لميزان جلد 1 صفحه 592 علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه
مقدمه: توحيد و يكتايى خداوند متعال يكى از اصول اعتقادى اسلام و همه اديان ابراهيمى است. در قرآن كريم در آيات زيادى به اين مسئله اشاره و بر آن استدلال شده است: از جمله آيات 163 و 164 سوره بقره است كه براى آشنايى بيشتر با مطالب نورانى اين دو آيه شريفه تفسير آنها را از كتاب ارزشمند تفسير الميزان اثر علامه طباطبايى (ره) تقديم مىداريم.
«و الهكم اله واحد لا اله الا الله هو الرحمن الرحيم* ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف اليل و النهار و الفلك التي تجري في البحر بما ينفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحيا به الارض بعد موتها و بثّ فيها من كل دابة و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الارض لايات لقوم يعقلون»
به درستى در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز و كشتىها كه در دريا بسود مردم در جريانند و در آنچه كه خدا ازآسمان نازل ميكند يعنى آن آبى كه با آن زمين را بعد از مردگيش زنده ميسازد و از هر نوع جنبنده در آن منتشرميكند و گرداندن بادها و ابرهائيكه ميان آسمان و زمين مسخرند آيات و دليلهائى است براى مردمى كه تعقل كنند(164).
بيان
اين آيات كه مسئله توحيد را خاطر نشان مي كند، همه در يك سياق و در يك نظم قرار دارند، و بر مسئله نامبرده اقامه برهان نموده، شرك و سرانجام امر آن را بيان مىكند.
(و الهكم اله واحد)، پيشتر در تفسير بسم الله در اول كتاب، تفسير سوره حمد معناى كلمه(اله)گذشت، (معنى"واحد" در"اله واحد")و اما معناى كلمه(واحد)، بايد دانست كه مفهوم وحدت از مفاهيم بديهى است كه درتصور آن هيچ حاجت به آن نيست كه كسى آن را برايمان معنا كند و بفهماند كه وحدت يعنى چه. چيزى كه هست موارد استعمال آن مختلف است، چه بسا چيزى را بخاطر يكى از اوصافش واحد بدانند، و مثلا بگويند مردى واحد، عالمى واحد، شاعرى واحد، كه مىفهماند صفتمردانگى و علم و شعر كه در او است، شركت و كثرت نمىپذيرد و درست هم هست، چونرجوليتى كه در زيد است قابل قسمت ميان او و غير او نيست، بخلاف رجوليتى كه در زيد و عمرو است - كه هردو مردند - و دو رجوليت دارند و مفهوم رجوليت در بين آن دو تقسيم شده و كثرتپذيرفته است.
پس زيد از اين جهت - يعنى از جهت داشتن صفتى بنام رجوليت - موجودى است واحدكه قابل كثرت نيست، هر چند كه از جهت اين صفت و صفات ديگرش مثلا علمش و قدرتش و حياتش، و امثال آن واحد نباشد، بلكه كثرت داشته باشد.
(بيان فرق اجمالى بين دو كلمه"احد"و"واحد")
ولى اين جريان در خداى سبحان وضع ديگرى بخود مىگيرد، مي گوئيم خدا واحد است، بخاطر اينكه صفتى كه در اوست - مثلا الوهيتش - صفتى است كه احدى با او در آن صفتشريك نيست و باز مىگوئيم: خدا واحد است چون علم و قدرت و حيات دارد، و خلاصه بخاطرداشتن چند صفت وحدتش مبدل به كثرت نمىشود، براى اينكه علم او چون علوم ديگران وقدرتش و حياتش چون قدرت و حيات ديگران نيست، و علم و قدرت و حيات و ساير صفاتش اورا متكثر نمىكند، تكثرى كه در صفات او هست تنها تكثر مفهومى است و گرنه علم و قدرت وحياتش يكى است، آن هم ذات او است، هيچيك از آنها غير ديگرى نيست، بلكه او عالم است به قدرتش و قادر است به حياتش، و حى است به علمش، بخلاف ديگران كه اگر قادرند به قدرتشان قادرند و اگر عالم هستند، به علمشان عالم هستند، خلاصه صفاتشان هم مفهوما مختلف است وهم عينا.
و چه بسا مي شود كه چيزى از ناحيه ذاتش متصف به وحدت شود، يعنى ذاتش، ذاتى باشد كههيچ تكثرى در آن نباشد و بالذات تجزيه را در ذاتش نپذيرد، يعنى نه جزء جزء بشود؟و نه ذات واسم و نه ذات و صفت و همچنين جزئى نداشته باشد، اين گونه وحدت همانست كه كلمه(احد)رادر آن استعمال مىكنند و مي گويند خداي تعالى احدى الذات است و در اين استعمال حتما بايدبه كلمه ذات و مثل آن اضافه شود مگر آنكه در سياق نفى و يا نهى قرار گيرد كه در آن صورت ديگر لازم نيست اضافه شود.
مثل اينكه بگوئيم: (ما جائنى احد)، يعنى احدى نزد من نيامد كه در اين صورت اصل ذات را نفى كردهايم، يعنى فهماندهايم: هيچكس نزد من نيامد، نه واحد و نه كثير براى اينكه وحدت، درذات اعتبار شده بود نه در وصفى از اوصاف ذات، بله اگر وحدت در وصف اعتبار شود مثل اينكه بگوئيم:
(ما جائنى واحد)، يعنى يكنفر كه داراى وصف وحدت است نزد من نيامد، در اين صورت اگر دو نفر يا بيشتر نزد من آمده باشد، دروغ نگفتهايم، چون آنچه را نفى كرديم وصف يك نفرىبود، خواستيم بگوئيم يك مرد با قيد يك نفرى نزد من نيامد و اين منافات ندارد با اينكه چند مرد نزد من آمده باشند، فعلا همين فرق اجمالى ميان دو كلمه احد و واحد را در نظر داشته باش تاانشاء الله تعالى شرح مفصل آن در تفسير سوره: (قل هو الله احد) (1) بيايد.
و سخن كوتاه آنكه جمله: (الهكم اله واحد)، با همه كوتاهيش مىفهماند: كه الوهيت مختص و منحصر به خداي تعالى است و وحدت او وحدتى مخصوص است، وحدتى است كه لايقساحت قدس اوست، چون كلمه وحدت بر حسب آنچه مخاطبين به خطاب(اله شما)از آنمىفهمند، بر بيش از وحدت عامهاى كه قابل انطباق بر انواع مختلف است، دلالت نمىكند و اينقسم وحدت لايق به ساحت قدس ربوبى نيست، (به بيانى سادهتر اينكه چند قسم وحدت داريم).
(اقسام وحدت و نكتهاى كه در جمله"الهكم اله واحد"هست)1 - وحدت عددى كه در مقابل عدد دو و سه الي آخره است.
2 - وحدت نوعى كه ميگوئيم: انسان ايرانى و هندى از نوع واحدند.
3 - وحدت جنسى كه ميگوئيم: انسان و حيوان از يك جنسند(مترجم).
در چنين زمينهاى اگر قرآن كريم بفرمايد(معبود شما واحد است)، ذهن شنونده به آن وحدتى متوجه مي شود كه كلمه(واحد)در نظرش به آن معنا است، به همين جهت اگر فرموده بود(الله اله واحد، الله اله واحد است)توحيد را نمىرسانيد، براى اينكه در نظر مشركين هم الله الهواحد است، همچنانكه يك يك آلهه آنان اله واحدند، چون هيچ الهى دو اله نيست، هر يك براىخود و در مقابل خدا اله واحدند.
و همچنين اگر فرموده بود(و الهكم واحد، اله شما واحد است)، باز آنطور كه بايد، نص وصريح در توحيد نبود، براى اينكه ممكن بود گمان شنونده متوجه وحدت نوعيه شود، يعنى متوجهاين شود كه الهها همه يكى هستند، چون همه يك نوعند و نوعيت الوهيت در همه هست، نظير اينكه در تعداد انواع حيوانات مي گوئيم اسب يك نوع و قاطر يك نوع و چه و چه يك نوع است، با اينكه هريك از نامبردهها داراى هزاران فرد است.
