0

شهید مراد دهنده

 
esmailjavadi
esmailjavadi
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 521
محل سکونت : البرز

شهید مراد دهنده

چند هفته پیش ، پنج شنبه عصر، به مغازه‏اى رفتم تا خیرات بخرم و به گلزار شهدا ببرم و فاتحه بخوانم و براى درگذشتگانم طلب مغفرت کنم. برخورد خوب و سنجیده صاحب مغازه، مرا به تحسین وا داشت. از او تشکر کردم و گفتم:

- «جداً که جنس ‏هاى مغازه‏ات کامل و بدون کم و کاسته؛ حتى معرفت هم که گیر نمى‏ یاد، شما دارى».

مغازه‏ دار لبخند زد و گفت:

شهید مراد دهنده

«اى آقا! براى معرفت که نمى‏شود مغازه زد؛ اما با معرفت مى‏شود کاسبى کرد».

گفتم: «بعضى‏ ها فقط کافى است بفهمند مشترى‏ شان از قیمت‏ها بى‏اطلاع است؛ آن وقت هر جور که بتوانند و هر چه بخواهند، بارش مى‏کنند و هیچ از خدا نمى‏ترسند».

خلاصه بعد از گفت و شنود هاى بسیار، راهى گلزار شدم.

وقتى به گلزار رسیدم، صداى بلند گو به گوش مى‏رسید. سخنران از اوضاع فرهنگى - دینى جامعه سخن مى‏گفت و گاهى مرثیه‏اى مى‏خواند و غمناکانه مصیبت مى‏خواند و عاجزانه دعا مى‏کرد و حاضران با چشمانى اشک بار، آمین مى‏گفتند و با دیده امید، به آسمان مى‏نگریستند. من آهسته در بین قبرها حرکت مى‏کردم و فاتحه مى‏خواندم. به قطعه دوم، ردیف سوم که رسیدم، تابلویى کوچک و سبز رنگ، توجه مرا به خود جلب کرد. روى تابلو، به خطى بچه‏گانه، با گچ قرمز نوشته بود:

«شهید مراد دهنده».

قبر آن شهید، جلوى ردیف بود و کنارش یک درخت کاج بلند و سرسبز قد کشیده بود. درختى که به حق، بزرگ‏ترین و سرسبزترین درخت در تمام محوطه گلزار بود. کنار آرامگاه این شهید مراد دهنده، «ابراهیم میر عسگرى»، نشستم و مشغول فاتحه خواندن شدم؛ یک مرتبه جوانى معلول که به سختى مى‏توانست تعادل خود را حفظ کند و روى پایش بایستد، خود را به کنار من رساند؛ سلام کرد و گفت:

«آقا بشولم»؟

پرسیدم: «چى مى ‏گى»؟

باز به قبر اشاره کرد و گفت: «بشولم آقا»؟

به قطعه دوم، ردیف سوم که رسیدم، تابلویى کوچک و سبز رنگ، توجه مرا به خود جلب کرد. روى تابلو، به خطى بچه‏گانه، با گچ قرمز نوشته بود:

«شهید مراد دهنده».

گفتم: «بشور جانم، بشور»!

آب دبه کوچش را روى قبر خالى مى‏کرد و دست مى‏کشید و قبر را مى‏شست. نمى‏دانم چرا این قبر این قدر تمیز بود! واقعاً اعجازى در میان بود. جوان معلول، با شوقى عجیب، همچون پدرى که صورت فرزندش را مى‏شوید، قبر را مى‏شست. تمام آبى که از لابه لاى سنگ نوشته‏هاى آرامگاه به جریان افتاد، کنار کاج بلند و سرسبز جمع شد و آرام آرام فرو نشست. امید من نیز از میانه سنگ سخت فرو شد و تا کنار ریشه‏ هاى ایمانم راه یافت.

مشکلات و درخواست ‏هاى زیادى داشتم؛ یک به یک برشمردم؛ دعا کردم و تمنا نمودم و آن شهید بزرگوار را به جان بهترین کسانش قسم دادم. سد اشک، حالت معنوى قوى و آرام کننده‏اى در وجودم جارى ساخت. اشک همچنان در چشمانم حلقه زده بود.

شهید مراد دهنده

آن آرام‏ کده را بوسیدم و بلند شدم. مقدارى پول از جیبم در آوردم تا به آن معلول بدهم. دیدم با لبخندى ملیح به من نگاه مى‏کند. یک لحظه با خود اندیشیدم که چرا این جوان براى خود دعا نمى‏کند؟ شاید عقلش نمى‏رسد! به هر حال، پول را گذاشتم کف دستش و با لبخند گفتم: «تو منو دعا مى‏کنى»؟

با سر به شهید اشاره کرد و گفت: «شفاى ایشون آبلوى منه».

گفتم: «عجب! حتى یکى مثل تو هم عمل بزرگ دیگران را به اسم خودش تمام مى‏کند»!

چیزى نگفت. فقط توى چشمانش اشک جمع شد. خواستم از این فکر خلاصش کرده باشم، پرسیدم: «پسر جان اسمت چیه»؟

گفت: «اسماعیل میر عسگرى».

در آن لحظه، این قلب مرده من بود که شسته مى‏شد و آب آن پاى درخت بلند و بى‏ثمر ذهنم فرو مى‏نشست. دو نفر آمدند کنار قبر تا فاتحه بخوانند. رفت آب آورد و گفت: «آقا بشولم»؟

او شروع کرد به شستن قبر شهید و من باز گشتم تا دوباره او را به جان فرزندش قسم دهم.

 
پنج شنبه 23 اردیبهشت 1389  10:17 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها