<p><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: 12px;" class="Apple-style-span"> <p>پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند»</p> <p>تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.<br /> تنها یکی از مردان دانا گفت :که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.<br /> اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.</p> <p>شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.<br /> آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.<br /> حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.<br /> آن که ثروت داشت، بیمار بود.<br /> آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.<br /> یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.<br /> خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.</p> <p>آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.<br /> « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»<br /> پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.</p> <p>پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!</p> </span></p>
***به بهشت نمی روم اگر مــــــادرم آنجا نباشد***
آنگاه که تنها شدی و در جست جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . نمل/79