0

این شعر را چند بار بخوان

 
alasko
alasko
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 69
محل سکونت : کرمانشاه

این شعر را چند بار بخوان

ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم
مانده با چشمان من دودی به جای دودمانم


 ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم


ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
 گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم


می شناسم این همان شهر است ، شهر کودکی ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم


می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
 بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم


آن بهاری باغ ها و این زمستانی بیابان
 ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟


سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من
 درد را حس می کنم در بند بند استخوانم


 می نشینم بر زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خون فشانم می فشانم


 خیره بر خاکم که می بینم ز کرت زخمهایم
می شکوفد سرخ گلهایی  ، شبیه دوستانم


می زنم لبخند و برمی خیزم از خاک و بدین سان
 می شود آغاز فصل دیگری از داستانم

دوشنبه 17 خرداد 1389  5:36 PM
تشکرات از این پست
wb_incubus2007
دسترسی سریع به انجمن ها