بغض ساحل
مرگ
در چشمان آبي
بخار مي شود
زورق تنهايي به ساحل نسپار
مرگ سوي خليج سر مي خورد
دستت اگر ليز مي خورد
ميان چند شيشه
ناچار
بريده تر مي روي
پر و بال مي خواي؟
آسمان همين جاست!
فراسوي بغض ساحل
ميان حجم خالي كوه
ستاره هايش
معكوس شناورند.