کوری. لغت سادهای که شاید هر روز آن را از زبان آدمهای متعدد بشنویم. شاید هم روزها و هفتهها بگذرد و انسان نه تنها این کلمه به گوشش نخورد، که حتی شاید سالها بگذرد و حتی یکبار هم این تصور به ذهن انسان خطور نکند تا بنشیند و به این کلمه فکر کند. به همان یک کلمه ساده: کوری!

با این حال، شاید باشند انسانهایی که به راحتی از کنار سادهترین لغات نیز عبور نکنند. بنشینند و به معنای یک لغت ساده، عوارض، حواشی و نکات آن بیندیشند. انسانهایی که می دانند در پس برخی چیزهای به ظاهر ساده، دنیایی پیچیده وجود دارد. دنیایی که میتواند بسیار زیبا یا بسیار زشت و تکاندهنده باشند. این مهم تنها و تنها با اندیشیدن به آن موضوع ساده میسر میشود. مهمی که شاید برای غالب انسانها مهم نباشد. انسانهای عصر جدید که انقدر مشغله مهم دارند که دیگر نخواهند به چیزهای ساده بیاندیشند. چیزهایی که شاید انسان یکبار هم با آن روبرو نشود. پس چه اهمیتی دارد که به آن فکر کند…
ساراماگو نویسنده رمان بسیار شهیر «کوری» را باید جز آن دسته انسانهایی دانست که از کنار هرچیز ساده به راحتی عبور نمیکنند. به آنها فکر میکنند،تحلیل میکنند، پیشبینی میکنند و…
رمان کوری را باید حاصل تفکر چنان فردی دانست. فردی که در داستان خود با بیرحمی هرچه تمامتر آدمهای معمولی دنیا را به ناگاه با واقعیتی به نام کوری روبرو میکند. با واقعیتی که شاید هیچ انسان بینایی نه تنها دوست نداشته باشد به آن مبتلا شود، که حتی دوست نخواهد داشت لحظهای به آن فکر کند. با این همه، دنیای تصویر شده بیرون در داستان ساراماگو هرچند در ظاهر با دنیای دورن بسیاری آدمهای زندگی روزمره فرق کند، ولی از نگاهی دیگر به قدری به آن نزدیک است که باید آن دو را از یک آبشخور دانست. از آبشخوری که همه انسانها از آن آمدهاند. از دنیایی که در آن آدمها چون صفحهای پاک در آن قرار میگیرند و بعدتر بر روی این صفحات خطوطی ترسیم میشوند که یک انسان را میسازند. خوب یا بد. واین انسانها که از درونشان نشات میگیرند دنیایی را میسازند در بیرون. دنیایی که تک تک آدمهایش یک جامعه را میسازند و این جامعه است که هر روزه چشم هر انسانی به آن خواهد افتاد. پس بیراه نخواهد بود اگر در دنیای کوری آدمهای خودخواهی را ببینیم که هر روزه در دنیای بینایان میبینیم. دنیای بیرونی که قطعا از درون همان انسانهای بینا نشات میگیرد…
در دنیای رمان کوری همه آدمهای داخل داستان کور میشوند جز یک نفر! شاید یک چشم بینا. چشم بینایی که قرار است ببیند دنیایی که آدمهای آن در شرایطی سخت قرار گرفته اند و کمکم از ظاهر زیبای خود خارج میشوند و درون خود را به نمایش خواهند گذاشت. دنیای آدمهایی که عادت کردهاند در دنیایی آرام آدمهای خوبی باشند، اما در دنیایی پر از هیاهو و مشکلات معلوم نیست چهطور آدمهایی باشند. این چشم بینا حتما خواهد دید انسانهایی را که هنوز لباسهای زیبای دوران بیناییشان را دارند و بیچشم تبدیل به چه موجودات غیر قابل باوری میشوند. چرا؟ چون این انسان ها حتی لحظهای فکر نمیکنند در دنیای کوران هم ممکن است یک چشم بینا آنها را بنگرد. پس هر آنطور که دوست دارند فکر می کنند یا عمل می کنند. انسانهایی که خود پرستی را در این دنیا هم سرلوحه خود میکنند. انسانهایی که حتی در نابیناییشان هم دوست دارند ظلم کنند و فقط خودشان را از مهلکه نجات دهند و دیگران آنقدر برایشان مهم هستند که بتوانند نیازهای آنها را برای زنده ماندن و یا بهتر زندگی کردن برطرف کنند و نه بیشتر…
“کوریِ” ساراماگو را باید خواند. نه به این علت که رمان بزرگی است. نه به این دلیل که بفهمی در دنیای کورها ممکن است چه اتفاقاتی بیافتد و نه حتی به این دلیل که این داستان انسان را با برخی زشتیهای ذات بشر آشنا میکند. “کوری” را باید خواند چون کوری بازگشتی است به درون انسانها. به درون خودِ انسان که شاید هیچکس تا آخر عمر با آن طرف نشود. داستان کوری داستانی است از رجوع به خود. داستانی که قرار است تذکر دهنده باشد. داستانی که شاید انسان را کمی به خود بازگرداند. به خود اصلی هرکس. “کوری” ساراماگو یک فرصت است…. شاید “فرصتی برای کوری”…
ژوزه ساراماگو
نشرمجید
http://ketab-nama.blogfa.com/