محور ششم. آسيبها خرافهپردازى و راززدايى; سلامت: حقباورى
در اين محور، آسيبهاى تربيت دينى، به طور كلى، عبارت از خرافهپردازى و راززدايى است . خرافهپردازى هنگامى در تربيت دينى، آشكار مىگردد كه حقايق ماوراى طبيعى دين، دستخوش عوامزدگى گردد. آسيبزايى خرافهپردازى، نه تنها از آن جهت است كه اين حقايق، تحريف مىگردد، بلكه همچنين از آن رو است كه در افراد تحت تربيت، بلاهت را دامن مىزند. در قطب مقابل، راززدايى قرار دارد. راززدايى نيز از جمله آسيبهايى است كه در كمين تربيت دينى قرار دارد. آسيبزايى اين امر در آن است كه دين و معارف دينى را در حد طبيعت، به زير مىكشد و عملا مقصود عمدهاى را كه تربيت دينى، به عهده داشته، نقض مىكند و آن بركشيدن آدمى از خاك به سوى خدا بوده است. چنانكه در محورهاى پيشين نيز ذكر شد، داد و ستد نهانى ميان دوقطب آسيب را نبايد ناديده گرفت . خسته شدن از خرافهپردازى، كار را به راززدايى مىكشاند، چنانكه راززدايى، در آخرين حد خود، جهان را كوچك و عبث مىگرداند و زمينه را براى خرافهپردازى آماده مىكند . در حالتسلامت، حقباورى قرار دارد. تربيت دينى، آدمى را به حقباورى سوق مىدهد . حق، نه خرافه است و نه به ضرورت، از هرگونه رازآميزى به دور است . پس از اشاره كلى به محتواى آسيب و سلامت در اين محور، در خصوص مهدويت، به توضيح بيشتر آن خواهيم پرداخت .
قطب نخست آسيب، يعنى خرافهپردازى، در زمينه مهدويت نيز همچون ساير معارف دينى، قابل گسترش است. به ويژه، از آنجا كه امام زمان عليه السلام در غيبتبه سر مىبرد، مطامع سوداگران و خامى عاميان و عوامزدگان، بستر مناسبى براى خرافهپردازى فراهم مىآورد. نمونههايى از اين امر را مىتوان در داعيههاى اين و آن، بر رؤيت امام زمان يا رؤياهاى مربوط به آن حضرت ملاحظه نمود. هر چند امكان اين امر، در اصل، منتفى نيست و برخى از اخبار، حاكى از رؤيت آن حضرت توسط بعضى از بزرگان بوده است (15) ، اما اندك نيست قصههاى بىبنيادى كه در اين زمينه پرداختهاند. از اين رو، در برخى از روايات آمده است كه هر كس ادعا كند با امام زمان عليه السلام ارتباط دارد، او را كذاب بدانيد .
قطب دوم آسيب، يعنى راززدايى، نيز در زمينه مهدويت، رخ داده و رخ مىدهد. در راززدايى، اين گرايش وجود دارد كه امور، همواره چون امورى طبيعى نگريسته شوند و ردپاى هر امر ماوراى طبيعى در آنها محو گردد. نمونه اين مواجهه با مهدويت را مىتوان از جمله در مقدمه معروف ابن خلدون ملاحظه نمود. ابن خلدون كه مالكى مذهب بود، امكان بىاعتبار شمردن اخبار مربوط به مهدى عليه السلام را نداشت زيرا اين اخبار در ميان اهل سنت نيز رواج داشته است. اما وى كوشيده ستبر اساس ديدگاه فلسفى خود در باب جامعه بشرى، مهدويت را تفسير كند. از نظر وى، عصبيت، اساس حكومت و نظام اجتماعى بشرى را مىسازد و بر اين اساس، مىگويد چون عصبيت فاطمى و به طور كلى، عصبيت قريش، از ميان رفته، ظهور مهدى عليه السلام از خاندان فاطمه عليه السلام و به پاداشتن حكومتى مقتدر و جهانى ممكن نيست. از اين رو، وى به اين تفسير روى مىآورد كه مراد از ظهور مهدى، پيدايش حكومتى مبتنى بر اتحاد قبائل سادات اطراف مدينه و حجاز است.
آسيبزايى راززدايى از معارف الهى، نه تنها در اين است كه حقيقتى، از نظر پنهان مىماند، بلكه همچنين در اين است كه آثار تربيتى و تحول بخش آن در زندگى فردى و اجتماعى نيز فرصتبروز نمىيابد. راززدايى از مهدويت و تبديل نمودن آن به يك واقعه عادى در كنار ساير وقايع عادى، همه آثار تربيتى فردى، اجتماعى و تاريخى اين عقيده قدرتمند و الهامبخش را زايل مىسازد. ظهور مهدى عليه السلام، چون وعدهاى حتمى و الهى، افق روشنى براى بيدار نگاه داشتن اميد عدالت و كوشش نمودن در راه تحقق آن و انتقاد نمودن از حاكميتهاى جارى است. راززدايى از مهدويت، به منزله از ميان بردن تمام اين آثار گرانقدر و تحول آفرين است .
به دور از دو قطب آسيب، يعنى خرافهپردازى و راززدايى، حالتسلامت در اين محور عبارت از حقباورى است. چنانكه اشاره شد، حقباورى به معناى پذيرفتن معارف حق دينى است. حقباورى با خرافهپردازى متفاوت است زيرا در اينجا تنها پذيرش حقايق يا انديشههاى مسلم دينى مورد نظر است; به علاوه، حق باورى با راززدايى نيز متفاوت است زيرا بسيارى از حقايق دينى و از جمله مهدويت، رازآميز است .
در مساله مهدويت، حقيقتهايى وجود دارد كه رازآميز است و پذيرفتن آنها لازمه تربيت دينى است. از جمله امور رازآميز در مهدويت، خود مساله غيبتبلند مدت مهدى عليه السلام است. هر چند پارهاى از حكمتها براى غيبت ذكر شده، اما حكمت اساسى غيبت، ناآشكار است و از جمله اسرار الهى محسوب شده است كه تنها پس از رفع آن، حكمتش آشكار خواهد شد. اين نكته، از جمله در روايتى آمده است كه در آن، عبدالله بن فضل از قول امام صادق عليه السلام مىگويد: «همانا براى صاحب اين امر، غيبتى است چارهناپذير كه هر فرد گمراهى در آن ترديد مىكند. پس گفتم: چرا چنين است فدايت گردم؟ گفت: به دليلى كه مجاز نيستيم آن را براى شما بازگوييم. گفتم: پس حكمت غيبتش چيست؟ گفت: حكمت غيبت وى چون حكمتى است كه در غيبتهاى حجتهاى پيشين خدا وجود داشت. به راستى كه حكمت آن، آشكار نمىگردد مگر بعد از ظهورش، چنانكه حكمت كارهاى خضر عليه السلام در سوراخ كردن كشتى، كشتن پسربچه و بالابردن ديوار، براى موسى عليه السلام آشكار نگرديد مگر به هنگام جدايى آن دو. اى پسر فضل، به راستى اين امر، از امور الهى، سرى از اسرار خدا و غيبى از غيبهاى الهى است و هنگامى كه دانستيم او حكيم است، تصديق مىكنيم كه كارها و سخنان او همه حكمت است، هر چند كه دليل آن براى ما آشكار نباشد» .
جنبه رازآميز ديگر، شكل زندگى مهدى عليه السلام و قيام ناگهانى وى است. در احاديث، به هنگام اشاره به شكل زندگى مهدى عليه السلام، شباهت وى با يوسف نبى عليه السلام مورد توجه قرار داده شده كه برادران وى به هنگام مواجهه با او در زمان حاكميتش در مصر، وى را نشناختند. يزيد كناسى از قول امام محمدباقر عليه السلام مىگويد: «صاحب اين امر را با يوسف شباهتى است، او فرزند كنيزى سيه چرده است، خداوند كار او را يك شبه برايش اصلاح مىكند»