بليت اتوبوس
رمضان بياباني را در
سالهاي جنگ ميشناختم.عاشق جبهه بود. اگر بگويم عاشق جبهه و جنگ و تير و
تفنگ، دروغ گفتهام. عاشق بچههاي جبهه بود. با داشتن زن و چهار بچه قد و
نيم قد - البته اين عدد تا موقعي است كه من خبر دارم- اعزام ميشد به جبهه.

از بانك كه آمدم
بيرون، بارش برف شروع شده بود. نگاه به ساعتم انداختم، شانس آوردم كه ماشين
زود گيرم آمد و توي بانك اولين نفر بودم و توانستم چك را زود نقد كنم.
حالا ديگر مطمئن هستم قبل از اينكه براي وصول چكها بيايند، پول را ميريزم
به حساب.
دانههاي درشت برف هُف هُف ميريزند روي زمين. چند دقيقهاي پر ضرب
ميبارند و زود بند ميآيند. آن دو سه ماه تجربه خوبي بود. حالا با يك نگاه
به آسمان و افق، ميتوانم حدس بزنم ابرها دنباله دارند. يا اينكه سنگ درشت
علامت نزدن است.
خاطرجمع هستم كه همراه نياوردن چتر هيچ پشيماني ندارد. اگر به خاطر اين
چهار تا دانه برف چتر را كشان كشان همراه خودم ميآورم، نميدانستم با اين
پاكت بزرگ پول چه كنم. بيانصاف گفت هنوز برايمان پول نياوردهاند و هرچه
پنجاه توماني زهوار در رفته داشت، كرد توي پاكت و داد دستم.
ميدوم آن سوي خيابان، باز هم نگاه به ساعتم مياندازم. خيالم راحت
ميشود.
"آقا، آقا... آق فرامرز ".
سر برميگردانم و لحظهاي خوب نگاهش ميكنم.
"اِ، بياباني تويي!؟ "
بياباني، با دهان نيمه باز و مگ، آن طرف جوي پر از لجن ايستاده و نگاهم
ميكند. بالاپوش بلند خاكي رنگ پوشيده. ريشش جوگندمي شده و زير چشمش باد
كرده. با چهرهاي ابلهانه نگاهم ميكند.
ميايستم تا بيايد اين طرف جو. لَخت ميآيد. انگار كلي گوشت اضافي
آويزان كردهاند به بدنش. آويزان ميشود به سر و گردنم و ميبوسدم.
"چطوري تو بياباني!؟ اسمت كه يادم نرفته؟ رمضان بياباني، درسته؟ "
دو دستي گردنم را چسبيده و به تائيد سر تكان ميدهد. براي اين كه خلاص
شوم، خودم را ميكشم عقبتر. با دست آزادم، محكم ميكوبم به شانهاش.
ميگويم: "كجايي تو بشر؟ تو كجا،اين جا كجا؟ "
به انتظار جوابش نميمانم. سر برميگردانم تا ببينم ماشين مسافركش پيدا
ميشود يا نه.
"ديگه كسي پيدا نشد انگشت دستت را بشكنه، هان!؟ "
نگاه به انگشت شكستهاش ميانداز. كج جوش خورده. غمگين پوزخند ميزند.
رمضان بياباني را در سالهاي جنگ ميشناختم. كارمند سادهاي كه كمي به
خل وضعي ميرود. عاشق جبهه بود. اگر بگويم عاشق جبهه و جنگ و تير و تفنگ،
دروغ گفتهام. عاشق بچههاي جبهه بود. با داشتن زن و چهار بچه قد و نيم قد -
البته اين عدد تا موقعي است كه من خبر دارم- اعزام ميشد به جبهه. در هر
اعزام، به جاي سه ماه كه مدت اعزام هر نيروي دواطلب بود، هفت هشت ماه
ميماند عضو دسته و گروههائي نبود. هنگام رفتن نيروها به خط مقدم جنگ،
ميگذاشتندش همان جا تا مواظب چادرها و وسايل باشد.
هميشه خدا هم، پس از برگشتمان، تا چند روز اشك ميريخت. هربار چند نفري
شهيد ميشدند و او تا خبرش را مي شنيد، مثل بچهها اشك ميريخت و با سر
آستين دماغش را پاك ميكرد.
"تاكسي - تاكسي مستقيم "
ماشين مسافركشي جلوتر ميايستد. پاكت پول را زير نيم تنهام قايم
ميكند تا خيس نشود. پا به پا ميكنم و ميگويم: "بياباني، كاري نداري،
راستي، تو هم ميآيي؟ "
سرش را پائين مياندازد بيآنكه كلامي بگويد، پشت سرم راه ميافتد.
روي صندلي عقب، سه نفر نشستهاند. ميچپيم جلو، من بغل دست
راننده،بياباني كنار در و پاكت پول روي زانوهايم. راننده با زور دنده را
جا ميزند. خودم را بيشتر ميكشم طرف بياباني، ميپرسم: "حالا كجائي؟ كجا
كار ميكني؟ "
از توي آينه جلوي روي راننده نگاهش ميكنم. ميگويد: "هيچي! حكم تعليق
كار برام زدن. بيكارم. "
آشكارا صدايش را پائين ميآورد. ماشين توي راهبندان ميماند. نگاه به
ساعتم مياندازم. هنوز خيلي وقت دارم.
ميپرسم: "چرا؟ واسه چي؟ "
ميگويد: "مگه خبر نداري؟ همه ميدانن كه خاك بر سر رمضان بياباني
بدبخت شده. "
از لحن صحبتش تعجب ميكنم. ميپرسم: "آخه چرا؟ "
انگار منتظر همين يك كلمه حرف باشد، سر دلش را وا ميكند.
"ميدونيد آقا فرامرز، من 29 سال سابقه كار دارم. درست 29 سال و سه
ماه و شيش روز، البته تا حالا. ولي تا موقعي كه كار ميكردم. درست 28 سال و
يك ماه و بيست روز سابقه كار داشتم. "
صف ماشينها سنگين راه ميافتد. نگاه به دانههاي درشت برف ميكنم.
دارند زور آخرشان را ميزنند. درست مثل روزهايي است كه گردانمان را براي
حمله به غرب كشور برده بودند. همانجا هواشناس شدم عجب برف سنگيني بود.
قاطرها ايستاده سقط شده بودند.
"يك روز خواهرم اومد توي ادارهمان، گفت آشنا دارم و ميتوام براي همه
تلويزيون، قيمت دولتي بگيرم. با كارمندها صحبت كرد. آخه بيشتر كارمندهاي
اداره ما زن هستند. مرداي اونا من هستم و چند تاي ديگه. با همهشون حرف زد و
ازشون پول گرفت. البته پول بهش نميدادن. به اعتبار اينكه خواهر منه،
اعتماد كردند. رفت و يك ماه بعدش تلويزيونها را تحويل داد. خوب بود، توي
هر تلويزيون، بيست سي هزار تومن سود بردند. اون موقع، اينقدر با بازار آزاد
فرق قيمت داشت. "
باز هم يك راهبندان ديگر، بايد وقتي رسيدم به ميدان، سوار اتوبوس شركت
واحد شوم. خوب شد همين يك دانه بليت اتوبوس ته جيبم مانده است وگرنه كلي
وقتم تلف ميشد تا بروم آن طرف ميدان بليت بگيرم و برگردم.
"خواهرم دوباره اومد شركت. اين بار حتي نيومد به من كه داداشش هستم،
سر بزنه. كارمندها همون جلوي در پولهاشون را تحويل ميدادند. وقتي چند نفر
از جا مانده ها پولهاشون رو دادند تا برسونم به خواهرم، تازه خبردار شدم.
خب، همكار بوديم، خجالت كشيدم بگويم از عيد به اين طرف حتي يك بار هم
خانهشان نرفتهام. رفتم و پولها را تحويلش دادم. خنديد. بغلم كرد و گفت
مرسي داداش. با اين چند نفر، درست هفتاد و سه نفر پول داده بودند. بعد يك
مدت، كارمندها اومدند سراغم. دو ماهي از اون موضوع گذشته بود، پرسيدند از
خواهرت چه خبر. احوال تلويزيونها را ميپرسيدند. گفتم هر خبري شما داريد،
منم دارم. وقتي غرغرها شروع شد، يك روز عصر رفتم در منزل خواهرم. شوهرش
توي خانه بود، با بچههاش. وقتي سراغ خواهرم را گرفتم، با غيظ و تشر گفت
ازش خبر ندارم و دو هفته است كه گذاشته و رفته. اولش نفهميدم چي شد ولي
بعدش گريهام گرفت. فهميدم پولها را برداشته و آب شده فرو رفته توي زمين. "
يك لايه برف نشسته كف پيادهرو. با اين يكبارگي بارش برف، حتمي كسان
ديگر هم مثل من غافلگير شدهاند. هر كس بخواهد بيايد يك چك نقد كند، دير
ميرسد. خدا كند بيشتر ببارد!
"از دستم شكايت كردند و دستگير شدم؛ به جرم همدستي و شركت در
كلاهبرداري. سه ماه زندان! فكرش را بكن!اندازه يك اعزام به جبهه توي زندان
بودم. همه ميدونستند من بيگناهم ولي ميگفتند به عنوان طعمه نگهام
داشتهاند تا خوهرم خودش را معرفي كند. "
از توي آينه نگاهش ميكنم. دارد گريه ميكند؛ مثل همان وقتها كه خبر
شهيد شدن بچهها را ميشنيد. حتي يك بار به همين خاطر اذيتش كرديم. جواد
بزرگ زادگان فرمانده گردان بود. بياباني خيلي دوستش داشت. رفته بود شناسايي
خط مقدم دشمن براي عمليات. توي چادر جمع شديم و سرهامان را پائين
انداخيتم. عباس كيان رفت و بياباني را كشاند توي چادر. يكي دو نفرمان هم
الكي هق هق كردند داشتم زيرچشمي ميپاييدمش. هاج و واج مانده بود. زانو زد
جلوي اولين نفري كه كنار در نشسته بود و فقط نگاهش كرد. او هم با كف هر دو
دست صورتش را پوشاند و گفت كه جواد بزرگزادگان رفته روي مين و تكه پاره
شده است.
بياباني دو روز تمام گريه كرد. حتي يك لقمه هم غذا نخورد. ما هم چيزي
بهش نگفتيم و خودمان را زديم به بيخيالي تا روزي كه بزرگزادگان برگشت و
...
"وثيقه گذاشتند و اومدم بيرون. بعد اون هم حكم تعليق كار برام زدن.
الان درست يك سال و يك ماه و هشت روزه كه بيكارم. پيش همه دست دراز كردم.
الان ميدوني از كجا مييام؟ از پيش عباس كيان... "
يك بار ديگر خبر آوردند كه بياباني دارد ميآيد جبهه. خبر دهان به دهان
پيچيد. هربار ميآمد، سربه سرش ميگذاشتيم و ميخنديديم. وقتي آمد، از
همان سر شروع كرد به بوسيدن و سلام و احوالپرسي با بچهها. به چادر ما
نرسيده بود كه ديدم دو نفر زير بغلش را گرفتهاند و ميكشندش طرف بهداري.
عباس كيان با صورت پر از خنده دوان دوان آمد. رسيد و با خوشمزگي تعريف كرد
كه بياباني تا رسيد، دست داد و آمد دستش را بكشد، دور گردنم بيندازد و
صورتم را تفمالي كند كه انگشت بزرگهاش را گرفتم و آنقدر پيچاندم تا ترقي
صدا كرد.
"يك ساله كه بيكارم؛اون هم با هشت سر عائله. پيش همه رفتم. همه وسايل
خونهام رو فروختم... يادته رفته بوديم غرب، اولين بار بود كه بزرگزادگان
گفت بيام عمليات. افسار يك دونه قاطر رو داد دستم. گفت فرماندهاش هستم.
قرار بود با اون آذوقه و مهمات بيارم جلو. شب حمله همهچي رو بارش كردم.
يادته؟پائين قله الاغلو بوديم. تركش خورده بود سر عباس كيان و ... "
داشتيم نعره ميزديم و جلو ميرفتيم. يكي از نيروهاي دشمن از خندقي كه
توي آن موضع گرفته بودند، نارنجكي پرت كرد طرفمان. من خوابيدم و فرياد عباس
كيان بلند شد؛ فقط يك جيغ. رفتم بالاي سرش. بيهوش بود. با خودم گفتم كه
رفتني است ولي با اين حال سرش را باندپيچي كردم. نيروها رفتند جلو و من عقب
ماندم. در همان هير و بير رمضان بياباني را ديدم. قاطر راه نميآمد و او
افسارش را ميكشيد. تهديدش ميكرد كه اگر نيايد شكايتش را پيش فرمانده
گردان ميبرد و اگر بداند كه او چه آدم بداخلاقي است. صدايش زدم. به هم كمك
كرديم و عباس كيان را انداختيم پشت قاطر. گفتم زودتر برساندش عقب شايد
زنده بماند.
"وسط راه قاطر تركش خورد. افتاد روي زمين. هركار كردم بلندش كنم، نشد.
گريهام گرفت. بهش گفتم اقل كم كيان را تا بيمارستان صحرايي برساند. براي
خودش هم خوب است، پانسمانش ميكنند بلند شد. خودم كيان را كول كردم و راه
افتادم. هيچ جا را بلد نبودم. از اين طرف ميرفتم اون طرف و از اون طرف
مياومدم اين طرف. از همن سر شب تا وقتي هوا روشن شد راه رفتم. ميترسيدم
يك جا وايستم خستگي دركنم، چون مردم تلف بشه. رسيدم بيمارستان. دكتر تا آمد
بالاي سر عباس كيان دراومد كه اگه نيم ساعت ديرتر رسيده بود... "
ديگر از راهبندان خبري نبست. نميدانم چرا ديوانگي كردم و تاريخ همه
چكها را براي امروز نوشتم. حداقل ميتوانستم تاريخ ده حلقه لاستيك آخري را
براي هفته بعد بنويسم.
"رفتم پيش كيان. گفتم چي شده. خجالت ميكشيدم بگم پول ميخوام، اما
گفتم. نميتونستم نگم؛ نه يك ذره روغن، برنج، گوشت... حرفتم را به خنده
گرفت. گفتم صدهزار تومن قرض بده. درآمد كه وضع بازار خوب نيست، كساده و ...
آخر سر دو هزار تومان گذاشت گوشه مشتم. گفت نميخواد برگردوني، مال خودت.
منم پسش دادم و اومدم بيرون. فقط جلوي در گفتم... "
باز اشك ميريزد. با همان دستي كه پاكت پول را گرفتهام، سقلمهاي به
پهلويش ميزنم كه صدايش را بياورد پائين. آرام در گوشم ميگويد: "يعني
جونش صدهزار تومن، نه پنجاه هزار تومن، حتي بيست هزار تومن هم ارزش نداشت،
اگه اون شب من ... "
ميرسيم به ميدان. به زور دست ميكنم توي جيب، پول در ميآورم و رو به
راننده ميگويم: "همين بغل "
بياباني هم پياده ميشود. همينطور كه دارم بقيه پول را از راننده
ميگيرم، در گوشم نجوا ميكند: "حالا اگر راه دستت هست، يعني ... فقط قرض،
ايشاءالله وقتي برگشتم سركار... "
نگاه به آن طرف خيابان مياندازم. اتوبوس پر شده است. بايد سوار همين
اتوبوس شوم. اگر بخواهم منتظر بعدي بمانم، نميرسم.
"آره، حتما تلفن كه داري؟ شمارهاي كه بتونم باهات تماس بگيرم. آره،
ميگم صدات بزنند. حتما برات يك كاري ميكنم. كاغذ داري؟ بهت زنگ ميزنم.
همين فردا يا فوقش پس فردا. "
جيبهايم را ميگردم. او هم با خودش ور ميرود كاغذي پيدا نميكنم.
ميگويم: "بيا پشت اين بليت بنويس، چند بود؟ "
اتوبوس شركت واحد گاز ميدهد هول هولكي شمارهاش را يادداشت ميكنم و
ميخواهم بروم كه باز هم به گردنم آويزان ميشود.
"هركاري ميتوني برام بكن... "
ميگويم: "اين چه حرفيه، اين وظيفه منه... "
خودم را از دستش وا ميكنم. خداحافظي ميكنم. ميدوم و قبل از اينكه
درهاي اتوبوس بسته شود، خودم را پرت ميكنم بالا.
پايان
به قلم : احمد دهقان
منبع: كمان -42
چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا 2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا 3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا 4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا
پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com
تالارهای تحت مدیریت :
مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه
یک شنبه 12 اردیبهشت 1389 12:34 AM
تشکرات از این پست
azadeh_69