0

بیوگرافی شعرا و نویسندگان

 
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه خواجوى کرمانى

زندگینامه خواجوى کرمانى     

کمال‌الدين ابوالعطا محمودبن على بن محمود مرشدى کرمانى عارف بزرگ و شاعر استاد ايران در قرن هشتم هجرى است. نسبت مرشدى به سبب انتساب او به فرقهٔ مرشديه يعنى پيروان شيخ ابواسحق کازرونى است...

زندگینامه خواجوى کرمانى

 بعضی از تذکره‌نويسان به او عنوان‌هاى 'نخلبند‌ شعرا' و 'خلاق‌المعاني' و 'ملک‌الفضلا' نيز داده‌اند. تخلص او در همهٔ شعرهايش 'خواجو' است که خود مصغر خواجه و اين تصغير از باب تحبيب است. ولادت شاعر به تصريح خودش به سال ۶۸۹ هـ اتفاق افتاده است.  
وى که از خانواده‌اى سرشناس در کرمان بود دوران کودکى را در آن شهر گذرانيد و سپس سفرهاى طولانى به حجاز و شام و بيت‌المقدس و عراق عجم و عراق عرب و مصر و بعضى از بندرهاى خليج‌فارس کرد و در اين سفرها توشه‌ها از دانش و تحقيق اندوخت. خواجو چندگاهى در بغداد اقامت گزيد و در سال ۷۳۲ هـ مثنوى هماى و همايون را به‌نام سلطان ابوسعيد و وزيرش غياث‌الدين محمد در آن شهر به انجام رسانيد و در سال ۷۳۶ به ايران بازگشت اما چون ابوسعيد بهادرخان را مقتول يافت و غياث‌الدين محمد هم مدتي، پس از ورود خواجو به‌دست مخالفانش به قتل رسيد و خواجو به قول خود سلطانيهٔ بى‌سلطان را لايق اقامت نديد(۱) به اصفهان رفت و پس از چندى اقامت، از آنجا به کرمان و فارس سفر کرد و در پناه خاندان اينجو على‌الخصوص در ظل عنايت شاه شيخ ابواسحق درآمد و در حالى‌که رقيب او امير مبارزالدين را نيز مدح مى‌گفت مدتى به رفاه گذرانيد تا بدرود حيات گفت. 
 (۱). از آن خواجو ازين منزل سفر کرد  که سلطانيه بى‌سلطان نخواهد  
خواجو پسرى داشته است به‌نام مجيرالدين ابوعلى سعيد که از او در منظومهٔ کمال‌نامه که به‌سال ۷۴۴ سروده است نام مى‌برد. وى غير از پيران گذشته (شيخ ابواسحق کازرونى م ۴۲۶ و سيف‌الدين باخرزى م ۶۵۸) عدهٔ کثيرى از بزرگان و معروفان عهد خود را مدح کرده است که از آن جمله امين‌الدين بليانى و شيخ علاءالدولهٔ سمنانى و از پادشاهان سلطان ابوسعيد بهادر (م ۷۳۶)، اَرپاگاون (م ۷۲۶)، شيخ حسن ايلکانى (م ۷۵۷) جلا‌ل‌الدين شاه مسعود اينجو (م ۷۳۶)، خواجه تاج‌الدين احمدبن على عراقى وزير امير مبارزالدين، خواجه بهاءالدين محمود يزدى و خواجه شمس‌الدين محمد صاين از همه معروف‌تر هستند از اين ميان خواجو نسبت به شيخ‌الاسلام امين‌الدين بليانى و شيخ علاءالدولهٔ سمنانى ارادت بسيار مى‌ورزيد و ظاهراً مدتى در خانقاه شيخ‌ علاءالدوله اقامت گزيد و به گرد‌آورى ديوان او همت گماشت و چون به فرقهٔ مرشديه اختصاص داشت و از پيروان شيخ امين‌الدين بليانى بود نسبت به اين شاعر عارف که ذکرش گذشت عشق مى‌ورزيد.  
از ميان معاصران خواجو، حافظ از همه مشهورتر است. خواجو، که به سال و تجربت شاعرى بر خواجه تقدم داشت، در مدتى که مقيم شيراز بود مانند دوستى که سمت رهبر داشته باشد بر انديشهٔ حافظ پرتو تعليم افگنده بود و به‌همين سبب است که در ديوان خواجهٔ شيراز بيت‌هاى بسيارى را مى‌بينيم که به تقليد يا به استقبال از غزل‌هاى خواجو ساخته و يا گاه معنى و لفظى از او اقتباس کرده است (رجوع شود به مقدمهٔ ديوان خواجو به قلم آقاى احمد سهيلى خوانساري، ص ۴۷ تا ۵۴.). 
مرگ خواجو در حدود سال ۷۵۰ هـ و گويا در شيراز اتفاق افتاد و گور او در تنگ الله‌اکبر شيراز نزديک دروازهٔ قرآن واقع است. 
 
    آثار خواجو 
 
آثار خواجو متعدد و کليان او مفصل و از هر حيث سزاوار دقت و شايان اهميت است. وى که سرودن شعر را از اوان جوانى آغاز کرد تا پايان حيات به آفرينش آثار منظوم و منثور خود سرگرم بود. مجموعهٔ شعرهايش متجاوز از چهل هزار بيت است. وى در دوران زندگانيش به اشارهٔ تاج‌الدين احمد وزير و به دستيارى جمعى از محرران به جمع‌آورى و تدوين شعرهاى خود پرداخت. ديوان خواجو که به دو بخش 'صنايع‌الکمال' و 'بدايع‌الجمال' تقسيم شده است مشتمل بر انواع قصيده، غزل، قطعه، ترجيع، ترکيب، مثنوى و رباعى است. قصيده‌هاى خواجو در مدح و گاه در وعظ و بخشى از آنها در منقبت بزرگان دين است. مثنوى‌هاى شش‌گانهٔ او که خواجو در سرودن آنها به نظامى و فردوسى نظر داشته عبارتست از:  
۱. سام‌نامه که منظومه‌اى است حماسى و عشقى به بحر متقارب مثمن مقصور يا محذوف و به تقليد از شاهنامهٔ فردوسى ساخته شده و راجع است به سرگذشت سام نريمان. اين منظومه در حدود ۱۴۵۰۰ بيت دارد و شاعر آن را به‌نام ابوالفتح مجدالدين محمود وزير ساخته است. 
۲. هماى و همايون و آن مثنوئى است عاشقانه در داستان عشق همايون با هماى دختر فغفور چين به بحر متقارب که خواجو آن را به سال ۷۳۲ هجرى در ۴۴۰۷ بيت به پايان رسانيد و به‌نام شمس‌الدين صاين و فرزندش عميدالملک رکن‌الدين کرد.  
۳. گل و نوروز که منظومه‌اى است به بحر هزج مسدس محذوف يا مقصور در عشق شاهزاده‌اى نوروز نام با 'گل' دختر پادشاه روم که خواجو آن را به سال ۷۴۲ در ۵۳۰۲ بيت و براى نظيره‌سازى در برابر خسرو و شيرين نظامى سروده است.  
۴. روضةالانوار که منظومه‌اى است به يکى از متفرعات به بحر سريع (مفتعلن مفتعلن فاعلن - يا: فاعلان) و خواجو آن را به پيروى از مخزن‌الاسرار نظامى در اندکى بيش از دو هزار بيت به‌نام خواجو شمس‌الدين صاين ساخت و به‌سال ۷۴۳ به اتمام آورد. موضوع اين منظومه اخلاق و عرفان و وصف حالى رسا از خود شاعر است.  
۵. کمال‌نامه و آن منظومه‌اى است عرفانى در دوازده باب بر وزن سيرالعباد سنائى در ۱۸۴۹ بيت که خواجو آن را به ياد شيخ مرشد ابواسحق کازرونى آغاز و به‌نام شاه شيخ ابواسحق اينجو به‌سال ۷۴۴ هـ ختم کرده است.  
۶. گوهرنامه و آن منظومه‌اى است در ۱۰۲۲ بيت به بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف که به‌سال ۷۴۶ هـ به اتمام رسيده است و شاعر آن را به‌نام امير مبارزالدين محمد و وزير او بهاءالدين محمود و در منقبت او و پدر و نياکانش ساخته است.  
آثار ديگر خواجو عبارتست از مفاتيح‌القلوب که متخبى است از شعرهاى او، رسالةالباديه به نثر در سوانح سفر مکه، رسالهٔ سبع‌المثانى در مناظرهٔ شمشير و قلم، رسالهٔ مناظرهٔ شمس و سحاب به نثر. 
 
    سبک و روش خواجو 
 
خواجو بنابر روش اديبان زمان از بيشتر دانش‌ەاى عصر خود بهره داشت و در بعضى مانند نجوم و هيئت ذيفن بود. علوّ سخنش در قصيده و غزل و ديگر انواع شعر قدرت او را در سخنورى نشان مى‌دهد. با اين‌حال به اقتفاء استادان پيشين نيز مى‌پرداخت چنانکه در قصيده از سنائى و خاقانى و ظهير و در مثنوى از شيوهٔ نظامى و مثنوى‌گويان قرن هفتم و در غزل از سعدى پيروى کرده است و از اين بابت در جزو آن دسته از شاعران است که غزل‌هاى آنان در سير تحول غزل ميان سعدى و حافظ قرار داشته يعنى مضمون‌هاى عرفانى و اندرزى و حکمى را همراه با مضمون‌هاى عاشقانه دارد. وى در غزل قافيه‌ها و رديف‌هاى دشوار بسيار به‌کار برده است و با اين همه سخن او در آنها روان و دلپذير است و همين روانى و دلپذيرى سبب شده است تا برخى از ناقدان سخن، او را متتبع غزل‌هاى سعدى و حتى دزد آنها بنامند. قسمتى از قصيده‌هاى خواجو در زهد و وعظ و قسمتى در توحيد و نعت و بعضى در منقبت بزرگان دين و برخى از آنها شامل مطلب‌هاى انتقادى و مطايبه است. وى به شيوهٔ نظامى به نظم ساقى‌نامه نيز مبادرت جست.

سه شنبه 17 خرداد 1390  5:15 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه منوچهرى

زندگینامه منوچهرى    

ابوالنجم احمدبن قوص بن احمد منوچهرى دامغانى از جملهٔ شاعران طراز اول ايران در نيمهٔ اول قرن پنجم هجرى است. ولادت وى در اواخر قرن چهارم يا نخستين سال‌هاى قرن پنجم و وفات وى در جوانى به سال ۴۳۲ هجرى اتفاق افتاد... 

زندگینامه منوچهرى

علت اشتهارش به 'منوچهرى' انتساب وى است به منوچهر بن شمس‌المعالى قابوس زيارى (۴۰۳-۴۲۳هـ) امير گرگان و طبرستان که شاعر اوايل دوران سخنورى را در خدمت او گذرانيد، و گويا بعد از منوچهر يا در اواخر ايام حيات او از گرگان برى که به تازگى در تصرف دولت غزنوى درآمده بود، شتافت و نخستين کسى از وابستگان دولت غزنوى را که در اين شهر مدح گفت 'خواجه طاهر دبير' حاکم رى از جانب سلطان مسعود بود که در سال ۴۲۴هـ از اين خدمت برکنار شد و جاى او را به 'ابوسهل حمدوى' سپردند.  
اقامت منوچهرى از تاريخ مذکور در رى ادامه داشت تا در سال ۴۲۶ سلطان مسعود به قصد گرگان و طبرستان از نيشابور به آنجا لشکر کشيد و منوچهرى را به خدمت خود خواند و از رى به سارى رفت و در آنجا به اردوى سلطان غزنوى پيوست و به زودى دستگاه و مرتبتى يافت چنانکه محسود اقران شد و اين معنى از بعض قصائد او به صراحت برمى‌آيد. باقى عمر کوتاه شاعر در دربار غزنه سپرى شد تا به سال ۴۳۲هـ درگذشت و او در اين مدت غير از سلطان مسعود چند تن از رجال معروف دربار وى خاصه عنصري، على‌بن عبيدالله معروف به 'على دايه' سپهسالار سلطان مسعود، خواجه احمد بن عبدالصمد وزير سلطان و عده‌ئى ديگر را در قصائد و مسمطات خود مدح گفت.  
از اشعار منوچهرى اطلاعات وافر وى از ادب عربى، خاصه از شعراء عرب و آثار آنها، به‌خوبى آشکار است، و او نخستين کسى است که محفوظات ادبى را در اشعار خود راه داده و علاوه بر استقبال از قصائد مشهور تازى، اشارات مکرر به اسامى شاعرانى مشهور و آثار معروف آنها و تضمين ابياتى از آنان نموده است. اطلاعات او از ادب فارسى و شاعران معروف پارسى‌گوى پيش ازو هم قابل‌توجه است.  
علت عمدهٔ ايراد اسامى شاعران تازه‌گوى يا ذکر قصائد مشهور آنان و اشاره به اطلاعات ادبى در اشعار خود آن است که منوچهرى به اظهار علم در شعر اصرار داشت و گويا مى‌خواست ازين طريق جوانى خود را در برابر شاعران سالخوردهٔ دربار غزنه جبران کند. اين عادت شاعر به اظهار علم باعث استعمال لغات و اصطلاحات مهجور عربى در شعر او شده و گاه آن را به خشونت و درشتى مقرون ساخته است ليکن بايد اذعان داشت که حتى آن اشعار که با چنين ترکيباتى به وجود آمده نيز جذابيت و شکوه خاصى دارد تا چه رسد به ساير اشعار او که غالباً عذب و استوار است. 
در شعر اين شاعر استاد نوعى موسيقى و آهنگى خاص وجود دارد چنانکه هنگام خواندن اشعار او گوئى خواننده با آهنگى از موسيقى سرگرم است. اين موسيقى خوشايند و روانى و سادگى فکر و صراحت منوچهرى در سخن و جوانى و شادابى روح شاعر شعر او را بى‌اندازه طربناک و دل‌انگيز ساخته است. وى در ايران تشبيهات و ترکيبات تشبيهى و استعارى مهارتى عجيب دارد، در استعمال بعضى از ترکيبات ابداعى بى‌پروا است و براى قبول افکار و مضامين شاعران عرب مانند عبور از بوادي، وصف شتر، ندبه بر اطلال و دمن، ذکر عرائس شعر عربى و امثال اينها حدى نمى‌شناسد. مهارت وى در وصف شايستهٔ تحسين است و او مناظر مختلف طبيعت را از بيابان و کوه و جنگل و گلزار و مرغزار و آسمان و ابر و باران تا موجودات گوناگون ديگر براى توصيف در قصائد خود برگزيده و از عهدهٔ توصيف و تجسيم آنها به بهترين وجه برآمده است.  
منوچهرى با ايجاد توسعه‌اى در صنعت تسميط نوع تازه‌اى از شعر به‌نام مسمط ساخته و در اين نوع شعر هم همواره به‌عنوان استاد شاخص شناخته شده است. بهترين موضوعى که در مسمطات او ملاحظه مى‌شود وصف انگور و شراب است که منوچهرى خواسته است تا در آنها قصائد خمريهٔ شاعران تازه‌گوى را جواب گفته باشد. وصف طبيعت و مناظر مختلف آن نيز از موضوعات دلچسب اين مسمط‌ها است.

سه شنبه 17 خرداد 1390  5:16 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه عراقى

زندگینامه عراقى  

شیخ فخرالدین ابراهیم بن بزرجمهر بن عبدالغفار همدانى فراهانى و مشهور به عراقى از بزرگان تصوف و شاعران بلندپایهٔ ایران در قرن هفتم هجرى است. در مأخذها به تاریخ ولادتش اشاره‌اى نشده است اما ظاهراً ولادت ابراهیم به سال ۶۱۰ هجرى در 'کومجان' و یا 'کُمجان' از توابع اراک کنونى اتفاق افتاد...

زندگینامه عراقى

 خاندان عراقى اهل علم بوده‌اند. دربارهٔ کرامت‌هاى او روایت‌هاى مختلف دیده مى‌شود که مولود اعتقاد پیروان و مریدان به اوست. از آن جمله در احوال او نوشته‌اند که چون به هفده سالگى رسید 'بر جملهٔ دانش‌ها از معقول و منقول مطلع شده بود و مستفید گشته تا چنان شد که در شهر همدان در مدرسهٔ شهرستان به افادت و دیگران در خدمتش به استفادت مشغول بودند' (مقدمهٔ دیوان عراقی، ص ۴). اما گمان نمى‌رود که عراقى به چنین جامعیتى در علوم و فنون رسیده بوده باشد. آنچه دربارهٔ کیفیت خروج عراقى از دنیاى قال و ورود او به عالم حال و تجرد در غالب مأخذها آمده است و به هفده‌سالگى او برمى‌گردد نیز باید افسانه‌اى باشد که بعدها به‌وسیلهٔ مریدان و پیروان او در توضیح و تفسیر یکى از غزل‌هاى زیبا و فصیح او با مطلع:  
 پسرا ره قلندر سزد ار بما نمائى  که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسائى  
ساخته شده است. اما به‌هرحال این‌گونه افسانه‌ها که در احوال کسانى از قبیل سنائى و عطار و مولوى و نظیرهاى آنان مى‌بینیم ما را به یک حقیقت راهبرى مى‌کند و آن اینکه عراقى در آغاز امر سرگرم تعلم و تعلیم علوم بود و سپس رخت از مدرسه به خانقاه کشید. این تغییر حال در اوان شباب به او دست داد و بعد از آن به هندوستان رفت و در مولتان به خانقاه شیخ بهاءالدین زکریاى مولتانى (۶۶۶-۵۶۵ هـ) مؤسس سلسلهٔ سهروردیان مولتان راه جست. بعضى از تذکره‌نویسان عراقى را مرید مستقیم شهاب‌الدین عمر سهروردى شمرده‌اند اما جامع دیوان عراقى و نویسندهٔ مقدمهٔ آن که دوران زندگانیش نزدیک به عهد زندگانى عراقى بود به این امر اشاره‌اى نکرده است. عراقى خرقه از بهاءالدین زکریا گرفت و بدین طریق در جزو مشایخ سلسهٔ سهروردیه (شعبهٔ هند) درآمد و چندى در مولتان به‌سر برد و از آنجا از راه دریا به دیار روم رفت و در قونیه به خدمت شیخ صدرالدین قونوى و جلال‌الدین مولوى و جمعى دیگر از بزرگان صوفیه رسید و به دعوت معین‌الدین پروانه وزیر سلجوقیان روم به توقاة (از شهرهاى آسیاى صغیر، میان قونیه و سیواس) رفت و شیخ خانقاه توقاة شد و تا سال ۶۷۵ که پروانه به‌دستور اَباقا به‌گونه‌اى دلخراش به قتل رسید فخرالدین در توقاة ماند و پس از آن به مصر و از آنجا به شام رفت. وفات عراقى را در محرم ۶۸۶ یا ذى‌القعدهٔ ۶۸۸ نوشته‌اند و ظاهراً او را پشت مزار محبى‌الدین ابن‌العربى واقع در دامنهٔ جبل صالحیه در دمشق به‌خاک سپردند ولى اکنون اثرى از گور او باقى نیست. دیوان عراقى حدود پنج‌هزار بیت از قصیده و غزل و ترکیب و ترجیع و ترانه و قطعه و مثنوى دارد و به اهتمام مرحوم سعید نفیسى در سال ۱۳۳۵ به‌طبع رسیده است.  
عشاق‌نامهٔ عراقى مخلوطى است از مثنوى و غزل و مجموعاً شامل ۱۰۶۳ بیت است و به 'ده‌نامه' نیز معروف است که به‌نام شمس‌الدین محمد صاحبدیوان جوینى بین سال‌هاى ۶۸۰-۶۸۳ و بر وزن حدیقهٔ سنائى سروده و به او تقدیم نموده است. این منظومه شامل ده فصل و هر فصل مشتمل بر مثنوى و غزل و دربارهٔ مبحثى از عرفان است و بعدها منشاء ایجاد منظومه‌هائى به‌نام 'ده‌نامه' گردید. 
اثر معروف دیگر عراقى 'لمعات' است که به ظن غالب در قونیه بعد از حضور در مجلس‌هاى درس صدرالدین قونیوى نگارش یافته ولى شیوهٔ نگارش آن بیشتر از 'سوانح‌العشاق' احمد غزالى متأثر است. هم‌چنین از عراقى رساله‌اى به‌نام 'مصطلحات' باقى‌مانده است.  
عراقى عاشق سوخته‌اى است که با سخنانش از سوز درون و شوق باطن و کمال نفس خویش حکایت مى‌کند. کلامش ساده و استوار و استادانه است. در بیشتر شعرهایش شور و شوقى بى‌مانند که نشانهٔ التهاب درونى است دیده مى‌شود. مثنوى و قصیده‌هایش بیشتر رنگ 'تحقیق' دارد و فاقد لطافت غزل‌هاى او است.

سه شنبه 17 خرداد 1390  5:16 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه صائب‌ تبريزى

زندگینامه صائب‌ تبريزى   
 
ميرزا محمدعلى متخلص به صائب بزرگترين شاعر قرن يازدهم هجرى است. 
 
    ولادت و مرگ 
 
سال تولد او معلوم نيست، چون بين شصت‌وپنج تا هفتادسالگى درگذشته احتمالاً ميان سال‌هاى ۱۰۱۱-۱۰۱۶هـ تولد يافته است. صائب در سال ۱۰۸۱هـ در اصفهان درگذشته و در محلهٔ لنبان اصفهان Lanbān دفن شده است...

زندگینامه صائب‌ تبريزى

    شرح زندگانى صائب  
 
زادگاه او را بعضى تبريز و برخى اصفهان مى‌دانند. صائب پس از رسيدن به سن بلوغ به مکه و مدينه رفت و در بازگشت به مشهد سفر کرد و به عزم مسافرت به هند به هرات و کابل رفت و با ميرزا احسن معروف به ظفرخان که مردى اديب و شاعر بود و از طرف سلطان هند حکومت کابل داشت، طرح دوستى ريخت. ظفرخان او را به دربار شاه‌جهان برد. ظفرخان پيش از صائب درگذشت. صائب به اصفهان بازگشت و ديگر به مسافرت‌هاى دور نرفت. تنها به قم، قزوين، اردبيل، تبريز و يزد سفر کرد صائب شهرتى يافته بود و ملک‌الشعرائى شاه‌عباس دوم به او واگذار شده بود. صائب در اصفهان در باغ تکيه‌اى که ثروتمندان در آن مى‌ساختند، اقامت گزيد. شاعران به ديدار او مى‌رفتند. 
 
    سبک و شيوهٔ صائب 
 
صائب از شاعران سبک هندى است. در شعر او تمثيل، لطافت انديشه و کاربرد صورخيال ديده مى‌شود. غزل را در هر موضوعى به‌کار برده است. صائب شاعر تک‌بيت‌ها است. 
 
    آثار صائب 
 
صائب شاعرى کثيرالشعر بود. ديوان او را تا دويست‌هزار بيت نوشته‌اند. صائب خود گزيده‌اى از اشعار خود را فراهم کرده است. مثنوى‌اى به‌نام قندهارنامه دربارهٔ جنگ‌هاى شاه‌عباس دوم و فتح قندهار دارد.

سه شنبه 17 خرداد 1390  5:17 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه شيخ محمود شبسترى

زندگینامه شيخ محمود شبسترى  
 
شيخ سعدالدين محمودبن امين‌الدين عبدالکريم بن يحيى شبسترى تبريزى از عارفان مشهور قرن هشتم و از شاعران متوسط پارسى‌گوى آن عهد است. ولادتش به‌سال ۶۸۷ هجرى در شبستر 'قريه‌اى نزديک به تبريز' اتفاق افتاد و تربيتش در تبريز صورت گرفت و در تصوف مريد و شاگرد شيخ بهاءالدين يعقوب تبريزى بود...

زندگینامه شيخ محمود شبسترى

. وی در علوم معقول و منقول جامعيت و مرجعيت داشت و سفرهاى طولانى در ايران و خارج از ايران کرد و چندى نيز در کرمان اقامت گزيد و فرزندان او در آن سامان باقى ماندند و طايفه‌اى را به‌نام '‌خواجگان' تشکيل دادند. شيخ در جوانى و ظاهراً به سن سى و سه سالگى به سال ۷۲۰ هـ درگذشت و در زادگاهش شبستر در کنار استاد و مرادش شيخ بهاءالدين يعقوب به‌خاک سپرده شد.  
از شيخ محمود چند اثر به‌نظم و نثر باقى‌مانده است که مهمتر از همهٔ آنها 'گلشن راز' است و آن منظومه‌اى است به‌بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف در ۹۹۳ بيت که شيخ آن را در جواب هفده سؤال منظوم اميرحسينى سادات هروى از شيخ بهاءالدين يعقوب تبريزى سرود. اين سؤال‌ها که بنابر تصريح شيخ به‌سال ۷۱۷ به مجلس شيخ بهاءالدين يعقوب رسيد شبسترى به اشارت او فى‌المجلس هر بيتى را به بيتى جواب گفت و باز پس فرستاد و بعد از آن بر بيت‌هاى سابق بيت‌هاى ديگرى افزود تا منظومهٔ گلشن راز به‌وجود آمد. اين منظومه نخستين اثر شعرى او است و به‌سبب سادگى و روانى و اشتمال بر معنى‌هاى عرفانى به‌زودى مطبوع طبع‌ها قرار گرفت و شرح‌هائى بر آن نوشته شد که از آن ميان روضهٔ اطهار از شاه نعمت‌الله ولى و مفاتيح‌الاعجاز از شمس‌الدين محمدبن على لاهيجى از همه معروف‌تر است. اثر منظوم ديگر شيخ 'سعادت‌نامه' است مشتمل بر سه هزار بيت و در هشت باب که شيخ در اين منظومه به سفرهاى طولانى خود و زيارت عالمان و مشيختان اشاره کرده و به ذکر مقام‌ها و قول‌هاى پنج‌تن از عارفان مشهور آذربايجان در قرن ششم به‌نام‌هاي: باباحسن سرخابى بابا فرج تبريزي، خواجه محمد کججاني، خواجه عبدالرحيم تبريزى و خواجه صاين‌الدين تبريزى پرداخته است.

سه شنبه 17 خرداد 1390  5:17 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه رودکى

زندگینامه رودکى    
   
رودکى شاعر استاد آغاز قرن چهارم است که او را به‌سبب مقام بلند وى در شاعرى و به‌علت پيشوائى پارسى‌گويان و آغازيدن بسيارى از انواع شعر پارسى به‌حق 'استاد شاعران' لقب داده‌اند. در قديمى‌ترين و درست‌ترين مأخذى که از او ياد شده يعنى در الانساب سمعانى کنيه و نام و نسب وى 'ابوعبدالله جعفربن محمد' و علت اشتهارش به رودکى انتساب او به ناحيهٔ 'رودک' سمرقند دانسته شده است...

زندگینامه رودکى

 سمعانی مى‌گويد 'قريه' يعنى قصبهٔ مرکزى ناحيهٔ رودک 'بَنُج' نام دارد و رودکى از آنجا است. اين کلمهٔ 'بنج' ظاهراً صورت محرف 'پنج‌ده' است که امروز همچنان به اسم خود در ناحيهٔ سمرقند باقى است.  
تاريخ ولادت رودکى به حدس قريب به يقين بايست اواسط قرن سوم هجرى بوده باشد. از آغاز حيات او و کيفيت تحصيلات وى اطلاعى دقيق در دست نيست. عوفى در لباب‌الالباب گفته که 'چنان ذکى و تيزفهم بود که در هشت سالگى قرآن تمامت حفظ کرد و قرائت (مقصود علم‌القراءة است) بياموخت و شعر گفتن گرفت و معانى دقيق مى‌گفت چنانک خلق بر وى اقبال نمودند و رغبت او زيادت شد و او را آفريدگار تعالى آوازى خوش و صوتى دلکش داده بود و به سبب آواز در مطربى افتاده بود و از ابوالعبک بختيار که در آن صنعت صاحب اختيار بود به ربط بى‌آموخت و در آن ماهر شد و آوازهٔ او به اطراف و اکناف عالم برسيد و امير نصر بن احمد سامانى که امير خراسان بود او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانيد و کار وى بالا گرفت' .
عوفى در مقدمهٔ همين سخنان نوشته است که 'از مادر نابينا آمده' و شاعران نزديک به‌عهد او هم که در همان محيط زندگانى خود مى‌زيسته و شاعرى مى‌کرده‌اند به اين مطلب اشاره نموده‌اند و از طرفى ديگر در اشعار او گاه به اشاراتى که دال بر بينائى او در مدتى از حيات او بوده باز مى‌خوريم، مانند اين دو بيت:  
هميشه چشمش زى زلفکان خوشبو بود  هميشه گوشش زى مردم سخندان بود 
 
پوپک ديدم بحوالى سرخس  بانگ بر برده بابر اندرا 
چادرکى ديدم رنگين بر او  رنگ بسى گونه بر آن چادرا 
 
اين دو گونه اشارات متناقض مايهٔ حيرت خواننده مى‌شود چنانکه بايد يا در صحت يکى ازين دو دسته سخنان ترديد کرد و يا به اين نتيجه رسيد که رودکى در قسمتى از زندگانى خود بينا بود و بعد به علتى که بر ما معلوم نيست نابينا شد. اتفاقاً يک اشارهٔ تاريخى در اين باب وجود دارد که ما را ازين تحير مى‌رهاند و آن تصريح محمودبن عمر نجاتى است در کتاب بساتين‌الفضلا و رياحين‌العقلا فى شرح تاريخ العتبى که به سال ۷۰۹ هجرى تأليف شده، بر اينکه رودکى در آخر عمر خود کور شد (و قد سُمل فى آخر عمره).  
وفات رودکى را سمعانى به سال ۳۲۹ هجرى نوشته و گفته است که او در مولد خو بنج (پنج ده) درگذشت و همان جا به‌ خاک سپرده شد.  
ممدوح رودکى اميرسعيد نصربن احمد بن اسمعيل بود که از سال ۳۰۱ تا ۳۳۱ پادشاهى کرد و بعيد نيست که پيش از امير نصر دربار پدر او احمد را که به سال ۳۰۱ بر دست غلامان ترک خود کشته شده بود، نيز درک کرده باشد. رودکى در خدمت امير نصر تقرب بسيار داشت و در سفر و حضر با او بود و از ستايش او و وزير وى ابوالفضل بلعمى و صلات و جوايز آنان مال فراوان اندوخت و جاه و جلال بسيار يافت، و غير ازين دو، رجال ديگرى را نيز مدح گفت مانند: ابوجعفر احمدبن محمد صفارى که از سال ۳۱۱ تا ۳۵۲ بر سيستان فرمانروائى مى‌کرد؛ و ماکان بن کاکى از امراء مشهور ديلمى که تا رى را زير فرمان داشت و با سامانيان گاه بر سر صلح بود و گاه از در جنگ درمى‌آمد تا در جنگى که به سال ۳۲۹ با ابوعلى محتاج چغانى سردار سامانيان مى‌کرد تيرى بر مقتل او رسيد و از اسب درافتاد و مرد. از ميان اين ممدوحان ابوالفضل بلعمى وزير دانشمند سامانيان به رودکى اعتقادى وافر داشت و او را ميان شاعران عرب و عجم بى‌نظير مى‌دانست و ظاهراً مشوق رودکى در نظم کليله و دمنه همين وزير ادب‌دوست بود.  
رودکى نزد همهٔ شاعران و ادبيان معاصر خود در خراسان و ماوراءالنهر به عظمت مقام شاعرى شناخته و توصيف شده است. بعد از او نيز بسيارى از شاعران بزرگ مانند دقيقى و کسائى و فردوسى و فرخى و عنصرى و رشيدى سمرقندى و نظامى عروضى و جز آنان او را به بزرگى مرتبت ستوده و بسا که از او با عنوان 'استاد شاعران' و 'سلطان شاعران' ياد کرده‌اند.  
اشعار او بسيار بود. عوفى در لباب‌الالباب نوشته است که 'اشعار او صد دفتر برآمده است' و رشيدى سمرقندى شاعر قرن ششم گفته است که 'شعر او را برشمردم سيزده ره صدهزار' . به‌نظر من معنى مصراع آن است که سيزده بار شعر او را برشمرده‌ام و صدهزار بود، ليکن اين مصراع را از ديرباز چنين معنى کرده‌اند که شعر او را شماره کرده‌ام، به يک ميليون و سيصد هزار بيت برآمده است! و اين بسيار مستبعد به‌نظر مى‌آيد. به‌هرحال مسلم است که او طبيعةً شاعر بود و بى‌تکلف و زحمتى شعر مى‌ساخت چنانکه ترجمهٔ کليله و دمنه را که به امر نصربن احمد صورت گرفته بود بر او مى‌خواندند و او مى‌شنيد و به‌شعر درمى‌آورد. پيدا است که چنين کسى مى‌توانست شعر بسيار سروده باشد و چنين نيز بود اما اکنون از آن همه اشعار جز چند قطعه و قصيده که در کتب قديم نقل شده، و بعضى ابيات پراکنده که در جُنگ‌ها و کتب لغت و تذکره‌ها آمده است، چيزى در دست نيست. مقدارى از اشعار رودکى در ديوان قطران تبريزى راه جسته و ديوانى هم که از رودکى به طبع سنگى رسيده حاوى اشعارى از قطران است. يکى از علل اين اختلاط آن است که نام ممدوح رودکى (نصر) براى غير اهل تحقيق قابل اشتباه با کنيهٔ ممدوح قطران (ابونصر، مملان بن وهسودان حکمران آذربايجان بوده است. 
مهمترين اثر رودکى که اکنون جز ابيات پراکنده‌ئى از آن باقى نمانده کليله و دمنهٔ منظوم است. اين کتاب از متن عربى عبدالله‌بن مقفع، به امر نصر، به پارسى ترجمه شد و سپس گويا به تشويق ابوالفضل بلعمي، رودکى آن را به شعر فارسى (بحر رمل مسدس) نقل کرد. اين چهار بيت را از ابيات بازماندهٔ آن منظومه بخوانيد:  
تا جهان بود از سر آدم فراز  کس نبود از راز دانش بى‌نياز 
مردمان بخرد اندر هر زمان  راز دانش را به‌هر گونه زبان 
گرد کردند و گرامى داشتند  تا بسنگ اندرهمى بنگاشتند 
دانش اندر دل چراغ روشنست  وز همه بد بر تن تو جوشنست  
غير از اين منظومه، رودکى چند منظومهٔ ديگر باوزان مختلف داشت که گويا هر يک داستانى بود و از آنها نيز ابياتى پراکنده داريم و اما از قصايد و غزل‌هاى او اکنون اندکى در دست است تا مگر روزى دست حوادث ديوان گمشدهٔ او را به ما باز گرداند.

سه شنبه 17 خرداد 1390  5:18 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه حافظ

زندگینامه حافظ  
 
 خواجه‌ شمس‌الدين محمدبن محمد حافظ شيرازى يکى از بزرگترين شاعران نغزگوى ايران و از گويندگان بزرگ جهان است و در شعرهاى خود 'حافظ' تخلص نموده است. در غالب مأخذها نام پدرش را بهاءالدين نوشته‌اند و ممکن است بهاءالدين على‌الرسم لقب او بوده باشد...

زندگینامه حافظ

. محمد گلندام نخستين جامع ديوان حافظ و دوست و همدرس او نام و عنوان‌هاى او را چنين آورده است: 'مولاناالاعظم ، المرحوم الشهيد ، مفخرالعلماء ، استاد نحارير الادبا ، شمس‌الملهٔ والدين ، محمدالحافظ الشيرازي  
تذکره‌نويسان نوشته‌اند که نياکان او از کوهپايهٔ اصفهان بوده‌اند و نياى او در روزگار حکومت اتابکان سلغرى از آنجا به شيراز آمد و در همان شهر متوطن شد و نيز چنين نوشته‌اند که پدرش 'بهاءالدين محمد' بازرگانى مى‌کرد و مادرش از اهل کازرون و خانهٔ ايشان در دروازهٔ کازرون شيراز واقع بود.
 
    ولادت و مرگ
 
ولادت حافظ در اول‌هاى قرن هشتم هجرى و در حدود سال ۷۲۷ در شيراز اتفاق افتاد. وفات حافظ به‌سال ۷۹۲ هـ اتفاق افتاد. او داراى زن و فرزندان بود.
 
    شرح زندگانى 
 
بعد از مرگ بهاءالدين پسران او پراکنده شدند ولى شمس‌الدين محمد که خردسال بود با مادر در شيراز بماند و روزگار آن دو به تهيدستى مى‌گذشت، به‌همين سبب حافظ همين که به مرحلهٔ تميز رسيد در نانوائى محله به خميرگيرى مشغول شد تا آنکه عاشق به تحصيل کمالات او را به مکتبخانه کشانيد و به تفصيلى که در تذکرهٔ ميخانه آمده است وى چندگاهى ايام را بين کسب معاش و آموختن سواد مى‌گذرانيد. بعد از آن زندگانى حافظ تغيير کرد و او در جرگهٔ طالبان علم درآمد و مجلس‌هاى درس عالمان و اديبان زمان را در شيراز درک کرد و به تتبع و تفحص در کتاب‌هاى مهم دينى و ادبى از قبيل کشّاف زمخشرى و مطالع‌الانظار قاضى بيضاوى و مفتاح‌العلوم سکاکى و امثال آنها پرداخت و محمد گلندام معاصر و جامع ديوانش او را چندين‌بار در مجلس درس قوام‌الدين ابوالبقاء عبدالله بن محمودبن حسن اصفهانى شيرازى (م ۷۷۲ هـ) مشهور به 'ابن‌الفقيه نجم' عالم و فقيه بزرگ عهد خود ديده و غزل‌هاى او را در همان محفل علم و ادب شنيده است. چنانکه از سخن محمد گلندام برمى‌آيد حافظ در دو رشته از دانش‌هاى زمان خود يعنى علوم شرعى و علوم ادبى کار مى‌کرد و چون استاد او قوام‌الدين خود عالم به قراآت سبع بود طبعاً حافظ نيز در خدمت او به حفظ قرآن با توجه به قرائت‌هاى چهارده‌گانه (از شواذ و غير آن) ممارست مى‌کرد و خود در شعرهاى خويش چندين بار بدين اشتغال مداوم به‌ کلام‌الله اشاره نموده است و به تصريح تذکره‌نويسان اتخاذ تخلص 'حافظ' نيز از همين اشتغال نشأت کرده است(۱). 
(۱). اما تفحص در آثار آن دوره و دقت در حرفه و پيشهٔ کسانى که لقب 'حافظ' داشته‌اند نگارنده را بر آن مى‌دارد که تخلص 'حافظ' را به سبب خوش‌آوازى و احياناً غزل‌خوانى او بداند. س.م.ت.  
شيراز در دوره‌اى که حافظ تربيت مى‌شد اگرچه وضع سياسى آرام و ثابتى نداشت ليکن مرکزى بزرگ از مرکزهاى علمى و ادبى ايران و جهان اسلامى محسوب مى‌گرديد و اين نعمت از تدبير اتابکان سلغرى فارس براى شهر سعدى و حافظ فراهم آمده بود. حافظ در چنين محيطى که هنوز مجمع عالمان و اديبان و عارفان و شاعران بزرگ بود تربيت علمى و ادبى مى‌يافت و با ذکاوت ذاتى و استعداد فطرى و تيزبينى شگفت‌انگيزى که داشت ميراث‌خوار نهضت علمى و فکرى خاصى مى‌شد که پيش از او در فارس فراهم آمد و اندکى بعد از او به فترت گرائيد.  
حافظ از ميان اميران عهد خود چند تن را در شعرش ستوده و يا به معاشرت و درک صحبت آنها اشاره کرده است مانند ابواسحق اينجو (مقتول به‌سال ۷۵۸ هـ) و شاه شجاع (م ۷۸۶ هـ) و شاه منصور (م ۷۹۵ هـ) و در همان حال با پادشاهان ايلکانى (جلايريان) که در بغداد حکومت داشتند نيز مرتبط بود و از آن ميان سلطان احمدبن شيخ اويس (۷۸۴-۸۱۳ هـ) را مدح کرد. از ميان رجال شيراز از حاجى قوام‌الدين حسن تمغاجى (م ۷۵۴ هـ) در شعرهاى خود ياد کرده و يک‌جا هم از سلطان غياث‌الدين بن سلطان سکندر فرمانرواى بنگال که در سال ۷۶۸ بر تخت سلطنت بنگال جلوس کرده بود ياد نموده است.  
هنگامى که شهرت شاعرنوازى سلطان محمود دکنى (۷۸۰-۷۹۹ هـ) و وزيرش مير فيض‌الله انجو به فارس رسيد حافظ راغب ديدار دکن گشت و چون پادشاه بهمنى هند و وزير او را مشتاق سفر خود به دکن يافت از شيراز به 'هرموز' رفت و در کشتى محمود شاهى که از دکن آمده بود نشست اما پيش از روانه شدن کشتى باد مخالف وزيدن گرفت و شاعر کشتى را - ظاهراً به قصد وداع با بعضى از دوستان در ساحل هرموز، اما در واقع از بيم مخاطرات سفر دريا - ترک گفت و اين غزل را به مير فيض‌الله انجو فرستاد و خود به شيراز رفت:  
دمى با غم به‌سر بردن جهان يکسر نمى‌ارزد   بمى بفروش دلق ما کزين بهتر نمى‌ارزد...  
يکبار نيز حافظ از شيراز به يزد که در دست شعبه‌اى از شاهزادگان آل‌مظفر بود رفت ولى خيلى زود از اقامت در 'زندان سکندر' خسته شد و در غزلى بازگشت خود را به فارس بدين‌گونه آرزو کرد: 
 
 دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت  رخت بربندم و تاملک سليمان بروم 
 
دربارهٔ عشق او به دخترى 'شاخ‌نبات' نام افسانه‌هائى رايج است و بنابر همان داستان‌ها حافظ آن دختر را به عقد مزاوجت درآورد. چندبار در شعرهاى حافظ به اشارتى که به مرگ فرزند خود دارد باز مى‌خوريم و از آن‌جمله است اين دو بيت: 
 دلا ديدى که آن فرزانه فرزند   چه ديد اندر خم اين طاق رنگين 
 به‌جاى لوح سيمين در کنارش   فلک بر سر نهادش لوح سنگين 
 
    ويژگى‌هاى حافظ 
 
حافظ مردى بود اديب، عالم به دانش‌هاى ادبى و شرعى و مطلع از دقيقه‌هاى حکمت و حقيقت‌هاى عرفان. استعداد خارق‌العادهٔ فطرى او به وى مجال تفکرهاى طولانى همراه با تخيل‌هاى بسيار باريک شاعرانه مى‌داد و او جميع اين موهبت‌هاى ربانى را با ذوق لطيف و کلام دلپذير استادانهٔ خود درمى‌آميخت و از آن ميان شاهکارهاى بى‌بديل خود را به‌صورت غزل‌هاى عالى به‌وجود مى‌آورد. او بهترين غزل‌هاى مولوى و کمال و سعدى و همام و اوحدى و خواجو و يا بهترين بيت‌هاى آنان را مورد استقبال و جوابگوئى قرار داده است. کلام او در همهٔ موارد منتخب و برگزيده و مزين به انواع تزئين‌هاى مطبوع و مقرون به ذوق و شامل کلماتى است که هريک با حساب دقيق انتخاب و به‌جاى خود گذارده شده است. تأثر حافظ از شيوهٔ خواجو مخصوصاً از غزل‌هاى 'بدايع‌الجمال' يعنى بخش دوم ديوان خواجو بسيار شديد است و در بسيارى از موردها واژه‌ها و مصراع‌ها و بيت‌هاى خواجو را نيز به وام گرفته و با اندک تغيير در غزل‌هاى خود آورده است و اين غير از استقبال‌هاى متعددى است که حافظ از خواجو کرده است. در ميان شاعرانى که حافظ از آنها استقبال کرده و يا تأثير پذيرفته است بعد از خواجو، سلمان را بايد نام برد. علت اين تأثير شديد آن است که سلمان هم مانند خواجو از معاصران حافظ و از جملهٔ مشاهيرى بود که شاعر شيراز سرمشق کار خود قرار داد. پاسخ‌ها و استقبال‌هاى حافظ از سعدى و مولوى و ديگر شاعران استاد پيش از خود کم نيست اما ديوان او به‌قدرى از بيت‌هاى بلند و غزل‌هاى عالى و مضمون‌هاى نو پر است که اين تقليدها و تأثرها در ميان آنها کم و ناچيز مى‌نمايد. علاوه بر اين علو مرتبهٔ او در تفکرهاى عالى حکمى و عرفانى و قدرتى که در بيان آنها به فصيح‌ترين و خوش‌آهنگ‌ترين عبارت‌ها داشته وى را با همهٔ اين تأثيرپذيرى‌ها در فوق بسيارى از شاعران گذشته قرار داده و ديوانش را مقبول خاص و عام ساخته است.  
اين نکته را نبايد فراموش کرد که عهد حافظ با آخرين مرحله‌هاى تحول زبان فارسى و فرهنگ اسلامى ايران مصادف بود و از اين روى زبان و انديشهٔ او در مقام مقايسه با استادان پيش از وى به ما نزديکتر و دل‌هاى ما با آن مأنوس‌تر است و به اين سبب است که ما حافظ را زيادتر از شاعران خراسان و عراق درک مى‌کنيم و سخن او را بيشتر مى‌پسنديم. 
 
    اختصاصات کلامى حافظ 
 
از اختصاص‌هاى کلام حافظ آن است که او معنى‌هاى دقيق عرفانى و حکمى و حاصل تخيل‌هاى لطيف و تفکرهاى دقيق خود را در موجزترين کلام و روشن‌ترين و صحيح‌ترين آنها بيان کرده است. او در هر بيت و گاه در هر مصراع نکته‌اى دقيق دارد که از آن به 'مضمون' تعبير مى‌کنيم. اين شيوهٔ سخنورى که البته در شعر فارسى تازه نبود حافظ تکميل‌کننده و درآورندهٔ آن به پسنديده‌ترين وجه و مطبوع‌ترين صورت است و بعد از او شاعران در پيروى از شيوهٔ او در آفرينش 'نکته‌ها' ى دقيق و ايراد 'مضمون‌ها' ى باريک و گنجانيدن آنها در موجزترين عبارت‌ها، که از يک بيت و گاه از يک مصراع تجاوز نکند، مبالغه نمودند و در همين شيوه است که رفته رفته به شيوع سبک معروف به 'هندى' منجر گرديد.  
نکتهٔ ديگر در بيان اختصاص‌هاى شعر حافظ توجه خاص او است به ايراد صنعت‌هاى مختلف لفظى و معنوى در بيت‌هاى خود به‌نحوى که کمتر بيت از شعرهاى او را مى‌توان خالى از نقش و نگار صنايع يافت اما نيرومندى او در استخدام الفاظ و چيره‌دستيش در به‌کار بردن صنعت‌ها به‌حدى است که 'صنعت' در 'سهولت' سخن او اثرى ندارد تا بدانجا که خواننده در بادى امر متوجه مصنوع‌بودن سخن حافظ نمى‌شود. 
 
    گستره شهرت حافظ 
 
حافظ از جملهٔ شاعرانى است که در ايام حيات خود شهرت يافت و به سرعت در دورترين شهرهاى ايران و حتى در ميان پارسى‌گويان کشورهاى ديگر مقبول سخن‌شناسان گرديد و خود نيز بر اين امر وقوف داشت. ديوان کليات حافظ مرکب است از پنج قصيده و غزل‌ها و مثنوى کوتاهى معروف به 'آهوى وحشي' و 'ساقى‌نامه' و قطعه‌ها و رباعى‌ها. نخستين جامع ديوان حافظ محمد گلندام است و بنابر تصريح او خود حافظ به جمع‌آورى غزل‌هاى خويش رغبتى نشان نمى‌داد.  
ظاهراً حافظ صوفى خانقاه‌نشين نبود و با آنکه مشرب عرفان داشت در حقيقت از زمرهٔ عالمان عصر و مخصوصاً در شمار عالمان علوم شرعى بود و هيچ‌گاه به تشکيل مجلس درس نپرداخت بلکه از راه وظيفهٔ ديوانى ارتزاق مى‌نمود و گاه نيز به مدح پادشاهان در قصيده‌ها و غزل‌ها و قطعه‌هاى خود همت مى‌گماشت و از صله‌ها و جايزه‌هائى که به‌دست مى‌آورد برخوردار مى‌شد. از اين ميان دوران شيخ ابواسحق اينجو (مقتول به‌سال ۷۵۸) عهد بارورترى براى حافظ بود و به‌همين سبب افول ستارهٔ اقبال اين پادشاه شاعر را آزرده‌خاطر ساخت چنانکه چندبار از واقعهٔ او اظهار تأسف کرد و طبعاً با چنين ارادتى که به شاه شيخ داشت نمى‌توانست قاتل او را به ديدهٔ محبت بنگرد خاصه که آن قاتل يعنى امير مبارزالدين محمدبن مظفر مردى درشت‌خوى و رياکار و محتسب‌پيشه بود و شاعر آزادهٔ ما در چند جاى از شعرهاى خود رفتار او را به تعريض و يا به تصريح به‌ باد انتقاد گرفته است.

سه شنبه 17 خرداد 1390  5:19 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه ابوسعید ابوالخیر

زندگینامه ابوسعید ابوالخیر
 
ابوسعید در تصوف و عرفان ایرانى، همان مقام را دارد که حافظ در قلمرو شعر فارسی، هر دو تن دو نقطه کمال و گلچین کننده مجموعه زیبائى‌ها و ارزش‌ها قبل از خویش هستند... 

زندگینامه ابوسعید ابوالخیر

حافظ

در پایان دوره درخشان تجربه‌هاى شعری، بدین کار پرداخته ابوسعید نیز به نوعى دیگر در پایان دوره درخشان تصوف. آنچه در قرون بعد به‌عنوان عرفان نظرى شهرت یافته، چیزى است وراى منظور ما. آنچه از سنت‌هاى شعر فارسى و اندیشه‌ها و تصویر‌ها و تجارب ارجمند هنرى و فرهنگ شعرى تا عصر حافظ وجود داشته در دیوان حافظ، به شیواترین اسلوبى گلچین شده است و در حقیقت دیوان حافظ نمایشگاهى است که در آن شش قرن تجربه هنرى و عرفانى در برابر ذوق و ادراک ما قرار مى‌گیرد، در مورد بوسعید نیز این قضیه مصداق دارد: آنچه در طول چهار قرن نخستین تصوف و عرفان ایرانى ــ که دوران زرین این پدیده روحانى فرهنگى است، یعنى دوران زهد و عشق و ملامت ــ وجود داشته در گفتار و رفاه بوسعید خلاصه و گلچین شده است. 


 


بى‌آنکه بخواهیم چهره اسطوره‌اى حلاج را از یاد ببریم و بى‌آنکه بخواهیم رفتار و گفتار شگفت‌آور بایزید بسطامى را نادیده بگیریم، باید گفت ابوسعید ابوالخیر، در میان چهره‌هاى تاریخ تصوف ایران و اسلام یک نمونه استثنائى است. اینکه از همان روزگار حیاتش مورد هجوم متعصبان مذهبى بوده و آوازه لاابالیگر: هاى او، در همان عصر حیاتش تا اسپانیاى اسلامى یعنى اندلس رفته بوده است این حَزم اندلسى در زمان حیات او در باب او مى‌گوید 'و هم شنیده‌ایم که بروزگر ما در نیشابور مردى است از صوفیان با کُنیهٔ ابوسعید ابوالخیر که... گاه جامه پشمینه درمى‌پوشد و زمانى لباس حریر که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز مى‌گزارد و زمانى نه نماز واجب مى‌گزارد و نه نماز مستحبى و این کفر محض است، پناه بر خدا از این گمراهی! (الفصل فى‌الملل و الاهواء و النحل، ابومحمد على بن حزم اندلسى 'متوفى ۴۵۶' چاپ مصر ۱۳۲۱ قمرى ۴/۱۸۸) با این‌همه، هیچ قدّیسِ دیگرى را نمى‌شناسیم که مردمان تا این پایه شیفته او باشند که مزارهائى به‌نام او از آذربایجان، در باکو، گرفته تا خراسان امروز و تا آنجا که امروز ترکمنستان شوروى خوانده مى‌شود، ساخته باشند. پرتو معنویت او تا بدان حد باشد که در طول قرون و اعصار، رباعى‌هاى منسوب به او را، به‌عنوان دعا و حِرزْ، براى رفع بیمارى و شفا، بر بیماران بخوانند و بدمند و چهره او به‌عنوان رمز اشراق و اِشرافِ بر عالم غیب، به ‌گونهٔ نشانه و رمزى درآمده باشد آنگونه که بوعلى رمز دانش و علوم رسمى است. 


 


در مجموعهٔ رفتار و گفتار بوسعید ــ آن‌سوى بافته‌هاى مریدان ساده‌لوح به دشوارى مى‌توان چیزى یافت که در عصر ما، و یا حتى در روزگارى که ارزش‌هاى روحى یکسره دگرگون شده باشد، باز هم، براى انسان آرامش روان و روشنى ضمیر و تسلاى خاطر نداشته باشد. و چه میراثى براى انسانیت ارجمندتر از این؟ در سراسر آموزش‌هاى عرفانى او، یک نقطه سیاه و بدبینانه و آزاردهنده نمى‌توان یافت: همه جا درس انسان‌دوستى و خوش‌بینى و شادى و امید و تعصّب‌ستیزى موج مى‌زند و شما هر قدر نسبت به میراث تصوّف بدبین و بى‌اعتقاد باشید باز هم از رفتار و گفتار او، نکته‌ها مى‌آموزید که در زندگى بدان نیازمند هستید. 


 


ابوسعید در میهنه، روز یکشنبه اول ماه محرم سال سیصد و پنجاه و هفت متولد شد و پس از هزار ماه، یعنى پس از هشتاد و سه سال و چهار ماه، روز پنجشنبه چهارم ماه شعبان سال چهارصد و چهل، در همان میهنه درگذشت و روز آدینه او را به خاک سپردند در محلى که به‌عنوان مشهد مقدس شیخ، در اسرارالتوحید از آن سخن گفته ‌شده است. 


 


- چهره و شمایل ابوسعید:

 


از خلال دو توصیف که در اسرارالتوحید آمده است مى‌توان دانست که بوسعید مردى بوده است بالابلند و سرخ و سفید با چشم‌هاى درشت و محاسنى بلند اندامى نسبتاً فربه که گردنش در زه پیراهن نمى‌گنجیده (اسرارالتوحید صفحه ۶۶، ۲۶۴، ۳۸۴) و اگر توصیفى که پوشاک او شده است متأثر از لباس پوشیدن صوفیه در عصر عوفی، مؤلف اسرارالتوحید نباشد باید بپذیریم که وصف مرد صوفى در بیابان وصف او است: 'مرقّعى صوفیانه پوشیده عصائى و ابریقى در دست گرفته و سجاده‌اى بر دوش افکند و کلاهى صوفیانه بر نهاده و چمچمى در پاى کرده و نورى از روى او مى‌تافت (اسرارالتوحید صفحه ۶۶)' . 

سه شنبه 17 خرداد 1390  5:19 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه جامى

زندگینامه جامى    

نورالدين ابوالبرکات عبدالرحمن فرزند نظام‌الدين احمدبن محمد ، شاعر و نويسنده و دانشمند و عارف نام‌آور قرن نهم ، بزرگترين استاد سخن بعد از عهد حافظ و به نظر بسى از پژوهندگان خاتم شعراى بزرگ پارسى‌گوى است. او تخلص خود را به سبب آنکه مولدش شهر جام و مرادش شيخ‌الاسلام احمد جام (= ژنده‌پيل) بود 'جامى' برگزيد...

زندگینامه جامى

خاندانش اصلاً از اهالى محله دشت اصفهان بود و از آنجا به خرجرد جام در خراسان هجرت کرد و جامى به‌سال ۸۱۷ در آن قصبه به‌دنيا آمد. ابتدا نزد پدرش به تحصيل مقدمات دانش پرداخت سپس پيش از آنکه به بلوغ شرعى رسد همراه او به هرات رفت و در نظاميه آن شهر به ادامه کسب دانش مشغول گشت. 
استادان او در هرات مولانا جنيد اصولى، خواجه على سمرقندى، و مولانا شهاب‌الدين محمد جاجرمى بودند. سپس به سمرقند رفت و خدمت قاضى‌زادهٔ رومى را درک کرد و معروف است که آن استاد نيز شيفتهٔ اين شاگرد بود و مى‌گفت 'تا بناى سمرقند است هرگز به جودت طبع و قوت تصرف اين جوان جامى کسى از آب آمويه گذر نکرد!' .  
درباره جامى نوشته‌اند که حدّت ذهن و استعداد کم‌نظير و حافظهٔ نيرومند و هوش فعال و سرعت انتقال فراوان داشت، به‌همين سبب لازم نبود وقت زياد صرف آموختن کند و به برکت همين موهبت‌ها بود که به سرعت علوم متداول آن عصر را، از زبانى و بلاغى و منطق و حکمت و کلام و فقه و اصول و حديث و قراءة و تفسير قرآن و رياضيات و هيئت، در دو مرکز علمى هرات و سمرقند آموخت و صاحبنظر شد و آن‌گاه شوق سير و سلوک در دل او راه جست و سمرقند را به مقصد خراسان ترک کرد و در هرات به خدمت سعدالدين کاشغرى (م ۸۶۰ هـ.) از مشايخ بزرگ طريقت خواجگان (نقشبنديه) درآمد و پس از او رشته ارادت خواجه ناصرالدين عبيدلله احرار را برگردن نهاد و در مصنفات خود او را ستود. جامى غير از اين دو عارف بزرگ نقشبندى، صوفى مشهور اين سلسله يعنى خواجه محمد پارسا (م ۸۲۲ هـ.) را نيز در کودکى زيارت کرده بود و 'خواجه يک سير نبات کرمانى به او عنايت کرده بودند' .  
اين خواجگان و عده‌اى ديگر از مشايخ آن عهد که جامى در خردى و بزرگى از برکت نفس‌هاى آنان برخوردار گرديده بود عشق به تصوف و صوفيان را در دل وى جاى‌گير ساختند اما اختصاص او از ميان طريقه‌هاى صوفيان به طريقه نقشبنديه بود و بس، و چون مشايخ نقشبنديه به مطالعه آثار محيى‌الدين ابن‌العربى راغب بودند و آن را وسيله قوت اعتقاد سالک مى‌دانستند طبعاً جامى هم بر شيوهٔ آنان کار مى‌کرد و به تصوف علمى توجه داشت و به سبب قدرتى که در شرح دشوارى‌هاى تصوف و عرفان به‌نظم دلپذير و به نثر فصيح عالمانه داشت توانست عرفان ايرانى را، که در عهد وى به ابتذال مى‌گرائيد، در پايه و اساسى عالمانه نگاه دارد و خود به‌همين سبب در صف بزرگترين مؤلفان و شاعران عارف و صوفى مشرب پارسى‌گوى جاى گيرد. عبارت معروف 'تحمل بار شيخى ندارم' که از او نقل شده است حکايت از آن دارد که با وجود مرتبه والاى عرفانى که داشت هرگز بساط ارشاد نگسترد و به سادگى با ياران و دوستان خود مى‌زيست و معتقد بود که از راه معاشرت و مجالست اصلاح حال 'ارباب طلب' ميسر است، ولى با همه اين احوال بسيارى از معاصرانش به او ارادت مى‌ورزيده و وى را صاحب مقامات و کرامات مى‌شمرده‌اند.  
وى به سال ۸۹۸ هـ در هشتاد و يک سالگى در هرات بدرود حيات گفت و در همان شهر کنار مزار خواجه‌ سعدالدين کاشغرى در 'تخت مزار' مدفون گشت. در تدفين او سلطان حسين بايقرا، با وجود ضعف حال، و شاهزادگان و وزراء و بزرگان روزگار شرکت کردند. 
 
    مذهب جامى 
 
جامى سنّى حنفى، و در مذهب خود استوار و پايدار بود و چون در عهد جامى تعصبات شديد مذهبى به اختلاف سخت شيعه و اهل سنت انجاميده بود، در منظومه سلسلةالذهب نظر او دربارهٔ رفض (= تشيع به اصطلاح اهل سنت) بدين‌گونه آمده است که: اگر مقصود از آن 'حبّ آل محمد' باشد درست و کيش همگان (همهٔ مسلمانان)، و اگر مقصود از آن 'بغض اصحاب رسول' باشد مذموم است و سپس مى‌گويد چون مذهب 'رفض' خواه و ناخواه به چنين بغضى مى‌کشد ناپسنديده است: 
 هر کرا رفض خُلق شد خلق است  نه خلق بلکه ننگ ماخلق است 
 
    سفرهاى جامى 
 
جامى در طول زندگانى خود سفرهاى چندگانه به بلاد خراسان و ماوراءالنهر کرد اما مهمترين سفرش به سال ۸۷۷ هـ و به حجاز بود که در طى آن چهار ماه در بغداد ماند و اعتراض شديد شيعيان بغداد به او خاطرش را آزرد و غزل: 
 وز خاطرم کدورت بغداديان بشوى...  وز خاطرم کدورت بغداديان بشوى...  
را در شرح اين آزردگى سرود. در اين سفر پيش از وصول به خانه کعبه، کربلا و نجف و مدينه را زيارت کرد و پس از پانزده روز اقامت در مکه باز به مدينه معاودت نمود، سپس چندگاهى در دمشق و حلب توقف کرد و در آنجا بود که قيصر روم بعضى کسان خود را براى دعوت از او فرستاد اما جامى پيش از رسيدن سفيران سلطان عثماني، از دمشق به حلب و از آنجا به تبريز رفت. دعوت اوزون حسن از جامى براى توقف او در تبريز هم مقبول نيفتاد و به جانب خراسان عزيمت کرد و بعد از بازگشت به هرات باقى عمر را مصروف امور ادبى و ادامه روابط نزديک و محترمانه خود با دربار سلطان حسين بايقرا و رجال بزرگ معاصر خود کرد. 
 
    شهرت و مرتبه جامى 
 
جامى به‌سبب علوّ مقام ادبى و علمى و معنوى که داشت پيش از آنکه به دوران کهولت رسد در تمام ممالک زير سيطرهٔ زبان فارسي، يعنى از امپراطورى عثمانى تا هندوستان، شهرت يافت و بى‌شک خوشبخت‌ترين شاعر و نويسندهٔ ايرانى است که در حيات و ممات مورد احترام بود. امير عليشير در مجالس‌النفائس او را باعنوان 'نورا' خوانده است که حاکى از علاقه‌مندى رجال آن عصر نسبت به جامى است. از ميان شاهان و رجال تيمورى ميرزا ابوالقاسم بابر، سلطان ابوسعيد بن محمدبن ميرانشاه، سلطان حسين بهادرخان، اميرعليشير نوائي؛ و از سلاطين دوردست، جهانشاه قراقويونلو، اوزون حسن آق‌قويونلو، يعقوب‌بيگ آق‌قويونلو، سلطان محمد فاتح عثمانى و سلطان بايزيدخان با جامى معاصر و داراى روابط بسيار خوب و مکاتبه بودند و جامى برخى از آثار منثور و منظوم خود را به‌نام آنان درآورده و قصايدى در مدحشان پرداخته است. 
 
جامى در شعر مرتبه‌اى بلند دارد چنانکه او را به حق آخرين استاد بزرگ شعر فارسى بايد شمرد. او به رسم استادان پيشين از همه اطلاعاتش در شاعرى استفاده مى‌کرد و در بيان مطالب خود به‌همان سهولت از عهده برمى‌آيد که شعراى استفاده مى‌کرد و دربيان مطالب خود به‌همان سهولت از عهده برمى‌آمد که شعراى مقتدر پارسى‌گوى چون خاقانى و نظامي. در مقدمه ديوان قصايد و غزلياتش اذعان کرده است که چون استعداد شعر فطرى او بود هيچ‌گاه نتوانست خود را از شاعرى برکنار دارد. ويژگى مهم شعر جامى منتخب بودن الفاظ و استحکام عبارات آنها است. در سخنش افراط و تفريط‌هاى معاصران او ديده نمى‌شود و مى‌کوشد تا با کلام پخته و استوار خود پاى برجاى پاى استادان پيشين نهد و در اين راه همواره موفق و کامياب است. 
 
    آثار جامى 
 
آثار جامى از نظم و نثر بسياراست. دربارهٔ آثار منثور او بعد از اين سخن خواهيم گفت اما آثار منظوم او در دو مجموعهٔ بزرگ فراهم آمده است. ۱. ديوان‌هاى سه‌گانه، ۲. هفت‌اورنگ 
 
جامى ديوان‌هاى سه‌گانه خود را در سال ۸۹۶ به‌مناسبت سه‌‌دورهٔ حيات خود تنظيم کرد و آنها را به‌ترتيب فاتحةالشباب، واسطةالعقد، و خاتمةالحياة ناميدو هفت اورنگ او شامل اين مثنوى‌ها است: 
 
- اورنگ اول: سلسلةالذهب به بحر خفيف در ذکر حقايق عرفانى. 
 
- اورنگ دوم: سلامان و ابسال به بحر رمل مسدس محذوف يا مقصور در عرفان و اخلاق و همراه با حکايات و تمثيلات. 
 
- اورنگ سوم: تحفةالاحرار به بحر سريع در وعظ و تربيت همراه با حکايات و تمثيلات. 
 
- اورنگ چهارم: سبحةالابرار در يکى از متفرعات بحر رمل (فاعلاتن فعلاتن فعلن) در ذکر مقامات سلوک و تربيت و تهذيب همراه با حکايات و تمثيلات. 
 
- اورنگ پنجم: يوسف و زليخا به بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف در داستان يوسف و زليخا و در نظيره‌سازى با خسرو و شيرين نظامى. 
 
- اورنگ ششم: ليلى و مجنون به پيروى از ليلى و مجنون نظامى و برهمان وزن. 
 
- اورنگ هفتم: خردنامه اسکندرى به بحر متقارب در ذکر حکمت‌ها و موعظه‌ها از زبان فيلسوفان يونان

سه شنبه 17 خرداد 1390  5:20 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه انورى

زندگینامه انورى  

 اوحدالدين محمدبن محمد انورى ابيوردى از گويندگان نامبردار نيمه دوم قرن ششم هجرى و از کسانى است که در تغيير سبک سخن فارسى اثر بيّن و آشکارى دارد. تخلص وى ، همچنانکه خود گفته و معاصران او در اشعار خود آورده‌اند ، انورى است...

زندگینامه انورى

 ليکن بنابر نقل دولتشاه در تذکرهٔالشعراء تخلص او نخست 'خاورى' منسوب به دشت خاوران بوده است که شهر انورى يعنى ابيورد در آن دشت واقع بود ، و بعد به فرمان استاد خويش 'عماره' آن تخلص را رها کرد و انورى را برگزيد.  
همين روايت را هدايت در مجمع‌الفصحا تکرار کرده است و به‌هرحال مسلم است که تخلص انورى را ديگران به او دادند و او خود اختيار نکرده بود. 
دوران جوانى انورى بطوس در تحصيل علوم گذشت، و او گذشته از ادبيات که در آن به غايت قصوى رسيد، به فلسفه و رياضيات نيز توجه داشت و در عين اشتغال به علم در شعر نيز مهارت حاصل کرد و هم در جوانى به دربار سنجر راه يافت و قسمت بزرگى از عمر خود را در خدمت آن سلطان گذرانيد، چنانکه خود در يکى از قصايد که در مدح آن پادشاه جنگجو سروده است، گويد:  
 خدمت سى سال را آخر ببايد حرمتى  خدمت سى‌ساله در حضرت نباشد سرسرى  
و در اين صورت ورود او به دربار سلطان سنجر بايد در اوائل عهد سلطنت آن پادشات صورت گرفته باشد؛ و چنانکه از مطالعه در آثار وى برمى‌آيد سال‌ها بعد از سنجر (يعنى بعد از سال ۵۵۲ هـ) زنده و در دورهٔ تسلط غزان (بعد از اسارت سنجر و مرگ او)، دچار مشکلاتى بوده و ناگزير به مدح امرا و رجال خراسان روزگار مى‌گذرانيده است تا به سال ۵۸۳ به درود حيات گفت.  
انورى از جملهٔ بزرگترين شاعران ايران و از کسانى است که هم از دورهٔ حيات او استادى و هنر وى در شعر مسلم گشت، و پس از او شاعران همه او را به استادى و علو مقام ستوده‌اند چنانکه عوفى در لباب‌الالباب گويد 'تمامت قصايد او مصنوع است و مطبوع و هيچ‌کس انگشت بر يکى از آنها نتواند نهاد' . وى طبعى قوى و انديشه‌ئى مقتدر و مهارتى وافر در آوردن معانى دقيق و مشکل در کلام روان و نزديک به لهجهٔ تخاطب زمان داشت. بزرگترين وجه اهميت او در همين نکتهٔ اخير يعنى استفاده از زبان محاوره در شعر است و او بدين ترتيب تمام رسوم پيشينيان را در شعر درنوشت و طريقه‌اى تازه در آن ابداع کرد که علاوه بر مبتنى بودن بر زبان تخاطب، با رعايت سادگى و بى‌پيرايگى کلام و آميزش آن با لغات عربى وافر و حتى ترکيبات کامل عربى و استفاده از اصطلاحات علمى و فلسفى بسيار و مضامين و افکار دقيق و تخيلات و تشبيهات و استعارات بسيار همراه است. گاه سخن انورى به درجه‌ئى از سادگى مى‌رسد که گوئى او قسمت‌هائى از محاورات معمول و عادى را در شعر خود گنجانيده است مانند:  
 گفت اين هر دو يکى جز که شهاب‌الدين نيست  گفتم آن‌ديگر گفتا حسن محمودست 
 گفتم اغلوطه مده اين چه دوئى باشد گفت  دوئى عقل که هم شاهد و هم مشهودست  
وقتى انورى سادگى و روانى کلام خود را با خيالات دقيق غنائى به‌هم آميخت، غزل‌هاى شيواى زيباى مطبوع و دل‌انگيز خود را پديد مى‌آورد و الحق بايد او را در غزل از کسانى شمرد که آن را مانند ظهير فاريابى پيش از سعدى به عالى‌ترين مراحل کمال و لطف نزديک کرده و اين راه دشوار را در شعر آمادهٔ آن ساخته‌اند که محل جولان انديشهٔ باريک‌بين و خيالات دقيق و عالى سعدى قرار گيرد. 
انورى در سرودن قطعات نيز يد بيضاء نموده و در اين نوع از شعر اقسام معانى را از مدح و هجو گرفته تا وعظ و تمثيل و نقدهاى اجتماعى به بهترين وجه به‌کار برده است، به‌حدى که بعد از او کمتر کسى توانست در اين نوع از کلام همطراز او گردد.  
به‌هرحال انورى در قصيده و غزل و قطعه سرآمد شاعران ايران و از ارکان استوار شعر و ادب پارسى شد و به مرتبتى رسيد که او را يکى از سه پيامبر شعر پارسى بدانند.

سه شنبه 17 خرداد 1390  5:20 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها