تا ابد تنها...
بی سر سامان ،محو در تاریکی
ریشه در توهم روشنایی،
گام بر می دارم به ابدیت ناخواستن
پیش می روم بدون خویش در امواج بودن های دیگران در وجودم
وهم در وجودم تبلوور می کنند ومرا به بودنم امید می بخشد
گام بر می دارم وعاشقانه می سرایم ،گریه می کنم ،به پوچی می رسم ،
به همه چیز فحش می دهم ،
کاری ز دستم بر نمیایید ،به خدا ایمان میارم
می گویم ،من هیچمم
چرا من اینقدر تنهاییم ،چه احمقانه است ،
چون من نمی دانم .نمی دانم
نمی دانم اگه می دانستم می توانستم کاری بکنم؟
نمی دانم
***به بهشت نمی روم اگر مــــــادرم آنجا نباشد***
آنگاه که تنها شدی و در جست جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . نمل/79