یاد ایامی که دور انداختم آسودنم را
ریختم در پای لبخندت تمام بودنم را
نرم مثل بوی باغ از سمت چشمانم گذشتی
خنده ات پوشاند سردر پای باران سودنم را
در تماشایت غرور عاشقم بازیچه شد !
چشمهایم را نمی خواندی و اشک آلودنم را
گرچه رفتی خوب یادم هست عاشق می نمودی
جنگل چشمت غزل می خواند عشق افزودنم را
نذر کردم تا که برگردی غزل باشد زبانم
عهد کردم با غزلهای تو تنها بودنم را !
دانه دانه هستی ام خاکستر بی حاصلی شد
کاشکی می آمدی تا بنگری فرسودنم را !