شعر عاشقانه
تلخی سکوت
رفته از یاد عزیزت
اشکات و کی پاک می کرد
آرزو هات آرزوش بود
آرزوشو خاک می کرد
از همه گذشتم و تو
تو گذشته هات می گردی
حتی تلخیِ سکوت رو
از خودت جدا نکردی
منِ ساده تو خیالم
واسه تو یه خونه ساختم
حالا امروز تک و تنها
همه رویا هامو باختم
نه دیگه دیروز و دارم
نه به فردا هست امیدی
گریه های هر شبم رو
کاشکی بودی و می دیدی
دیگه چشمات مال من نیست
خاطرات و می شمارم
یاد تو برام عزیزه
چه روزای سختی دارم.....
***به بهشت نمی روم اگر مــــــادرم آنجا نباشد***
آنگاه که تنها شدی و در جست جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . نمل/79
جمعه 20 خرداد 1390 12:45 PM
تشکرات از این پست