0

عشق

 
mehdigerdali
mehdigerdali
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 5587
محل سکونت : خوزستان

عشق

روزی خوانندۀ جوانی برای اجرای برنامه به شهری رفت که تقریباً تمام اهالی آن موسیقی دان بودند.همه جمع شدند که موسیقی این خوانندۀ تازه رسیده را بشنوند. او یک مبتدی بود و فقط الفبای موسیقی را می دانست و معمولاً به جاهایی سفر می کرد که مردمش تقریباً هیچ چیز در بارۀ موسیقی نمی دانستند، تا دانش ناقص اش بزرگ جلوه کند. ولی در این شهر کارشناسان متبحری وجود داشتند، موسیقی کلاسیک در خون آنها بود.روز اجرای برنامه، هنوز اولین آهنگش تمام نشده بود که جمعیت فریاد زد «دوباره! دوباره!» او متوجه قضیه نشد و با خودش فکر کرد، «عجب مردم خوبی! واقعاً عاشقان بزرگ موسیقی هستند! درست همان چیزی هستند که من شنیده بودم.» دوباره خواند. باز همۀ تماشاچیان حاضر در سالن یک صدا فریاد زدند، «دوباره! دوباره!» به این ترتیب او هفت هشت بار آوازش را تکرار کرد.دیگر حنجره اش گرفته بود و خسته شده بود. بلاخره گفت، «من عمیقاً تحت تأثیر عشق شما قرار گرفته ام، ولی لطفاً مرا ببخشید، دیگر بیشتر نه! از نفس افتادم.»آن وقت تماشاچیان یک صدا فریاد زدند،«مجبوری آنقدر بخوانی تا بتوانی درست بخوانی.» در تمام مدت خواننده جوان فکر می کرد که فریاد های« دوباره!» در ستایش از او بوده است. ولی تماشاچیان موسیقی را می شناختند، آنها فریاد زدند،«اگر نفست هم بند بیاید، مجبوری آنقدر بخوانی که بتوانی درست بخوانی!»شما همواره به چرخۀ زندگی برگردانیده می شوید ولی فکر نکنید چون خیلی مهم هستید این اتفاق می افتد، شما دوباره به این دنیا می آیید ولی نه به خاطر اینکه خیلی ارزشمند هستید. در واقع پس فرستاده شدن شما به این دنیا پیغام خداوند است، که آنقدر به خواندن ادامه بدهید تا درست خواندن آواز زندگی را فرا گیرید. شما این تمرین را لازم دارید، این تکرار را، زیرا همواره به او رجعت کرده اید بدون اینکه کامل شده باشید.

خداوند چیزهای ناقص و نا تمام را نمی پذیرد. تنها کامل شده ها از طرف او پذیرفته می شوند. برای همین است که کبیر اینقدر لبریز از شعف و شادمانی است. چون می رود تا با ابدیت جاودان ازدواج کند. به خوبی بفهمید که دولت سرای عشق هنوز از شما بسیار دور است. هر آنچه را که تا به امروز تحت عنوان عشق شناخته اید، خطایی بیش نبوده است. آن عشق نیست، تنها چیزی است که شما نام عشق بر آن نهاده اید. ممکن است با هزاران شکل و فرم تظاهر کرده باشد ولی عشق نیست.کسی که عشق را شناخته، خدا را شناخته است. برای چنین کسی چیز دیگری برای شناخته، خدا را شناخته باقی نمی ماند. و مرگ کسی که زندگیش لبریز از عشق باشد، مرگ نهایی است- او تولد دیگری نخواهد داشت. هر کس که درس عشق را آموخته است، دلیلی برای بازگشت دوباره به این جهان ندارد. او عشق شناخته است. او نوای عشق را فرا گرفته است.شما باید کاملاً خودتان را آماده کنید تا در درگاه خداوند فنا شوید. مادامی که هستید، تا زمانی که فنا نشده اید تا هستید آرزوی تملک خداوند را دارید، ولی اینگونه نیرنگ باز و حیله گر که شما هستید، هرگز نخواهید توانست که به او برسید. مردم به نزد می آیند و می گویند،«ما آرزوی جستجو خداوند را داریم.» من به آنها می گویم، «در این باره با من صحبت نکنید، این مقوله را به بحث نکشید، شما باید از من بپرسید چطور خودتان را محو و نابود کنید.»هر گونه صحبتی در بارۀ جستجو ی خداوند بی فایده است، هیچ معنا و مفهومی در آنچه می گویید نیست- و این پایان ندارد. برای شما، در جایی که شما ایستاده اید، کافی است بدانید که چطور خودتان را بزدایید و محو کنید. آن وقت خواهید دید که خداوند خودش پاسخگوی شما خواهد بود، او خودش در را به روی شما می گشاید. ولی مادامی که «تویی» وجود داشته باشد، قادر نخواهید بود او را جستجو کنید. برای همین هم هست که علیرغم تمام جستجو ها یتان در معابد، مساجد، کعبه، غارهای دور افتاده در کوهستانها، با زهد و ترک دنیا و یوگا- هرگز قادر به یافتن او نخواهید بود. توبۀ شما فقط نفس اتان را تقویت می کند، زهدتان تنها شأن و منزلتتان را ارتقاء می دهد، خیراتی که می کنید صرفاً برایتان شهرت و نام می آورد. هر آنچه که «تو» می کند، تنها نفس را قوت و قدرت می بخشد.خیرات واقعی فقط وقتی می تواند وجود داشته باشد که«تویی» وجود نداشته باشد، زهد و ترک دنیای فقط وقتی به وجود می آید که«تو» کاملاً محو شده باشد. این است که از دید کبیر «عشق» غایت است. او می گوید، مهم نیست که چه می کنید مادامی که «تویی» باشد، هرگز به خدا نخواهید رسید. او می گوید، «این ترس از مرگ را رها کنید» او می پرسد، «علت این همه مردن چیست؟ علت مردن صدها بار در روز چیست؟ بهتر است که فقط یک بار بمیرید، و تمامی رشته های اتصال به این جهان را یکباره و برای همیشه پاره کنید.»

 

***به بهشت نمی روم اگر مــــــادرم آنجا نباشد***

آنگاه که تنها شدی و در جست جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . نمل/79

 

دوشنبه 23 خرداد 1390  11:41 AM
تشکرات از این پست
catcat
catcat
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6699
محل سکونت : رنگین کمان

پاسخ به:عشق

ینجآ یِکیـ بود کِهـ مُنتَظِرِتـ بـــود


 

گفتم:میری؟

 

گفت:آره


گفتم:منم بیام؟


گفت:جایی که من میرم جای 2 نفره نه 3 نفر


گفتم:برمی گردی؟


فقط خندید.....


اشک توی چشمام حلقه زد


سرمو پایین انداختم


دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد


گفت:میری؟


گفتم:آره


گفت:منم بیام؟


گفتم:جایی که من میرم جای 1 نفره نه 2 نفر


گفت:برمی گردی؟


گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره


من رفتم اونم رفت


ولی


اون مدتهاست که برگشته


وبا اشک چشماش


خاک مزارمو شستشو میده .

 

 

 

پنج شنبه 27 تیر 1392  2:05 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها