0

عاشقانه

 
mehdigerdali
mehdigerdali
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 5587
محل سکونت : خوزستان

عاشقانه

باز هم خواب زیبای با تو بودن را دیدم

تو از دور می آمدی و پاییز دلم را بهار می ساختی

و من محو تو همه چیز حتی خودم را از یاد برده بودم

در آن لحظه میخواستم دست دراز کنم و همه ستاره های جهان را چون

الماس هایی زیبا به پای تو بریزم

یا همه شکوفه های درختان را بر سرت نثار سازم

بر لبم ترانه نامت

بر صورتم اشک شوقت

بر چشمانم برق اشکت

پای گرفتار در بهت و سنگین بر جای مانده

و گویی باید تنها با پای چشم به دنبال تو می دویدم

آری محبوب من

من عشق را باور دارم

و میدانم آنکه دل به عشق داد

بیداری و خوابش عاشقانه است

و من همانند همیشه

هر شب و روز به سراغت می آیم

و تمام عشقم را در دستان تو میگذارم

و با چشمانم درخت تنومند عشق را که در جانم روییده است آبیاری میکنم

همیشه طنین صدای مهربانت را در ذهنم تداعی میکنم

و تاریکی های سخت فراق را با اندیشیدن عاشقانه به تو سپری میکنم

به تو می اندیشم...پس هستم

***به بهشت نمی روم اگر مــــــادرم آنجا نباشد***

آنگاه که تنها شدی و در جست جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما . نمل/79

 

جمعه 20 خرداد 1390  12:41 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها