0

عشق و كشك

 
rasekhoonm
rasekhoonm
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 218

عشق و كشك


گوشه‌اي از دفتر خاطرات يك پسر
فروردين1375: امسال، سال باحالي بود. وارد دبيرستان شدم و ديگه به چشم يك پسربچه نگاهم نمي‌كنند. ديگه حوصله دخترعمو منيژه را هم ندارم. يه موقعي از منيژه خوشم مي‌اومد اما حالا كه با مرجان، دختر همسايه‌مون مقايسه‌اش مي‌كنم مي‌بينم خيلي بي‌ريخته. وقتي با مرجان حرف مي‌زنم دلم هُري مي‌ريزه پائين. البته فكر مي‌كنم مسعود هم از مرجان خوشش مي‌آد. بايد يه حالي ازش بگيرم. خدايا!كاري‌كن كه مرجان با مسعود دوست نشه. خدايا! يعني مي‌شه من و مرجان به هم برسيم؟ تلفني حرف بزنيم و نامه‌هاي عاشقانه بنويسيم؟
فروردين1376: همون بهتر كه دوستيمون به هم خورد. يه مدّت ناراحت بودم ولي حالا كه فكر مي‌كنم همچين هم دختر خوشگلي نبود، خيلي بچه بود. اون داداش ايكبيريش هم كه مُدام موي دماغ آدم مي‌شد. تجربة خوبي بود. با اينكه چندتا پس‌گردني و لگد خوردم ولي حالا كه منطقي فكر مي‌كنم شانس آوردم كه دوستيمون به هم خورد. تازه دارم معني عشق را با ليلا مي‌فهمم. حداقلش اينه كه حرف زدن درست و حسابي بلده و جا افتاده است. ازنظر من بزرگتر بودنش اصلاً مهم نيست. خدايا! اون‌بار اشتباه كردم. نمي‌دونستم معني عشق چيه. خدايا! يعني مي‌شه ليلا پيشنهاد من‌رو قبول كنه و با من دوست بشه؟
فروردين1380: امروز، خاطرات سال‌هاي پيش را مرور مي‌كردم. همين‌روزها بود كه با ليلا دوست شده بودم. همه چيز گذشت و خاطرات خوب و بدش باقي موند. بايد قبول كرد كه سر و گوشش خيلي مي‌جنبيد و نمي‌شد كنترلش كرد. دوست داشت آزاد باشه. من هم براي هميشه آزادش كردم. دختر پررو مي‌گفت: تو من رو محدود مي‌كني! تو نمي‌گذاري من با دوستام هم راحت باشم، به من شك داري! امروز كه خاطرات گذشته رو مرور مي‌كردم، ديدم دوران دبيرستان هم دوراني بود... آدم بچه است و فكر مي‌كنه عاشقه. با ديدن هر دختري عاشق مي‌شه. بچگي هم عالمي داره!
فروردين1381: چند روزه اومدم مرخصي، ولي بايد برگردم پادگان. تو خدمت نمي‌شه خاطرات نوشت. ولي به محض تموم شدن دوران سربازي، تمام خاطرات اين مدّت رو مي‌نويسم. تا اون‌موقع، نرگس هم درسش تموم مي‌شه و باهم ازدواج مي‌كنيم. طفلك از دوري من سختي مي‌بينه ولي خيلي بامعرفته كه باوجود اين همه خواستگار، به پاي من نشسته. اون يك عاشق واقعيه چون مي‌دونه من هم بدون اون مي‌ميرم. خدايا! كاري‌كن سربازيم زودتر تموم بشه تا بتونيم باهم ازدواج كنيم.
فروردين1382: روحيه‌ام خيلي داغونه! اصلاً حوصلة نوشتن ندارم! دل‌خوش كرده بودم به نرگس. اما اون بامعرفت و عاشقي كه ازش مي‌نوشتم باهام كاري كرد كه قدرت قلم دست‌گرفتن رو هم نداشته باشم. زندگي برام رنگي نداره. شايد اين آخرين نوشته‌هام باشه و شايد ديگه اصلاً وجود نداشته باشم! خدايا! مي‌خوام هيچ‌وقت ازدواج نكنم. كمكم كن.
فروردين1383: چندماهي از زندگيم با مريم مي‌گذره. همه‌چيز ناگهاني اتفاق افتاد. آشنايي، خواستگاري و ازدواج. زياد نمي‌تونم دفتر خاطراتم رو از صندوقم بيرون بيارم. اگر به دستش برسه و بفهمه من تو چندسال گذشته چندبار عاشق شدم، پوستم را مي‌كنه. به مريم گفتم تا حالا با هيچ دختري در ارتباط نبودم و تو اولين عشقم هستي! حالا مي‌فهمم كه آدم تا ازدواج نكنه، عاشق هم نمي‌شه. همة اون دوست‌داشتن‌ها كاذب بود. حالا هسرم رو عاشقانه دوست دارم و مي‌پرستمش. مريم همة زندگي منه و تا آخرين لحظة زندگي، به اون وفادار خواهم ماند. خدايا! عشق ما را جاودانه كن.
فروردين1385: داشتم فكر مي‌كردم من و دخترعمو منيژه ديگه بچه نيستيم. هردو تجربة يك زندگي ناموفق را هم داريم. از بچگي باهم بزرگ شديم و به خلقيات هم آشنايي كامل داريم. از كودكي، منيژه اولين عشقم بود و تو اين مدّت، اين عشق رو سركوب مي‌كردم و به خودم دروغ مي‌گفتم. خدايا! من و منيژه رو به هم برسون. ديگه نمي‌خوام خاطره بنويسم! هيچ فايده‌اي نداره؛ فقط امكان داره مثل اتفاق سال گذشته به دست همسرم بيفته تا روزگارم سياه بشه. همين خاطراتي كه تا حالا نوشتم رو مي‌اندازم تو جوب، شايد يه بيكاري بخونه وبخواهد باهاش كتاب داستان چاپ كنه!
منبع:جوانان امروز شماره2092
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389  2:11 PM
تشکرات از این پست
mashhadizadeh2
mashhadizadeh2
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389 
تعداد پست ها : 41
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:عشق و كشك

مطلب جالب گذاشته بودید
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389  6:59 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها