تولد دختری از جنس عصمت و بوی گل یاس...
پانزده سال پیش درست همین امروز یعنی نهم اردیبهشت ماه بود که با دستهای کوچک و پاکت، پرده ی کثیف دنیا را کنار زدی و روشنایی بخشیدی با چشمانت، که می تراوید از آن نور بی نیرنگ عصمت.اگر آن روزهای کودکی ات بود، می توانستم تو را بفریبم با عروسکی چوبی یا پستانکی شیرین. اما اکنون چه؟ حال که به وسعت پانزده سال بزرگ شده ای و فرسنگ ها از تو دورم، چطور روز تولدت بفریبم تو را؟...نمی دانم...فقط می توانم بنویسم...
نمی دانم چطور احساسم شادی ام را از این دور دورها به تو برسانم. آیا کلمات امانت دار خوبی هستند برای انتقال این احساس؟...شاید... باور کن این قلب نیکوتینی من امروز ـ روز تولد تو ـ بد جور می تپد از شوق و می فرستد احساس. امروز آنقدر خوشحالم و پر هیجان که یاوه می گویم و شعر و نثر را قاطی کرده ام. من معنای ناز و عصمت را در صدا و همان یک بار نگاهت فهمیدم...از دور تولدت را تبریک می گویم و آرزو مند آرزوهای قشنگت هستم...
این نوشته هم از ظرف داداشم بود دا اشی از ممنونم خیلی دوست دارم
زندگی فرصتی بود برای شادی........