تولّد : نهم مرداد 1339 - کرمان
مجروحیت
شیمیایی : بیست وچهار بهمن 1364 - نهر علی شیر- سنگر اطلاعات عملیات
لشکرثارالله
اعزام به انگلستان جهت مداوا : بیست و
شش بهمن 1364
شهادت : سوّم اسفند 1364 – انگلستان -
بیمارستان ولینگتن لندن
• از ترس حمله ی نیروهای ضدانقلاب ، شب ها تا صبح
بیدار بودیم . یک شب به پادگان حمله کردند. همه کُپ کرده بودند.
ابراهیم
یک ژ-3 و نارنجک تفنگی برداشت و رفت روی پشت بام .
آن شب آن قدر
شلیک کرد که تنها پنج قنداق ژ-3 شکست ؛ اما دوساعت بعد ، اثری از نیروهای
ضد انقلاب اطراف پادگان نبود.
• شعر می گفت و بعضی وقت ها شعرهایش را
توی یک دفتر یادداشت می نوشت.
| یا رب زِکرم حال دعا بخش مرا |
| در حال دعا جرم و خطا بخش مرا |
| تا امشب اگر مرا نیامرزیدی |
| امشب تو به خون شهدا بخش مرا |
• مصطفی
در بحبوحه ی عملیات رمضان شهید شد. ابراهیم خبر شهادتش را تلفنی به
خانواده داد و گفت: ساک مصطفی رو همراه جنازه اش براتون می فرستم.
چند
روز بعد ، پیکر مصطفی آمد ، ولی ابراهیم توی منطقه ماند و پیام داد : من
باید سنگرِ خالی مصطفی رو پُر کنم.
• تمام زندگی اش شده بود جبهه.
یک روز ازش پرسیدم : تو نباید به فکر خونه، زن و زندگی باشی؟
خندید
وگفت: من یه خونه ی دو طبقه ی سنگی دارم، که خراب شدنی نیست.
با
تعجّب پرسیدم : یعنی چی؟کدوم خونه...؟
گفت: وقتی انسان رو توی قبر می
خوابونن، اول سنگ لحد رو می ذارن، بعد قبر رو پر از خاک می کنن و روش یه
سنگ دیگه می ذارن. این خونه ی دو طبقه ی سنگی، هرگز خراب نمی شه.
• قرارگاه
تاکتیکی لشکر را بمب بارانِ شیمیایی کردند. وقتی از منطقه ی آلوده خارج می
شدیم ، متوجّه شدم ابراهیم در هیچ کدام از ماشین ها نیست. برگشتم به
قرارگاه. ابراهیم یک دست مالِ خیس جلوی دهانش گرفته بود و بین چادرها می
گشت. فریاد زدم: چه کار می کنی؟ گفت: توی چادرها می گردم تا کسی جا نمونده
باشه.
• بدون آن که بفهمد ، حواله ی دریافت کمپوت از
تدارکات لشکر را دست کاری کرده بودیم و تعداد آن را زیاد نوشته بودیم.
کمپوت ها را که گرفتم ، گفت: به گمانم اشتباه شده؛ حواله ی ما کم تر از این
بود.
خندیدم و گفتم: یه کم دست کاریش کردیم. با
عصبانیت کمپوت ها را به انبار برگرداند. حواله را گرفت و بدون آن که نگاهش
کند ، پاره اش کرد.
• بعد از شهادت محمّدرضا مرادی ، گفت: من
و رضا عهد کرده بودیم با هم شهید بشیم . حالا که رضا شهید شده ، آرزوم
اینه که منم با بمب شیمیایی شهید بشم. همان شد که خواسته بود؛ بمب شیمیایی
آمد و آسمانی اش کرد.
• لباس غوّاصی می پوشیدیم و برای
شناسایی می رفتیم آن طرف اروند.
موقع رفتن به مان غذای مقوّی می داد
و بالای سرمان قرآن می گرفت. وقتی بر می گشتیم ، آبِ حمام گرم بود. چای
آماده و کمپوت و کنسرو، حاضر. حتی در بیرون آوردن لباس غوّاصی هم کمک مان
می کرد.
• با بدنی پر از زخم و تاول، روی تخت دراز کشیده
بود. چشم هایش را باز کرد و گفت : برام دعا بخون. خواندم. نیمه شب توی
راهروی بیمارستان قدم می زدم . پرستار صدایم کرد و گفت : پسرت کارت داره.
رفتم بالای سرش. گفت: برام دعا بخون. خواندم.
پرسید:
از جنگ چه خبر؟
گفتم : تو مجروحی ، با جنگ چه کار
داری؟
گفت : بگو... می خوام بدونم.
گفتم
: بچّه ها فاو رو گرفتن، پیروز شدن.
این را که
گفتم ، آرام و آسوده، خوابید.
• با دقت به دکتر نگاه می
کردم.
معانیه اش که تمام شد ، پرسید: مادرشید؟
گفتم : بله.
دوباره
پرسید: وقتی آوردنش توی بیمارستان، بی هوش بود ، چه طوری به هوش اومده؟
از
ابراهیم پرسیدم: چه طوری به هوش اومدی؟
گفت: توی خواب، یه
نفر که قرآن توی دستش بود ، اومد کنارم . قرآن رو گذاشت روی سینه ام و رفت ؛
همون موقع به هوش اومدم.
• بایستی جنازه اش را غسل
می دادیم. لباس هایش را که در آوردم ، متوجه بخیه های روی سینه اش شدم .
سرتاسر سینه وپشتش را شکافته بودند.
کارِ دانشمندان ! اروپایی
بود. می خواستند اثر بمب های شیمیایی را ببیند و نقایص شان را رفع کنند.
برای
تسلای دل مادر و پدر هیچ حرفی نزدم. غسلش دادم و کفن را محکم بستم.
• رفتم
به مراسم سال گرد یکی از شهدا. موقع بیرون آمدن، ابراهیم را یک گوشه دیدم .
احوالش را پرسیدم و خداحافظی کردم.
چند لحظه بعد ، به خاطرم آمد
ابراهیم مدّت هاست که شهید شده. به سرعت برگشتم.
توی شلوغی جمعیت ،
اثری از ابراهیم نبود.
• از وصیت نامه
من، عبدالله، یا
اکنون در خاکم و یا برخاک و می نویسم برای خاک ؛ زیرا که همه خاکیم و همه
به خاکیم و آن چه که می ماند ، در این جهان، خاک است و همراه بردنی ، نه
ذرّه ای از خاک.
هدف مشخص است. الآن وقت آن رسیده
که تصمیم بگیرم یا کوتاه ترین و دقیق ترین راه را انتخاب کنم و یار راهی
پرپیچ و تاب و با فراز و نشیب زیاد که انتهای آن باریک و در آن چیزی مشخص
نیست؛ آیا به هدف اصلی برسد؟!
حال شما می مانید و
وظیفه ای که به دوش شماست و آن، گوش دادن به کلام امام است...