنکه در ادامهٔ اين راه نه آب است نه علف، و نهايت تلف خواهد شد.“
پسر وزير چون به پيش پدر درآمد داستان باز بگفت و وزير گفت: ”او هم خسته خواهد شد و ادامه نتواند داد.“
پسر پادشاه مشرق زمين رفت و رفت تا به ويرانهاى رسيد. چندى در ويرانه استراحت کرد و دوباره به راه افتاد. رفت و رفت تا به درخت پُر ميوهاى رسيد. درخت فرياد مىزد: ”آى رهگذران کجائدي، بيائيد و ميوهٔ مرا بخوريد!“. پسر در تعجب شد و گفت: ”بايد به سرزمين جادو رسيده باشم“. درنگ نکرد و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا باز به درختى ديگر رسيد. درخت پر ميوه بود و حرف نمىزد. پسر با خود انديشيد: ”اين چه رازى است آن درخت فرياد برآورده بود بيائيد ميوههاى مرا بخوريد، و اين يک چنان آرام و خاموش است که آن سرش ناپيداست!“. و بالاخره به اين نتيجه رسيد، باز در سرزمين جادو قرار دارد.
جوان خسته بود و فکر و خيال فراوان کرد و با خود گفت: ”هرطور شده بنشينم و قدرى استراحت کنم.“. نشست و مدتى بر درخت تکيه داد و بعد بلند شد و بىهيچ اتفاقى از درخت دور شد. رفت و رفت تا در سر راهش با سگ سفيدى رو بهرو گرديد که حامله بود و بچههايش در شکمش سر و صدا به راه انداخته بودند. با خود گفت: ”اين چه رازى است بچههايش به دنيا نيامده سر و صدا راه انداختهاند؟“
پسر پادشاه از رمز و راز سرزمينى که در آن پا به راه نهاده بود سر در نمىآورد و با شگفتى از خود مىپرسيد: ”راستى اينجا کجاست؛ اين از آن دو درخت، يکى به حرف و ديگرى خاموش، و اين از سگى که هنوز نزائيد بچههايش در شکمش به داد و فرياد افتادهاند!“. در اين فکر و خيالها بود که احساس تشنگى کرد، و چندى نگذشت به سر چاهى رسيد، و ديد پيرزنى از چاه آب مىکشد. گفت: ”مادر تشنهام، و اگر زحمتى نيست قدرى از آب کوزهات بده تا بنوشم.“ پيرزن گفت: ”بگذار اول کوزهام را آب کنم تا بعد به تو آب بدهم!“. پسر پادشاه گفت: ”باشد“. اما کمى که حواسش سرجايش آمد مشاهده کرد پيرزن مدام با سطل آب از چاه مىکشد و در کوزه مىکند، و کوزه پُر نمىشود! جوان از اينکه پيرزن به او آب بدهد نااميد شد و راهش را گرفت تا برود. پيرزن گفت: ”کجا“. گفت: ”تو به من آب ندادي، منهم به راه خود ادامه مىدهم!“. پيرزن گفت: ”آخر تا اين کوزه پُر نشود نمىتوانم به تو آب دهم.“. جوان گفت: ”چهل سطل ديگر هم در کوزهات بريزى ممکن است پُر نشود!“. پيرزن گفت: ”درست گفتي، تا کوزهام پُر نشود به تو آب نخواهد داد.“. پسر پادشاه از آنجا دور شد.
پسر پادشاه باز رفت و رفت تا به جائى رسيد که بسيار سبز بود و آب فراوان داشت. و در آنجا شترى مىچريد، اما شتر آنقدر لاغر بود که دل جوان به حال او سوخت. جوان به راه ادامه داد و باز آنقدر رفت تا به دشتى رسيد که مردى کمر بسته با داس گندم درو مىکرد و توجه نداشت که گندمها نارس و يا رسيده است. با خود گفت: ”به حتم ديوانه است!“. پسر پادشاه پيش رفت و از او پرسيد: ”براى چه اينگونه درو مىکني، رسيده و نارس برايت فرق نمىکند.“. مرد روى تُرش کرد و با خشونت گفت: ”از سر راهم کنار برو و گورت را گم کن وگرنه با همين داس تو را هم درو مىکنم!“. پسر پادشاه رگ غيرتش بالا آمد و سر جاى خود ايستاد. مرد گفت: ”گفتم که برو، و تازه مگر مىخواهى چه چيزى را بفهمي، من مأمور از جانب کسى هستم که دست هيچکس به او نمىرسد. حالا برو و ديگر سئوال نکن!“.
جوان باز به راه خود ادامه داد تا به پيرمردى رسيد که مشغول بهکار بود. سلام کرد و گفت: ”اى پدر از وضع اين سامان سر درنمىآورم، و به راستى دچار نگرانى هستم، اگر برايت ممکن است شب را به من جائى بده تا صبح زحمت کم کنم.“. مرد پير گفت: ”باشد، تو مهمان هستي، و مهمان هم هديه خداست.“
مرد پير از کار دست کشيد، و در حالىکه عصازنان حرف مىزد با پسر پادشاه مشرق زمين به سوى خانهٔ خود به راه افتاد. در را پيرزنى به روى آنان باز کرد، و تا چشمش به آنها افتاد گفت: ”اى مرد غذاى خودت زورکى است حالا مهمان هم آوردهاي!“. و از درست کردن غذاى اضافى سرباز زد.
مرد پير غذاى خود را با پسر قسمت کرد، و بعد جا انداخت و کنار جوان به خواب رفت. سپيده سرنزده پسر پادشاه و پيرمرد از خواب بيدار شدند و مرد پير از جوان پذيرائى کرد. پسر پادشاه مهر پيرمرد را به دل گرفت و با خود گفت: ”بهتر است هرچه مرا در راه پيش آمد، با او در ميان گذارم.“. و بعد فکر کرد: ”از کجا معلوم پيرمرد هم از ديار پريزادان و جادوگران نباشد!“. در همين حال بد به دل راه نداد و خطاب به پيرمرد گفت: ”اى پدر سفرى بس دشوار پيشرو داشتم، و در راه چه چيزهائى که نديدم.“
پيرمرد گفت: ”اگر گفتنش را خير مىدانى و از دست من کارى ساخته است بگو تا بشنوم!“. جوان از درخت ميوهدار سخنگو، از درخت پرميوهٔ آرام، از سگ حاملهاى که بچههايش در شکمش حرف مىزدند، از زن پيرى که هرچه با سطل آب از چاه مىگرفت و در کوزه مىريخت و پُر نمىشد، و از شتر لاغرى که در علفزارى سبز و پُر آب مىچريد، و بالاخره از مرد دروگرى که گندم رسيده و نارس را با هم به تيغهٔ داس مىسپرد، گفت.
مرد پير چون حرفهاى پسر پادشاه تمام شد، گفت: ”اى جوان به تو نان و آب دادم، و پناهى که شب را به صبح رساني، و حال از تو تقاضا دارم راهت را بگير و برو که من هيچ نمىدانم!“ پسر پادشاه گفت: ”اى پدر تا پاسخم را نگيرم، تو را ترک نخواهم کرد.“. پيرمرد گفت: ”برو و از برادر بزرگترم بپرس.“. پسر پادشاه گفت: ”تازه با اين سن و سال و قامت خميده، و عصاى بهدست برادر بزرگتر هم داري!؟“. مرد پير گفت: ”آري، و حالا از تو خواهش مىکنم راه خود بگير و برو!“.
جوان نشانى برادر مرد را گرفت و باز پا در راه نهاد. غروب نشده به جائى که برادر مرد ساکن بود رسيد. مردى را ديد که سر و رويش به پيرى مىزد اما مثل ديگر برادرش پير نمىنمود سلام کرد و گفت: ”از راه رسيدهاى بيش نيستم، و براى شب در جستجوى پناهى هستم!“.
مرد پسر پادشاه را به خانهٔ خود برد ولى زنش چندان روى خوش نشان نداد. صبح که شد جوان حقيقت را با مرد در ميان گذاشت. مرد هم چون برادرش گفت: هيچچيز نمىداند و بهتر است برود و از برادر بزرگترش سئوال کند.
پسر پادشاه راست بيابان را گرفت و رفت. رفت و رفت تا غروب نشده به در خانهٔ برادر بزرگ آن دو برادر رسيد. در زد، و مرد سرحالى که ريشهاى سياهى داشت در را باز کرد. جوان گفت: ”خستهام و در جستجوى جان پناهى براى شب هستم.“. مرد گفت: ”خوش کردى که آمدي.“. و او را به درون خانه هدايت کرد. همسر مرد تا جوان را ديد لبخند به لب آورد و گفت خوش آمدى مهمان حبيب خداست!
هنوز چندى از نشستن جوان در خانهٔ مرد نگذشته بود که زن را صدا کرد و گفت: ”براى مهمانمان هندوانه بياور“. زن که حامله بود از چهل پله پائين رفت و هندوانه آورد. مرد تا هندوانه را ديد گفت: ”هندوانهٔ بدرد نخورى است، برو يکى ديگر بياور!“. زن رفت و هندوانهاى ديگر آورد، اين هندوانه هم از نظر مرد براى مهمان خوب نبود. خلاصه زن هفت بار رفت و آمد تا هندوانهٔ مطلوب پيدا شد. مرد هندوانه را بريد و از پسر پذيرائى کرد. شام که خوردند، خوابيدند و سپيده سر نزده هر سه بيدار شدند. جوان همينکه صبحانهاش را تمام کرد، رو به سوى مرد گفت: ”خواهشى دارم اميدوارم آن را برآورده کني.“. مرد پرسيد: ”آن چيست؟“. پسر پادشاه هرچه تاکنون ديده بود براى او تعريف کرد، و در آخر گفت: ”برادرانت گفتند همهٔ سئوالهاى مرا تو پاسخ خواهى داد.“.
مرد که عمر زيادى داشت و از دو برادر ديگرش بزرگتر بود، حاضر شد پاسخ سئوالهاى پسر پادشاه را بدهد. گفت: ”آن درختى که داد مىزد بيائيد و ميوهٔ مرا بخوريد. دختر دامن آلودهاى است که با هرکس در رسد معاشقه مىکند. درختى که آرام بود و سر در خويش داشت، دختر پاکيزه دامنى است که دست نامحرمى او را لمس نخواهد کرد. آن سگ هم سال صد و سيزده است، که در سال صد و سيزده هيچکس به هيچکس نيست و فرزند مادر را نمىشناسد. هرکس به فکر خود است و مردم از هم دور مىشوند. آن پيرزن هم آدمى است سيرى نمىداند، و آنقدر طماع است که هرچه بهدست آورد، باز کم است. آن شتر هم آدم مالدارى است که هرچه جمع مىکند، نمىخورد، و نهايت موجود بدبختى است. و آن کس که درو مىکرد، عزرائيل است. وقتى دست بهکار شود نگاه نمىکند اين کودک است يا جوان، و يا پيرى که صد سال دارد.“.
جوان با مرد کهن سال که بس جوان مىنمود هنوز کار داشت، و وقتى از سخن باز ماند گفت هنوز سئوال دارم و آن مربوط به تو و برادرانت است. مرد گفت: ”بپرس“. گفت: ”با آنکه تو از ديگر برادرهايت پيرتري، اما به ظاهر بسيار جوان مىنمائي، راز اين قضيه در کجاست؟“. گفت: ”آن دو برادرم زنهاى بدخلق و نکاره دارند. در حالىکه من زنى خوشخلق و سازگار و مهربان دارم.“.
گفت و گويشان که به اينجا رسيد، جوان گفت: ”اى پدر من طالب عبور از دريائى هستم که پيش روست. تو بايد که مرا راهنما باشي“. گفت: ”باشد“. و بىدرنگ نامهاى براى ”سىمرغ“ نوشت و از او خواهش کرد دوستش را که آورندهٔ نامه است از دريا بگذراند. نامه را به دست جوان داد و گفت: ”از اينجا که مىروى به چشمهاى مىرسي. پاى آن چشمه درختان ميوه است. از آب چشمه، و از ميوههاى درختان مىخورى و وقتى سير شدي، سايهٔ بزرگى بر روى تو مىافتد که سايهٔ سىمرغ است. نامه را بده او تو را به آن سوى دريا خواهد برد“.
پسر پادشاه سپاس فراوان گفت و از خانهٔ مرد بهدر آمد. رفت و رفت و رفت تا به جائى که پيرمرد گفته بود رسيد. گلوئى تر کرد و ميوهاى خورد و در انتظار ”سىمرغ“ کنار چشمه نشست. چندى نگذشت سايهاى بر روى خود احساس کرد، و سىمرغ را ديد که بر زمين پائين آمد.
جوان نامه را به ”سىمرغ“ نشان داد، و او گفت: ”خواهش دوست بايد اجابت شود!“. سىمرغ جوان را بر پشت خود سوار کرد و به پرواز درآمد، و وقتى از دريا گذشت او را زير درخت چنارى که دختر پادشاه مغرب زمين را در آنجا بزرگ کرده بود و نگهدارى مىکرد، بر زمين گذاشت. پسر پادشاه لختى به اين سو و آن سو نگاه کرد، و بعد در پى آب رفت. چند گامى بيش پيش نگذاشته بود به چشمهاى زلال رسيد، و همينکه خواست از چشمه آب بنوشد عکس دخترى عريان که بسيار زيبا بود، در آب ديده مىشد. دختر تا پسر پادشاه مشرق زمين را ديد، گفت: ”اى آدميزاد من بس نبودم که تو هم به چنگ سىمرغ درافتادي!“. جوان گفت: ”از بخت خود چندان ناراضى نيستم، که مرا به سرنوشت تو حواله داده است.“. دختر گفت: ”اگر سىمرغ بفهمد کار خراب خواهد شد.“. پسر گفت ”جائى مرا پنهان کن تا چاره کنيم.“. و دختر او را در حوالى چشمه پنهان کرد.
سىمرغ از راه رسيد و بههمراه شير و پنير، و نان آورده بود. دختر نيمى از هر چه بود خورد. و نيم ديگر را براى پسر نگاه داشت. چون سىمرغ برفت، دختر غذاها را به پسر رساند و پسر از او خواست هنگامى که سىمرغ باز گرديد، از او بخواهد برايش پوست بزرگى بياورد، دختر پرسيد: ”اگر گفت براى چه منظوري، چه بگويم.“. گفت بگو: ”آن را چوب مىزنم و از تنهائى بهدر مىآيم“. دختر پذيرفت. چندى بعد سىمرغ سر رسيد و دختر به او گفت: ”اى بىبي“ سىمرغ گفت: ”بله“ گفت: ”اگر برايت دردسر نيست، ممکن است پوست بزرگى براى من بياورى تا خود را با آن سرگرم کنم.“. سىمرغ گفت: ”اينکه خواهش زيادى نيست.“. و پرواز کرد.
سىمرغ در بيابان شترى را ديد که در حال چريدن بود، پائين رفت و شتر را هلاک کرد و آورد. سىمرغ پوست را به دختر داد و او آن را خشک کرد و بعد به شکل کلبهاى درآورد.
از آن روز پسر پادشاه مشرق زمين، و دختر پادشاه مغرب زمين دور از چشم سىمرغ در پوست به زندگى نشستند، و مدتها بعد داراى دو فرزند شدند. سىمرغ هرگز پى نبرد که اوضاع از چه قرار است. تا آنکه روزى به خدمت پيامبر رفت و گفت: ”ديدى که تقدير را من عوض کردم.“. و حکايت دختر مغرب زمين را که بهوسيلهٔ او ربوده شده بود، براى پيامبر تعريف کرد. پيامبر گفت: ”حالا که من دروغگو از آب درآمدهام برو و دختر را به پيش من بياور.“
”سىمرغ“ رفت و دختر را که در پوست شتر قرار داشت برگرفت و آورد. پيامبر خطاب به دختر گفت از پوست بيرون بيا. دختر عريان بيرون آمد. پيامبر گفت: ”برگرد و لباس شوهر خود را برتن کن و پيش من بيا.“ . دختر گوش به حرف کرد و داخل پوست شد و خود را پوشاند و به نزد پيامبر آمد. و بعد پيامبر صدا در داد: ”اى پسر پادشاه مشرق زمين با فرزندان خود از پوست بيرون بيا!“. و پسر پادشاه مشرق زمين به همراه فرزندانش بيرون آمد.
سىمرغ تا چنين ديد چنگ در چشم راست خود انداخت و آن را از حدقه بيرون آورد و پيش پاى پيغامبر بر زمين افکند. و سپس بال بگشود و بهسوى کوه قاف رفت. سىمرغ هنوز هم در کوه قاف زندگى مىکند.