لكن وقتى فرمود: (و الهكم اله واحد)و معناى اله واحد را - كه در مقابل دو اله و چند الهاست - بر كلمه(الهكم)اثبات كرد، آنوقت عبارت صريح در توحيد مي شود، يعنى الوهيت رامنحصر در يكى از آلههاى كه مشركين معتقد بودند كرده و آن الله تعالى است.
(لا اله الا هو)، اين جمله نص و صراحت جمله قبلى را تاكيد مىكند و تمامى توهم ها وتاويلهائى كه ممكن است در باره عبارت قبلى به ذهن آيد، بر طرف مي سازد.
و اما معناى مفردات اين جمله - كلمه(لا)در اين جمله نفى جنس مىكند و لاى نفى جنس اسم و خبر لازم دارد، و چون مراد به(اله)هر چيزى است كه واقعا و حقيقتا كلمه(اله)بر آنصادق باشد، به همين جهت صحيح است بگوئيم خبر(لا)كه در جمله حذف شده كه كلمه(موجود)و يا هر كلمهاى است كه به عربى معناى موجود را بدهد، مانند(كائن)و امثال آن، و تقديرجمله اين است كه(لا اله بالحقيقة و الحق بموجود الا الله، يعنى اله حقيقى و معبودى به حقموجود نيست به غير از الله)، و چون ضميرى كه به لفظ جلاله(الله)بر مىگردد هميشه در قرآنكريم ضمير رفع است نه نصب يعنى هيچ نفرموده(لا اله الا اياه)("الا"در"لا اله الا هو"براى استثناء نيست)از اينجا مىفهميم در كلمه(الا)الاى استثناء نيست، چون اگر استثناء بود، بايد مىفرمود: (لا اله الا اياه)نه(لا اله الا هو)، بلكهوصفى است به معناى كلمه(غير)و معنايش اين است كه هيچ اله به غير الله موجود نيست.
پس تا اينجا اين معنا روشن شد كه جمله مورد بحثيعنى جمله(لا اله الا هو)الي آخره در سياقنفى الوهيت غير خداست، يعنى نفى الوهيت آن آلهه موهومى كه مشركين خيال مىكردند اله هستند، نه سياق نفى غير خدا و اثبات وجود خداى سبحان كه بسيارى از مفسرين پنداشتهاند.
شاهدش هم اين است كه مقام، مقامى است كه تنها احتياج دارد خدايان ديگر نفى شود، تادر نتيجه الوهيت منحصر در يكى از خدايان مشركين يعنى در الله تعالى گردد، و هيچ احتياجى بهاثبات الوهيتخدا و بعد نفى الوهيت آلهه ندارد.
علاوه بر اينكه قرآن كريم اصل وجود خداي تعالى را بديهى مي داند يعنى عقل براى پذيرفتن وجود خداى تعالى احتياجى به برهان نمىبيند و هر جا از خدا صحبت كرده، عنايتش همه در ايناست كه صفات او را از قبيل وحدت و يگانگى و خالق بودن و علم و قدرت و صفات ديگر او را اثبات كند.
و اى بسا بعضى به تقدير گرفتن لفظ(موجود)و هر چه كه به معناى آن باشد، اشكال كنند، كه اين تقدير تنها مىرساند كه غير خدا اله ديگرى فعلا موجود نيست و اثبات نمي كند كه اصلا ممكن نيست اله ديگر وجود داشته باشد، در حالي كه مطلوب نفى امكان آن است.
و آنوقت بعضى ديگر در جواب آن گفته باشند: درست است كه تقدير گرفتن(موجود)تنها مىرساند كه خدائى ديگر موجود نيست ولى اينكه گفتى امكان وجود آنرا نفى نمي كند، صحيحنيست براى اينكه خدائى كه ممكن باشد بعدها موجود شود، او خود ممكن الوجود است و آنخدائى نخواهد بود كه وجود تمامى موجودات و همه شئون آنها بالفعل منتهى به او و مستند به او ست و بعضى ديگر جواب داده باشند: كه بجاى لفظ موجود، كلمه(حق)را تقدير مىگيريم، تامعنا چنين شود(هيچ معبود بحق غير خدا نيست).
(الرحمن الرحيم)
تفسير و بحث پيرامون معناى اين دو كلمه، در ذيل سوره فاتحه گذشت، تنها در اينجا مي گوئيم: آوردن اين دو اسم در اينجا معناى ربوبيت را تمام مىكند، مىفهماند كه هر عطيه عمومى مظهر و مجلائى است از رحمت رحمانيه خدا و هر عطيه خصوصى، يعنى آنچه كهدر طريق هدايت و سعادت اخروى دخالت دارد، مجلاى رحمت رحيميه او است.
(ان فى خلق السموات و الارض...
، سياق اين آيات همانطور كه در ابتداى بيان آيات موردبحث گفتيم، دلالت دارد بر اينكه سياق خصوص اين آيه نيز همان سياق آيه قبلى است، و اين آيه پيرامون همان معنائى استدلال مىكند كه آيه قبلى متضمن آن بود.
چون آيه سابق كه مىفرمود: (و الهكم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحيم) ، در حقيقت اگر شكافته شود، معنايش اين مي شود: كه براى هر موجودى از اين موجودات، الهى است و اله همه آنها يكى است و اين اله يگانه و واحد، همان اله شما است و او رحمان است، چون رحمتىعمومى دارد و رحيم است، چون رحمتى خصوصى دارد و هر كسى را به سعادت نهائيش - كههمان سعادت آخرت است - سوق مي دهد، پس اينها همه حقايقى هستند حقه.
و در خلقت آسمان ها و زمين و اختلاف شب و روز، تا آخر آنچه در آيه ذكر شده، آياتى است كه بر اين حقايق دلالت مىكند، البته براى مردمى دلالت دارد كه تعقل كنند.
و اگر مراد باين آيه اقامه حجت بر اصل وجود اله براى انسان ها و يا اله واحد براى انسان هابود، همه نامبردگان تنها يك آيت بودند كه بر اصل وجود اله دلالت مىكردند، چون نامبردهها اينمعنا را افاده مىكند كه نظامى در سراسر جهان برقرار است و تدبيرى بهم پيوسته دارد، و بر اينفرض، حق كلام اين بود كه در آيه قبلى بفرمايد: (و الهكم واحد لا اله الا هو) ، و چون اين طور نفرموده، مىفهميم سياق آيه براى اين است كه بر حجتى دلالت كند كه هم حجت بر وجود اله است و هم حجت بر وحدت او است، باين معنا كه نخست اثبات كند اله موجودات ديگر غيرانسان و نظام كبيرى كه در آنهاست يكى است و سپس اثبات كند همان يك اله، اله انسان نيز هست.
سه برهاني كه آيه شريفه براى اثبات وجود خدا و توحيد اقامه كرده است و اجمال دلالت آيه بر مسئله توحيد، اين است كه مىفرمايد: اين آسمان ها كه بر بالاى ماقرار گرفته و بر ما سايه افكنده، با همه بدايعى كه در خلقت آنها است، و اين زمين كه ما را در آغوش گرفته و بر پشت خود سوار كرده، با همه عجائبى كه در آن است، و با همه غرائبى كه درتحولات و انقلاب هاى آن از قبيل اختلاف شب و روز و جريان كشتىها در دريا و نازل شدن بارانها و وزيدن بادهاى گردنده و گردش ابرهاى تسخير شده، همه امورى هستند فى نفسه نيازمند به صانعى كه ايجادشان كند، پس براى هر يك از آنها الهى است، پديد آورنده، (اينصورت برهان اولى است)كه آيه شريفه بر مسئله توحيد اقامه كرده است.
برهان ديگر را از راه نظامى كه در عالم است اقامه نموده و حاصلش اين است اين اجرام زمينى و آسمانى كه از نظر حجم و كوچك و بزرگى و هم دورى و نزديكى مختلفند، (و بطورى كهفحص هاى علمى بدست آورده كوچكترين حجم يكى از آنها. 00033، 000، 000، 000، 000، 000، 000، 000ٍ0سانتىمتر مكعب است)و بزرگترين آنها كه حجمش ميليونها برابر حجم زمين است، كرهاى استكه قطرش تقريبا معادل 9000 ميل است و فاصله ميان دو ستاره و دو جرم آسمانى، قريب به سهمليون سال نورى است و سال نورى تقريبا برابر است با رقم زير(365.24.60.60.300000كيلومتر)و خلاصه اين ارقام دهشتآور را نيك بنگر، آنگاه خودت حكم خواهى كرد: كه تا چهاندازه نظام اين عالم، بديع و شگفتآور است، عالمى كه با همه وسعتش هر ناحيهاش در ناحيه ديگر اثر مىگذارد، و در آن دست اندازى مىكند و هر جزء آن در هر كجا كه واقع شده باشد ازآثارى كه ساير اجزاء در آن دارند متاثر مي شود، جاذبه عموميش يكدگر را به هم متصل مىكند، نورش و حرارتش همچنين، و با اين تاثير و تاثر سنتحركت عمومى و زمان عمومى را به جريانمىاندازد.
و اين نظام عمومى و دائم، و تحت قانونى ثابت است و حتى قانون نسبيت عمومى هم كه قوانين حركت عمومى در عالم جسمانى را محكوم به دگرگونگى مي داند، نميتواند از اعتراف باين كه خودش هم محكوم قانون ديگرى است، خوددارى كند، قانونى ثابت در تغيير و تحول(يعنىتغيير و تحول در آن قانون ثابت و دائمى مي باشد).
و از سوى ديگر اين حركت و تحول عمومى، در هر جزء از اجزاء عالم بصورتى خاص بهخود ديده مي شود، در بين كره آفتاب و ساير كراتى كه جزء خانواده اين منظومهاند، به يك صورتاست و هر چه پائينتر مىآيد، دايرهاش تنگتر مىگردد، تا در زمين ما در دائرهاى تنگتر، نظامىديگر به خود مىگيرد، حوادث خاص بدان و جرم ماه كه باز مختص بدان است و شب و روز و وزش بادها و حركت ابرها، و ريزش باران ها، در تحت آن نظام اداره مي شود.
باز اين دايره نسبت به موجوداتى كه در زمين پديد مىآيند، تنگتر مي شود و در آن دايرهمعادن و نباتات و حيوانات و ساير تركيبات درست مي شود، و باز اين دايره در خصوص يكيك انواع نباتات، حيوانات، معادن و ساير تركيبات تنگتر مي شود، تا آنكه نوبت بعناصر غير مركب برسد و باز به ذرات و اجزاء ذرات و در آخر به آخرين جزئى كه تاكنون علم بشر بداندستيافته برسد، يعنى به الكترون و پروتون كه تازه در آن ذره كوچك، نظامى نظير نظام درمنظومه شمسى مىبينيم، هستهاى در مركز قرار دارد و اجرامى ديگر دور آن هسته مىگردند، آنچنان كه ستارگان به دور خورشيد در مدار معين مىگردند، و در فلكى حساب شده، شنا مىكنند.(في فلك يسبحون)
انسان در هر نقطه از نقاط اين عالم بايستد و نظام هر يك از اين عوالم را زير نظر بگيرد، مىبيند كه نظامى است دقيق و عجيب و داراى تحولات و دگرگونگىهايى مخصوص به خود، دگرگونگىهائى كه اگر نبود، اصل آن عالم پاى بر جا نمىماند و از هم پاشيده مي شد، دگرگونگىهايى كه سنت الهيه با آن زنده مي ماند، سنتى كه عجائبش تمام شدنى نيست، و پاى خردبه كرانهاش نمىرسد.
نظامى كه در جريانش حتى به يك نقطه استثناء برنمي خوريم، و هيچ تصادفى هر چند بهندرت، در آن رخ نمي دهد، نظامى كه نه تاكنون و نه هيچ وقت، عقل بشر به كرانهاش نمىرسد ومراحلش را طى نمىكند.