در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی كه ببینی چه می كشم
با عقل آب عشق بیك جو نمی رود
بیچاره من، كه ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم ببالش ناز و وصال و باز
صبحست و سیل اشك بخون شسته بالشم
پروانه را شكایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو می سوزم و خوشم
خلقم بروی زرد بخندند باك نیست
شاهد شو ای شرار محبت كه بی غشم
تا هستم ای رفیق ندانی كیستم
روزی به سراغ وقت من آیی كه نیستم
در آستان مرگ كه زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد كه زیستم
پیداست از گلاب سرشكم كه من چو گل
یك روز خنده كردم و عمری گریستم
غم روزگار گو رو،پی كار خود كه ما را
غم یار بی خیال غم روزگار دارد
گل آرزوی من بین كه خزان جاودانیست
چه غم از خزان آن گل كه زپی بهار دارد
جوانی شمع ره كردم كه جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم كردم جوانی را
كنون با بار پیری آرزومندم كه بر گردم
به دنبال جوانی كوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین،كاروان گم كرده را مانم
كه شب در خواب بیند همرهان كاروانی را