0

جهان‌آرا چه زماني گريه كرد

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جهان‌آرا چه زماني گريه كرد

نسخه چاپي ارسال به دوستان
خرم ولي خونين (2)
جهان‌آرا چه زماني گريه كرد

خبرگزاري فارس: مدرسه صحراي كربلا شده بود. بچه‌ها در خون مي‌غلتيدند. همان بچه‌هايي كه آن روز لشكر زرهي عراق را آن چنان شجاعانه از شهر بيرون كرده بودند، نمي‌توانستيم باور كنم، بازهم خيانت ستون پنجم، مقر بچه‌ها را به دشمن گزارش داده بود.

*خيانت بني‌صدر

در خانه شحنه خفته و دزدان به كوي و بام
ره ديولاخ و قافله بي‌مقصد و مرام

با بحراني شدن اوضاع در خرمشهر، بني‌صدر (رئيس جمهور و فرمانده كل قوا) از خط مقدم جبهه ديدن مي‌كند. بچه‌ها رفتند پيش او گفتند:

"ما نيرو لازم داريم، تانك مي‌خواهيم، اسلحه و مهمات به ما بدهيد. " و بني‌صدر در جواب گفت: "مگر توپ و تانك نقل و نبات است كه ما بريزيم سر دشمن "

طرحي كه بني‌صدر ارائه داده بود همه را به تعجب وامي‌داشت.

[مي‌گفت:] "ما خرمشهر و آبادان را مي‌دهيم و سپس از سمت دزفول نيروهاي دشمن را دور مي‌زنيم و از داخل خاك عراق مي‌آييم خرمشهر و آبادان را پس مي‌گيريم. "

حكايت درخواست نيروي پشتيباني بسيار زجر‌آور بود:

سيدهدايت‌الله جهان‌آرا (پدر شهيد محمد جهان‌آرا) شهادت مي‌دهد:

"از بيست و دوم شهريور 1359 كه دشمن مرز شلمچه‌ را زير آتش گرفت ما دست به دامان اين آقايان شديم كه شما را به خدا به فريادمان برسيد. محمد (جهان‌آرا) بارها پيغام داد براي ما نيروي پياده بفرستيد، ما آتش توپ‌خانه لازم داريم. دست بچه‌هاي سپاه خرمشهر خالي است. در عوض از آن طرف همه‌اش وعده‌هاي توخالي مي‌دادند... . حتي روزهاي اول جنگ كه مهندس بازرگان از طرف بني‌صدر به خرمشهر آمده بود، من در ملاقات به او گفتم: برويد حقيقت شهر را به رئيس جمهور بگوييد. او گفت: شما خاطر جمع باشيد. گفته اند توپ خانه‌ اصفهان به خرمشهر اعزام شود. همين امروز و فردا مي‌رسند. نشان به آن نشاني كه روز پنجم آبان - يعني فرداي روز سقوط خرمشهر - بود كه مژده دادند توپخانه‌ اعزامي، تازه وارد منطقه شده است. آيا فرستادن توپ‌خانه از اصفهان محتاج چهل‌وسه شبانه روز صرف وقت بود. "

نيروهاي بعثي عراق براي درهم شكستن روحيه‌ مقاومت نيروهاي مدافع شهر از هر حيله‌اي استفاده مي‌كرد و در اين ميان وعده‌هاي تو خالي بني‌صدر حربه‌اي براي تضعيف نيروهاي مدافع شهر بود.

"... راديو عراق ما را به مسخره گرفته بود و مي‌گفت پس اين توپ‌خانه شما چي شد؟ چرا نيامد؟ حتماً سوار مورچه شده‌اند، اگر با مورچه هم مي‌آمدند؛ تا حالا رسيده بودند... "

خرمشهر به تدريج در زير پنجه‌هاي خون‌آلود متجاوزين به ويرانه تبديل مي‌شد. نظاميان عراقي براي ساختن سنگر با بيل مكانيكي و بولدوزر خانه‌هاي مردم خرمشهر را ويران مي‌كردند ديگر هيچ‌كسي اميدي نداشت كه قواي كمكي برسد. در اين اوضاع، بازمانده‌هاي گروهك خلق عرب كه با شروع جنگ تشكيلات‌شان شكلي ديگر به خود گرفته بود، بسيار فعال بودند. آنان ستون پنجم ارتش عراق بودند.

*ستون پنجم ارتش عراق (خلق عرب خرمشهر)

"بچه‌ها خسته بودند. اطراف بندر خرمشهر، از نيرو خالي شده بود و راه براي نفوذ بعثي‌ها هموار؛ اما من خجالت مي‌كشيدم به آن‌ها بگويم بروند و نگهباني بدهند. ديگر تواني برايشان نمانده بود... به آتش‌نشاني رفتم. به محض پياده شدن شهردار شهر، برادرم و سيد را ديدم كه نشسته بودند. جريان را برايشان گفتم. گفتند، نيرو نداريم. با التهاب و نگراني به مدرس برگشتم، تا شايد نيرويي جمع كنم، اما اي كاش به مدرسه نرسيده بودم، مدرسه صحراي كربلا شده بود. بچه‌ها در خون مي‌غلتيدند. همان بچه‌هايي كه آن روز لشكر زرهي عراق را آن چنان شجاعانه از شهر بيرون كرده بودند، نمي‌توانستيم باور كنم، بازهم خيانت ستون پنجم، مقر بچه‌ها را به دشمن گزارش داده بود... . حتي يك نفر هم سالم نمانده بود... . با برخورد پايم به جسد يكي از بچه‌ها، دچار شوك شديدي شدم. چشمم به جنازه «تقي محسني‌فر» افتاد. كسي كه آن روز چنان شجاعانه جنگيده و حالا نيمي از بدنش را مي‌ديدم كه از نيمه ديرگ جدا شده بود.
ستون پنجم، مقر استراحت نيروهاي مدافع شهر را به توپخانه عراق گزارش داده بود و نيروهايي كه بعد از مدت‌ها نبرد و خستگي در حال استراحت بودند، چنين به شهادت رسيدند. "
" - ايست.

ماشين توقف كرد و ما با عجله به طرفش دويديم... جلوتر رفتم يكي از آن‌ها را شناختم "محمد جهان‌آرا " بود. به محض ديدن او مانند كودكي كه ظلم زيادي به او شده باشد و با ديدن پدر گريه‌اش بگيرد، بغضم (تركيد) و اشك‌هايم سرازير شد.
محمد ديدي بدبخت شديم، ديدي گلهامون رفتن؟ ديدي ديگه هيچ‌كسي رو نداريم، ديدي يتيم شديم. محمد من را در آغوش گرفته بود و گريه مي‌كرد.

- ناراحت نباش... ما خدا را داريم، تو ناراحت نباش ما امام خميني رو داريم. براي اولين‌بار بود كه گريه جهان‌آرا، را مي‌ديدم. "

فعاليت ستون پنجم به اين گونه اعمال منتهي نمي‌شد آنان با وارد شدن در ميان مدافعين شهر وانمود مي‌كردند كه همراه آنان و در كنارشان به مبارزه عليه نظاميان بعثي عراق مي‌پردازند. از كمك به درمان زخمي‌ها گرفته تا به دست گرفتن سلاح؛ اما كار خودشان را مي‌كردند.

"آن شب اعلام كردند كه خواهرها نبايد در شهر بمانند چون گرفتار عراقي‌ها مي‌شوند.
با شنيدن اين خبر به زني كه در كنارم نشسته بود گفتم: حالا كه بايد برويم، بهتر است به برادرها خبر بدهيم كه اين‌جا مهمات مخفي كرديم، غنيمت‌هايي كه بچه‌ها گرفته بودند، زير گوني‌ها پنهان كرده بوديم. نمي‌توانستيم به هر كسي اعتماد كنيم، حتي بعدها فهميدم زني كه در كنارم ايستاده بود، جاسوس بوده و با بي‌سيم‌ كارهاي ما را به عراقي‌ها اطلاع مي‌داده است. آن شب هنگام خارج شدن از شهر، روشن و خاموش شدن چراغ‌ قوه‌ها را از دور مي‌ديدم. آن‌ها از گروه‌هاي چپ و جنبشي بودند كه اين طور خيانت مي‌كردند، حتي يك بار يكي از آن‌ها ماشين پر از اسلحه را دزديده بود. "

به تدريج با نزديك شدن نيروهاي ارتش عراق و احتمال سقوط شهر، معدود مدافعان باقي مانده‌ شهر كه از خوي وحشي‌گري نظاميان عراقي اطلاع داشتند، به خواهراني كه پابه‌پاي آن‌ها در شهر مانده بودند و كار پشتيباني و درمان مجروحين و حتي دفن شهدا را برعهده داشتند، اجازه دادند شهر را ترك كنند، اما آنان مقاومت كردند. جهان‌آرا به آن‌ها گفت:

"تو را به خدا برويد. ما كه دست‌مان به امام نمي‌رسد. شما برويد و صحبت كنيد. برويد بگوييد. هرچه هست بگوييد. شما نگذارند با امام حرف بزنيد. اگر نشد برويد توي مجلس. توي مجلس حرف بزنيد. به همه بگوييد. در نماز جمعه‌ها و هركجا كه باشد. شهر به شهر بايستيد و بگوييد كه به خرمشهر چه گذشت، بگوييد كه چه عزيزاني را از دست داده‌ايم. "

*خونين شهر

روز بيست و چهارم مهر 1359، تاريخ بار ديگر زيباترين جلوه‌هاي ايثار و مقاومت فرزندان اين كشور را در صفحات خود ثبت كرد. تا بعدازظهر مواضع معدود نيروهاي مانده در شهر، به تصرف نظاميان عراقي درآمد. در نتيجه، به مركز شهر و پل خرمشهر تسلط يافتند، اما با يورش شجاعانه مدافعين شهر، خرمشهر از خطر سقوط حتمي نجات داده شد.

سپاه خوزستان گزارش مي‌دهد:

"دشمن چندين سنگر خود در شهر را تخليه و عقب‌نشيني كرده است. پل اصلي شهر و فرمانداري دوباره به دست نيروهاي خودي افتاده است. "

به خاطر همين مقاومت‌هاي حماسه‌ساز بود، كه در روز بيست و چهارم مهر، ستاد تبليغات شوراي عالي دفاع مقدس، نام خرمشهر را به "خونين شهر " تغيير داد.

*شيخ شريف قنوتي

در كنار نيروهاي مردمي و مدافعين شهر روحانيوني نيز بودند كه به دور از بازي‌هاي سياسي و كسب قدرت، در گيرودار حكومت، اسلحه در دست گرفته و مبارزه مي‌كردند. وجود اين روحانيون قوت قلبي براي مدافعان شهر بود. از جمله اين روحانيون شيخ شريف قنوتي بود:

"پانزدهم مهر ديگر وضع خيلي خطرناك شده بود. يك روز براي گرفتن غذا به مسجد جامع رفتم. آن روز شيخ شريف - يكي از روحانيون بروجرد- با گروهي براي كمك به خرمشهر آمده بود. او را نمي‌شناختم. فكر مي‌كردم از قم آمده و يا يكي از روحانيون آبادان است. لقمه‌اي در دستش بود. با عصبانيتي كه از قبل داشتم گفتم:

- آقا: چرا براي ما غذا نمي‌رسونيد؟

شيخ با معصوميت خاصي گفت: خواهر، براي كي؟

- براي برادرهاي سپاه.

- نخير...

چهره‌اش سرخ شد و گفت:

- خواهر اين لقمه را بگيريد و بخوريد.

- من نمي‌خواهم آقا!!! اين لقمه مرا سير نمي‌كند.

- خواهر من تازه از بروجرد آمده‌ام. همين الان رسيدم و اين لقمه را گرفتم.

اين حرف را كه گفت از طرز برخوردم شرم‌گين شدم و عذرخواهي كردم. "

او يك روحاني همه‌فن حريف بود. شجاع بود و دلير؛ صبور بود، خوش‌فكر و خوش‌برخورد؛ روزها در كنار بچه‌ها مي‌جنگيد و شب‌ها مشغول عبادت و نماز شب مي‌شد. در مسجد جامع چند نفر،‌ از زنان مؤمن و متعهد بودند كه به كارهاي آشپزي و امدادگري مشغول بودند.
روزي به شيخ شريف گفتند:

"- اگر عراقي‌ها بيايند تكليف ما چيست؟ اگر به دست آن‌ها اسير شويم.

(شيخ به شوخي گفت): نترسيد، همين‌جا بمانيد و كارتان را بكنيد، اگر عراقي‌ها آمدند خود من با تيربار همه شما را مي‌كشم و شهيد مي‌شويد.
روحيه اين خواهرها تا اين حد بالا بود، كه با شنيدن اين حرف خوشحال شدند و رفتند سر كارهايشان. "

اما روز بيست و چهارم مهر، حادثه تلخي رخ داد. همه مدافعان شهر شيخ شريف قنوتي، اين عاشق ژوليده و بي‌ريا را مي‌شناختند. او كه گروه «ضربت الله اكبر» را تشكيل داد و در همه عرصه‌هاي حياتي حاضر بود.
شيخ شريف در گرماگرم جنگ روز بيست و چهارم مهر به همراه يك راننده، ظرف آب را برداشت و براي كمك و آب‌رساني به سوي بچه‌ها مي‌رفت كه روبه‌روي فلكه تانكر آب به وسيله تكاوران گارد رياست جمهوري عراق به رگبار بسته شد. شش گلوله به راننده و يازده گلوله به شيخ شريف خورد. در همين حال يكي از تكاوران گارد جلو آمد و آن قدر با سرنيزه به پيشاني شيخ زد كه سر آن روحاني مبارز از قسمت پيشاني جدا شد. سپس عمامه شيخ را سردست گرفت و فرياد زد: "من يك خميني را كشتم، من يك خميني را كشتم. "

مرگ است ناز نازان، پيوند عشق بازان
سرهاي سرفرازان بالاي دار ديدم

*كارنامه شرم

تاريخ هنوز هم از گفتن آن چه بر خرمشهر گذشت؛ ناتوان است. نظاميان عراقي پس از تصرف مناطق اشغال شده از هيچ جنايتي فروگذار نكردند. روز بيست و چهارم مهر، نود درصد شهر به تصرف بعثي‌ها درآمد. پادگان دژ كه محل سكونت‌ خانواده‌هاي ارتشي بود، سقوط كرد. مسجد جامع در آستانه سقوط قرار گرفت. نظاميان عراقي خيابان چهل متري را گرفته بودند، اما خيلي‌ها از اين جريان خبر نداشتند و در دام دشمن افتادند. ده، دوازده نفر از خواهراني كه در مسجد جامع آشپزي مي‌كردند سوار يك تويوتا وانت شدند تا به عقب بروند كه در خيابان چهل متري، يك خمپاره كنار ماشين‌شان خورد و تعدادي از خواهران به شهادت رسيدند. يكي از خواهران مجروح تعريف مي‌كرد:

"همين‌طور كه روي زمين افتاده بوديم و خون از جراحات‌مان مي‌رفت چند سرباز عراقي با لباس كماندويي را ديدم كه به سمت ما مي‌آمدند. من و دو سه نفر ديگري كه زنده مانده بوديم، خودمان را به مردن زديم چرا كه مي‌دانستيم اين متجاوزان به هيچ چيز اعتقاد ندارند. يكي از آن‌‌ها آمد و چند ضربه به ما زد. فكر كرد كه همه ما مرديم، بعد در كمال وقاحت دست تجاوز به سمت پيكر مطهر و خونين يكي از خواهران شهيد ما دراز كرد. "

اين‌گونه وحشي‌گري‌ها يكي از طبيعي‌ترين رفتارهاي نظاميان بعثي عراق بود. يكي از نظاميان عراقي كه خود در اشغال خرمشهر حضور داشته مي‌گويد:

"من و دو سه نفر ديگر كار گشت‌زني را شروع كرديم... همه (مردم) يا رفته بودند و يا كشته شده بودند. يكي از جنازه‌هايي كه توجه مرا به خود جلب كرد، زن جواني بود كه به نظر حدوداً 20 ساله مي‌آمد. احتمالاً تازه كشته شده بود، چون خون تازه‌اي در كنارش جريان داشت. لباس‌هاي اين زن سياه بود. از همين لباس‌هايي كه زنان عرب مي‌پوشند... ما به دليل در امان بودن از گلوله و براي يافتن غذا وارد خانه‌ها مي‌شديم. در يكي از خانه‌ها قابلمه‌ گرم هنوز روي چراغ بود. صاحب خانه براي نهار كله‌پاچه داشت، ولي فرصت نشده بود؛ تا آن را مصرف كند...، البته قبل از اين كه به قابلمه دست پيدا كنيم، من متوجه غيبت نفر سوم شده بودم. نگراني بيش از حد من و همراه ديگرم. فاضل عباس، مرا بر آن داشت تا راه آمده را برگرديم. وقتي به نزديكي كوچه‌اي كه جنازه آن دختر جوان را ديده بوديم رسيديم، من صحنه وحشتناكي ديدم. فاضل عباس هم ديد. منظره چندش‌آوري بود. نفر سوم كه به دنبالش مي‌گشتيم در حال زنا كردن با جسد آن دختر بود. من از فرط ناراحتي به او حمله كردم. فاضل عباس مي‌خواست او را بكشد؛ من اجازه ندادم. گريه و التماس تنها كاري بود كه از او برمي‌آمد، او به ما گفت:

- اين‌ها آتش‌پرست هستند و اين كار نبايد با آن‌ها اشكالي داشته باشد. "

اگرچه، چند دقيقه بعد آن فرد متجاوز بر اثر گلوله‌ خمپاره تكه‌تكه شد، اما تجاوز به شرف و ناموس اين مردم چيزي نبود كه به راحتي بشود از كنار آن گذشت. به هر حال آنان كه با خيانت خود مسبب اين اعمال شدند بايد بهتر بدانند بر خرمشهر چه گذشت. يكي ديگري از اسراي عراقي مي‌گويد:

"يكي از دوستانم تعريف مي‌كرد، چند نفر از افراد تيپ كماندويي 33 در همان روزهاي اوايل اشغال خرمشهر وارد خانه‌اي مي‌شوند، تا آن‌جا را بازرسي كنند، اما با يك نوزادي كه در گهواره‌ گريه مي‌كرد روبه‌رو شدند.... نوزاد را به مقر فرماندهي تيپ آوردند و از فرمانده خواستند او به يكي از پرورش‌گاه‌هاي بغداد يا شهرهاي ديگر عراق بفرستد تا اين نوزاد زنده بماند. فرمانده خشمگين مي‌شود و از آن‌ها مي‌خواهد. بچه را زمين بگذارند. فرمانده تيپ با لگدي كه به آن نوزاد مي‌زند و چند متر آن طرف‌تر پرتش مي‌كند، آن نوزاد را متلاشي كرد... تمام روده‌هايش بيرون ريخته و مغزش متلاشي شد. "

از زنده به گور كردن چهارده نفر از مردم بي‌دفاع كه دستان‌شان از پشت بسته شده بود، كه بگذريم آن‌چه روح انسان را آزرده و ملول مي‌كند ماجراي ديگري است.
ستوان دوم نصر كه هم شهري صدام بود، از نقطه نامعلومي هدف گلوله قرار گرفت. به تلافي آن، سرگرد زيد يونس دستور داد روستايي كه احتمال تيراندازي از آن‌جا بود را طوري كه بكوبند كه "حتي يك نفر زنده بماند ".

"ما وقتي وارد روستا شديم ديديم، كه عده‌اي از اهالي بر اثر گلوله‌هاي توپ‌خانه كشته شده‌اند... بيش‌تر مجروحين اسير، زن بودند و تعدادي هم بچه‌ كوچك به همراه داشتند. يكي از اين‌ زن‌ها حامله و ديگري هم قلم هر دو پايش شكسته بود كه از پشت نفربر آويزان بود... در مقر ما يك پزشك بود، كه درجه ستوان دومي داشت. اين دكتر وقتي اسرا را ديد دستور داد تا زن‌ها و بچه‌ها را براي مداوا پايين بياورند. اولين زني كه پياده شده همان زن حامله بود. او را داخل خودرويي كه چهار تخت و برانكارد داخل آن بود، بردند. وقتي سرگرد زيد متوجه شد كه مي‌خواهند اسرا را مداوا كنند به طرف دكتر رفت و فرياد كشيد:

زيد: چه كسي دستور اين كار را به تو داده است؟

دكتر: من خواستم آن‌ها را پياده كنند.

زيد: من مي‌خواستم كه با نمايش اين افراد عاطفه سربازانم را نسبت به ايرانيان از بين ببرم، ولي اين عمل تو نتيجه كامل را پايمان خواهد كرد.

سرگرد زيد يونس، بلافاصله به طرف يكي از سربازان رفت و سرنيزه‌ او را گرفت و به طرف آن زن حامله هجوم برد. وقتي به او نزديك شد؛ سرنيزه را داخل شكم آن زن فرو برد. صحنه‌اي عجيب و باور نكردني بود. "

در همين زمان كه زنان، كودكان و مادران اين آب و خاك اين‌گونه به خون مي‌خفتند و جان مي‌سپردند، برخي گروهك‌ها و احزاب سياسي با حمايت بني‌صدر مشغول برگزار كردن ميتينگ در دانشگاه‌ها و تشكيل حزب و راه‌اندازي نشريه بودند تا سهم خود را از قدرت به دست آورند!
لازم به گفتن نيست كه نظاميان ارتش عراق وسايل مردم خرمشهر را غنايم جنگي مي‌دانستند. يكي از اسراي عراقي مي‌گويد:

"من در خيابان كويت شهر بصره مغازه بزرگي را ديدم كه اموال خانه‌هاي خرمشهر را مي‌فروخت و نظاميان ما كه در خرمشهر بودند اموال غارت شده خرمشهر را به او مي‌فروختند. عده‌اي از جوانان بصره هم مشتري موتورسيكلت‌هاي خرمشهري بودند، البته بسياري از اهل بصره هم مي‌دانستند كه حرام است. "

* مسجد جامع در بند نظاميان عراق

به تدريج صحنه نبرد و محاصره تنگ‌تر شد و مدافعان شهر يكي پس از ديگري در خون غلتيدند. فرمانداري خرمشهر به تصرف ارتش عراق درآمد.

"به گزارش خبرگزاري عراق، تلگراف ذيل از طرف فرمانده نيروهاي قادسيه عراق كه هم‌اينك در خرمشهر است خطاب به صدام حسين مخابره گرديده است:

1- نيروهاي پياده با پشتيباني تانك‌ها بر خرمشهر كنترل دارند؛
2- ساختمان فرمانداري را تسخير نموده، پرچم ايران را پايين آورده، پرچم عراق را بالاي ساختمان برافراشتيم؛
3- تمام مقاومت‌هاي دشمن را از بين برده و خسارات دشمن در محله‌ها، ساختمان‌ها و خيابان‌ها از صدها تن تجاوز كرده است؛
4- پل خرمشهر را كاملاً در دست داريم و اينك شهر آبادان را از همه راه‌ها محاصره كرده‌ايم. "

اين در حالي بود كه هنوز در داخل شهر مقاومت‌ها ادامه داشت، ولي پل خرمشهر در تيررس تانك‌هاي عراق بود. نيروهاي محافظ پل، منطقه را ترك كرده بودند و مدافعان شهر بدون پشتيباني به محاصره درآمدند.

"- آقاي مرادي... آقاي مرادي!

- چي شده

- كجايي، يه ساعته دارم دنبالت مي‌گردم، مگر خبر نداري چي شده؟

- نه! چي شده؟!

- ديگه دير شده هر كسي تو شهر هست بايد خبرش كنيم. بايد تا هوا روشن نشده شهر و خالي كنيم.

- شهر رو خالي كنيم؟ هنوز چهل تا نيرو هست، مي‌دوني چهل تا نيرو يعني چي؟

- دستور دادن.

- چه دستوري؟!!

- جناب سرهنگ گفته كه عقب‌نشيني بايد به موقع باشد...

- چه طور از شهر بيرون بريم ، شهر رو كه دست ماست.
ما كه تا حال وايستاديم. بگين نيرو بياد. همه چيز مشخصه، مي‌تونيم توي جنگ خيابوني مقاومت كنيم. يعني چي؟ چرا عقب‌نشيني؟
بچه‌ها بغض كرده بودند و گريه مي‌كردند. "

مسجد جامع با گلوله‌هاي توپ هدف قرار مي‌گرفت. بدين ترتيب مسجدي كه مركز فرماندهي، پشتيباني، استراحت، مداواي مجروحين و خلاصه همه چيز خرمشهر بود، در خطر جدي قرار گرفت.

"... در كنار مسجد جامع، بچه‌ها سنگر گرفته بودند و بي‌هدف رگبار مي‌زدند. مسجد ديگر خالي شده بود و وضع به هم ريخته‌اي داشت. كف مسجد از بقاياي كمك‌هاي ارسالي مردم شكل ديگري به خودش گرفته بود. روغن با پودر لباسشويي، شكر با حبوبات و همه آن‌ها با خون مخلوط شده بودند. خمپاره‌ها پي‌درپي صحن مسجد را مي‌شكافتند و بچه‌ها بي‌هدف رگبار مي‌زدند. "

ديگر شهر خالي شده بود، تنها مدافعان شهر، مقاومت مي‌كردند، مردمي كه با اكراه شهر را خالي كرده بودند و آواره شهرهاي اطراف شده بودند، هنوز درد بي‌خانماني را نكشيده بودند و هر لحظه دل‌شان شكسته‌تر مي‌شد.
از جمله اشكالات مهم در طول هجوم دشمن به خرمشهر، شيوه پخش اخبار از رسانه‌هاي گروهي بود. گزارش‌ها اغلب به صورتي بود، كه مردم حس كنند. رزمندگان نيازي به كمك و پشتيباني ندارند و همه چيز به خوبي پيش مي‌رود، تا آن جايي كه خانواده‌هاي آواره خرمشهري مورد ملامت و تمسخر اندك افرادي قرار مي‌گرفتند كه هيچ اطلاعي از اوضاع نداشتند و اين بر مظلوميت آنان كه در شهر مي‌جنگيدند و آنان كه از خانه‌شان رانده شده بودند، مي‌افزود.
شايعه تصرف پل به وسيله عراق باعث شد گروهي از نظاميان قبل از سقوط شهر از مسجد جامع عقب‌نشيني كرده و پل خرمشهر را بدون مدافع رها كنند. شهر در خطر سقوط جدي قرار گرفت و فرمانده سپاه خوزستان (شمخاني) براي چندمين بار درخواست كمك كرد:

"و انزلنا الحديد فيه باس شديد
مسؤولين! مسلمين! به داد ما برسيد. اين چه سازمان رسمي شناخته شده‌اي است كه اسلحه انفرادي ندارد. نيروهاي شهادت طلب پاسدار را آموزش نداديد، مسامحه كرديد، چوبش را از خدا خورديد و خواهيد خورد.
چه بگويم، كه شما را به تحرك وابدارم؟ اين را بگويم، كه از صد و پنجاه نفر پاسدار خرمشهر تنها سي نفر باقي مانده، بگويم كه ما مي‌توانيم با سي خمپاره، خونين شهر را سي ماه نگه داريم و امروز سي تفنگ نداريم و حال آن كه سازمان‌هاي رسمي با امكانات فراوان، بر ما آن را مي‌رانند كه بايد برانند... "

ستاد فرماندهي اروند هم، كه از مدت‌ها قبل براي هماهنگي نيروهاي مستقر در منطقه تشكيل شده بود، نتوانست كاري از پيش ببرد و قبل از اين كه بخواهد براي نجات خرمشهر دست به اقدامي بزند، خود در سطح فرماندهي دچار اختلافات شديدي شد و فقط براي مدافعان خرمشهر درخواست كمك كرد:

"تا اين لحظه كه ساعت نه و سي دقيقه است، ما همچنان در محاصره ارتش عراق هستيم و از نيروي تقويتي خبري نيست. جاده‌ها هم‌چنان بسته‌اند. خيابان‌ها پر از شهيد است. نافرماني و عقب‌نشيني بدون برنامه و ناباوري در نجات يافتن، شيوع پيدا كرده است و چون از عوارض جنگ است؛ قابل كنترل نيست، زيرا وعده‌هاي ما خالي از حقيقت درآمده است... بمباران‌هاي پي‌درپي، بيمارستان‌ها را پر از غير نظاميان بي‌سرودست كرده است... گروه‌هاي اعزامي به محض ديدن جسد شهدا، روحيه خود را از دست داده؛ جبهه را ترك مي‌كنند... "
در روز سوم آبان سال 59، نظاميان عراق به 30 متري مسجد جامع رسيدند، اما نيروي مرموزي مانع آن مي‌شد كه به آن نزديك شوند. مدافعان شهر محاصره شده بودند. تعداد زيادي از نيروها كه پراكنده بودند، از دستور عقب‌نشيني اطلاع نداشتند و پل به تصرف نيروهاي عراقي درآمد. مدافعان يكي پس از ديگري در روي پل به شهادت رسيدند و آنان كه باقي ماندند، از طريق قايق و شنا خود را نجات دادند.
بدين ترتيب خرمشهر در چهارم آبان، بعد از سي و چهار روز مقاومت، به تصرف گرگ‌هاي متجاوز بعث درآمد. با سقوط خرمشهر، خبرنگاران غربي و شرقي به منطقه فرا خوانده شدند، تا پيروزي عراق را به رخ دنيا بكشند.
ارتش عراق در رابطه با سقوط خرمشهر اطلاعيه‌اي صادر كرد:

"اطلاعيه شماره 100 فرماندهي مورخ 4/8/1359 ارتش عراق:
به دنبال پيروزي رزمندگان دلاور پيروز امت عرب، بر دشمن نژادپرست ايراني و نابودي نيروهاي آنان در محمره عربي و آزاد ساختن اين شهر، بار ديگر، محمره به آغوش سرزمين مادري بازگشت و پس از اين كه مردم شهر برادران خود را در بر گرفتند، شهر مانند گلي بر شاخسار درخت بزرگي كه عراق ناميده مي‌شود، روييد. "

ادامه دارد...

يادمان «آزاد سازي خرمشهر» در خبر گزاري فارس

انتهاي پيام/

 
 
چهارشنبه 4 خرداد 1390  2:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها