ابوبكر العنبرى در مجلسان خود مىنويسد:
(14)- [14 ] حَدَّثَنَا زَكَرِيَّا بْنُ يَحْيَى السَّاجِيُّ، حَدَّثَنَا سَلَمَةُ بْنُ شَبِيبٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّازِقِ، حَدَّثَنَا مَعْمَرٌ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ زَيْدٍ، عَنْ عَدِيِّ بْنِ ثَابِتٍ، عَنِ الْبَرَاءِ، أَنّ النَّبِيَّ (ص) قَالَ: " أَلَسْتُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؟ " قَالُوا: بَلَى، قَالَ: " أَلَسْتُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَزْوَاجِهِمْ؟ " قَالُوا: بَلَى، قَالَ: " أَلَسْتُ أَوْلَى بِهِمْ مِنْ أَوْلادِهِمْ؟ " قَالُوا: بَلَى، قَالَ: " أَلَسْتُ أَلَسْتُ؟ " قَالُوا: بَلَى، قَالَ: " فَهَذَا وَلِيُّكُمْ مِنْ بَعْدِي، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ، وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ ".
فَقَالَ ابْنُ عُمَرَ: يَهْنُكَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ، أَصْبَحْتَ الْيَوْمَ وَلِيَّ كُلِّ مُسْلِمٍ.
از براء بن عازب نقل شده است كه رسول خدا (ص) فرمود: آيا من از خود مؤمنان نسبت به آنها شايستهتر نيستم، صحابه گفتند: بلى. فرمود: آيا من نسبت به مؤمنين از همسرانشان شايستهتر نيستم؟ گفتند: بلى. فرمود: آيا من نسبت به مؤمنان از اولادشان شايستهتر نيستم؟ گفتند: بلى. سپس چندين بار همين مسأله را سؤال كردند و همه حاضران تصديق كردند. فرمود: اين (على عليه السلام) ولى شما بعد از من است؛ خدا دوستان او را دوست بدار و دشمنانش را دشمن.
پس پسر عمر گفت: مبارك باد بر تو اى پسر ابوطالب، تو از امروز ولى هر مسلمانى شدى.
دلالت اين روايت بر ولايت مطلق اميرمؤمنان عليه السلام از ديگر روايات ذكر شده، آشكارتر است؛ چرا كه رسول خدا صلى الله عليه وآله پيش از گفتن «فهذا وليكم بعدي» اولويت خود را نسبت به مؤمنان از جان، ناموس و فرزندان آنها، ثابت مىكند و اعتراف مىگيرد؛ سپس همين اولويت را براى اميرمؤمنان عليه السلام نيز تثبيت مىنمايد؛ يعنى بعد از من على بن أبى طالب عليه السلام نيز نسبت به جان، ناموس، فرزندان و... شما اولويت دارد؛ همان طورى كه من دارم.
ضمن اين كه پسر عمر به اميرمؤمنان تبريك مىگويد كه تو از امروز به اين مقام جديد دست يافتى و بر همه مؤمنان «ولي» شدى. اگر منظور دوستى، نصرت و... باشد، تبريك گفتن معنا ندارد؛ چرا كه اميرمؤمنان عليه السلام پيش از از اين دوست و ياور مردم بوده و با كسى از مؤمنان دشمنى نداشته؛ بنابراين، در صورتى كه به معناى دوستى و... باشد، به مقام جديدى دست نيافته كه پسر عمر تبريك بگويد.
زَكَرِيَّا بْنُ يَحْيَى السَّاجِيُّ
ذهبى در تاريخ الإسلام در شرح حال او مىنويسد:
زكريا بن يحيى... أبو يحيى الساجي البصري الحافظ. وكان من الثقات الأئمة. سمع منه: الأشعري وأخذ عنه مذهب أهل الحديث. ولزكريا الساجي كتاب جليل في العلل يدل على تبحره وإمامته.
زكريا بن يحيى ساجى، حافظ و از پيشوايان مورد اعتماد بود. اشعرى شاگرد او بود و مذهب اهل حديث را از او آموخت. براى او كتابى در باره علل (علم شناخت حديث صحيح از ضعيف) است كه دلالت بر مهارت و امامت او مىكند.
و ابن حجر در تقريب التهذيب مىنويسد:
زكريا بن يحيى الساجي البصري ثقة فقيه من الثانية عشرة مات سنة سبع وثلاثمائة.
زكريا بن يحيى، ثقه و فقيه بود.
سَلَمَةُ بْنُ شَبِيبٍ
از روات صحيح مسلم، ذهبى در شرح حال او مىنويسد:
سلمة بن شبيب أبو عبد الرحمن النيسابوري الحافظ بمكة عن أبي أسامة ويزيد وعبد الرزاق وعنه مسلم والأربعة والروياني حجة مات 247 م 4
سلمة بن شبيب، از روات مسلم و ساير صحاح سته، حافظ و حجت بود.
ابن حجر مىنويسد:
سلمة بن شبيب المسمعي النيسابوري نزيل مكة ثقة من كبار الحادية عشرة مات سنة بضع وأربعين م 4
سلمة بن شبيب، ساكن مكه، مورد اعتماد و از بزرگان طبقه يازدهم روات بود.
عَبْدُ الرَّازِقِ
از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته، ذهبى در باره او مىگويد:
عبد الرزاق بن همام بن نافع الحافظ أبو بكر الصنعاني أحد الأعلام عن بن جريج ومعمر وثور وعنه أحمد وإسحاق والرمادي والدبري صنف التصانيف مات عن خمس وثمانين سنة في 211 ع.
عبد الرزاق بن همام، حافظ و يكى از مشاهير بود.
مَعْمَرٌ بن راشد
از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته، ذهبى او را اين چنين مىستايد:
معمر بن راشد أبو عروة الأزدي مولاهم عالم اليمن عن الزهري وهمام وعنه غندر وابن المبارك وعبد الرزاق قال معمر طلبت العلم سنة مات الحسن ولي أربع عشرة سنة وقال أحمد لا تضم معمرا إلى أحد إلا وجدته يتقدمه كان من أطلب أهل زمانه للعلم وقال عبد الرزاق سمعت منه عشرة آلاف توفي في رمضان 153ع
معمر بن راشد، دانشمند يمنى بود. أحمد گفته: كسى معمر را در كنار شخص ديگرى قرار نداد، مگر اين كه ديدم او را مقدم كرده است؛ او در زما خودش از همه مردم بيشتر به دنبال دانش بود، عبد الرزاق گفت كه ده هزار روايت از او شنيدهام.
ابن حجر مىگويد:
معمر بن راشد الأزدي مولاهم أبو عروة البصري نزيل اليمن ثقة ثبت فاضل إلا أن في روايته عن ثابت والأعمش وهشام بن عروة شيئا وكذا فيما حدث به بالبصرة من كبار السابعة مات سنة أربع وخمسين وهو بن ثمان وخمسين سنة ع
معمر بن راشد، ساكن يمنى، ثقه، ثابت قدم و فاضل بود؛ البته در روايت او از ثابت، أعمش و هشام اشكالاتى است.
عَلِيِّ بْنِ زَيْدٍ
از روات مسلم و ساير صحاح سته. البته برخى به دليل اين كه او شيعه بوده، تضعيف كردهاند؛ اما چون از روات صحيح مسلم است، تضعيفش بى فايده است، به همين خاطر ذهبى تضعيفات اين تعداد را بىارزش دانسته و نام او را در كتاب «ذكر أسماء من تكلم فيه وهو موثق» آورده است:
علي بن زيد بن جدعان على م مقرونا صويلح الحديث قال أحمد ويحيى ليس بشيء وقواه غيرهما.
على بن زيد، مسلم از او به صورت مقرون (به همراه شخص ديگرى در همان مكان از سند) روايت نقل كرده، احاديث او صالح است، احمد و يحيى بن معين گفتهاند كه بىارزش است؛ اما ديگران او را توثيق كردهاند.
عَدِيِّ بْنِ ثَابِتٍ
از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته، ذهبى در باره او مىنويسد:
عدي بن ثابت الأنصاري عن أبيه والبراء وابن أبي أوفى وعنه شعبة ومسعر وخلق ثقة لكنه قاص الشيعة وإمام مسجدهم بالكوفة توفي 116 ع.
عدى بن ثابت، موثق است؛ اما قصه گوى شيعه و امام مسجد آنها در كوفه بود.
ابن حجر مىگويد:
عدى بن ثابت، كوفى و ثقه است؛ اما به شيعه بودن متهم شده است.
عدي بن ثابت الأنصاري الكوفي ثقة رمي بالتشيع من الرابعة مات سنة ست عشرة ع
الْبَرَاءِ بن عازب
صحابى.
تا اين جا ثابت شد كه اين روايت حد اقل از چهار طريق؛ عبد الله بن عباس، عمران بن حصين، بريده و براء بن عازب، و با اسناد معتبر نقل شده است؛ حتى محمد ناصر البانى دو سند آن را «صحيح» و يك سند آن را «حسن» دانسته است؛ بنابراين در صحت اين روايات ترديدى نيست.
هر چند كه هر كدام از اين طريقها چند سند معتبر ديگر نيز دارد كه ما به اختصار به همين اندازه كفايت مىكنيم و دوستانى كه خواستار تحقيق بيشتر در اين زمينه هستند، به كتاب نفحات الأزهار، خلاصه عبقات الأنوار علامه ميلانى ج15 و 16 ارجاع مىدهيم.
حال بعد از اثبات صحت سند روايت بايد به اشكالات اهل سنت پاسخ داده شود.
اشكالات به اين روايت به دو دسته تقسيم مىشود: اشكالات سندى؛ 2. اشكالات دلالى.
ابن تيميه
ابن تيميه حرانى به صورت كامل، اين روايت منكر شده و آن را دروغ پنداشته است. همانطور كه گذشت، وى در منهاج السنة مىنويسد:
قوله «هو ولي كل مؤمن بعدي» كذب على رسول الله صلى الله عليه و سلم.
اين حديث از پيامبر خدا (ص) كه فرمود: « على ولى هر مؤمنى بعد از من است » دروغى است كه به رسول خدا (ص) نست داده شده است.
ابن كثير دمشقي
ابن كثير دمشقى، شاگرد ابن تيميه نيز مىنويسد:
هذه الفظة منكرة والاجلح شيعي ومثله لا يقبل اذا تفرد بمثلها.
اين لفظ منكر (غير قابل قبول) و أجلح شيعى است و زمانى كه همانند او به تنهائى چنين روايتى را نقل كند، پذيرفته نمىشود.
ابن حجر هيثمي
ابن حجر مكى مىگويد:
و أما رواية ابن بريدة عنه لا تقع يا بريدة في علي فإن عليا مني وأنا منه وهو وليكم بعدي ففي سندها الأجلح وهو وإن وثقه ابن معين لكن ضعفه غيره على أنه شيعي.
اما روايت ابن بريده از پدرش كه «اى بريده از على عيب جوئى نكند؛ چرا كه او از من است و من از او هستم و او ولى شما بع از من است» پس در سند آن أجلح است؛ اگر چه ابن معين او را توثيق كره؛ اما ديگران به خاطر اين كه شيعه است، تضعيفش كردهاند.
دهلوي
عبد العزيز دهلوى در رد اين روايت مىگويد:
حديث سوم روايت بريده مرفوعا انه قال (ان عليا منى و انا من على و هو ولى كل مومن من بعدي) و اين حديث باطل است زيرا كه در اسناد او اجلح واقع شده و او شيعى است متهم در روايت خود و جمهور او را تضعيف كرده اند پس به حديث او احتجاج نه توان كرد.
مباركفوري
مباركفورى به صورت مفصل در باره اين روايت سخن گفته است كه خلاصه تمام حرفهاى او دو اشكال است كه هر دو اشكال او در حقيقت به يك اشكال و آن شيعه بودن جعفر بن سليمان و أجلح كندى است:
قد تفرد بها جعفر بن سليمان و هو شيعي بل هو غال في التشيع...
فإن قلت: لم يتفرد بزيادة قوله «بعدي» جعفر بن سليمان بل تابعه عليها أجلح الكندي فروى الإمام أحمد في مسنده هذا الحديث من طريق أجلح الكندي عن عبد الله بن بريدة... قلت: أجلح الكندي هذا أيضا شيعي.
اين روايت را تنها جعفر بن سليمان نقل كرده كه او شيعى و بلكه در تشيع خود زيادهروى مىكرده...
اگر بگويى: تنها جعفر بن سليمان اين روايت را با جمله «بعدي» نقل نكرده؛ بلكه أجلح كندى نيز نقل كرده است؛ چنانچه امام احمد در مسند از طريق اجلح كندى از عبد الله بن بريده نقل كرده كه... مىگويم: اجلح كندى نيز شيعه است.
خلاصه اشكالات سندي
كل اشكالات سندى علماى سنى به اين روايت را مىتوان در يك اشكال خلاصه كرد:
اين روايت تنها از طريق جعفر بن سليمان و همچنين اجلح كندى نقل شده كه هر دوى آنها شيعه هستند و روايت اين دو نفر براى اهل سنت حجت نيست.
اما اشكال ابن تيميه كه گفته بود اين روايت دروغ و تهمت به پيامبر است، با بررسى سندهاى متعدد اين روايت و تصحيحاتى كه بزرگان اهل سنت اين روايات را كرده بودند، پاسخ داده شد و ميزان راستگويى ابن تيميه و دشمنى با اميرمؤمنان عليه السلام روشن گرديد.
در رد سخن ابن تيميه همين بس كه البانى وهابى در ذيل روايت مىگويد:
فمن العجيب حقا أن يتجرأ شيخ الإسلام ابن تيمية على إنكار هذا الحديث و تكذيبه في منهاج السنة ( 4 / 104 ) كما فعل بالحديث المتقدم هناك.
هذا كله من بيان شيخ الإسلام و هو قوي متين كما ترى، فلا أدري بعد ذلك وجه تكذيبه للحديث إلا التسرع و المبالغة في الرد على الشيعة، غفر الله لنا و له.
حقيقتا شگفتانگيز است كه شيخ الاسلام ابن تيميه چگونه جرأت بر انكار و تكذيب اين روايت در منهاج السنه، پيدا كرده است؛ چنانچه در باره روايت پيشينى نيز همين برخورد را كرده است.
هر چند كه پاسخهاى دلالى او قوى و متين است؛ چنانچه ديديد؛ پس از نظر من دليل تكذيب اين روايت، جز عجله و زيادهروى در رد شيعه نمىتواند باشد.
اما اشكال ديگر علماى سنى كه اين روايت تنها از طريق اجلح كندى نقل شده و او ضعيف و شيعى است و حتى دهلوى ادعا كرده بود كه جمهور علماى اهل سنت او را تضعيف كردهاند، با توثيقاتى كه از علماى رجال اهل سنت نقل كرديم، پاسخ داده مىشود. نه تنها جمهور علما او را تضعيف نكردهاند؛ بلكه واقعيت عكس آن است و جمهور علماى اهل سنت او را توثيق كردهاند؛ به جز عدهاى انگشت شمار كه سخن آنها در برابر توثيقات بزرگان رجال سنى، توان ايستادگى ندارد.
پيش از اين توثيقات علماى سنى نقل شد، نيازى به تكرار نيست و تنها به نقل دو باره سخن زين العراقى از زبان علامه مناوى اكتفا مىكنيم كه گفته بود:
الأجلح الكندي وثقه الجمهور وباقيهم رجاله رجال الصحيح.
اجلح كندى را اكثر علما توثيق كردهاند، ساير راويان همگى از روات صحيح بخارى هستند.
جا دارد كه از دهلوى و امثال او سؤال شود كه كجاست تضعيفات جهمور علما نسبت به اجلح كندي؟ چرا ايشان نام يك نفر از علماى سنى كه اجلح را تضعيف كرده باشد نمىآورد؟
اما اشكال شيعه بودن اجلح و همچنين جعفر بن سليمان و عدم حجيت روايت آن دو، اشكالى است بىارزش و غير قابل توجه؛ چرا كه به اجماع شيعه و سنى، مذهب راوى نقشى در حجيت روايت ندارد؛ بلكه آن چه مهم است، صداقت راوى است كه اگر صداقت او ثابت شود، روايتش حجت مىشود؛ ولو از خوارج، جهميه و... باشد.
البانى وهابى در جواب اين عده مىنويسد:
فإن قال قائل: راوي هذا الشاهد شيعي، و كذلك في سند المشهود له شيعي آخر، و هو جعفر بن سليمان، أفلا يعتبر ذلك طعنا في الحديث و علة فيه؟ !
فأقول: كلا لأن العبرة في رواية الحديث إنما هو الصدق و الحفظ، و أما المذهب فهو بينه و بين ربه، فهو حسيبه، و لذلك نجد صاحبي " الصحيحين " و غيرهما قد أخرجوا لكثير من الثقات المخالفين كالخوارج و الشيعة و غيرهم... .
اگر كسى بگويد كه راوى اين شاهد نيز شيعه است؛ چنانچه در سند اصلى نيز شخص ديگرى است كه او شيعه است كه همان جعفر بن سليمان باشد؛ آيا طعن به حديث و اشكال به آن حساب نمىآيد؟
پس من مىگويم: هرگز؛ زيرا آن چه در نقل روايت مهم و معتبر است، راستگويى و حافظه راوى است؛ اما مذهب او بين خود و خداى او است و خدا مىداند كه با او چه برخوردى نمايد؛ به همين خاطر مىبينيم كه نويسندگان صحيحين (بخارى و مسلم) و ديگران، روايات بسيارى را از ثقات مخالفين؛ مثل خوارج و شيعه و غير آنها نقل كردهاند.
ضمن اين كه اين روايت، تنها از طريق أجلح كندى و جعفر بن سليمان نقل نشده؛ بلكه چهار دو سند صحيح ديگر نيز دارد.
نتيجه: اشكالات سندى كه علماى اهل سنت به اين روايت گرفته بودند، همگى دفع و ثابت شد كه سندهاى اين روايت صحيح و براى اهل سنت حجت است.
محمد ناصر الباني
موالات به معناي دوستي و محبت است:
البانى وهابى بعد از اعتراف به صحت سه سند از سندهاى اين روايت، در رد دلالت آن مىنويسد:
أن الموالاة هنا ضد المعاداة و هو حكم ثابت لكل مؤمن، و علي رضي الله عنه من كبارهم، يتولاهم و يتولونه.
ففيه رد على الخوارج و النواصب، لكن ليس في الحديث أنه ليس للمؤمنين مولى سواه، و قد قال النبي صلى الله عليه وسلم: " أسلم و غفار و مزينة و جهينة و قريش و الأنصار موالي دون الناس، ليس لهم مولى دون الله و رسوله ".
فالحديث ليس فيه دليل البتة على أن عليا رضي الله عنه هو الأحق بالخلافة من الشيخين كما تزعم الشيعة لأن الموالاة غير الولاية التي هي بمعنى الإمارة، فإنما يقال فيها: والي كل مؤمن.
موالات در اين جا به معناى ضد آن؛ يعنى معادات (دشمني) است و اين حكم ثابتى است براى همه مؤمنان و على (عليه السلام) از بزرگان مؤمنان است، او مؤمنان را دوست دارد و مؤمنان نيز او را دوست دارند.
پس اين روايت، ردى است بر خوارج و نواصب؛ اما در روايت نيامده است كه مؤمنان مولاى غير از على (عليه السلام) ندارند؛ به درستى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرموده: قبائل اسلم، غفار، مزينه، جهينه، قريش و أنصار، دوستان من هستند نه ديگر مردم، و براى آنها مولايى غير خدا و رسول نيست.
البته در اين حديث دليلى نيست كه ثابت كند على (عليه السلام) نسبت به خلافت از شيخين شايستهتر است؛ چنانچه شيعه خيال كرده؛ زيرا موالات غير از آن ولايتى است كه به معناى امارت است؛ در باره امارت گفته مىشود: او والى همه مؤمنان است (نه ولي).
پاسخ:
آن چه منظور رسول خدا صلى الله عليه وآله را در اين روايت روشن مىكند، جمله «من بعدي» است كه رسول خدا به صراحت مىفرمايد كه «على، بعد از من ولى هر مؤمنى است». اگر كلمه «ولي» در اين جا به معناى محبت و دوستى بود، ديگر جلمه «من بعدي» معنا نداشت؛ زيرا دوستى اميرمؤمنان با مؤمنان تنها به بعد از رسول خدا منحصر نمىشود؛ بلكه در زمان آن حضرت نيز دوست مردم بوده است.
جالب است كه حتى مباركفورى نيز تصريح مىكند كه اگر با سند صحيح ثابت شود كه رسول خدا روايت «على وليكم» را با اضافه «من بعدي» فرموده، ولايت اميرمؤمنان عليه السلام و نظر شيعه ثابت مىشود.
و قد استدل به الشيعة على أن عليا رضي الله عنه، كان خليفة بعد رسول الله من غير فصل و استدلالهم به عن هذا باطل فإن مداره عن صحة زيادة لفظ «بعدي» وكونها صحيحة محفوظة قابلة للاحتجاج.
شيعيان براى اين كه على (عليه السلام) خليفه بلا فصل رسول خدا است، به اين روايت استدلال كردهاند، استدلال آنها باطل است؛ زيرا محور درستى اين استدلال (دو چيز است).
الف: كلمهى «بعدي» كه در اين حديث بايد وجود داشته باشد.
ب: اين حديث از نظر سندى، صحيح و قابل استدلال باشد.
و پيش از اين ثابت كرديم كه اين روايت با اضافه جمله «من بعدي» با سند صحيح نقل شده و خود البانى صحت سه سند از سندهاى آن را پذيرفته بود.
اما اين گفته البانى كه قبائل: أسلم و غفار و مزينة و جهينة و... موالى رسول خدا صلى الله عليه وآله بودهاند، سخنى است نسنجيده؛ چرا كه اين قبائل از كسانى بودند كه در جنگ تبوك از فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله تخلف كردند و قرآن صراحتا آنها را منافق خوانده است:
قرطبى در تفسير خويش در ذيل آيه:
سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ في قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعاً بَلْ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً.
بزودى متخلّفان از اعراب باديهنشين (عذرتراشى كرده) مىگويند: « (حفظ) اموال و خانوادههاى ما، ما را به خود مشغول داشت (و نتوانستيم در سفر حديبيه تو را همراهى كنيم)، براى ما طلب آمرزش كن!» آنها به زبان خود چيزى مىگويند كه در دل ندارند! بگو: «چه كسى مىتواند در برابر خداوند از شما دفاع كند هر گاه زيانى براى شما بخواهد، و يا اگر نفعى اراده كند (مانع گردد)؟! و خداوند به همه كارهايى كه انجام مىدهيد آگاه است!»
قرطبى در تفسير اين آيه مىگويد:
قوله تعالى: «سيقول لك المخلفون من الأعراب» قال مجاهد وبن عباس: يعني أعراب غفار ومزينة وجهينة وأسلم وأشجع والديل وهم الأعراب الذين كانوا حول المدينة تخلفوا عن رسول الله صلى الله عليه وسلم.
آيه شريفه «سيقول لك المخلفون من الأعراب»؛ مجاهد و ابن عباس گفتهاند، مقصود اعراب قبايل غفار و مزينه و جهينه و اسلم و اشجع و ديل است، و اينان، همان اعرابى هستند كه در نزديك مدينه بوده و از پيامبر ’ باز ماندند.
البته ما در ادامه كلمه «ولي» را از نظر لغت نيز بررسى و ثابت خواهيم كرد كه خلفاى سه گانه اهل سنت و ديگرانى كه در صدر اسلام زندگى مىكرده، همواره از اين كلمه ولايت و سرپرستى را اراده كردهاند.
ابن حجر هيثمى
ابن حجر هيثمى اشكالات متعددى بر اى روايت دارد كه ما تك تك آنها را بررسى و پاسخ خواهيم داد.
اجماع اهل سنت بر خلافت ابوبكر:
وى پس از نقد سندى كه پيش از اين پاسخ داده شد مىگويد:
وعلى تقدير الصحة فيحتمل أنه رواه بالمعنى بحسب عقيدته وعلى فرض أنه رواه بلفظه فيتعين تأويله على ولاية خاصة نظير قوله صلى الله عليه وسلم ( أقضاكم علي ) على أنه وإن لم يحتمل التأويل فالإجماع على حقية ولاية أبي بكر وفرعيها قاض بالقطع بحقيتها لأبي بكر وبطلانها لعلي لأن مفاد الإجماع قطعي ومفاد خبر الواحد ظني ولا تعارض بين ظني وقطعي بل يعمل بالقطعي ويلغى الظني على أن الظني لا عبرة به فيها عند الشيعة كما مر
بر فرض صحت روايت، پس احتمال دارد كه اين شخص (اجلح) روايت را بر طبق اعتقاد خودش نقل كرده باشد. بر فرض كه عين سخن پيامبر را نقل كرده باشد؛ پس تأويل اين روايت بر ولايت خاصه (بر بعضى از چيزها) متعين است؛ مثل اين سخن رسول خدا كه فرمود: «على قاضىترين شما است»؛ حتى اگر اين تأويل درست نباشد؛ پس اجماع بر شايستهتر بودن ابوبكر و دو فرع او (عمر و عثمان)، قضاوت خواهد كرد، ولايت ابوبكر را ثابت و ولايت على را باطل خواهد كرد؛ چرا كه مفاد اجماع قطعى و مفاد خبر واحد ظنى است و بين ظنى و قطعى هيچگاه تعارض نمىشود؛ بلكه به قطعى عمل و ظنى ملغا مى شود؛ چرا كه دليل ظنى از ديدگاه شيعه نيز ارزشى ندارد؛ چنانچه پيش از اين گذشت.
پاسخ:
اين كه احتمال دارد، اجلح كندى روايت را تحريف و بر طبق مذهب خود نقل كرده باشد، بعد از اثباث صداقت و وثاقت و حفظ او، احتمالى است باطل و بىارزش. ضمن اين كه اين روايت تنها از طريق اجلح نقل نشده است؛ بلكه چهار سند صحيح دارد و بزرگان اهل سنت صحت آن را پذيرفتهاند.
اما اين كه اين روايت با اجماع در تضاد است:
اولا: چنين اجماعى ثابت نيست؛ چرا كه تعداد زيادى از علماى اهل سنت چنين اجماعى را قبول ندارند:
اين ادعا با ديدگاه بزرگان اهل سنت در تضاد است؛ مشاهيرى مثل: ماوردى شافعى، متوفاي450هـ، ابو حامد غزالى دانشمند نامدار اهل سنت متوفاي478، قرطبى مفسر بلندآوازه اهل سنت متوفاي671هـ، عضد الدين إيجى متكلم سنى مذهب متوفاي756هـ ابن عربى مالكى متوفاي543هـ و بسيارى از بزرگان سنى مذهب كه همگى صراحتا گفتهاند كه در انتخاب ابوبكر اجماعى در كار نبوده است. جداى از رواياتى كه بر اين مطلب وجود دارد !
ماوردى شافعى و ابويعلى حنبلى در أحكام السلطانية (هر دوى اينها كتابى با همين نام دارند) در اين باره گفتهاند:
فقالت طائفة: لا تنعقد (أي الإمامة) إلاّ بجمهور أَهْلِ الْعَقْدِ وَالْحَلِّ من كلّ بلد، ليكون الرضا به عامّاً، والتسليم لإمامته إجماعاً، وهذا مذهب مدفوع ببيعة أبي بكر على الخلافة باختيار من حضرها، ولم يُنتظر ببيعته قدومُ غائب عنها».
طايفهاى گفتهاند كه امامت جز با اجماع اكثريت اهل حل و عقد از هر شهرى منعقد نمىشود؛ تا اين رضايت عموم مردم از آن استنباط شود و همه مردم تسليم امامت او باشند، اين ديدگاه مردود است به واسطه بيعت با ابوبكر بر خلافت كه تنها حاضران با او بيعت كردند و اصلا منتظر آمدن و بيعت غائبان نشدند.
يعنى تنها حاضران در سقيفه با ابوبكر بيعت كردند و او را انتخاب كردند و اصلا منتظر ديگر اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله كه همه آنها در جيش اسامه يا در جاهاى ديگر حضور داشتند، نماندند و ابوبكر را انتخاب كردند.
قرطبى متوفاى671هـ مىنويسد:
فإن عقدها واحد من أهل الحل والعقد فذلك ثابت ويلزم الغير فعله خلافا لبعض الناس حيث قال: لا تنعقد إلا بجماعة من أهل الحل والعقد ودليلنا أن عمر رضى الله عنه عقد البيعة لأبي بكر.
اگر يك نفر از اهل حق و عقد، امامت شخصى را منعقد كند؛ امامت او ثابت مىشود و عمل او براى ديگران نيز الزام آور است؛ بر خلاف نظر برخى از مردم كه گفتهاند: امامت، جزء با جماعتى از اهل حل و عقد منعقد نمىشود. دليل ما اين است كه عمر (به تنهائي) بيعت با ابوبكر را منعقد كرد.
امام الحرمين ابوحامد غزالى متوفاى478هـ مىگويد:
«اعلموا أنّه لا يشترط في عقد الإمامة، الإجماع؛ بل تنعقد الإمامة وإن لم تجمع الأمّة على عقدها، والدليل عليه أنّ الإمامة لمّا عُقِدت لأبي بكر إبتَدَر لإمضاء أحكام المسلمين، ولم يتأنّ لانتشار الأخبار إلى من نأى من الصحابة في الأقطار، ولم ينكر منكر. فإذا لم يُشترط الإجماعُ في عقد الإمامة، لم يَثبُت عددٌ معدود ولا حدّ محدود، فالوجه الحكم بأنّ الإمامة تنعقد بعقد واحد من أهل الحلّ والعقد»..
بدانيد كه در انعقاد امامت اجماع شرط نيست؛ بلكه امامت منعقد مىشود؛ ولو اين كه امت بر آن اجماع نداشته باشند. دليل ما براى آن اين است كه وقتى امامت ابوبكر منعقد شد، او به اجراى احكام مسلمانان مبادرت ورزيد و صبر نكرد تا خبر امامت او به تمام صحابه در همه شهرها برسد؛ كسى نيز منكر آن نشده. وقتى براى انعقاد امامت نيازى به اجماع نباشد، عددى مشخص و حدى خاصى نيز معين نمىشود؛ پس نظر بهتر اين است كه امامت با نظر و انتخاب يك نفر از اهل حل و عقد نيز منعقد مىشود.
عضد الدين إيجى متوفاى756هـ در كتاب المواقف مىگويد:
وإذا ثبت حصول الإمامة بالاختيار والبيعة فاعلم أن ذلك لا يفتقر إلى الإجماع إذ لم يقم عليه دليل من العقل أو السمع بل الواحد والإثنان من أهل الحل والعقد كاف لعلمنا أن الصحابة مع صلابتهم في الدين اكتفوا بذلك كعقد عمر لأبي بكر وعقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان.
