من پذیرفتم شکست عشق را
پندهای عقل دور اندیش را
می پذیرفتم که عشق افسانه است
این درد آشنا دیوانه است
می روی شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
گرچه تو شاداب تر از من میروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
***به بهشت نمی روم اگر مــــــادرم آنجا نباشد***
آنگاه که تنها شدی و در جست جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . نمل/79