محور پنجم. آسيبها: قشرىگرى عقلگرايى; سلامت: عقلورزى
در اين محور، آسيبهاى تربيت دينى، در دو قطب متقابل قشرىگرى و عقلگرايى قرار دارد. منظور از قشرىگرى، جمود بر ظواهر متون دينى، در مقام فهم، و ظواهر مناسك شريعت، در مقام عمل، است. قشرىگرى از اين جهت آسيبزاست كه انسان را در قشر دين متوقف مىسازد و به اين ترتيب، خود فرد را از دين بىبهره و ديگران را در دام بدفهمى گرفتار مىسازد. از سوى ديگر، مراد از عقلگرايى آن است كه كسى بخواهد عقل را صافى همه چيز بگرداند، به نحوى كه درستى هر معرفتيا فايده هر عملى كه توسط عقل علمى يا فلسفى، به اثبات قطعى و مسلم نرسد، پذيرفتنى نخواهد بود. اين گرايش نيز در تربيت دينى آسيبزاست زيرا عقل آدمى را چنان توانى نيست كه هر چيزى را به اثبات برساند. به اين ترتيب، عقلگرايى، فرد را از حقايق بسيارى محروم و از نتايج آنها بىبهره خواهد ساخت. در حالتسلامت، عقلورزى قرار دارد. تفاوت عقلورزى با قشرىگرى مشخص است، اما تفاوت آن با عقلگرايى در آن است كه عقلورزى، مستلزم اثبات علمى و فلسفى امور نيست، بلكه گاه با گمان نيز به پيش مىرود. انسانها برخى از معرفتها و اعمال را به كمك گمانهاى عاقلانه، در دسترس خود قرار مىدهند .
اكنون، پس از اشاره كلى به نكات اين محور در تربيت دينى، در خصوص مهدويت، با اندكى تفصيل درباره آن سخن خواهيم گفت .
قشرىگرى در دين، مانع فهم عمق معارف دينى مىگردد و از اين رو، بسترى براى رشد كجفهمى و انحراف و بدعت است. نمونه بارز اين امر در زمان حكومت امام على عليه السلام توسط خوارج آشكار گرديد; كسانى كه حاضر نشدند به ورقهاى كاغذين قرآن تعرض كنند، اما سرانجام بر آن شدند تا قرآن ناطق را خاموش كنند. اين گونه قشرىگرى، همواره در كمين تربيت دينى است. در دوران غيبت امام مهدى عليه السلام نيز همواره اين تهديد وجود دارد. ذهنها و انديشههاى خام متدينان، آنان را به بدفهمى و بدعت وامىدارد، چنانكه به هنگام ظهور مهدى عليه السلام، سخنان او و احكام دينى كه او مطرح مىسازد، در نظر مردم، جديد و ناشناخته است. ابوبصير از قول امام باقر عليه السلام مىگويد كه ايشان در مورد مهدى عليه السلام فرمود: «هنگامى كه آن حضرت قيام كند، با امرى نوين و فرمانى جديد و طريقهاى نو و حكمى تازه قيام خواهد كرد..» .
اين سخن حاكى از آن است كه چگونه در دوران غيبت، قشرى بودن افراد، آنان را به تعبيرهاى نادرست از احكام دينى خواهد كشاند. امام صادق عليه السلام به اين نكته اشاره دارد، آنجا كه مىفرمايد :
قائم عليه السلام در جريان پيكار خود، با امورى روبرو مىگردد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با آنها روبرو نشد. همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى به سوى مردم آمد كه آنان، بتهاى سنگى و چوبهاى تراشيده را مىپرستيدند، ولى عليه قائم عليه السلام مىشورند و كتاب خدا را عليه او تاويل مىكنند و بر اساس آن با او مىجنگند .
بنابراين، يكى از آسيبهايى كه در كمين تربيت مهدوى، همچون تربيتى دينى، قرار دارد اين است كه افراد تحت تربيت، ذهنها و انديشههايى ناپرورده و خام داشته باشند و معارف و حكمتهاى دين را در حد فهمهاى قاصر خود، محدود و محصور سازند .
از سوى ديگر، عقلگرايى نيز يكى ديگر از ورطههاى لغزش است. عقلگرايى به اين معناست كه افراد بخواهند در عرصه دين، همه چيز را پس از اثبات قطعى عقل بپذيرند. در اين تصور، عقل، چنان انگاشته مىشود كه گويى آن را هيچ حد و حدودى نيست و ياراى آن را دارد كه بر فراز هر حقيقتى بايستد و آن را در حيطه خود، تحليل كند و بشناسد. چنين تصورى، نه با واقعيت عقل هماهنگ است و نه با تربيت دينى، سازگار. عقل، حدودى دارد و برخى از امور را به سبب محاط بودن در آنها مىپذيرد. عقل، همچنانكه برخى از امور را در پرتو روشن تحليل خود، مىپذيرد، امور ديگرى را در سايهروشن حيرت، مورد قبول قرار مىدهد. دين، آدمى را از جمله به حقايقى از اين دست رهنمون مىگردد. از قضا يكى از دلايلى كه براى غيبت امام زمان عليه السلام ذكر شده، آشكار شدن بنبستهاى عقلگرايى در مفهوم افراطى آن است. به عبارت ديگر، غيبت، فرصتى استبراى اين كه انسانهاى كره خاكى، هر چه در توان عقلى خويش دارند، در جستجوى سعادت بكار زنند . هنگامى كه آنان، بنبستهاى عقلگرايى را آزمودند، گوش شنواترى براى شنيدن پيام غيبى مهدى عليه السلام خواهند داشت .
حالتسلامت در تربيت دينى، عقلورزى است. عقلورزى، باور به توانايى عقل در دريافتن حقايق عميق است، بدون آن كه حدود توانايى آن انكار شود. عقلگرايى، نوعى مطلقگرايى در عرصه عقل است كه پذيرفتنى نيست. اما عقلورزى، مطلوب تربيت دينى است زيرا دين، آدمى را به حقايق ژرفى فراخوانده است كه با عقلورزى قابل حصول است. فهم مساله مهدويت، خود از جمله امورى است كه مستلزم بذل فهم و باريك بينى بوده است; به ويژه كه شيعه، در مطرح نمودن مساله مهدويت، تحت فشارهاى سياسى حاكمان زمان قرار داشته و در اين خصوص، ناگزير بوده به رمز سخن بگويد. از اين رو، در خصوص مهدويت نيز دعوت به ژرف انديشى و باريك بينى صورت پذيرفته است. به طور مثال، در روايتى، مفضل بن عمر از قول امام صادق عليه السلام مىگويد: «خبرى كه آن را درك مىكنى، از «10» خبر كه صرفا آن را روايت مىكنى بهتر است، همانا هر حقى داراى حقيقتى است و هر كار درستى را نورى است. سپس فرمود: و به خدا سوگند! كسى از شيعيان خود را فقيه نمىشماريم تا اين كه به رمز، سخنى به او گفته شود و او آن رمز را دريابد، همانا اميرالمؤمنين عليه السلام بر منبر كوفه فرمود :
به راستى كه فتنههايى ظلمانى و كدر و تاريك پشتسر داريد كه جز نومه كسى كه عنوانى در مردم ندارد و به كلى قدرش مجهول و ناشناخته است كسى از آن نجات نمىيابد. به آنحضرت عرض شد: اى اميرمؤمنان، نومه چيست؟ فرمود: آن كسى است كه مردم را مىشناسد ولى مردم او را نمىشناسند، و بدانيد كه زمين از حجتخداى عزوجل خالى نمىماند.. .
گذشته از اصل مساله مهدويت كه به دلايل تاريخى، دريافت آن مستلزم باريكبينى بوده است، هم اكنون نيز درك درست مسائل مربوط به مهدويت، مستلزم عقلورزى است. اين مسائل شامل امورى چون نقادى نسبتبه عقلگرايى، تبيين نقشهاى سازنده اعتقاد به مهدويت در جريان زندگى فردى، اجتماعى و تاريخى، و مسئوليتشيعه در دوران غيبت است .