شب كه مي شود
كفن پاره مي كند رويا
پنجه در كدام گور مي توان نواخت
تاريك تار
تار مي زندم تپش خاك
بر لبه بلوغ غربت اين گور
شب زنده
من زنده
تو
ريشه در خاك, قاب مرا
عكس نمي بيني
شرك من
شكر خدا
زنده به گور تولدم شده اي
لوليدن حالا فرقي ندارد
وقتي چشم, چشم را نمي پايد
پا در چرك كدام كتيبه ام نوشته اي
كه پا برهنه رقض, تكرار مي شوم.
بهروز اسدپور-آذر80-بندر ماهشهر