0

وقایع نگاری نبرد صفین

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

وقایع نگاری نبرد صفین

جنگ صفين از مهمترين نبردهاي زمان خلافت امام علي عليه السلام بود که در سال 37 هجري بين آن امام بزرگوار و معاويه بن ابي سفيان در سرزمين صفين که در ناحيه ي غربي عراق قرار دارد رخ داد، و از همين رو به جنگ صفين شهرت يافت.
زماني كه اميرالمؤمنين(ع) به خلافت رسيد، بر آن شد تا عبدالله بن عباس را به حكومت شام بفرستد. قبل از آن نامه ‌اي به معاويه نوشت و در آن، ضمن آگاه كردن او از اين كه مردم بدون مشورت او عثمان را كشتند، اما اكنون از روي مشورت، او را به خلافت انتخاب كرده‌ اند، از او خواست تا همراه اشراف شام به مدينه بيايد. معاويه پاسخي به نامه ي امام نداد و تنها نامه ي سفيدي را كه در آن نوشته شده بود: «از معاويه به علي بن ابي‌طالب»، براي آن حضرت فرستاد. كسي كه نامه را آورده بود گفت: از طرف مردمي مي ‌آيد كه معتقدند تو عثمان را كشته ‌اي و جز به كشتن تو رضايت نمي‌ دهند.
اين ماجرا همراه شد با آغاز مسأله ي شورشيان جمل كه امام را براي مدتي به خود مشغول داشت. در اين فرصت، ماجراي جمل، فرصت تبليغاتي ديگري براي معاويه فراهم كرد. او توانست با استناد به شورش طلحه، زبير و عايشه ـ به عنوان همسر پيامبر (ص) ــ دخالت امام را در قتل عثمان، بهتر از پيش در اذهان شاميان تثبيت كند.
پس از خاتمه ي ماجراي جمل، امام در كوفه مستقر شد. در اين زمان، به جز شامات، ديگر بلاد با امام بيعت كرده بودند و امام در كوفه براي مناطق مختلف عراق و ايران، حاكماني را مشخص كرده و اعزام نمود. امام از كوفه با فرستادن نامه ‌اي به معاويه كوشيد تا او را به اطاعت از امام مسلمين قانع كند. زماني كه نامه ي امام به معاويه رسيد، معاويه از مردم خواست تا در مسجد جمع شوند. او گفت:‌ «من خليفه ي عمربن خطاب و خليفه ي عثمان بر شما هستم. من وليِ خون عثمان هستم كه مظلوم كشته شده است. شما درباره ي خون عثمان چه مي‌ گوييد؟»
همه ي مردم حمايت خود را از او در انتقام خون عثمان اعلام كردند. و اين پاسخ معاويه به امام بود.
معاويه در نامه ‌اي به امام پيشنهاد كرد كه شام و مصر را به او واگذار کند و زماني كه درگذشت، بيعت كسي را بر عهده ي او نگذارد. امام قبول نكرد و فرمود: «خداوند مرا به گونه‌اي نخواهد ديد كه گمراه كنندگان را به عنوان بازوي خود استفاده كنم.»
معاويه از عمرو بن عاص كه در اين زمان در فلسطين بسر مي ‌برد، خواست تا نزد وي بشتابد. معاويه كار تبليغاتي خود را در فريب مردم شهرهاي مدينه، مكه و نيز رجال سرشناس شهرهاي مختلف آغاز كرد. او به مردم مدينه نوشت كه ما براي انتقام خون عثمان برخاسته ‌ايم و اگر پيروز شديم كار را همانند شورايي كه عمر درست كرد سامان خواهيم داد، ما طالب خلافت نيستيم. در اين فاصله، دو نامه ي مفصل ميان معاويه و امام رد و بدل شد كه نكات مهمي را برداشت.
حضرت اميرالمؤمنين (ع) نيز برجستگان اصحابش كه از مهاجران وانصار بودند، فرا خواند و از آن ها خواست تا نظرشان را درباره رفتن به شام بيان كنند.
سپس ايشان در خطبه ‌اي عمومي مردم را به جهاد فرا خواند، و با نوشتن نامه به ابن عباس و مخفف بن سليم مردم بصره و اصفهان را با خود همراه كرد. امام دستور دادند تا جنگجويان در نخيله، كه اردوگاه نظامي كوفه بود، اجتماع كنند.
اين امر، معاويه را نيز بر آن داشت تا منبر كوفه را با لباس خونين عثمان، آزين بسته، و در حالي كه هفتاد هزار شيخ پيرامون آن گريه مي‌كردند، مردم شام را براي مقابله با سپاه عراق آماده كند. آرايش جنگي سپاه اميرالمؤمنين در جنگ صفين به ترتيب زير بوده است:
فرمانده کلّ سواره نظام سپاه: عمار ياسر؛ فرمانده کل پياده نظام: عبدالله بن بديل خزاعي؛ پرچمدار کل سپاه: هاشم بن عقبه؛
يمني‌ها در سمت راست و تيره ‌هاي مختلف از قبيله ربيعه در سمت چپ سپاه؛ شجاعان قبيله مضر که غالباً کوفي و بصري بودند در قلب سپاه؛ فرمانده سواره نظام سمت راست: اشعث بن قيس؛ فرمانده سواره نظام سمت چپ: عبدالله بن عباس؛ فرمانده پياده نظام راست: سليمان بن صرد خزاعي؛ فرمانده پياده نظام چپ: حارث بن مرّه؛ پرچم هر قبيله در دست بزرگان آن قبيله و پسرانشان بود.
سپاه مقدم امام در مرز روم، در شمال عراق و سوريه با سپاه مقدم شام به فرماندهي ابوالاعور سلمي برخورد كرد. امام، مالك را به سوي آن ها فرستاد و به او تأكيد كرد كه به هيچ وجه نبايد آغازگر جنگ باشد. با آمدن مالك، سپاه شام درگيري را آغاز كرده و دو طرف مدتي به نبرد با يكديگر پرداختند. پس از آن، سپاه شام عقب ‌نشيني كرد.
محل درگيري، منطقه صفين بوده که با فرات فاصله کمي داشت. زماني كه سپاه عراق، به سپاه شام رسيدند، متوجه شدند كه آنان در منطقه مستقر شده و تنها راه سنگفرش به رود را نيز كه از ميان باتلاق عبور مي‌كرد در اختيار خود گرفته‌اند و تيراندازان و سواراني را براي جلوگيري از رفت و آمد عراقيان به شريعه در آنجا مستقر كرده‌اند. سپاه عراق توانست با رشادت مالك، بر آب مسلط شود و امام دستور داد تا مانع از استفاده از آب براي شاميان نشوند.
با گذشتن محرم، جنگ صفين به تمام معنا، در نخستين روز ماه صفر، ميان مالك و حبيب بن مسلمه آغاز شد. در شب آغاز جنگ، امام به همه نيروهاي خود، سفارش مي‌كرد: «تا آغاز به جنگ نكرده‌اند شما به جنگ با ايشان نپردازيد. فرارکننده اي را نكشيد و مجروحي را به قتل نرسانيد و کسي را برهنه نسازيد و كشته‌ اي را مثله نكنيد.»
عمار، كه پيامبر فرموده بود تو به دست گروهي متجاوز كشته مي‌شوي و همه مردم نيز اين خبر را شنيده بودند، در يكي از روزهايي كه جنگ با شدت در جريان بود، به شهادت رسيد.
امام از معاويه خواست تا با يكديگر مبارزه كنند، تا هر كدام پيروز شدند، حكومت از آن او باشد. معاويه حاضر به پذيرش اين پيشنهاد نشد. يك‌بار نيز با عمرو روبرو شد كه عمرو با آشكار كردن عورت خود و استفاده از حياي امام توانست از معركه بگريزد.
معاويه مي‌كوشيد تا سپاه عراق را بشكند. وي نامه ‌هاي مختلفي به ابو ايوب انصاري، عبدالله بن عباس و ديگران نوشت و به بهانه جلوگيري از خون‌ ريزي و حتي وعده خلافت به ابن عباس، كوشيد تا آنان را به مخالفت با امام وادار كند. به علاوه با بخشش‌ هاي مالي مكرر او به سپاهيانش، آنان را تشويق به جنگ كرد.
در يكي از آخرين روزهاي جنگ، نبرد چنان سخت‌ شد كه از نماز صبح آغاز شد و تا نيمه شب ادامه يافت. اين شب را «ليلةالهرير» ناميده ‌اند. مجدداً جنگ از نيمه آن شب آغاز شد و تا ظهر فردا ادامه داشت. امام ضمن خطبه‌ اي فرمود:‌‌ «جز يك نفس از دشمن نمانده است.»
معاويه و عمرو كه كار را تمام شده مي ‌ديدند و احساس شكست كردند دست به حيله زدند. بامداد روز پنجشنبه دوازدهم ربيع الاول، خدمت عمرو عاص به امويان در جنگ صفين، مايه حيات آنان شد. او در حساس‌ترين لحظه هاي جنگ، زماني که نشانه ‌هاي شکست در سپاه معاويه آشکار گشته بود دست به نيرنگي بزرگ زد، و دستور داد با بستن قرآن بر سر نيزه ها و حمل کردن قرآن بزرگ دمشق با کمک ده نفر روي نيزه ها، همه سپاهيان فرياد بزنند: اي اهل عراق! کتاب خدا بين ما و شما حاکم است(دو طرف دست از جنگ برداريم و به حکم قرآن تسليم شويم!)
اين اقدام سبب شد تا كم‌كم‌ در ميان سپاه عراق اين ندا شنيده شود كه دشمنْ حكميتِ قرآن را پذيرفته است و ما حق جنگ با آن ها را نداريم. امام به شدت در برابر اين سخن ايستاد و اعلام كردند كه اين كار، جز فريب چيزي نيست. من سزاوارترين افراد براي پذيرفتن حكميت كتاب خدا هستم.
اميرالمؤمنين علي عليه السلام خطاب به سپاهيانش فرمود: «به جنگ ادامه دهيد و استقامت کنيد که لحظه پيروزي فرا رسيده است و به دعوت اينان اعتنايي نکنيد که فريبي بيش نيست.» زيرا قبل از شروع جنگ، امام طي نامه ‌هاي متعدد و سفيران فراوان، معاويه و اهل شام را دعوت به پذيرش حکم قرآن کرده بود و آنان نپذيرفته بودند و اينک که در آستانه شکست قرار گرفته بودند قرآن را دستاويز خود کرده بودند.
ولي نيرنگ عمروعاص کار خود را کرد و گروه زيادي از سپاه عراق که تعداد آن ها بالغ بر ده هزار نفر بود دست از جنگ برداشتند و خواستار قبول درخواست شاميان و آتش‌ بس شدند.
امام علي فرمود: «فريب مخوريد، قرآن ناطق منم!!
در اين لحظه حدود بيست هزار نفر از سپاه عراق در حالي که همگي مسلح بودند نزد امام آمده از او خواستند تا حكميت قرآن را بپذيرد. طايفه قراء، كه به خواندن قرآن دلخوش بودند و شماري از آن ها در سلك خوارج درآمدند، در ميان اين افراد بودند. مخالفان جنگ، از امام خواستند تا دستور دهد مالک اشتر برگردد. امام شخصي را دنبال او فرستاد. مالک پيغام داد اكنون وقت بازگشت نيست. مخالفان گفتند: «اگر مالک باز نگردد همان گونه که عثمان را کشتيم تو را نيز مي کشيم.» اين خبر سبب شد تا مالک برگشته و جنگ متوقف شد.»
اشعث كه يكي از منافقان بود و با استمرار جنگ شديداً ‌مخالفت مي‌كرد، نزد معاويه رفت و از وي درباره چگونگي اجراي حكم قرآن سؤال كرد. او گفت: بهتر است يك نفر از سوي ما و فرد ديگري از سوي شما بنشينند و درباره حكم قرآن در اين باره اظهار نظر كنند. او اين نظر را به امام منتقل كرد.
قرار شد آتش بس شود و هر يک از دو طرف جنگ، شخصي را به عنوان داور و حکم انتخاب کنند تا با مشورت يکديگر در تاريخي معين در مکاني به نام دومه الجندل در سر حد شام و عراق، در مجلسي عام و در مقابل سران دو سپاه نظر خود را اعلام کنند.
پس از آن اهل شام، عمرو عاص را برگزيدند. اشعث و شماري ديگر از كساني كه بعداً در گروه خوارج در آمدند، ابو موسي اشعري را پيشنهاد كردند. امام به دليل مخالفت ابوموسي با وي در جنگ جمل، حاضر به قبول وي نشد، اما آن ها در اين باره اصرار كردند. پيشنهاد امام، ابن عباس و يا مالک بود، اما آن ها نپذيرفتند. حتي امام احنف بن قيس را به عنوان داور دوم يا سوم پيشنهاد داد ولي نپذيرفتند.
قرار شد تا قرارنامه‌ اي نوشته شود. در اين قرارنامه با اشاره به انتخاب اين دو نفر از سوي مردم شام و عراق، حقوق مساوي براي امام و معاويه قرار داده شده بود.
عمروبن عاص، در ملاقات با ابوموسي فصلي از فضايل! معاويه را برشمرد و تأکيد کرد که معاويه ولي دم عثمان است. ابوموسي هم بر احياي سنت عمر در امر شورا تكيه داشت.
آن گاه هر دو تصميم گرفتند که هر کدام امير خود را از خلافت عزل کنند و امر خلافت را به عهده ي خود مسلمين بگذارند تا هر کسي را که مي خواهند به خلافت انتخاب کنند. قرار شد هر دو نفر اين نظر را اعلام کنند.
روز موعود فرا رسيد. همه در دومة الجندل اجتماع کردند تا حکمين نظر خود را اظهار کنند. ابوموسي به عمرو عاص گفت بر منبر بالا رود و نظر توافق ‌شده را اعلام کند.
اما عمرو عاص زيرکانه ابوموسي را پيش انداخت و گفت: «تو صحابي پيامبر خدايي. من هرگز بر تو مقدم نخواهم شد!» ابن عباس که در مجلس حاضر بود به ابو موسي گفت: بگذار ابتدا عمرو عاص نظر خود را اعلام کند. او تو را فريب مي دهد. اما ابوموسي قبول نکرد و بر منبر بالا رفت و در جمع مردم چنين گفت: «ما پس از مشورت و بررسي به اين نتيجه رسيديم که علي و معاويه را از خلافت خلع کنيم و انتخاب خلافت را به عهده ي مسلمين بگذاريم، بنابراين من علي را از خلافت خلع مي کنم، چنان که اين انگشتر را از انگشت بيرون مي آورم!»
عمروعاص بلا فاصله پس از ابوموسي به منبر رفت و گفت: «او علي را از خلافت خلع کرد، من نيز او را خلع مي کنم و معاويه را به خلافت مي گمارم، چنان که اين انگشتر را در دست خود مي‌ نهم!»
ابوموسي که فريب خورده بود، فرياد زد: «لعنت خدا بر تو، تو مانند سگي هستي.» عمرو عاص در حالي که پيروزمندانه از منبر پائين مي آمد به او گفت: «تو هم مانند الاغي هستي که بر او کتاب بار کرده باشند.»
و بدين ترتيب ماجرا بر هر دو سپاه تمام شد. مي‌ گويند در اين جنگ از سپاه نود يا صد و بيست هزار نفري معاويه، چهل و پنج هزار نفر و از سپاه نود يا صد و بيست هزار نفري امام علي عليه السلام بيست و پنج هزار نفر کشته شدند و به اين ترتيب، مجموع کشتگان اين نبرد به هفتاد يا هفتاد و پنج هزار رسيد.
پس از آن که متن حکميت نوشته شد و دو طرف آن را امضا کردند، حضرت علي عليه السلام تمام اسيران دشمن را به صورت يک جانبه آزاد کرد، در حالي که عمرو عاص به معاويه اصرار مي‌کرد اسيران سپاه امام عليه السلام را اعدام کند. وقتي معاويه کار بزرگوارانه ي امام را ديد، سخت به خود لرزيد و به عمرو عاص گفت: « اگر ما اسيران را مي‌کشتيم، جلوي دوست و دشمن رسوا مي‌شديم.»
 

دوشنبه 2 خرداد 1390  10:08 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها