0

ملاقات بانوئي در صفا

 
ali_ali0917119
ali_ali0917119
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 458
محل سکونت : فارس

ملاقات بانوئي در صفا

كتاب در انتظار خورشيد ولايت مي نويسد:

بانوي فاضل و دانشمندي كه از افراد صالح و با تقوا و از اساتيد حوزه علميه قم به شمار مي رود و راضي نيست كه نامش برده شود، در هشتمين سفري كه به حج مشرف شد، به زيارت جمال نوراني و دلرباي حضرت مهدي شرفياب گرديد. در اين رابطه از ايشان درخواست كرديم كه ماجراي تشرف خود را براي ما بنويسند.

آنچه در اينجا مي خوانيد، چگونگي ماجرا را از زبان ايشان است. در ضمن، حكايت بعد نيز مربوط به هين بانوست.

هر سال كه به حج مشرف مي شدم، با اشتياق بي حدي به دنبال مولايم ولي عصر ارواحنا فده مي گشتم، بخصوص از اولين لحظه ورود به عرفات تا آخرين لحظه ترك آنجا و شب عرفات و بعد از ظهر روز عرفه در كنار جبل الرحمة، همه جا به ياد آن حضرت بودم و هر چه مي گشتم ايشان را نمي يافتم. محروميت از ديدارآن حضرت را به دليل زيادي گناه و بي لياقتي خود مي دانستم، تا هشتمين سال كه به حج مشرف شدم.

به هنگام ورود در سعي ناگهان اسحاس بوي خوشيس به من دست داد. معلوم بود كه آنجا با سالهاي ديگر فرق دارد. من بخوبي درك مي كردم كه امسال اينجا فضايي است كاملاً ملكوتي. بدون توجه به آرزويم، به دليلي بالاي كوه صفا رفتم.

همين طور كه مشغول نظاره كعبه بودم، در پيش روي خود مرد عربي را ديدم در حدود سي ساله، بسيار با هيبت و جلال و در عين حال مهربان كه لباس احرام پوشيده بود. همين كه ايشان را ديدم، يقين كردم كه حضرت مهدي است. اين ادراك من با نوعي الهام قلبي همراه بود.

آقا روي كوه صفا نشست و تمام جمعيت سعي كننده را زير نظر گرفت، اما به من توجه نداشت. من نيز همان جا نشستم، مدتي گذشت تا اينكه يك زن عرب آمد. او مي خواست تقصير كند، به همين خاطر قيچي را در دست گرفته بود و به عربي چيزي به من گفت. من فكر كردم كه مي خواهد نيت تقصير را به او ياد بدهم، از اين رو به او گفتم: تقصير عمره تمتع قربة الي الله. ناگهان متوجه شدم كه آقا با كلامي نافذ و قاطع فرمود:

تقصير مروه. من از جواب درست آقا و پاسخ نادرست خود بسيار خجالت كشيدم. متوجه شدم كه سعي آن زن كامل نشده و بايد يك دور ديگر برود تا كامل شود. همين كه در قلبم گذشت كه ايشان بدون شك، تحضرت مهدي است ( چون از راه علم غيب متوجه شد كه هنوز سعي آن زن تمام نشده و وقت تقصير نرسيده است) خواستم كه با ايشان حرف بزنم و معذرت خواهي كنم كه ديدم ايشان با عجله بلند شد و احرام خود را تكان داد و از نظرم ناپديد شد.

در اندوه بزرگي فرو رفتم و از اينكه به آن زن جواب درست نداده بودم و آقا نيز به من توجهي نكرده بود، خود را بسيار ذليل بي لياقت احساس كردم.

پيش خود گفتم: اگر كارهايم مطلوب آن حضرت بود، حداقل آقا عنايت كمي ميف رمود. همين كه اين مطلب از قلبم گذشت، دوباره ايشان را در لباس روحاني كاروان ديدم كه با خانم سالخورده اي سخن مي گويد و او را مورد تفقد قرار مي دهد. به نظر مي آمد كه مادر شهيد باشد. با مشاهده اين وضعيت از بي توفيقي خود بيشتر سوختم و به سعادت آن زن غبطه خوردم. ناگهان ديدم آن حضرت سر ررا خم كرد و نيمرخ صورتش را به من نشان داد. فقط يك لحظه بود و ناپديد شد آري زيبايي اش نه به قلم مي آيد و نه در وصف مي گنجد.

پنج شنبه 2 تیر 1390  1:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها