0

ملاقات بانو سيبويه

 
ali_ali0917119
ali_ali0917119
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 458
محل سکونت : فارس

ملاقات بانو سيبويه

جناب مستطاب آقاي زاهدي از نامه حضرت آية الله احمد سيبويه نقل نموده اند:

و صلي الله علي خير خلقه محمد و عترته الميامين المعصومين. يكي از شيفتگان و دلباختگان مولانا و صاحبنا المهدي الحجت بن الحسن عسكري ( ارواحنا فداه و رزقنا الله لقاه، ان شاء الله في خير و عافيه)، زوجه محترمه حقير و فقير سراپاي تقصير است. بنام خانم فاطمه كه كيفيت تشرف ايشان چنين است:

از زماني كه از بعضي بزرگان تشرف جناب علي بن مهزيار رضوان الله عليه در مكه معظمه به محضر مقدس آن حضرت ارواحنا فداه شنيدم، في الفور شوق ديدار آن حضرت به سرم افتاد و شب و روز اشك مي ريختم و بي تابي مي نمودم تا از كثرت گريه چشمهاي خود را از دست دادم. شبي در خواب ديدم در ميان مسجدالحرام هستم و طواف مي كنم در حال طواف ديدم شخصي آمد نزد من كه آثار صلاح وتقوي و قداست در او هويدا بود من به او التماس كدرم كه مي خواهم امام زمان خود را ببينم او به من گفت:

اگر مي خواهي آقا را ببيني به كسي مگو برو و خورجين خود را بردار و بيا فلان مكان و به همراهان خود اظهار مكن، فوراً رفتم و خورجين خود را برداشته آمدم در همان مكان. ديدم ايستاده منتظر من است و اسبي حاضر است به من گفت: سوار شو؛ من سوار شدم و او هم بر اسب خود سوار شده و حركت كرديم، مسافتي را طي نموديم كه از دور ديدم خياباني است و در كنار آن خيمه وسيعي است از شير سفيدتر چون نزديك خيمه رسيدم او به من گفت: از اسب پائين بيا، پائين آمدم آن اسب ناپديد شد لكن آن شخص اسب خود را در گوشه اي بسته داخل خيمه شد و به او التماس كردم كه مرا خدمت آقايي ببر و يقين كردم كه آقاي در خيمه تشريف دارند او گفت:

خوش به حالت آقا اجازه فرمودند: چون داخل شدم ديدم خيمه بسيار بزرگي است در ميان خميه تشكي است و آقا بر روي آن نشسته اند و لباس رزم در برداشتند سلام عرض كردم حضرت جواب مرحمت فرمودند و سر مبارك را حركت دادند و پيوسته به ايشان نظر مي كردم و محو انوار جمال و جلال آن حضرت شده بودم و ايشان گندمگون بودند.

ديگر نظرم نيست كه آِا دو روز يا سه روز خدمت آن حضرت مشرف بودم ديدم، همان شخص آمد نزد من و گفت: وقت تشرف شما تمام شده و بايد برگرديد. بسيار ناراحت شدم و به او التماس كردم كه از حضرت اجازه بگيرد و سه روز ديگر بمانم در اين حال آقا فرمودند: مدت ايشان تمام شده بايد بروند و پس از خدمت آن حضرت بيرون آمدم و در اين حين از خواب بيدار شدم. چنان گريه بر من مستولي شد و امواج هموم و غموم در دلم جاي گرفت كه قابل وصف نيست. اين خلاصه كلام علويه فاطمه بود كه تحرير شد. الاحقر ميرزا احمد سيبويه اليزدي لحائري. ( 4 ريع الثاني 1416).

نگارنده گويد: حضرت آِت الله احمد سيبويه از علما تهران و مورد علاقه بزرگان و دانشمندان است و مجسمه اخلاق اسلامي و عالمي است عامل.

پنج شنبه 2 تیر 1390  1:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها