نويسنده :وحيد سعيدي
امروز هم مثل روزهاي قبل ماشين تايپم را زدم زير بغلم و رفتم سرکار. آخه کا رمن تنظيم کردن شکايات مردم و ماشين نويسي و اين جور چيزهاست. دستم را زير چانه ام زده ام و به ته خيابان نگاه مي کنم و منتظر رسيدن مشتري هستم. از دور آقايي شيک و خوش پوش آرام آرام به من نزديک مي شد. انگار داشت با خودش حرف مي زد. همين که به من رسيد، بدون هيچ سلام و عليکي گفت: «تو شکايت تنظيم مي کني؟». هنوز کلام از دهان من خارج نشده بود که دوباره و اين بار با عصبانيت گفت: «آقا من شکايت دارم، داد دارم». گفتم درخدمتم، بنشينيد بگوييد موضوع شکايتتان چيست، من متن آن را تنظيم مي کنم. گفت: «من از آقاي صدا و سيما شکايت دارم». گفتم خب من بايد شکايت را خطاب به چه کسي بنويسم. گفت اين چيزها مهم نيست، تايپ کن. من هاج و واج مانده بودم که او به شکل رگباري شروع کرد به گفتن.
آقاي صدا و سيما مردم از دست شما خسته شدن، ديگه دوست ندارن برنامه هايت را ببينند، پس چرا هرجايي که کم مي آوري پاي مردم را وسط مي کشي». يکدفعه وسط حرف هايش پريدم و گفتم آقاي محترم من اين شکايت را خطاب به چه کسي بايد بنويسم». دوباره جوابم را نداد و حرف هايش را ادامه داد و گفت: «آقاي محترم شما که هنوز بلد نشديد براي مناسبت ها برنامه ريزي کنيد. هرسال نزديک عيد و رمضان و محرم يادتان مي افتد که بايد سريال بسازيد. بعد که کارتان به شبکاري و روزي 20 ساعت کار مي رسد، بلافاصله پاي مردم را وسط مي کشيد و يک دنيا منت سرآنها هوارمي کنيد که گروه هاي ما براي شما مردم عزيز شب و روزکار مي کنند تا سريال فلان به موقع آماده شود. آقاي صدا و سيما چرا بي برنامگي خودتان را با منت گذاشتن سر مردم توجيه مي کنيد. شما طوري حرف مي زنيد که انگار رمضان و محرم و عيد يکباره سرو کله شان وسط تقويم پيدا شده و شما مجبور شده ايد براي آنها سريال و ... توليد کنيد. امسال هم که قضيه جالب تر شده و مدعي شده ايد چون مردم دوست ندارند ما براي بعد از افطار فقط سه سريال آماده کرده ايم. من مي خواهم بدانم اين مردمي که دائم از آنها خرج مي کنيد چه کساني هستند و کجا زندگي مي کنند کي به شما اين خواسته هايشان را اطلاع دادند. آن مردمي که من مي شناسم اگر قرار باشد به شما حرف دلشان را بزنند مي گويند خواهشا بي خيال شويد و برايمان سريال مناسبتي توليد نکنيد. چون ته سريال هايتان سريالي است مثل روز حسرت و داداشي و اگر اين وسط سريالي از دستتان در برود و بشود «ميوه ممنوعه» آنقدر بلا سرش در مي آوريد که ... ».
او تند تند حرف هايش ر امي گفت و من هم دست هايم روي دکمه هاي ماشين تحرير بالا و پايين مي رفت که دوباره وسط حرف هايش پريدم و گفتم: «آقا اينها راخطاب به چه کسي بنويسم؟». اما او دوباره بي اعتنا به سوال من حرف هايش را ادامه داد: «آقاي صدا و سيما من از دست شما خسته شدم از بس که الکي منت بارانم مي کنيد. هر سال اول تابستان مديرانت را جلوي خبرنگاران به صف مي کني تا منت گذاشتنتان را رسانه اي کنيد، آن هم به خاطر فوج عظيمي از فيلم و سريالهاي تکراري که مي خواهيد آنها را در تابستان براي چند صدمين بار پخش کنيد تا آنتنتان بي دغدغه پرشود. آقاي عزيز بس است.»
آن قدر تند تند حرف مي زد که دوباره متوجه سوالم نشد که از او پرسيدم آقا اين نامه خطاب به کيست. «آقاي صدا و سيما بيا و با ما صادق باش. بگو که کارهايم الا بختکي است. يکدفعه تصميم مي گيرم سريالي مثل «نردبام آسمان» را که با هيچ چسبي به رمضان نمي چسبد، در اين شب ها پخش کنم و وقتي که متوجه شدم کاري است اشتباه سريال نامربوط ديگري را جايگزينش کنم».
چند لحظه اي سکوت کرد و من هم فرصتي به دست آوردم و استراحتي کردم که يکدفعه دست تو جيبش کرد و پولي روي ماشين تحريرم گذاشت. گفتم حالا مي گوييد اين شکايتنامه را بايد خطاب به چه کسي بنويسم؟ نگاهي به من کرد و گفت: «خدا»
منبع:همشهري جوان,شماره 224