ماشين هاي خواهش
كوچه هايي كه از خلوتي مرده اند
مرا خانه اي پناهست
كه شهوت به جبر
بوسه هاي ستمگر مرا مي بلعد
آغوش گرمي
بالا ميرود از گناه ام
مي خزد لاي موهاي شانه زده اي
كه هر روز به طمع كسي حمام مي گيرند
(فرار آخرين راه بود)
بيراه به مقصد مي رسم
دستهاي نجات بر تنم سرد ميشوند مي لرزند
( دليلي براي گرمي اين دست از مردمانش نيست)
فرارآخرين راه بود
آخرين راه....
بهروز اسدپور-مرداد81-مسجدسليمان