یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از كوچه ی ما دوره گرد
داد میزد كهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
كاسه و ظروف سفالی می خرم
گر نداری كوزه خالی می خرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی كشید بغزش شكست
اول ماهست و نان در سفره نیست
ای خدا شكرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت : آقا سفره خالی میخرید؟
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان؛ اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن؛ لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز. «دکتر شریعتی
***به بهشت نمی روم اگر مــــــادرم آنجا نباشد***
آنگاه که تنها شدی و در جست جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . نمل/79