0

اعلاميه‌اي مردانه!

 
rasekhoonm
rasekhoonm
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 218

اعلاميه‌اي مردانه!


بدين‌وسيله، به اطلاع كليه‌ي مردان و زنان و دوستان و دشمنان و ساير بستگان و بازماندگان خويش مي‌رسانم كه خوش‌خيال به شدّت هشت ريشتر و بلكه هم بيشتر از مقررات و آئين‌نامه‌ها و دستورالعمل‌هاي تحميلي مردانه در طول زندگاني مفيدش خسته شده و ديگر كشش ادامه دادن و وابستگي به اين همه خصايص و گرفتاري‌هاي مردانگي را ندارد. (نقطه سر خط)
جهت اطلاع تكميلي‌تان، عرض مي‌نمايم كه اينجانب درست است كه يك مرد است و يك مرد بايد در كشاكش دهر، سنگ زيرين آسيا باشد، اما مگر يك مرد نازنين (اشاره به خود خوش‌خيالم)، تا چه حد مي‌تواند صبر پيشه كند؟!
يادم مي‌آيد از زماني كه خود واقعي‌ام را در آينه ديدم و شناختم و تكليف زندگاني‌ام را فهميدم، سلول‌هاي خاكستري مغزم في‌‌الفور تا انتهاي ماجرا را خواند! پس دريافت كه مأموريت سنگيني در زندگي به دوش من است!
و من در 5 سالگي يعني درست در اوان كودكي، دريافتم كه بايستي يك مرد باشم، پس تصوير خوشايندي نبود كه با عروسك بازي كنم، پس تمام كودكي‌ام را با تفنگ‌هاي بادي و آبي گذراندم، آن‌هم به تنهايي و نه همراه فري‌آويزان! تازه زماني كه فري‌آويزان يواشكي تفنگم را مي‌شكست، نبايست گريه مي‌كردم چون من يك مرد بودم و به گمان آقام مرد كه گريه نمي‌كند!! و من هرگز اشك نريختم و همه‌ي اشكهايم در مردمك چشمان نافذ ارث برده از ننه‌كلثوم و آقام ماند و بيرون نيامد!! طرز ايستادنم هم حتي بايست مردانه مي‌بود چون كوه! تمام زندگي‌ام در چارچوب قوانين اجرايي آقام گذشت و بس! ايشان به منش و رفتار من حساسيت شديدي داشت و معتقد بود كه ادب من از همه‌ي ويژگي‌هاي ممتاز ديگر هم بايست مهمتر باشد، پس صلاحيت فري‌آويزان را براي رفاقتم رد كرد و هرگز نگذاشت با او دوچرخه سواري كنم، همين، ذوق و استعداد رانندگي را در من كور كرد! و من هرچه بزرگتر شدم، وظايف مردانگي‌ام هم بزرگتر مي‌شد، هنگام رفت‌وآمد به مدرسه، فقط بايستي از وسيلة اياب و ذهاب مشخص شده استفاده مي‌كردم، مثل يك مرد سرم را بالا مي‌گرفتم و مي‌رفتم و مي‌آمدم، درضمن، تأكيد مؤكد بود كه كتابم را هم شب امتحان به فري‌آويزان نبايست قرض مي‌دادم!
كم‌كم كه پشت لبم سبز شد، حالا همه‌ي حواس مبارك آقام به اين بود كه من دست از پا خطا نكنم، پول ناچيزم را خرج رفاقت بي‌حاصلم با فري‌آويزان نمي‌كردم، چراكه بايستي فكر آينده مي‌كردم و مرد عمل مي‌شدم و يك مرد، هرطور شده روي پاي خودش مي‌ايستد! نه روي پاي فري‌آويزان، اما مگر مرد بودن به همين سادگي‌ها بود!!
من عصاي دست آقام بودم و در آينده‌ي نه‌چندان دور بايست نان‌آور خانه مي‌شدم، پس توصيه‌ها جدّي‌تر گرديد و وسيع‌تر! آن روزها حتي از نانوايي كه فري‌آويزان از آن نان مي‌خريد نبايست نان مي‌خريدم، در عنفوان جواني نبايست به هيچ‌چيز جز زندگي مشترك فكر مي‌كردم! تفريحات دوران مجردي را بايست رها مي‌كردم و فقط به كار فكر مي‌كردم و پول! تازه آن هم مشغله‌اي جز آنچه در آن استعداد داشتم كه استعداد من، نان‌آور نبوده!
من پس از مدّت كوتاهي دريافتم كه بايد دوران پدري را هم تجربه كنم، آنگاه اجازه نمي‌دادم فرزندم با فرزند فري‌آويزان همبازي شود! و براي برنامه‌ي زندگي فرزندم از هم‌اكنون بايست به فكر پس‌انداز مي‌شدم!
من در همه‌ي اين سالها، شكايت نكردم چون مرد شكايت نمي‌كند، چون مرد سرش را خم نمي‌كند، و چون مرد بايد كه صبور باشد! اما لازم است باز اشاره كنم، مگر مرد به اين خوبي (خود خوش‌خيالم)، تا چه اندازه كاسه‌ي صبرش جا دارد؟
همه‌ي سختي‌ها و مشقّات زندگي يك مرد يك طرف! اختراع اتم و برق و گاز و تلفن و كار در معدن وتونل و راهسازي هم يك طرف! ابراز علاقه  محبت و تقسيم احساسات هم يك طرف ديگر! كارهاي دشوار زندگي، هميشه به دوش يك مرد است و بس!
در همه‌ي احوالي كه يك مرد در معدن مشغول كار است و سنگ مي‌تراشد، ذهنش هم بايستي همزمان فرهادگونه به ياد شرينش باشد، پس بايد دقت كند بين كار و احساسش فاصله نيفتد و اين دو را ازهم جدا نمايد كه مبادا به او بگويند كارش را به زندگي‌اش ترجيح داده!
راستي من چگونه مي‌بايست هم همه‌ي سختي‌هاي زمين را به دوش بكشم و هم دركنار سختي‌ها، روح لطيفم را تكان بدهم كه عاشق شود و براي عشقم عقب‌نشيني نكنم!
من يك مردم، مردي به جا مانده از نسل آدم، مردي در معرض آزمون و خطا كه تشخيص دهند، حالا پس از طي اين همه سختي مرد زندگي هست يا نه؟!
امروز كه عاقلانه در آينه نگريستم از هر جهت! ديدم شبيه ميانسالي آقام شدم بدون آنكه جواني را طي كنم! يادش بخير، هميشه دلم مي‌خواست با فري‌آويزان، ديوارهاي كوچه را خط‌خطي كنم! بالا پائين بپرم، اهل محل را اذيت كنم و گوشم را بكشند. همه‌ي اين كارها را فري‌آويزان به تنهايي انجام مي‌داد، انگار او قرار نبود مرد شود! و من بايست صاف و اتوكشيده و مؤدب مي‌ايستادم تا اقواممان با افتخار توي چشم آقام زُل بزنند و بگويند: عجب مردي شده!!
من يك مرد هستم، مردي كه ثانيه به ثانيه‌اش را تلاش كرده و قرار است ثانيه به ثانيه‌هاي بعدش را هم تلاش كند! اين روزها كه برف پيري بر مويم نشسته، آقام در دفتر خاطراتش توصيه كرده كه دوران پيري‌ام را در پاركي كه فري‌آويزان دوران پيرسالي‌اش را گذرانده، نگذرانم و دندان مصنوعي‌ام را از مطبي كه فري‌آويزان دندان مصنوعي‌اش را تهيه كرده، مهيّا نكنم و نگذارم نوه‌ام با نوه‌ي فري‌آويزان همبازي شود!
تازه پس از مرگم هم قطعه‌اي كنار قطعه‌ي فري‌آويزان نبايست تهيه كنم و روحم با روح فري‌آويزان درد دل نكند! كاش مردانگي‌ام از 5 سالگي شروع نمي‌شد، فعلاً تا بعد.
منبع:نشريه جوانان امروز شماره2092
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389  2:26 PM
تشکرات از این پست
samsam iman_karbala malihe
samira69
samira69
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 48
محل سکونت : قم
سه شنبه 14 اردیبهشت 1389  9:24 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها