چه تنگنای سختی است "یك انسان یا باید بماند یا برود و این دو اكنون برایم
از معنی تهی است و دریغا كه راه سومی هم نیست.
خدایا دعایم كن چیزی را كه میشكنم دل نباشد
ترجیح می دهم با كفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فكر كنم
تا اینكه در مسجد بنشینم و به كفش هایم فكر كنم...
در بیكرانه ی زندگی دو چیز است كه افسونم می كند...
آبی آسمان می بینم و می دانم كه نیست...
و خدایی كه نمی بینم و می دانم كه هست...
درد انسان متعالی تنهایی و عشق است...
چقدر در همین دنیا بهشتها و بهشتی ها نهفته است
اما نگاه ها و دل ها همه دوزخی است...
در انزوا پاك ماندن نه سخت است و نه با ارزش...
افسوس كه چقدر زیبایی ها و عظمت ها
در دست ملت هایی كه لیاقت داشتنش را ندارند
پایمال می شود...
خدایا
شهرت منی كه میخواهم باشم
قربانی منی كه میخواهند باشم نكن...
خدایا
همواره مرا آگاه و هوشیار دار
تا پیش ازشناخت درست و كامل كسی
با فكری مثبت یا منفی قضاوت نكنم...
از تن تو هر چقدر هم كه قوی باشد،ترسی ندارند
از گاو كه گنده تر نمی شوی،می دوشندات
از خر كه قوی تر نمی شوی،بارت می كنند
از اسب كه دونده تر نمی شوی،سوارت می شوند
اما
آن ها فقط از فهمیدن تو می ترسند...
خدایا
از آنانم قرار ده
كه نان خود می خورند و كار دین می كنند
نه از آنان كه
نان دین می خورند و كار خود می كنند...