وقتى ثابت شود كه امامت با انتخاب و بيعت مردم، حاصل مىشود؛ پس بدان كه اين امامت نيازى به اجماع ندارد؛ زيرا براى لزوم اجماع دليلى عقلى و نقلى وجود ندارد؛ بلكه وجود يك يا دو نفر از اهل حل و عقد كافى است؛ زيرا ما مىدانيم كه صحابه با تمام صلابتى كه در دين داشتند؛ به نظر عمر در انتخاب ابوبكر و نظر عبد الرحمن بن عوف در انتخاب عثمان، كفايت كردند.
تا آن جائى كه مىگويد:
ولم يشترطوا اجتماع من في المدينة فضلا عن إجماع الأمة هذا ولم ينكر عليهم أحد وعليه انطوت الأعصار إلى وقتنا هذا.
حتى اجماع كسانى كه در مدينه حاضر هستند، نيز شرط نيست؛ چه رسد به اجماع تمام امت، كسى آن را انكار نكرده و روش مردم تا زمان ما نيز به همين منوال بوده است.
در نتيجه به اعتراف بزرگان و دانشمندان اهل سنت، انتخاب ابوبكر اجماعى نبوده و حاضران در سقيفه بدون در نظر گرفتن نظرات ديگر اصحاب، ابوبكر را انتخاب كردند.
از همه اينها گذشته در خود صحيح بخارى آمده است كه عمر بن الخطاب اعتراف مىكند، تمام انصار، على بن أبى طالب و تمام طرفداران او، همچنين زبير بن عوام و طرفداران او از بيعت با ابوبكر خوددارى كردند و با انتخاب او به عنوان خليفه مخالف بودند:
حين تَوَفَّى الله نَبِيَّهُ صلى الله عليه وسلم أَنَّ الْأَنْصَارَ خَالَفُونَا وَاجْتَمَعُوا بِأَسْرِهِمْ في سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ وَخَالَفَ عَنَّا عَلِيٌّ وَالزُّبَيْرُ وَمَنْ مَعَهُمَا.
حتى خود ابوبكر اعتراف كرده است كه خلافت او شورائى نبوده است، آن جا كه مىگويد:
وقد كانت بيعتي فلتة وذلك أني خشيتُ الفتنة.
بيعت من يك امر ناگهانى و اتفاقى بيش نبود؛ و به خاطر جلوگيرى از فتنه به قبول خلافت تن دادم.
و نيز اعتراف عمر مىكند:
إنما كانت بَيْعَةُ أبي بَكْرٍ فَلْتَةً وَتَمَّتْ ألا وَإِنَّهَا قد كانت كَذَلِكَ وَلَكِنَّ اللَّهَ وَقَى شَرَّهَا وَلَيْسَ فيكم من تُقْطَعُ الْأَعْنَاقُ إليه مِثْلُ أبي بَكْرٍ من بَايَعَ رَجُلًا من غَيْرِ مَشُورَةٍ من الْمُسْلِمِينَ فلا يتابع هو ولا الذي تابعه تَغِرَّةً أَنْ يُقْتَلَا.
بيعت با ابوبکر، امرى ناگهانى بود و تمام شد، به درستى كه اين چنين بود؛ ولى خداوند ما را از شر او حفظ كرد؛ در ميان شما كسى ديگرى همانند ابوبكر نباشد؛ اگر كسى بدون مشورت با مسلمانان بيعت كند، بيعت شوند و هم بيعت كننده، بايد كشته شوند.
ثانياً: وقتى ثابت شود كه اين روايت حد اقل با چهار سند از رسول خدا صلى الله عليه وآله نقل شده است، روايت متواتر مىشود؛ همان طورى كه ابن حزم اندلسى، بعد از نقل روايتى كه تنها چهار نفر از أصحاب آن را نقل كرده، مىگويد:
فَهَؤُلاَءِ أَرْبَعَةٌ من الصَّحَابَةِ رضي الله عنهم فَهُوَ نَقْلٌ تَوَاتَرَ وَلاَ تَحِلُّ مُخَالَفَتُهُ.
اى چهار نفر از أصحاب اين روايت را نقل كردهاند؛ پس اين نقل، متواتر است و مخالفت با آن جايز نيست.
روايت «على ولى كل مؤمن من بعدي» نيز با چهار سند صحيح از چهار نفر از أصحاب نقل شده است؛ پس متواتر است و مخالفت با روايت متواتر جايز نيست. و حتى برخى از علماى سنى گفتهاند كه انكار روايت متواتر مساوى با كفر است:
وَمَنْ أَنْكَرَ الْمُتَوَاتِرَ فَقَدْ كَفَرَ
هر كس روايت متواتر را انكار كند، به درستى كه كافر شده است.
بنابراين نه تنها اجماع اهل سنت بر خلافت ابوبكر ارزشى ندارد و چيزى را ثابت نمىكند؛ بلكه اين اجماع با روايت متواتر كه انكار آن كفر است، در تضاد مىشود؛ البته اگر اجماعى باشد كه پيش از اين خلاف آن را ثابت كرديم.
ثالثاً: اين روايت ثابت مىكند كه خلافت بعد از رسول خدا، انتصابى است نه انتخابى؛ بنابراين مردم اصلا حق انتخاب كس ديگرى را نداشتهاند تا اجماع آنها بر همه حجت و دليل قطعى باشد. در حقيقت اجماع آنها بر خلافت ابوبكر، در برابر فرمان و خواست خدا و رسول خدا بوده و چنين اجماعى نه تنها حجت و مجزى نيست؛ بلكه عين گمراهى و ضلالت است.
در اصطلاح اصوليين، روايات ثابت كننده ولايت اميرمؤمنان عليه السلام، بر اجماعى كه جناب هيثمى مدعى شده، «ورود» دارد و موضوع اجماع را از بين مىبرد.
توضيح مطلب:
ورود به اين معنا است كه دليل «وارد» موضوع دليل «مورود» را به صورت حقيقى و كامل بر مىدارد؛ يعنى با وجود «دليل وارد»، «دليل مورود» اصلا موضوعيت ندارد.
در اين جا روايت «وهو ولى كل مؤمن بعدي» دليل وارد و إجماعى كه هيثمى مدعى شده، دليل مورود است و با وجود اين روايت اصلا اجماع موضوعيت ندارد؛ زيرا ولايت و حكومت در درجه اول از آن خداوند است و خداوند اين ولايت را به اميرمؤمنان عليه السلام داده است. پس با وجود اين دليل اصلا نوبت به اجماع نمىرسد.
اولويت به معناي قرب و تبعيت است:
ثالثها سلمنا أنه أولى لكن لا نسلم أن المراد أنه الأولى بالإمامة بل بالاتباع والقرب منه فهو كقوله تعالى «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ» ولا قاطع بل ولا ظاهر على نفي هذا الاحتمال بل هو الواقع إذ هو الذي فهمه أبو بكر وعمر وناهيك بهما من الحديث فإنهما لما سمعاه قالا له أمسيت يا ابن أبي طالب مولى كل مؤمن ومؤمنة أخرجه الدارقطني و أخرج أيضا أنه قيل لعمر إنك تصنع بعلي شيئا لا تصنعه بأحد من أصحاب النبي (ص) فقال إنه مولاي.
دليل سوم: ما مىپذيريم كه على (عليه السلام) أولى است؛ اما نمىپذيريم كه مقصود، اولويت او امامت باشد؛ بلكه منظور از آن اوليت به پيروى و قرب است؛ پس سخن پيامبر همانند اين گفته خداوند است كه «سزاوارترين مردم به ابراهيم، آنها هستند كه از او پيروى كردند» نه دليل قطعى و نه دليل ظاهرى بر نفى اين احتمال وجود ندارد؛ بلكه واقعيت همين است و ابوبكر و عمر نيز همين معنا را فهميدهاند؛ زيرا آنها وقتى اين سخن را شنيدند به على (عليه السلام) گفتند: «اى پسر ابوطالب، تو از امروز مولى هر مؤمن و مؤمنهاى شدي». اين روايت را دارقطنى نقل كرده. و همچنين دارقطنى نقل كرده است كه به عمر گفتند: تو كارى را كه امروز نسبت به على عليه السلام، براى هيچ يك از أصحاب انجام نداده بودى، در جواب گفت: او مولاى من است.
پاسخ:
در پاسخ به اين شبه به چند نكته اشاره مىكنيم:
اولاً: ايشان آيه را به صورت كامل نقل نكرده است و اگر به صورت كامل نقل مىكرد، معنا و مقصود خدا و پيامبرش بهتر روشن مىشد:
إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنين.
سزاوارترين مردم به ابراهيم، آنها هستند كه از او پيروى كردند، و (در زمان و عصر او، به مكتب او وفادار بودند همچنين) اين پيامبر و كسانى كه (به او) ايمان آوردهاند (از همه سزاوارترند) و خداوند، ولىّ و سرپرست مؤمنان است.
جمله «أَنْتَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي» از نظر معنا و الفاظ دقيقا همانند جمله «وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنين» است نه شبيه «أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهيمَ...». رسول خدا همان ولايتى را كه خود او و خداوند عزوجل بر مؤمنان دارد، براى اميرمؤمنان عليه السلام ثابت كرده است. هر معناى جمله «الله ولى المؤمنين» داشته باشد، جمله «أنت ولى كل مؤمن بعدي» نيز همان معنا و مقصود را مىرساند؛ اما چرا ابن حجر هيثمى كل آيه را نياورده است؟
ثانياً: همانطور كه پيش از اين گفتيم و مباركفورى نيز اعتراف كرده بود، كلمه «بعدي» نقش اساسى در تعيين معناى روايت و مقصود پيامآور خدا دارد؛ چرا كه طبق اين روايت، رسول خدا همان ولايتى را كه خودش دارد، براى بعد از خودش به اميرمؤمنان عليه السلام واگذار كرده است.
ترديدى نيست كه ولايت رسول خدا صلى الله عليه وآله، همان ولايت خداوند و به معناى اولويت در تصرف است؛ چنانچه خداوند مىفرمايد:
النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِم.
پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.
تمام مفسران شيعه و سنى اتفاق دارند كه مقصود خداوند در اين آيه اولويت در تصرف، اطاعت مطلق و... است. رسول خدا دقيقا همين ولايتى را كه خودش دارد، براى بعد از خودش به اميرمؤمنان عليه السلام ثابت كرده و فرموده:
إِنَّ عَلِيًّا مِنِّي وَأَنَا مِنْهُ، وَهُوَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي.
به درستى كه على از من است و من از اويم، و او «ولي» هر مؤمنى بعد از من است.
ثالثاً: تبريك گفتن ابوبكر و عمر، بهترين دليل است بر اين كه مقصود رسول خدا صلى الله عليه وآله چيزى غير از قرب، دوستى، نصرت و... است؛ چرا كه اميرمؤمنان عليه السلام پيش از آن نيز دوست مردم و همواره ياور مؤمنان بوده است:
وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْض.
مردان و زنان باايمان، ولىّ (يار و ياور) يكديگرند... .
و اميرمؤمنان عليه السلام نيز پيش از آن جزء همين مؤمنان و ياور همه مؤمنان بوده است؛ پس بايد در آن روز به مقام جديدى دست يافته باشد كه شايسته تبريك گفتن داشته باشد.
جمله «أمسيت يا ابن أبي طالب مولى كل مؤمن ومؤمنة؛ تو از امروز مولاى هر مومن و مؤمنهاى شدى» نظر ما را تأييد و مقصود ابوبكر و عمر را روشنتر مىكند؛ چرا كه اميرمؤمنان عليه السلام پيش از آن نيز دوست و ياور مؤمنان بوده نه دشمن مؤمنان و از آن روز به مقام جديدى دست يافته است؛
رابعاً: اگر طبق سخن ابن حجر هيثمى معناى «أنت ولى كل مؤمن بعدي» «اتباع وقرب» باشد، بايد بگوييم كه على بن أبىطالب وظيفه دارد كه از مؤمنان تبعيت و پيروى كند و زمانى «أولى بالمؤمنين» خواهد بود كه به صورت مطلق از مؤمنان پيروى كرده باشد؛ همانطورى كه طبق آيه قرآن، پيروان حضرت ابراهيم و كسانى كه تبيعت كامل از آن حضرت كردهاند، «اولى الناس بإبراهيم» ملقب شده بودند.
آيا ابن حجر مىتواند اين معنا را بپذيرد؟
آيا اين معنا با روايت رسول خدا سازگارى دارد؟
خامساً: حتى اگر به معناى «إتباع وقرب» نيز باشد، بازهم شايستگى آن حضرت را به خلافت ثابت مىكند؛ زيرا با وجود شخصى كه «اولى الناس» نسبت به مردم است؛ چرا ديگران كه داراى چنين مقامى نيستند، خليفه شوند؟
امامت امام علي عليه السلام، بلافصل نيست؛ تقديم مفضول بر افضل جايز است:
ابن حجر هيثمى در چهارمين دليل خود مىگويد:
رابعها سلمنا أنه أولى بالإمامة فالمراد المآل وإلا كان هو الإمام مع وجوده (ص) ولا تعرض فيه لوقت المآل فكان المراد حين يوجد عقد البيعة له فلا ينافي حينئذ تقديم الأئمة الثلاثة عليه لانعقاد الإجماع حتى من علي عليه كما مر وللأخبار السابقة المصرحة بإمامة أبي بكر وأيضا فلا يلزم من أفضلية علي على معتقدهم بطلان تولية غيره لما مر أن أهل السنة أجمعوا على صحة إمامة المفضول مع وجود الفاضل بدليل إجماعهم على صحة خلافة عثمان واختلافهم في أفضليته على علي وإن كان أكثرهم على أن عثمان أفضل منه... .
چهارمين دليل: حتى اگر بپذيريم كه مقصود اولى به امامت باشد، مراد آن حضرت آينده و عاقبت است و گرنه لازم مىآيد كه على (عليه السلام) با وجود رسول خدا، امام باشد. و رسول خدا زمان تحقق آن را در آينده مشخص نكرده است؛ پس مقصود آن است كه هر وقت مردم با او بيعت كردند، او امام است؛ بنابراين منافاتى ندارد با تقديم ائمه سه گانه؛ چرا كه براى امامت آنها اجماع منعقد شده؛ حتى از جانب خود على (عليه السلام) چنانچه گذشت. و به دليل رواياتى كه تصريح به امامت ابوبكر داشت.
همچنين طبق اعتقاد اهل سنت، افضليت على (عليه السلام) ولايت غير او را باطل نمىكند؛ زيرا اهل سنت اجماع دارند بر صحت امامت مفضول با وجود فاضل؛ زيرا آنها اجماع دارند بر صحت خلافت عثمان، با اختلافى آنها در افضليت عثمان بر على دارند؛ اگر چه اكثر بر اين باورند كه عثمان از على (عليه السلام) افضل است.
دهلوى نيز همين شبهه را مطرح كرده و گفته:
و نيز ولى از الفاظ مشتركه است چه ضرور است كه اولى به تصرف مراد باشد و نيز غير مقيد است به وقت و مذهب اهل سنت همين است كه در وقتى از اوقات حضرت امير امام مفترض الطاعه بود بعد از جناب پيغمبر صلى الله عليه و سلم.
پاسخ:
اولاً: همانطورى كه پيش از اين گفتيم، بر خلاف گفته ابن حجر، رسول خدا صلى الله عليه وآله از كلمه «من بعدي» استفاده كرده و زمان تحقق آن را نيز مشخص كرده است؛ بنابراين به صورت مطلق نفرموده؛ بلكه قيد زده و دقيقا بعد از خودش را زمان تحقق امامت و اين ولايت مشخص كرده است.
بنابراين، با وجود على بن أبىطالب عليه السلام ديگران حق خلافت و امامت نخواهند داشت و خلافت آنها باطل است.
ثانياً: اميرمؤمنان عليه السلام حتى با وجود رسول خدا صلى الله عليه وآله نيز اين ولايت را اعمال كرده است و حق تصرف داشته است و اتفاقا همين اعمال ولايت از جانب آن حضرت، باعث شكايت أصحاب شد و رسول خدا صلى الله عليه وآله در جواب آنها فرمود كه او:
وَهُوَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي.
اين مسأله هيچ محذورى نيز ندارد؛ چرا كه ولايت اميرمؤمنان عليه السلام، در عرض ولايت رسول خدا صلى الله عليه وآله نيست؛ بلكه در طول ولايت ايشان بوده است.
اما اين كه ايشان ادعا كرده، ولايت مفضول با وجود فاضل اشكالى ندارد، بر خلاف عقل، قرآن و سنت رسول خدا صلى الله عليه وآله است؛ زيرا تمام عقلاى عالم تقديم مفضول بر فاضل را قبيح مىدانند. تا كنون ديده نشده است كه در شرايط مساوى بيمارى با وجود طبيب متخصص و مجرب، سراغ پزشك عمومى و تازهكار برود كه احتمال دارد بيماريش نه تنها معالجه نشود؛ بلكه بدتر هم بشود.
آيات قرآن كريم بهترين دليل بر اين است كه تقديم مفضول بر افضل جايز نيست، خداوند در آيات متعدد اين مطلب را گوشزد كرده است؛ چنانچه در آيات متعدد اين نكته را متذكر شده است:
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُ.
بگو: «آيا نابينا و بينا يكسانند؟! يا ظلمتها و نور برابرند؟!
وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ أَحَدُهُما أَبْكَمُ لا يَقْدِرُ عَلى شَيْءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَوْلاهُ أَيْنَما يُوَجِّهْهُ لا يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيم.
خداوند مثالى (ديگر) زده است: دو نفر را، كه يكى از آن دو، گنگ مادرزاد است و قادر بر هيچ كارى نيست و سربار صاحبش مىباشد او را در پى هر كارى بفرستد، خوب انجام نمىدهد آيا چنين انسانى، با كسى كه امر به عدل و داد مىكند، و بر راهى راست قرار دارد، برابر است؟!
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْباب.
بگو: «آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند يكسانند؟! تنها خردمندان متذكّر مىشوند!»
و يا در آيه ديگر مىفرمايد:
أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ.
آيا كسى كه هدايت به سوى حق مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد؟!»
پيش از اين روايات زيادى را نيز از طريق اهل سنت نقل كرديم كه رسول خدا صراحتا فرمود:
مَن تَقَدَّمَ على قومٍ من المسلمين يَرى أنَّ فيهم من هو أفضلُ منه فقد خانَ اللهَ ورسولَه والمسلمين.
هر كس خودش را بر گروهى از مسلمانان مقدم كند؛ در حالى كه مىداند در ميان آن قوم كسى بهتر از او وجود دارد؛ به درستى كه به خدا، رسول او و مسلمانان خيانت كرده است.
بنابراين، هم از نظر عقل، هم از نظر قرآن و هم از نظر روايات اهل سنت، تقديم مفضول بر افضل جايز نيست.
اينها مهمترين سؤالات و شبهاتى بود كه علماى اهل سنت در پاسخ به روايت «على ولى كل مؤمن بعدي» مطرح كرده بودند.